دوشنبه , ۱ خرداد ۱۳۹۶

اثبات امامت و خلافت حضرت علی(ع)

اثبات امامت و خلافت حضرت علی (ع)

در اثبات اینکه جناب مستطاب امیر المؤمنین و امام المسلمین علىّ بن أبی طالب وصىّ و خلیفه بلافصل حضرت خاتم المرسلین است‏

{xtypo_rounded1}بدان اى طالب سعادت دارین! که به ادلّه قاطعه و براهین ساطعه معلوم شد که در خلیفه پیغمبر بودن، «عصمت» و «افضلیّت» و «منصوص بودن از جانب خدا و رسول» شرط است. و این هر سه شرط در علىّ بن أبی طالب- علیهما السلام- موجود است و در غیر او موجود نیست. و مع ذلک از آن حضرت، «معجزات» و کرامات و خوارق عادات صادر شده است که از غیر نبىّ و امام نمى‏تواند صادر شد. و با وجود اینها از غیر آن حضرت، که خلفاء ثلاثه باشند، امورى چند سرزده است که مخالف رتبه امامت و خلافت است. لهذا ما در این فصل به این پنج طریق اثبات مى‏کنیم که امامت منحصر به آن حضرت است. و هر چند یک طریق هم کافى است، لیکن هر پنج طریق را ذکر مى‏ کنیم تا بر طالبان هدایت معلوم شود که این امر، قابل تشکیک نیست و انکار منکرین را غیر از تعصّب و عناد، اصلا دلیلى نیست.{/xtypo_rounded1}

پیشنهاد می شود: غدیر و خلافت حضرت علی (ع) و وظیفه نسل حاضر در تبلیغ غدیر با سخنرانی حضرت آیت الله صمدی آملی 

{tab=عصمت}

{tab-level2=متن}

طریق عصمت

احدى از عقلاء و ارباب فهم، شبه ه‏اى در عصمت علىّ بن أبی طالب صلوات اللّه علیه و آله ندارند به چند وجه:

وجه اوّل

اینکه دانستى[مباحث قبلی کتاب] که در امامت «عصمت» شرط است و بعد از پیغمبر (ص) امر امامت، دائر است میان على و عبّاس و ابو بکر. و احدى از خاصّه و عامّه ادّعاى عصمت از براى عبّاس و ابو بکر نکرده‏ اند و همه فرق متّفقند بر عدم عصمت عبّاس و ابو بکر، پس عصمت منحصر در آن حضرت خواهد بود.

وجه دوّم

اینکه اعادى و دشمنان آن حضرت در غایت کثرت، و عداوت ایشان نسبت به آن عالى‏ شأن در نهایت شدّت، و دائم در صدد معایب آن حضرت و همیشه در جستجوى مثالب او بودند. و در اظهار عیب او کمال جدّ و اهتمام را داشتند، مع ذلک هیچ صفت ناخوشى از آن حضرت نقل نکرده ‏اند، بلکه دوستان و دشمنان او همه متّفقند که هرگز از آن حضرت خطائى در علم و عمل سر نزد. و شکّى نیست که این معنى نمى ‏تواند شد مگر اینکه ملکه عصمت حاصل شود.

وجه سوّم

از ادلّه عصمت آیه «تطهیر» است که به اتّفاق خاصّه و عامّه در شأن عالى ‏شأن «آل عبا»- صلوات اللّه علیهم اجمعین- نازل شده است و آیه مبارکه اینست:

«إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.» «۱»

«الف و لامى» که در «رجس» است یا از براى «جنس» است یا «استغراق»، و در هر صورت افاده عموم مى‏ کند. پس شامل رجس ظاهرى و باطنى خواهد بود و رجس عبارت از قذارت و چرکى است. پس به مقتضاى آیه مبارکه، ایشان از هر قذارت ظاهرى‏ «۲» و باطنى پاک خواهند بود. و قذارت باطنى نیست مگر معصیت. «۳» و علماى فریقین به طرق متعدّده ذکر کرده‏ اند، نزول این آیه اختصاص به پنج تن «آل عبا» دارد و احتیاج به ذکر طرق شیعه نیست، لیکن دو سه طریق از کتب اهل سنّت ذکر مى‏کنیم از براى اتمام حجّت:

از آن جمله «بخارى» و «مسلم» «۴» که از اعاظم اهل سنّت بوده ‏اند هر یک در صحیح خود از «عایشه» نقل کرده ‏اند که «عایشه» مى‏ گفت:

«روزى در وقت صبح پیغمبر (ص) بیرون آمد و عبائى که از موى سیاه بود بر دوش مبارک آن حضرت بود. ناگاه حضرت امام حسن- علیه السلام- آمد، پس حضرت رسول (ص) او را داخل در عبا کرد. پس حضرت امام حسین- علیه السلام- داخل شد، پس‏ حضرت رسول (ص) او را هم داخل عبا کرد. بعد از آن حضرت امیر- علیه السلام- داخل شد، او را هم داخل در عبا کرد. بعد از آن حضرت فاطمه- سلام اللّه علیها- داخل شد، او را هم داخل در عبا کرد و بعد از آن این آیه مبارکه «تطهیر» را بر ایشان خواند.»

و از آن جمله ثعلبى‏ «۵» که از رؤساى مفسّرین اهل سنّت است، از ابو سعید خدرى روایت کرده است که حضرت پیغمبر (ص) فرمودند که:

«این آیه در شأن پنج نفر نازل شده است، در شأن من و على و فاطمه و حسن و حسین- صلوات اللّه علیهم اجمعین-.»

و از آن جمله احمد حنبل‏ «۶» از «امّ سلمه» روایت کرده است که «امّ سلمه» گفت که:

«حضرت رسول (ص) در خانه من بود که حضرت فاطمه- صلوات اللّه علیها- آمد و برمه‏اى که در آن برمه حریره‏ «۷» بود، حاضر بود. حضرت رسول (ص) فرمودند به فاطمه (س) که بخوان شوهر و دو پسر خود را. پس حضرت امیر المؤمنین با حسنین آمدند و نشستند و از آن حریره خوردند.

آیه تطهیر نازل شد. پس حضرت پیغمبر (ص) ایشان را داخل در عباى خود کرد و دستها را به سوى آسمان بلند کرد و گفت:

خداوندا! ایشان اهل بیت و خاصّان منند. پس زایل کن از ایشان هر رجسى را و پاک گردان ایشان را پاک گردانیدنى.

«امّ سلمه» گفت:

من سر خود را داخل حجره کردم و عرض کردم:

یا رسول اللّه! من با شما خواهم بود، یعنى داخل در اهل بیت خواهم بود.

حضرت دو مرتبه فرمودند: امر تو به خیر است.»

{tab-level2=پاورقی}

«۱» یعنى: این است و جز این نیست که اراده دارد ببرد خدا از شما اى اهل بیت، هر رجس ظاهرى و باطنى را و پاکیزه گرداند شما را پاکیزه گردانیدنى. [الاحزاب ۳۳/ ۳۳]

 

«۲» مى‏توان گفت: مصبّ و جریان آیه شریفه ارجاس باطنى است و امّا از چرکى‏هاى ظاهرى خودشان را پاکیزه و تمیز مى‏کردند و از چرکى‏هاى دیگر ظاهرى که در اسلام نجس است، قطعا بدون شک از آنها اجتناب مى‏فرمودند و به احکام شرع عمل مى‏نمودند، یعنى: خود مشرع احکام که رسول اللّه- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- است و چهار نفر دیگر از آل عبا- سلام اللّه علیهم- احقّ و اولى به عمل به قوانین دین و التزام شدید به مراعات احکام اسلام از طهارت و نجاست داشتند و ظواهر را کاملا حفظ کرده‏اند.

و ممکن است منظور مصنّف (ره) از «قذارت» و رجس ظاهرى افعال و اعمال ناهنجار ظاهرى باشد که در ظاهر و خارج نمایان و دیده مى‏شود و اهل بیت (ع) از آنها پاکیزه بوده و هرگز پیرامون آنها نگردیده‏اند و مراد از «ارجاس باطنى»، صفات معنویّه کثیفه و رذیله خبیثه باشد، مانند: حرص و حسد و طمع و کینه و عداوت و بخل و لئیمى و امثال آنها؛ ولى این معنى با فرمایش وى که مى‏فرماید: «و قذارت باطنى نیست مگر معصیت»، نمى‏سازد؛ زیرا غالب معاصى از قبیل افعال و اعمال ظاهرى و خارجى است.

 

«۳» «قذارت» و چرکى باطنى را منحصر به معصیت کردن خلاف آنست که از آیه شریفه نفى عموم قذارت باطنى استفاده مى‏شود، چنانچه خود مصنّف (ره) بر آن تصریح فرمود و شاید منظورش اینست که معصیت از افراد بارز عموم رجس است که نفى شده و رجس شامل تمامى ارجاس باطنیّه از اوصاف رذیله و صفات مذمومه معنویّه از جهل و نادانى و حرص و طمع و غباوت و غیر آنهاست و خداوند از تمامى آنها اهل بیت (ع) را پاک گردانیده و مراد دفع رجس از اهل بیت (ع) است نه رفع آن؛ زیرا رسول اللّه (ص) بالاجماع مشمول آیه شریفه است، پس زوجات خارج هستند قطعا و باتفاق امّت اسلامى حسنین- علیهما السلام- داخل حکم آیه شریفه‏اند و هر دو در موقع نزول آیه نابالغ بودند پس دفع رجس مى‏باشد نه رفع، منظور اشاره به چند مطلب مهم درباره آیه شریفه بود و تفصیل را در تألیف خاص خود که هنوز به طبع نرسیده، مشروحا بیان کرده‏ام.

 

 «۴» «صحیح مسلم»، کتاب (فضائل الصحابه)؛ «مستدرک»، حاکم، ج ۳، ص ۱۴۷؛ «سنن بیهقى»، ج ۲، ص ۱۴۹؛ طبرى در «جامع البیان» ج ۲۲، ص ۵؛ سیوطى در «الدر المنثور» در تفسیر آیه تطهیر؛ زمخشرى در «کشّاف» در تفسیر آیه مباهله؛ و همچنین فخر الدین رازى و او گوید: «و اعلم ان هذه الروایه کالمتفق على صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث.»

«۵» «جامع البیان»، ابن جریر طبرى ج ۲۲، ص ۵؛ «ذخائر العقبى»، محبّ الدین طبرى ص ۲۴؛ «مجمع الزوائد»، هیتمى ج ۹، ص ۱۶۷٫

 

«۶» «مسند امام احمد بن حنبل» ج ۶، ص ۲۹۲٫

 

«۷» طعامى که آن را از آرد و شیر یا روغن مى ‏پزند.

{/tabs}

انیس الموحدین _ ملا محمد مهدى نراقى‏ به مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی

وبگاه سمت خدا

{tab=طریق افضلیّت‏}

{tab-level2=متن}

طریق افضلیّت‏

امّا طریق افضلیّت علىّ بن أبی طالب- علیهما السلام- از آن ظاهرتر و واضح‏تر است که محتاج به بیان و دلیلى باشد. و اشرفیّت اسد اللّه الغالب از آن باهرتر و لایح ‏تر است که افتقار به بیّنه و برهانى داشته باشد. دشمنان او از راه بعض و کینه، سعى تمام در اخفاء فضایل او داشتند و دوستان او از روى خوف و تقیّه، جدّ و اهتمام در عدم اظهار محاسن او نمودند. و با وجود این، مناقب و مآثر او جمیع خانقین را فرو گرفته، و محامد و مفاخر او کلّ ثقلین را احاطه کرده است. کتب و اساطیر مخالف و موافق به تعداد کمالات و کرامات او ناطق، و زبر و طوامیل مبطل و محقّ، بر احصاء معجزات و خوارق عادات او متّفق.

کدام کتابیست که مزیّن به لئالى مدایح و فضایل او نیست و کدام دفتریست که موشّح به جواهر مکارم و فواضل او نه. مصنّفى را ندیده‏ ایم که محتوى بر ذکر صفات حمیده او نباشد و مؤلّفى را بر نخورده‏ایم که منطوى بر نقل خصال پسندیده او نبود.

ابن ابى الحدید «۸» که از اکابر اهل سنّت است گفته است که:

«فضایل آن جناب به حدّى است که متعرّض ذکر و بیان او گردیدن سماجت‏ «۹» است.

چه گویم در شأن کسى که دشمنانش اعتراف و اقرار به فضائل او نموده‏ اند و خصمان او انکار فواضل او نمى‏ توانند نمود. و بنى امیّه با وجود اینکه شرق و غرب عالم را مالک شدند و غایت سعى در اطفاى نور او کردند و احادیث بسیار در اظهار عیب و بدى او وضع کردند و در منابر لعن بر آن حضرت کردند و شیعیان و محبّان او را، بعضى را قتل و غارت و برخى را حبس کرده، و مردم را از روایت فضایل او منع شدید نمودند، حتّى حرام کردند بر مردمان که نام آن بزرگوار را بر زبان جارى کنند، و هر چند ایشان در این بیشتر سعى کردند، نام او بیشتر بلند شد و فضایل او بیشتر منتشر گردید و قدر او رفیع‏تر شد، مانند مشک که هر چند آن را مخفى کنند بویش مخفى نمى‏ شود و مثل آفتاب که به کف دست پنهان نمى‏ شود و مثل روز روشن که اگر یک چشم که کور باشد، او را نبیند، چندین چشم دیگر آن را مشاهده مى ‏کنند.»

و باز ابن ابى الحدید در جواب شخصى از اهل سنّت که طعن بر آن حضرت زده است، که آن بزرگوار بسیار تعریف خود را کرده است، گفته است که:

«اتّفاق همه فصحاء است که آن حضرت افصح جمیع فصحاء و بلغاء عالم بوده است. و هرگاه جمیع فصحاء عالم جمع شوند، قدرت ندارند که عشرى از اعشار فضایل آن را بیان کنند.»

و اهل سنّت هم اکثر در افضلیّت حضرت امیر المؤمنین- علیه السلام- حرفى ندارند و مى‏ گویند که آن حضرت در کمالات نفسانیه و جسمانیه و سایر امور افضل بود از جمیع صحابه، لیکن بعضى مى‏ گویند که خلفاء ثلاثه افضلند از على- علیه السلام- به معنى دیگر و آن معنى اینست که ثواب ایشان بیشتر از ثواب على- علیه السلام- است. و نمى‏ دانم این معنى از کجا به ایشان رسیده است و دلیل ایشان بر این مطلب چیست، با وجود اینکه زیادتى ثواب به قدر زیادتى علم و عمل مى‏ باشد.

و بالجمله بعد از تتبّع معلوم مى‏ شود که افضلیّت آن حضرت در نزد شیعه و سنّى، بلکه غیر فرق اسلام، از یهود و نصارى هم ثابت است. و ما اوّل احادیثى چند که شیعه و سنّى، هر دو در افضلیّت آن حضرت نقل کرده‏ اند ذکر مى ‏کنیم و بعد از آن تعداد، هر یک از فضائل را به تفصیل ذکر مى ‏نمائیم و مى‏ رسانیم که آن حضرت در هر یک، افضل و مرشد جمیع ارباب آن فضایل بوده و چون بناى این رساله بر اختصار است به چند حدیثى اکتفاء مى‏کنیم.

و کسى را یاراى آن نیست که تواند احصاء جمیع فضایل و کمالات آن حضرت را بکند، زیرا که علماى فریقین در فضایل او مصنّفات پرداخته ‏اند و مؤلّفات ساخته‏ اند و مع ذلک عشرى از اعشار و اندکى از بسیار را نقل نکرده ‏اند. و همین اهل سنّت با وجود تعصّب، هیچ چیز را در کتابهاى خودشان، بیشتر از فضایل آن حضرت نقل نکرده ‏اند.

حدیث اوّل

خوارزمى که از اکابر اهل سنّت است روایت کرده‏ «۱۰» است که حضرت رسول (ص) فرمودند که:

«خدا برادر من على- علیه السلام- را این قدر فضایل عطا کرده است که نمى ‏توان احصاء نمود. پس هر که ذکر کند فضیلتى از او را و اقرار به او داشته باشد، خداوند گناهان او را مى‏ آمرزد. و کسى که فضیلتى از او را بنویسد تا اثر آن نوشته باقى باشد. ملائکه از براى او استغفار مى‏ کنند. و کسى که فضیلتى از او را بشنود، گناهانى را که پیش از شنیدن مرتکب شده است خدا مى‏ آمرزد. و کسى که نظر کند به فضیلتى از فضائل آن حضرت، خدا مى ‏آمرزد گناهانى را که آن شخص پیش از دیدن مرتکب شده است.

و بعد از آن فرمودند که:

نظر کردن بر روى على- علیه السلام- عبادتست. و قبول نمى‏ کند خدا ایمان کسى را مگر به دوستى على (ع) و بیزارى جستن از دشمنان او.»

حدیث دوّم

باز خوارزمى روایت کرده است که حضرت پیغمبر (ص) فرمودند که:

«اگر همه درختان قلم شوند و همه دریاها مرکّب، و همه جنّیان حساب‏کننده و همه افراد انسان نویسنده شوند، قدرت بر احصاء فضایل على- علیه السلام- را ندارند.» «۱۱»

حدیث سوّم

ابن مغازلى شافعى‏ «۱۲» که از اعاظم و اکابر سنّیان است، در کتاب مناقب خود از ابو ایّوب انصارى روایت کرده است که:

«در وقتى که جناب پیغمبر (ص) بیمار شد، حضرت فاطمه به عیادت او رفتند و حضرت رسول (ص) بسیار ضعیف و نقاهت داشتند. پس حضرت فاطمه (س) که پدر خود را به آن حالت مشاهده نمود، شروع به گریه کرد. حضرت پیغمبر به او فرمود که:

اى فاطمه! بدرستى که خداى تعالى ابتداء نظر کرد بر روى زمین و پدر تو را از اهل زمین برگزید و او را پیغمبر کرد. و در مرتبه دوّم نظر کرد بر اهل زمین و شوهر ترا برگزید، پس وحى کرد به من که ترا باو تزویج کنم و او را وصىّ خود کنم. اى فاطمه! آیا مى ‏دانى که به سبب کرامت تو در نزد خدا، ترا به کسى تزویج کرد که بزرگترین مردم است از جهت علم و حلم و ایمان.»

حدیث چهارم

احمد حنبل در مسند خود در کتاب «فضایل الصّحابه» و ابو نعیم حافظ «۱۳» در کتاب حلیه الاولیاء«۱۴» نقل کرده‏ اند که:

«حضرت رسول (ص) على (ع) را مخاطب به یعسوب المؤمنین مى‏نمود (و یعسوب امیر و رئیس زنبور است) و مراد اینست که آن حضرت، امیر و پیشواى مؤمنانست.

حدیث پنجم

عامّه و خاصّه نقل کرده‏اند «۱۵» که حضرت رسول (ص) روزى به حضرت امیر المؤمنین (ع) فرمودند که:

«اگر خوف آن را نمى‏داشتم که امّت من در حقّ تو بگویند، آنچه نصارى در حقّ عیسى گفتند، هرآینه مى‏گفتم در شأن تو چیزى را که بعد از آن به هر گروهى که گذر کنى، خاک قدم ترا بردارند و بقیّه آب دست ترا بگیرند؛ و لیکن همین بس است که من از توام و تو از من، و تو وارث منى و من وارث توام، و تو از من به منزله هارونى نسبت به موسى.»

حدیث ششم

در کتاب «جامع الاصول» «۱۶» از صحیح ترمذى، که از کتابهاى معتبر اهل سنّت است از «انس» روایت کرده است که:

«در وقتى که جناب پیغمبر (ص) در میان اصحاب برادرى قرار داد. حضرت امیر المؤمنین (ع) به خدمت حضرت رسول (ص) آمد و عرض کرد:

یا رسول اللّه! در میان اصحاب برادرى قرار دادى و مرا با کسى برادر نکردى؟

حضرت فرمودند:

یا على! تو برادر منى در دنیا و آخرت و ایشان «کفو» تو نیستند.»

و شکّى نیست که این حدیث صریح است در افضلیّت آن حضرت از جمیع صحابه و احادیث دالّه بر افضلیّت آن جناب در کتب فریقین بى‏ حدّ و حصر است و چون این رساله در نهایت اختصار است به همین قدر اکتفا شد.

امّا تفصیل آنکه «آن حضرت در هر یک از آنچه فضیلت بر آن صادق آید، بیانش آنست که مراد از فضایل، هر صفتى است که صاحب آن صفت در نزد مردم مستوجب مدح و در نزد خدا مستوجب ثواب باشد. و این صفات یا صفات داخله است که متعلّق به ذات آن شخص است یا صفات خارجه است که داخل ذات نیست، بلکه به اعتبار امور خارجه است.

و صفات داخله بر دو قسم است:

قسم اوّل

صفات نفسانیّه ‏اند که متعلّق به نفس است و چون نفس صاحب دو قوه است: یکى قوّه فکرى و نظرى که ادراک اشیاء به آن قوّه مى ‏کند، و یکى قوّه عملى که به آن کسب اخلاق حسنه و ترک اخلاق ذمیمه را مى‏ کند؛ لهذا صفات نفسانیّه بر دو قسم است:

 

صفاتى که متعلّق‏ اند به قوّه علمى، چون علم و ادراک؛ و صفاتى که متعلّق ‏اند به قوّه عملى، چون شجاعت و سخاوت و توکّل و اعتماد و صبر و غیرها.

 قسم دوّم

صفات جسمانیّه است که متعلّق به جسم است، چون عبادت و قوّت و سایر امور.

و صفات خارجه که دخل به نفس و جسم ندارند نیز بر دو قسم است:

یا به اعتبار نسب است یا به اعتبار سبب است.

این حصر اقسام صفاتى است که در انسان مى‏ باشد و موجب فضیلت مى ‏باشد و در جمیع این صفات آن زبده موجودات بعد از فخر کائنات اشرف و افضل بود از همه بریّات.

صفات داخله‏

و تفصیل این مقال و تبیین این اجمال اینکه:

[صفات نفسانیّه: قواى نظرى نفس‏]

امّا آن صفتى که متعلّق است به قوّه نظریّه نفس اعنى صفت «علم» احدى ز ارباب فهم و بصیرت شبه ه‏اى ندارد که جمیع علوم علماء، رشحه‏ اى از رشحات بحار فضل اوست و همه علوم منسوب به آن حضرت و ارباب هر علمى به سبب انتساب به آن حضرت به ایشان مفاخرت مى‏کنند، همچنانکه امام فخر رازى که از جمله متعصّبین اهل سنّت است اعتراف به این معنى کرده است. «۱۷»

امّا علم «تفسیر»؛شکّى نیست که رئیس مفسّرین «ابن عبّاس» است‏ «۱۸» و او شاگرد آن حضرت بوده و جمیع اهل سنّت به این معترفند.

«از ابن عباس پرسیدند که:

نسبت علم تو با پسر عمّت چگونه است؟

گفت: مثل نسبت قطره به دریا.

و گفت: آن حضرت یک شب از اول شب تا آخر شب تفسیر «باء» بسم اللّه را از براى من کرد و تمام نشد.»

امّا علم «قرائت»؛ انتسابش به آن حضرت ظاهر و روشن است، زیرا که اعظم قرّاء «عاصم» است و «ابو عمرو» و ایشان شاگرد آن حضرت بودند.

امّا علم «صرف و نحو»؛ انتسابش به آن حضرت اظهر از آنست که محتاج به بیان باشد، زیرا که حضرت قواعد آن علم را به «ابى الاسود دئلى» تعلیم نمود و او را امر کرد که این علم را تدوین کند.

امّا علم «فقه و احادیث و مسائل و شرایع و احکام»؛ معلوم است که بناى فقه مسلمین بر پنج مذهب است:

اوّل- مذهب جعفریست‏ «۱۹»- علیه السلام- و انتساب این مذهب به آن حضرت ظاهر است.

دوّم- مذهب حنفى‏ «۲۰»؛ و واضع این مذهب ابو حنیفه است و او شاگرد حضرت صادق- صلوات اللّه علیه- بود و انتساب علوم حضرت صادق- علیه السلام- هم به حضرت امیر- علیه السلام- ظاهر است.

سوّم- مذهب مالکى؛ و واضع این مذهب مالک‏ «۲۱» است و او شاگرد «ربیعه الرّى» «۲۲» بود و او شاگرد «عکرمه» «۲۳» بود و «عکرمه» شاگرد «ابن عبّاس» بود و «ابن عبّاس» شاگرد آن حضرت بود.

چهارم- مذهب شافعى‏ «۲۴» است. و شافعى که واضح این مذهب است شاگرد مالک بود انتساب مالک به آن حضرت معلوم شد.

پنجم- مذهب حنبلى است. و احمد حنبل‏ «۲۵» که واضع این مذهب است، شاگرد شافعى بود و انتساب شافعى به آن حضرت معلوم شد.

پس معلوم شد که همه فقهاء و محدّثین منسوب به آن حضرتند. و آنچه دلالت مى‏ کند که آن حضرت در علم شرایع و احکام افضل از جمیع انام بود، حدیثى است که خاصّه و عامّه روایت کرده ‏اند که پیغمبر (ص) فرمودند که:

«اقضاکم علىّ.

– على در حکم کردن بهتر از همه شماست.»

و شکّى نیست که کسى که در احکام شرع، بالاتر از همه کس باشد، باید در علم به قواعد اصول شرعیّه هم بالاتر از همه باشد. و مؤیّد این معنى، حدیثى است که به طریق شیعه و سنّى رسیده است که حضرت امیر- علیه السلام- فرمودند که:

«اگر من متمکّن شوم، هرآینه حکم خواهم کرد میانه اهل تورات، به تورات ایشان؛ و میانه اهل انجیل به انجیل ایشان؛ و میانه اهل زبور به زبور ایشان؛ و میانه اهل قرآن به قرآن ایشان.

بخدا قسم! که نازل نشده است آیه‏ اى در بیابان یا در صحرا، یا در وادى یا در کوهسار، یا در زمین یا در آسمان، یا در شب یا در روز، مگر اینکه مى ‏دانم در شأن که نازل شده است و از براى چه امرى نازل شده است.» «۲۶»

امّا علم «کلام»؛ ظاهر است که جمیع آنچه متکلّمین در کتب خود ذکر کرده‏اند، مأخوذ از کلمات آن حضرت و اولاد طاهرین اوست. و کسى که اندک تتبّع داشته باشد، این معنى بر او ظاهر است.

و مع ذلک متکلّمین معتزله هم منسوبند به مشایخ ایشان که «حسن بصرى» و «واصل بن عطا» باشد. و حسن بصرى شاگرد آن حضرت بود و واصل بن عطا هم شاگرد ابو على جبائى بود و او شاگرد ابو هاشم بود و او شاگرد عبد اللّه بن محمّد بن الحنفیّه بود و او شاگرد پدرش بود و پدرش شاگرد پدر خود امیر المؤمنین- علیه السلام- بود.

و امّا متکلّمین اشاعره؛ استاد ایشان «شیخ ابو الحسن اشعرى» بود و او شاگرد ابو على جبائى بود و انتساب او به حضرت معلوم شد.

و امّا متکلّمین خوارج منسوبند به مشایخ خود و مشایخ ایشان همه شاگرد آن حضرت بودند و اگر چه مردود آن حضرت شدند.

و امّا انتساب متکلّمین شیعه امامیّه و زیدیّه و سایر فرق شیعه به آن حضرت ظاهر است.

و امّا علم «تصوّف و سلوک»؛ شبهه‏ اى نیست که جمیع صوفیّه و ارباب عرفان به این نسبت مفاخرت مى ‏کند، بلکه اعظم مفاخرت ایشان اینست، و خرقه خود را به آن جناب مى ‏رسانند، همچنانکه از کلمات رؤساى ایشان «شبلى» و «بایزید بسطامى» و «معروف کرخى» و «جنید بغدادى» و غیرهم ظاهر است. و جمعى از اعاظم ایشان خدّام آستانه اولاد طاهرین آن حضرت بودند، همچنانکه «بایزید بسطامى» سقّاى حضرت صادق- علیه السلام- بوده است و «معروف کرخى» دربان حضرت رضا- علیه السلام- بوده است.

و شارح مواقف مى‏ گوید: دربانى «معروف به صحّت پیوست است و امّا سقائى «بایزید» یقینا معلوم نیست.»

و امّا علم «حکمت و معرفت و حقایق اشیاء»؛ شکّى نیست که رتبه آن حضرت در ادراک حکمت، برتر و بالاتر از آنست که احدى از حکماء اوایل و اواخر بتوانند غاشیه او را بر دوش کشند، زیرا که حکمت عبارت است از علم به حقایق اشیاء به قدر طاقت بشریّه؛ و اعظم فنون حکمت، علم الهى است که مشتمل است بر معرفت «مبدء و معاد» و اسرار «قضا و قدر» و «نبوّت» و غیرهما. و آنچه از امور مذکوره و سایر معارف در کلمات و خطب آن والاجاه رسیده است، عشرى از اعشار آن در کلام احدى از حکماء اولى البراعه و اندکى از بسیار آن در کتب هیچ‏یک از عرفا و اساطین حکمت و فلسفه نیست.

و ایضا غایت قوّه بشریّت و نهایت طاقت انسانیّت در تکمیل قوّه نظریّت که عبارتست از «حکمت» آنست که به مرتبه ‏اى برسد که «عقل بالفعل» از براى او حاصل شود. و «عقل بالفعل» آنست که صاحب آن به همه حقایق اشیاء بالفعل علم داشته باشد، بنحوى که گویا آنها را مشاهده مى ‏کند «۲۷» و هیچ یک از آنها از ذهن او زایل نشوند. و این معنى از براى آن حضرت ثابت بود به دو جهت:

اوّل- اینکه جناب پیغمبر (ص) در شأن او فرمودند که:

«تو مى‏ شنوى آنچه را که من مى‏ شنوم و مى ‏بینى آنچه را که من مى‏ بینم مگر اینکه تو نبىّ نیستى. «۲۸»»

و شکّى نیست که پیغمبر (ص) به همه اشیاء بنحو مشاهده علم داشت، «۲۹» پس آن حضرت هم به این نحو علم خواهد داشت.

دوّم: اینکه حضرت خود فرمودند که:

«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا. «۳۰»

– اگر پرده از میان برداشته شود یقین من هیچ زیاد نمى‏ شود.»

یعنى اشیاء را بنحوى که هستند مشاهده مى ‏کنم و علم به آنها دارم. و احدى از اوصیاء مقرّبین و هیچ‏یک از اولیاء موحّدین به نزدیک این مرتبه نرسیده و از این معنى دم نزده ‏اند.

و امّا علم به «حروب و اسلحه»؛ همه دانایان کیفیّت حرب خود را منسوب به او مى ‏دارند و قائلند که آن حضرت از همه اعلم بود و این معنى ظاهر است بر هر که تتبّع از حروب داشته باشد.

امّا علم «سیاست مدنىّ» و حکومت و تدبیر و رأى؛ شکّى نیست که رأى و تدبیر او از جمیع صحیح‏تر بود و دشمنان که مى‏ گفتند على- علیه السلام- در حکومت و سیاست وقوف تامّى دارد، «۳۱» به اعتبار این بود که آن حضرت خلاف شرع‏ نمى ‏نمود. و در نزد دشمنان حکومت و رأى و تدبیر صائب آن بود که خلاف شرع هم بعمل بیاید، چنانکه آن حضرت در نهج البلاغه این معنى را مى‏ فرماید. «۳۲»

 

پس ثابت شد- بحمد اللّه تعالى- که سلسله همه کمالات و رشته جمیع معقولات و منقولات به او منتهى مى ‏شود،

همچنانکه ابن ابى الحدید گفته است که:

«هر که بهره‏اى از فضیلتى داشته، از او داشته؛ و هر که حکومتى یافته، از او یافته؛ و هر که لواى معرفتى را برافراشته، از بیان او برافراشته؛ و هر که مبدء و معاد را شناخته، از کلام او شناخته؛ و هر که چراغى از عرفان روشن نموده، از مشعل معارف او روشن نموده؛ منبع همه فضایل و همه کمالات او بوده، و گوى سبقت از میادین فنون معارف، او ربوده.» «۳۳»

و آنچه بر این معنى دلالت مى‏ کند، حدیثى است که «ابو المؤیّد خوارزمى» که از اکابر اهل سنّت است در کتاب مناقب از «سلمان فارسى»- رضى اللّه عنه- «۳۴» روایت کرده است که حضرت رسول (ص) فرمود که:

«داناترین شما بعد از من علىّ بن أبی طالب- علیه السلام- است.»

و باز او در همان کتاب و «حافظ ابو نعیم» در کتاب حلیه از پیغمبر (ص) روایت کرده ‏اند که آن حضرت فرمودند که:

«صحیح حکمت ده جزء است، نه جزء آن را على (ع) دارد و یک جزء دیگر در میان جمیع مردم قسمت شده است.» «۳۵»

اینست رتبه مقتداى فرقه محقّه در فضیلت، و این است مرتبه پیشواى طایفه ناجیه در معرفت.

امّا مرتبه خلفاء ضلال- علیهم اشدّ اللعن و الوبال- «۳۶» در علم و دانش، آن بوده است که اوّلى ایشان گفت:

«اقیلونى اقیلونى فلست بخیرکم و علىّ فیکم.

– واگذارید مرا! واگذارید مرا! که من بهتر از شما نیستم و على (ع) در میان شماست.»

دوّمى ایشان در وقایع بسیار و قضایاى بى‏ شمار، در احکام شریعت خطا کرد و حضرت امیر المؤمنین او را ارشاد نمود و او مى‏ گفت:

«لو لا علىّ لهلک عمر.

– اگر على نبود، هرآینه هلاک مى ‏شد عمر.»

و اهل سنّت در کتب خود به طریق متعدّده این دو نقل را ذکر کرده‏اند. «۳۷»

[صفات نفسانیّه: قواى عملى نفس‏]

اما صفاتى که متعلّق به قوّه عملیّه نفس است، چند قسم است. در جمیع آنها آن حضرت سرآمد و قدوه و قبله عالمیان بود.

اوّل- «شجاعت» است. اشجعیّت و شجاعت آن اشجع ابطال ممالک، و هژبر حروب و معارک، از آن ظاهرتر و روشن‏تر است که احتیاج به بیان داشته باشد. غزوات او در السنه خاصّ و عام مشهور، و ضربات او در کتب علماء مسطور.

اخبار شجاعتش متواتر و آثار صلابتش متکاثر. حکایات حروبش در جمیع آفاق متبذل، و صدمات بازویش در نزد عالمیان ضرب المثل. یکى از ضربات او ضربتى بود که بر «عمرو بن عبد ود» زد که پیغمبر (ص) در شأن او فرمودند که:

«ضربه علىّ یوم الخندق خیر من عباده الثّقلین. «۳۸»

– ضربت على (ع) در روز خندق، بهتر است از عبادت جنّ و انس.»

و در آن روز جبرئیل امین در ما بین آسمان و زمین ندا داد، بنحوى که جمیع مردم شنیدند: «لا فتى الّا على لا سیف الّا ذو الفقار» «۳۹» و هرگز در جنگ از شجاعى فرار نکرده و هیچ شجاعى از ضربت آن جان درنبرده و هیچ یک از ضربات او، محتاج به ضربت دیگر نبوده. و در شأن او گفته‏ اند.

«اذا علا قدّ و اذا وسط قطّ.

– هرگاه قد مبارک علم مى‏ کرد هر یک از راکب و مرکوب را در طول به دو پاره مى ‏کرد. و هرگاه پشت مبارک همایون خم مى‏ کرد هر یک از راکب و مرکوب را در عرض به دونیم حصّه مى‏ نمود.»

و فتح و ظفر در جمیع از غزوات فخر کاینات- علیه افضل التّحیات و اکمل الصّلوات- در دست همایون او شد و حال آنکه سنّ شریف او از هیجده سال تجاوز ننموده بود و «عمر» در شأن او گفت:

«لو لا سیفه لما قام عمود الاسلام. «۳۹»

– اگر شمشیر على (ع) نمى ‏بود، ستون دین اسلام برپا نمى ‏شد.»

و هرکه را آن حضرت مى‏ کشت، در میان کشتگان علم مى ‏بود و قوم او مفاخرت مى‏ کردند که این کشته اسد اللّه است. همچنانکه خواهر «عمرو بن عبد ود» بعد از کشته شدن او شعرى چند در تعزیه او گفته است که مضمون بعضى از اشعار آن اینست:

«اگر قاتل «عمرو» غیر از على (ع) مى‏ بود، تا حیات داشتم بر او مى‏ گریستم؛ امّا چون کشنده او کسى است که پدر او امیر بطحاء و خود شیر بیشه هیجاء است، و یگانه است در شجاعت و بى‏ نظیر است در کرامت؛ لهذا مرا عار، و او را ننگى نیست.»

و هر کس از شجاعان عرب که لحظه‏ اى در پیش او درنگ کرده بود، بعد از آن مادام الحیوه در میان شجاعان افتخار مى‏ کرد.

دوّم- «سخاوت» است. که احدى را شبهه‏اى نیست که آن حضرت سخى‏تر از جمیع اسخیاء و کریمتر از همه کریمان بود. هرگز سائل را از خود دور نکرد و هرگز چیزى را نیافت که تصدق نکند. و با اهل بیت خود روزها را روزه مى‏گرفتند و شبها گرسنگى مى‏خوردند و آنچه بدست ایشان مى‏آمد به فقرا و مساکین تصدّق مى‏نمودند. و به این جهت چندین آیه از قرآن به شأن ایشان نزول نموده، همچنانکه قاطبه اهل سنّت به آن اعتراف نمودند. و خود را به مزدورى مى‏دادند و اجرت را در راه خدا صرف مى‏نمودند، حتّى آنکه هزار بنده از اجرت مزدورى خود آزاد نمودند.

و شیخ محى الدین عربى‏ «۴۰» در فتوحات خود نقل کرده که:

«به صحّت پیوسته است انگشترى را که آن حضرت در نماز تصدّق نمودند، قیمتش مساوى خراج شام بوده و خراج شام ششصد «۴۱»

خروار نقره و چهار خروار طلا بود.» «۴۲»

و معاویه- اسکنه الله فى الهاویه- با شدّت عناد، در خصوص سخاوت آن حضرت گفت:

«اوست که خانه اى مملوّ از اموال را تصدّق مى ‏کند تا هیچ باقى نمى‏ ماند و جاى آن اموال را جاروب مى‏ کند و در آنجا نماز مى‏ کند. و اوست که اگر یک خانه پر از طلا و یک خانه پر از کاه در نزد او باشد، مساوى است. و خانه طلا را پیش از خانه کاه تصدق مى‏ کند تا هیچ چیز از آن باقى نماند.»

سوّم- «فصاحت»؛ و افصح بودن او از جمیع فصحاء عالم و بلغاء بنى آدم، از آن ظاهرتر است که احتیاج به دلیل داشته باشد. همه فصحاء متّفقند که کلام او فوق کلام مخلوق و تحت کلام خالق است. و کسى که بهره‏اى از فصاحت داشته باشد در کتاب نهج البلاغه که از کلام آن حضرت است تأمّل کند، این معنى بر او ظاهر مى‏ شود. و افصح بودن آن حضرت در نزد قاطبه اهل سنّت مسلّم است.

چهارم- «حسن خلق» است. و آن حضرت با وجود غایت شجاعت و صولت، در کمال حسن خلق و شگفته روئى بودند، به حدّى که حسن خلق او در میان مردم ضرب المثل، و دشمنان آن حضرت آن را حمل بر عیب نموده بودند و مى‏ گفتند على (ع) خوش طبعى مى ‏کند.

«معاویه- اسکنه اللّه فى الهاویه- از «صعصعه بن صوحان» پرسید که صفات على- علیه السلام- را از براى من بیان کن.

او در جواب گفت:

آن بزرگوار هرگاه در میان ما بود، مثل یکى از ما مى‏ بود. با ما مى ‏نشست و با ما چیز مى‏ خورد و با ما مى‏ گفت و از ما مى‏ شنید. و هرکجا او را مى‏ خواندیم اجابت مى‏ کرد و در نهایت تواضع و فروتنى و در کمال شکفتگى و شکستگى با ما سلوک مى‏ کرد. و با وجود اینها از او مى ‏ترسیدیم مانند اسیرى دست و پا بسته از کسى که شمشیر برهنه در دست داشته باشد و خواهد او را گردن بزند.»

پنجم- «تواضع و فروتنى» است. و تواضع آن حضرت از آن اشهر است که احدى تشکیک داشته باشد، زیرا که با کافّه خلایق در کمال تواضع و رأفت و غایت فروتنى و عطوفت سلوک مى‏ نمودند. و دائم با فقرا و مساکین مصاحبت مى ‏نمودند و با ایشان مجالست مى‏ کردند و مى‏ فرمودند:

«انا مسکین جالس مسکینا.

– من مسکینى هستم که با مسکینان مى‏ نشینم.»

ششم- «حلم و عفو» است. و این ظاهر است از سلوکى که آن حضرت با دشمنان خود مى‏ نمودند، زیرا که معامله او با ابن ملجم ظاهر و روشن است. و سعد بن العاص و مروان بن الحکم و عبد اللّه بن زبیر که در جنگ جمل بر ایشان غالب شد و همه را اسیر کرد با هیچ‏یک از آنها تلافى نکرد و همه را رها کرد، با وجود اینکه عبد اللّه زبیر دشنام داده بود و او را به لفظ لئیم و احمق خطاب نموده بود. و همچنین معامله او با سایر دشمنان چنین بوده است، همچنانکه در تاریخ کتب و سیر مسطور است.

هفتم- «زهد و ورع» است. و زهد آن حضرت و اعراض او از لذّات دنیا بالکلیّه امریست متواتر میان جمیع فرق و همه علماء اهل سنّت به این معنى اعتراف نموده‏ اند.

و ملّا على قوشجى‏ «۴۳» در شرح تجرید «۴۴» مى‏ گوید:

«اعراض آن حضرت از لذّات دنیویّه به حدّ تواتر رسیده است. با وجود اینکه کمال قدرت بر جمیع لذّات دنیویّه داشت، مکرّر به دنیا خطاب مى‏ کرد: که:

اى دنیا! دور شو از من! آیا هرگز متعرّض شده ‏اى که مرا به دام فریب خود درآورى؟ و هرگز شوق کرده ‏اى که مرا فریفته لذّات خود کنى؟

هیهات! هیهات! دور است این معنى. هنوز نزدیک نشده است آن وقت که مرا فریب دهى. تو دیگرى را مغرور خود کن که مرا به تو حاجتى نیست. بدرستى که من تو را مطلّقه ثلثه نموده‏ ام که رجوعى از براى تو نیست.

اى دنیا! عیش تو کوتاه است و قدر و منزلت تو کم است و امید تو اندکست.

بعد از آن فرمودند:

آه از کمى توشه و دورى راه و بزرگى مقصد و ناهموارى خوابگاه.»

و فریقین در کتب خود نقل کرده‏ اند که مکرّر آن حضرت مى ‏فرمودند: که:

«دنیاى شما در نزد من خوارتر است از استخوان خوکى که در نزد صاحب جذام باشد.»

و زهد آن سیّد زهّاد در حدّى بود که هرگز از طعام، سیر نخوردند و مى‏ فرمودند:

«آیا من سیر بخورم و حال آنکه در حوالى حجاز، شکمهاى گرسنه‏ مى ‏بینم و با وجود این چگونه مسمّى به امیر المؤمنین باشم.»

و همیشه ریزهاى نان جو که خورد شده بود مى‏ خوردند و نان خورش کم مى‏ خوردند و اگر مى ‏خوردند منحصر بود به «نمک» یا «سرکه» و اگر از آن ترقّى مى‏ نمودند، نان خورش ایشان «سبزى» بود و بسیار کم در بعض اوقات شیر تناول مى‏ نمودند. و گوشت را بسیار کم اکل مى‏ فرمودند و مى ‏فرمودند که:

«شکمهاى خود را قبور حیوانات مکنید.»

و شیعه و سنّى نقل کرده‏ اند که:

«آن حضرت انبانى داشت که ریزهاى نان خشک شده در آن بود که همیشه از آن تناول مى‏ نمودند و سر انبان را مهر نموده بودند که مبادا حسنین- صلوات اللّه علیهما- از راه اشفاق، او را به روغن ممزوج نمایند.»

و لباس آن حضرت در غایت درشتى بود و همیشه جامه او کهنه بود و مشتمل بر پینه بسیار مى ‏بود. گاهى جامه خود را به لیف خرما پینه مى‏ کرد و گاهى او را به پوست کهنه پینه مى‏ کرد. و اگر آستین مبارک او دراز مى‏ بود، آن را مى ‏برید و نمى ‏دوخت.

روزى بر منبر برآمد و جامه‏ اى که همه او پینه بالاى پینه بود، پوشیده بود فرمودند که:

«بدرستى که این قدر جامه خود را پینه کردم که از پینه‏ کننده او شرم دارم.

و پینه‏ کننده او گفت:

یا على! این جامه را دور افکن. «۴۵»

هیچ کسى راضى نمى‏ شود که چنین جامه‏ اى بپوشد.

بعد از آن، آن جناب فرمودند:

على را با لذّات دنیا چه کار است و چگونه راضى کنم خود را به لذّتى که فانى است و نعمتى که غیر باقى است.»

و مخفى نیست که انتهاى زهد به مرتبه ‏ایست که زاهد به جائى برسد که جمیع علایق دنیویّه را از خود سلب کند و آن اشرف بریّات چندین مراحل از این مرتبه، ترقّى نموده بود و به مرتبه ‏اى رسیده بود که از خود قیودات دنیویّه و اخرویّه را حذف کرده بود، بلکه از خود هم غایب شده بود و به غیر از جناب الهى، هیچ چیز دیگر منظور نظر او نبوده همچنانکه به تواتر رسیده است‏ «۴۶» که در مناجات گفت:

«خداوندا! عبادت تو را از راه خوف عقاب تو یا از براى شوق به ثواب تو نمى‏ کنم، بلکه ترا مستحقّ عبادت شناخته ‏ام و به این جهت لواى طاعت و بندگى تو افراخته ‏ام.»

و این غایت رتبه امکانى است و احدى از کلّ اوصیاء و اولیاء، قدم به این وادى ننهاده‏ اند و دم از این مطلب نزدند.

هشتم- «صبر» است. و صبر آن حضرت در مرتبه ‏اى بود که آن مصائب و محن و بلایا و فتن که به او رسید، مع ذلک صبر نمود و هرگز خلاف شکرى از او سر نزد.

آتش به در خانه او افروختند و در خانه او که «مهبط وحى» الهى بود، سوختند و در را بر شکم سیده عالمیان زدند و طفل او را سقط نمودند و تازیانه بر کتف مبارک او زدند و ریسمان به گردن مبارک آن شیر خدا افکندند «۴۷» و او را از خانه بیرون کشیدند- با وجود آن شجاعت و صلابت- صبر نمود و خلاف شکرى بعمل نیاورد.

نهم- «توکّل» است. و توکّل آن حضرت از آن بالاتر بود که احدى او را تواند وصف نمود، زیرا که معلوم است که کسى که همه قیودات را از خود سلب کند و مستغرق لجّه انس الوهیّت باشد به غیر از خدا هیچ چیز دیگر را اعتمادى ندارد.

مکرّر مى ‏فرمودند که:

«اگر جمیع عرب بر دشمنى من پشت بر پشت هم دهند، من هیچ از ایشان باک ندارم.»

[صفات جسمانیّه‏]

صفات حمیده که متعلّق به جسم است عبادت و اطاعت است، و جهاد و امثال اینها. و شکّى نیست که آن حضرت اعبد زمان بود و کثرت عبادت او ضرب المثل است. و همیشه در روز روزه مى‏بود و شب به عبادت مشغول مى‏بود و پیشانى انورش از کثرت سجود، مانند کف پاى شتر پینه کرده بود، چنانچه اکثر علماى اهل سنّت در کتاب خود نقل کرده‏اند. و در «لیله الهریر» «۴۸» در میان دو صف سجّاده از براى او گسترانیده بودند و او مشغول عبادت بود و تیر از چپ و راست او مى‏آمد و با وجود این در کمال خضوع و خشوع متوجّه عبادت بود و در آن شب پانصد تکبیر از آن حضرت شنیده شد که به هر تکبیر دو رکعت نافله کرد و یک کافر را کشت.

و بالجمله اختیار کثرت عبادت به حدّى نیست که کسى از کفّار و منافقین تواند انکار این معنى را بکند. و اطاعت او از براى حضرت رسول (ص) به حدّى بود که جان خود را فداى او کرد. در خوابگاه او خوابید و خدا به او بر ملائکه فخر کرد و آیه‏اى در این باب نازل شد، «۴۹» همچنانکه علماى اهل سنّت به این معترفند.

و امّا کثرت جهاد او احتیاج به ذکر ندارد، همچنانکه ابن ابى الحدید گفته است که «متعرّض ذکر این معنى شدن، تحصیل حاصل است.»

[صفات خارجه‏]

و امّا صفات خارجه که مستوجب مدحند چند قسم است که آن حضرت جامع همه بود و سرآمد همه عالمیان بود.

قسم اوّل- نسب عالى؛ و شکّى نیست که هر یک از قرابت او با رسول اللّه بیشتر باشد، نسب او عالى‏تر و شریف‏تر است. و آن حضرت از همه کس اقرب به رسول اللّه بود، زیرا که پسر عمّ مادرى و پدرى آن حضرت بود. و عبّاس اگر چه عمّ آن حضرت بود، امّا برادر پدرى عبد اللّه بود و مادر ایشان یکى نبوده است، به خلاف ابو طالب‏ «۵۰» که برادر پدرى و مادرى عبد اللّه بوده است و شکّى نیست که هیچ یک از اقربا و اعمام پیغمبر مثل ابو طالب حمایت و کفالت او را نکردند و تا ابو طالب در حیات بود، آن حضرت هجرت نکرد از مکّه و خوف از دشمنان نداشت و ابو طالب که از دنیا رحلت نمود محتاج به هجرت شد و ایضا على- علیه السلام- هاشمى الطّرفین است، زیرا که پدر او ابو طالب بن عبد المطّلب بن هاشم است و مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم است.

قسم دوّم- شرافت سببى است. و شکّى نیست که قرابت سببى آن حضرت به حضرت رسول (ص) اولى از جمیع ناس بود، زیرا کسى که شوهر فاطمه بتول باشد البتّه نزد پیغمبر اقربست از کسى که شوهر سایر دختران آن حضرت باشد، به اعتبار اینکه فاطمه- سلام اللّه علیها- سیّده زنانست، همچنانکه از طرق فریقین از پیغمبر روایت شده است که «او محبوبترین خلق اللّه بود در نزد پیغمبر (ص).»

قسم سوّم- آنکه حضرت امیر والد سبطین و پدر حسنین- صلوات اللّه علیهما- بود، که آقایان جوانان بهشت بودند، همچنانکه به اتّفاق شیعه و سنّى، پیغمبر ایشان را به این لقب خواند. و کدام یک از صحابه را این فضیل عظمى بود.

قسم چهارم- آنکه محبّت آن حضرت واجب است، زیرا که از «اولى القربى» است و محبّت «اولى القربى» واجب است، همچنانکه آیه مبارکه: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى‏» «۵۱» دلالت بر این معنى مى‏کند و معنى ظاهر این آیه اینست که: «بگو اى محمّد (ص) که من طلب نمى‏کنم از شما به عوض رسالت، مزدى را؛ مگر دوستى خویشان خود را» پس دوستى آن حضرت بهتر از همه عبادات و اقرب جمیع قربات است، همچنانکه به طرق فریقین رسیده است که:

«دوستى على حسنه ایست که با وجود آن هیچ معصیتى ضرر نمى‏ رساند.» «۵۲»

و اخبار در باب وجوب محبّت او و بهتر بودن آن از هر طاعت و افضل بودن آن از هر عبادتى در کتب فریقین الى غیر النّهایه است. و همچنین اخبار هم در خصوص اینکه آن حضرت محبوبترین خلایق بوده در نزد خدا و رسول (ص)، در کتب شیعه و سنّى بسیار است.

از آن جمله خبر «طایر مشوى» «۵۳» است که به طرق متعدّده در کتب عامّه و خاصّه رسیده است. و این خبر اینست که:

«روزى مرغ بریان کرده‏ اى را به هدیه از براى حضرت رسول (ص) آوردند. آن حضرت گفت:

خداوندا! حاضر کن در پیش من محبوبترین مردم را در نزد تو، که این مرغ را تناول نماید.

پس حضرت امیر داخل شد و با آن حضرت آن مرغ را تناول نمودند.»

و مخفى نیست که از جمله خواص آن حضرت است که جمیع فرق او را دوست مى‏ دارند. کفار و اعداء با وجود مخالفت در دین و آئین کمال محبت به آن‏ حضرت دارند. «۵۴» پادشاهان بلاد کفر، صورت او را در عبادتخانه‏ هاى خود کشیده و سلاطین «اتراک» و «آل بویه»، صورت او را بر شمشیرهاى خود نقش کرده‏ اند.

این بود حصر صفات او و تفصیل آنها- بحمد اللّه تعالى- ظاهر و روشن شد که آن حضرت درن جمیع صفات کمالیّه، چه خارجیّه و چه داخلیّه چه علمیّه و چه عملیّه، از جمیع امّت افضل و اقدم بوده، پس غیرى را بر او تقدیم نشاید، خصوصا جماعتى که رتبه ایشان از همه پست‏تر و مرتبه ایشان از همه بى‏قدرتر باشد.

{tab-level2=پاورقی}

«۸» عز الدین عبد الحمید بن محمد بن محمد بن الحسین بن ابى الحدید مدائنى از اکابر علماى اهل سنّت، معتزلى مذهب و به مذهب خویش در قصیده‏اى که در مدح امیر المؤمنین- سلام الله علیه- گفته تصریح کرده است، آنجا که گوید:

و رایت دین الاعتزال و اننى‏

 

اهوى لأجلک کل من یتشیع‏

     

ولادتش در سال ۵۸۶ ه و وفاتش در بغداد سال ۶۵۵ ه و «شرح نهج البلاغه» او از کتب بسیار مشهور و از شروح بسیار مرغوب آن کتاب مبارک است که در اسلام، بعد از قرآن مجید، اوّل کتاب است. و شرح وى مشتمل بر فوائد بى‏شمار بوده و خدمت بزرگى را به مقام عمل رسانیده است.

 

«۹» «شرح نهج البلاغه»، ج ۱، ص ۱۶، ط مصر، دار الاحیاء الکتب العربیه.

 

«۱۰» «کفایه الطالب»، صدر الحفاظ ابى عبد اللّه محمد بن یوسف بن محمد قرشى کنجى شافعى، متوفى ۶۵۸، ه، ص ۱۲۴، ط نجف.

 

«۱۱» «کفایه الطالب»، کنجى شافعى، ص ۲۳، ط نجف.

 

«۱۲» رجوع شود به «غایه المرام» ص ۱۵۳، و سیّد فقیه در «کفایه الموحدین» ج ۲، ص ۲۷۹، از ابن مغازلى شافعى نقل کرده است و شیخ جلیل علامه ابن ابى جمهور احسائى (رحمه اللّه) در کتاب «معین المعین» گوید:

«این خبر از اخبار صحیحه است و نقل آن متواتر است و سنّى و شیعه آن را نقل کرده‏اند» و از کتاب «مناقب» خبر را همان نحو که مصنّف (ره) نقل فرموده و بعد از آن از دارقطنى از «رجالش» از ابو سعید خدرى مفصل‏تر از آن نقل نموده و در آخر آن رسول اللّه- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- مى‏فرماید:

«و منا مهدى هذه الامه الذی یصلى عیسى بن مریم خلفه ثم ضرب على منکب الحسین- علیه السلام- و قال من هذا مهدى الامه.»

و با بشارت دادن به اینکه مهدى این امّت از نسل حسین- علیه السلام- و از اولاد صدّیقه طاهره (ع) است، به آن بانوى عصمت و طهارت تسلّى داده است و بعد ابن ابى جمهور گوید:

«و روى هذا الخبر محمد بن یوسف الکنجى الشافعى عن الدارقطنى صاحب «الجرح و التعدیل» و اورده الحافظ ابو نعیم فى کتاب «الاربعین».»

 رجوع شود به نسخه «معین المعین» که مخطوط بوده و در کتابخانه ما موجود است و شیخ صالح بن شیخ محمد على جوازرى در بلده «حویزه» در روز جمعه یازدهم جمادى الاولى سال ۱۰۹۲ ه ق، از کتابت آن فارغ شده است.

 

«۱۳» از اکابر محدّثین و علماى اهل سنّت و در سال ۴۳۰ ه، وفات یافته و جدّ اعلاى علامه مجلسى (ره) است.

 

 

«۱۴» کنجى شافعى در «کفایه الطالب» از ابن عباس روایت کرده که رسول اللّه- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- فرمود در حقّ امیر المؤمنین (ع): «و هو یعسوب المؤمنین.» و آن را در ضمن روایتى نقل کرده و در آخر آن مى‏فرماید: «و هو خلیفتى من بعدى» ص ۷۹، ط نجف. و بعد کنجى گوید: «این حدیث را محدّث شام در جزء چهل و نهم بعد از سیصد حدیث در فضائل على- علیه السلام- در کتاب خود آورده است.» ولى اینکه مصنف (ره) فرمود: حضرت رسول (ص) على (ع) را مخاطب به یعسوب المؤمنین مى‏نمود، و از «حلیه الاولیاء» نیز نقل فرموده در نسخه مطبوعه از کتاب نامبرده که در سال ۱۳۸۷ ه ق، در بیروت چاپ شده پیدا نشد. بعید نیست که دست ناپاک تحریف دخالت کرده و از ترجمه امیر المؤمنین- علیه السلام- در کتاب «حلیه الاولیاء» آن را حذف کرده است.

ابن ابى الحدید نیز در «شرح نهج البلاغه» مانند مصنف (ره) «یعسوب المؤمنین» را از «حلیه الاولیاء» نقل کرده است.

ج ۱، ص ۱۲، ط مصر چنانچه قضیّه ابلاغ سوره «برائت» را که رسول اللّه (ص) به ابو بکر داده و بعد امیر المؤمنین (ع) را فرستاده و در اثناء راه از ابو بکر گرفته و ابو بکر برگشت و امیر المؤمنین (ع) به اهل مکّه ابلاغ نمود، و ابو نعیم در «حلیه» به طرق متعدّده آن را روایت کرده، چنانچه کنجى شافعى در «کفایه الطالب» در ص ۱۲۶، بر آن تصریح کرده، از «حلیه الاولیاء» در چاپ بیروت سال ۱۳۸۷ بکلى حذف کرده‏اند، و از قرار معلوم در چاپ مصر بسال ۱۳۵۱ ه نیز حذف کرده‏اند.

تعجب است اهل سنّت چرا به این عمل ناهنجار اقدام مى‏کنند. آیا این عمل آبروشان را نمى‏برد؟ در صورتى که قضیّه ابلاغ برائت را اکابر محدّثین و مفسّرین اهل سنّت نقل کرده‏اند. نسائى در کتاب «خصائص امیر المؤمنین (ع)» با طرق متعدّده نقل نموده، ص ۹۱، ط نجف؛ ابن حجر عسقلانى در «اصابه» ج ۲، ص ۵۰۹؛ سیوطى در «الدر المنثور» ج ۳، ص ۲۰۸؛ طبرى ج ۱۰، ص ۴۱؛ ابن حجر در «صواعق» ص ۹۱؛ ترمذى در «صحیح»، ص ۱۸۳ و ۲، و غیر از اینها که تعدادشان بطول مى‏انجامد نقل کرده‏اند.

ولى مخفى نماند گرچه در «حلیه الاولیاء»، جمله «یعسوب المؤمنین» در چاپ بیروت نامبرده ندارد امّا عوض آن، جمله «امیر المؤمنین» موجود است، رجوع شود «حلیه الاولیاء»، ص ۶۳،ج ۱، و این جمله ادّعاء ابن ابى الحدید را که در ج ۱، ص ۱۲ در «شرح نهج البلاغه» گوید: «نزد محدّثین، خطاب رسول اللّه (ص) در حال حیاتش على- علیه السلام- را به لقب «امیر المؤمنین» به ثبوت نرسیده ولى با القاب دیگر مانند «یعسوب الدین» و «یعسوب المؤمنین» مخاطب ساخته است که همان معنى «امیر المؤمنین» را مى‏رساند» باطل مى‏سازد، زیرا در روایت «انس» در «حلیه الاولیاء»، چاپ بیروت، ص ۶۳، ج ۱، این جملات موجود است: «امیر المؤمنین و سید المسلمین و قائد العز المحجلین و خاتم الوصیین.»

و سید ابن طاوس (ره) در کتاب «الیقین» چاپ نجف به طرق متعدّده از روایات اهل سنّت اختصاص لقب «امیر المؤمنین» را به امام على- علیه السلام- ثابت نموده و در زمان رسول اللّه (ص) با آن لقب مبارک مخاطب شده است.

و سید رضى (قدس سرّه) نیز در کتاب «خصائص امیر المؤمنین (ع)» در زیر عنوان «فى تسمیته- علیه السلام- به امیر المؤمنین فى حیات رسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله-» همین مطلب را ثابت نموده است، رجوع شود به «خصائص»، ص ۳۸، ط نجف، و «ارشاد»، شیخ مفید (ره)، ص ۲۲، ط تبریز.

 

«۱۵» «کفایت الطالب»، کنجى شافعى، ص ۱۳۵، ص ۶، ط نجف.

 

«۱۶» ص ۴۶۸، ج ۹، ط قاهره، از تألیفات ابن الاثیر جزرى متوفى ۶۰۶ ه، در دوازده مجلد طبع شده است.

 

«۱۷» ص ۴۶۸، ج ۹، ط قاهره، از تألیفات ابن الاثیر جزرى متوفى ۶۰۶ ه، در دوازده مجلد طبع شده است.«اربعین»، امام فخر الدین رازى، ص/ ۴۶۷- ۴۶۸، ط حیدرآباد. و بعد از اثبات انتساب تمامى علوم به امیر المؤمنین- سلام اللّه علیه- گوید:

«و معلوم ان نسبه هذه العلوم ینتهى الیه فثبت بما ذکرنا انه رضوان اللّه علیه کان استاذ العالمین بعد محمد علیه السلام فى جمیع الخصال المرضیه و المقامات الحمیده الشریفه و اذا ثبت انه کان اعلم الخلق بعد رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم وجب ان یکون افضل الخلق بعد الرسول لقوله تعالى: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ.» و قوله تعالى: «یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ.»

 

«۱۸» عبد اللّه بن عباس پسر عموى رسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله و سلّم- و حبر امّت و ترجمان کلام اللّه تعالى و از شاگردان امیر المؤمنین- علیه السلام- است و جلالت شأنش بالاتر از آنست که ذکر شود. در سال ۶۸ هجرت در طایف از دنیا رحلت کرده و براى اطلاع به شرح حالش به کتب رجال بویژه به «تنقیح المقال»، مامقانى (ره) رجوع شود.

 

«۱۹» نسبت به حضرت امام جعفر صادق- سلام اللّه علیه- است. امام ششم از دوازده امام- علیهم السلام- به جهت تزویجى که در اواخر بنى امیه و اوائل بنى عباس از مذهب شیعه فرمود و ستمکاران روزگار به خودشان مشغول شدند، امام (ع) فرصت یافته حقائق را آشکارا نمود و لذا شیعه امامیه به آن حضرت منسوبست و کتابهاى مستقل در حالات آن حضرت تألیف شده و در سال ۱۴۸ هجرت از دنیا رحلت فرموده و در مدینه منوّره در «بقیع» مدفون است و قبر مبارکش با سه نفر از ائمّه اهل بیت (ع) در اثر ظلم نژاد یهودى سعودى در جلو آفتاب مانده است.

 

 

«۲۰» نعمان بن ثابت بن زوطى بن ماه مولى تیم اللّه بن ثعلبه کوفى یکى از ائمّه چهارگانه اهل سنّت؛ جدّش «زوطى» از اهل کابل «طخارستان» و گویند نسبش به «یزدجر» آخرین ملوک ساسانى مى‏رسد. و ابو حنیفه در کوفه بسال هشتادم یا هشتاد و دوم از هجرت متولد شده و وفاتش در سال ۱۵۰ ه، در زندان بغداد اتّفاق افتاده. او را خلیفه عباسى حبس کرده بود که متصدّى قضا باشد و قبول نمى‏کرد، و در حقّ ابو حنیفه کلمات بزرگان مختلف است، امام مالک مى‏ گفته:

 

«ما ولد فى الاسلام مولود اضر على اهل الاسلام من ابى حنیفه و قال کانت فتنه ابى حنیفه اضر على هذه الامه من فتنه ابلیس.»

 

رجوع شود به «وفیات الاعیان»، ابن خلکان و «کنى و القاب»، قمى (ره) و «روضات الجنات» و «ریحانه الادب» و «تاریخ بغداد» و «تبییض الصحیفه» تألیف سیوطى، ط حیدرآباد.

 

«۲۱» ابو عبد اللّه مالک بن انس بن مالک بن ابى عامر اصبحى مدنى، یکى از ائمّه اربعه اهل سنّت در فقه؛ او را هفتاد تازیانه براى اینکه فتواى او با منظور سلطان وقت موافق نبود زدند. در سال ۱۷۹ هجرى وفات کرده است.

 

«۲۲» ابو عثمان ربیعه بن فروخ از فقهاء اهل سنّت و از کلمات اوست: «الساکت بین النائم و الاخرس» وفاتش در سال ۱۳۶ هجرى است. «ابن خلکان»، ج ۲، ص ۵۱٫

 

«۲۳» از خوارج و کذّابین مشهور است و عکرمه به سکون «کاف» و کسر «عین» و «راء» و فتح «میم»؛ ابن عبد اللّه بربرى و از فقهاء مکه بوده است. مولاى او على فرزند ابن عباس عکرمه را حبس کرده بود که چرا از زبان پدرم ابن عباس دروغها مى‏گوئى. عکرمه در سال ۱۰۷ درگذشته است، «ابن خلکان»، ج ۲، ص ۴۲۸ و به تحقیقات ارزنده درباره عکرمه رجوع شود به کتاب «کاوشهاى علمى»، ص ۲۱۰٫

 

«۲۴» محمد بن ادریس شافعى قرشى مطلبى، یکى از ائمه چهارگانه اهل سنّت روز وفات ابى حنیفه ۱۵۰ بدنیا آمده و وفاتش در مصر بسال ۲۰۴ هجرى بوده و اشعار زیادى در مدح اهل بیت- علیهم السلام- دارد.

 

«۲۵» احمد بن حنبل شیبانى یکى از ائمه اربعه و از اصحاب امام شافعى و صاحب کتاب «مسند» است. امام محدّثین بوده در سال ۲۴۱ ه، در بغداد وفات کرده است.

 

«۲۶» سنّى و شیعه این کلمات گهربار را از حضرت رسول اکرم- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- نقل کرده‏اند، رجوع شود به «اربعین»، امام فخر الدین رازى، ص ۴۶۶، ط حیدرآباد، سال ۱۳۵۳ ه. و امیر المؤمنین (ع) اقضاى این امت است رجوع شود به «غایه المرام»، سید بحرانى (قدس سرّه)، ص ۵۲۸٫

 

«۲۷» و لذا امام صادق- علیه السلام- در روایتى مى‏فرماید: «من مى‏دانم مانند اینکه نظر مى‏کنم به کف دست خودم»، رجوع شود به «فصول المهمه»، شیخ حر عاملى (ره)، ص ۶۱، ط سنگى قدیم تبریز و مقدمه ترجمه «علم امام (ع)»، ص ۲۹، ط تبریز؛ و کتاب «طوالع الانوار»، ص ۱۳۵، ط تهران، که روایات متعدّده قریب به مضمون مذکور موجود است.

و درباره علم پیغمبر و امام (ع) رجوع شود به کتاب «علم امام (ع)» علامه آقا شیخ محمد حسین مظفر نجفى (ره)، ط نجف؛ و کتاب «معارف السلمانى» تألیف سید علامه کبیر آقاى حاج سید عبد الحسین شیرازى (ره)، ط تهران؛ و ترجمه کتاب «علم امام (ع)» مرحوم مظفر به فارسى، ترجمه آقاى آصفى، ط تبریز؛ و «بحثى کوتاه درباره علم امام (ع)» تألیف آقاى علامه طباطبائى (دام بقائه) ط قم، در ص ۴، مى‏فرماید:

«امام «ع» به حقائق جهان هستى، در هر گونه شرایطى وجود داشته باشند به اذن خدا واقف است، اعم از آنها که تحت حسّ قرار دارند و آنها که بیرون از دائره حس مى‏باشند مانند: موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقائع آینده.»

و بعد این مطلب را از راه دلیل نقلى و عقلى اثبات فرموده و گوید:

«از راه نقل روایات متواتره ایست که در جوامع حدیث شیعه مانند «کافى» و «بصائر» و «کتب صدوق» و کتاب «بحار» و غیر آنها ضبط شده به موجب این روایات که به حدّ و حصر نمى‏آید، امام (ع) از راه موهبت الهى، نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هر چه را بخواهد به اذن خدا به ادنى توجّهى مى‏داند. و از راه عقلى براهینى است که به موجب آنها امام «ع» به حسب مقام نورانیّت خود، کاملترین انسان عهد خود و مظهر تمام اسماء و صفات خدائى و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصى آشناست و به حسب وجود عنصرى خود به هر سوى توجه کند، براى وى حقائق روشن مى‏شود.»

 

«۲۸» به این فرمایش رسول اللّه- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- خود امیر المؤمنین (ع) در خطبه «قاصعه» که در «نهج البلاغه» مذکور است تصریح فرموده و مى‏فرماید:

«در موقع نزول وحى به رسول اللّه (ص) رنه (ناله مخصوص) شیطان را شنیدم و عرض کردم:

یا رسول اللّه! این صداى چیست؟

فرمود: این شیطانست، مأیوس شد از عبادت کردن به او: انّک تسمع ما اسمع و ترى ما أرى الّا انّک لست بنبىّ و لکنّک لوزیر.»

 

«۳۰» شرح ابن میثم بحرانى (قدس سرّه)، ص ۵۲ بر صد کلمه‏اى که جاحظ از کلمات امیر المؤمنین- سلام اللّه علیه- انتخاب کرده و گوید: «کل کلمه منها تفى بالف من محاسن کلام العرب.»

 

«۳۱» در موقع چاپ کتاب، نسخى که نزد این جانب بود در اینجا عبارت «دارد» است ولى صحیح آن «ندارد» است چنانچه آخر کلام شاهد بوده و مطلب را روشن مى‏ کند.

 

«۳۲» قال (ع): «لو لا الدّین و التّقى لکنت ادهى العرب.»

 

«۳۳» «شرح نهج البلاغه»، ج ۱، ص ۱۷، ط مصر، دار احیاء کتب العربیه.

 

«۳۴» «کفایه الطالب»، ص ۱۹۰، س ۱۷، ط نجف، بعد کنجى شافعى مى‏گوید: «این حدیث را همدانى در کتابش نقل کرده و خوارزمى هم به او تابع شده است.»

 

«۳۵» «کفایه الطالب»، ص ۸۵، «حلیه الاولیاء»، ص ۶۵، ج ۱، ط بیروت.

 

«۳۶» چون خلفاى سه‏گانه را عده‏اى از مردم بزعم خودشان براى خلافت انتخاب کرده‏اند و در انتخاب اوّلى آنها بزرگان مسلمین و ارکان اهل حلّ و عقد هم وجود نداشتند و انتخاب ناقص و بى‏اساس بوده و مجلس «سقیفه» خالى از دسیسه امویه نبوده، علاوه اینکه لیاقت جانشینى پیغمبر اکرم (ص) را نداشتند، مانند رؤساى جمهورى در دنیاى حاضر بوده که با دسیسه و انتخاب عده‏اى مقام ریاست را اشغال مى‏نمایند و لذا ما خلفاى سه‏گانه را غاصب خلافت دانسته و آنها را ناحق مى‏دانیم. بلى، جمعى آنها را انتخاب کرده‏اند و انتخابشان از جانب خدا نیست، پس براى ما هیچ‏گونه لزومى ندارد که به آنها که انتخاب‏شده مردم بوده‏اند محبّت داشته باشیم و محبّت آنها را از ایمان بشماریم و لذا آنها را خلفاى ضلال مى‏دانیم، علاوه اینکه اصلا انتخاب امام بدست مردم اساسا باطل است.

 

«۳۷» یعنى نقل قول ابو بکر: «اقیلونى» و قول عمر: «لو لا علىّ لهلک عمر» در کتب معتبره زیادى از اهل سنّت نقل شده و قول عمر را با عبارت مذکوره و با عبارات مختلفه که مفاد آنها یکى است در کتب بسیار نقل کرده‏اند، رجوع شود به «تهذیب التهذیب»، ابن حجر عسقلانى، ج ۷، ص ۳۳۷، ط حیدرآباد؛ و «اصابه»، ج ۲، ص ۵۰۹، ط مصر؛ و «تأویل مختلف الحدیث»، ابن قتیبه، ص ۲۰۱؛ و «صواعق محرقه»، ابن حجر مکى، ص ۷۶، طبع مصر در سال ۱۳۱۲ ه، در مطبعه میمنیه، که تحریف نشده چنانچه سائر طبعهاى «صواعق» را سنّیها تحریف نموده و نشر کرده‏اند؛ و «اسد الغابه»، ج ۴، ص ۲۲؛ «تاریخ الخلفاء»، سیوطى ص ۶۶، و غیر از اینها از کتب که اگر شمرده شود متجاوز از چهل کتاب از کتب معتبره است.

 

«۳۸» در روایات دیگر به این عبارت است: ضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین و لما سئل الامام الصادق (ع) عن هذا، قال: انا من الثقلین. «طوالع الانوار» نقلا عن کتاب «تأویل الآیات»، ص ۱۵۹ و ۱۳۱٫

 

«۳۹» مشهور آنست که صداى جبرئیل: «لا فتى الا على لا سیف الا ذو الفقار» در جنگ «احد» شنیده شده و کنجى شافعى در «کفایه الطالب»، بطرق متعدّده نقل کرده و در جنگ «بدر» نیز این صدا را شنیده‏اند، رجوع شود به «کفایه الطالب»، ص ۱۴۲، ط نجف، و در کتب دیگر نیز نقل کرده ‏اند.

 

«۳۹» «کفایه الموحدین»، ج ۲، ص ۱۸۸، ط تهران در مطبعه مدرسه دار الفنون سال ۱۳۰۲ ق.

 

«۴۰» محیى الدین ابن عربى ابو عبد اللّه محمد بن على بن محمد حاتمى طائى اندلسى مکى شامى صاحب کتاب «فتوحات مکیه» از اکابر صوفیه و از او شیخ اکبر تعبیر مى ‏آورند. در سال ۶۳۸ هجرت وفات یافته و در صالحیّه دمشق مدفون گردیده، علماى شیعه و سنّى را در حق وى سه قول‏ است: جمعى او را تکفیر کرده‏ اند، مانند علامه تفتازانى و غیره؛ و عده‏ اى وى را از اکابر اولیاء دانسته ‏اند، بلکه او را از جمله عرفاء کاملین و اعاظم مجتهدین بشمار آورده ‏اند؛ و جمعى دیگر در او به ولایت قائل شده ولى مطالعه کتب او را حرام دانسته‏ اند.

دمیرى در «حیاه الحیوان» از عز الدین عبد السلام نقل کرده که: «محى الدین را از دروغ‏گویان شمرده است.»

از اکابر علماى شیعه صدر المتألهین (قدس سرّه) در «اسفار» بکلمات و حرفهاى او بسیار اعتنا کرده است.

و محى الدین درباره حضرت «ولى عصر» امام زمان (ارواحنا فداه) کلمات ارزنده دارد. با این وصف در آنچه درباره انگشتر که امیر المؤمنین- سلام اللّه علیه- به سائل داده نقل کرده و نسبت به قیمت آن نگارش داده، قضاوت با خواننده محترم است. آیا مى‏ توان از شیخ محى الدین عربى قبول کرد؟

 

«۴۱» باید اگر موافق روایت «عمار ساباطى» است «سیصد بار» باشد نه «ششصد خروار» و «چهار بار» باشد نه «چهار خروار» ولى در «طوالع الانوار» از محى الدین عربى آن هم از عمار ساباطى «ششصد بار» نقل کرده، رجوع شود به ص ۱۶۵٫

«۴۲» سید علامه محدث بحرانى در «غایه المرام»، ص ۱۰۹ در ضمن فائده گوید:

«عمار بن موسى ساباطى از حضرت ابى عبد اللّه (ع) روایت کرده، انگشترى که حضرت امیر المؤمنین (ع) تصدّق کرد، وزن حلقه آن چهار مثقال نقره بود و وزن نگین آن که از یاقوت سرخ بود پنج مثقال بود که قیمت آن خراج شام است و خراج شام سیصد بار نقره و چهار بار طلا بود. و این انگشتر متعلّق به مروان بن طوق بود که بدست امیر المؤمنین (ع) کشته شد و انگشتر را از انگشت وى گرفت و نزد پیغمبر (ص) آورد و از جمله غنایم بود و پیغمبر (ص) در تقسیم غنائم، آن انگشتر را به امیر المؤمنین (ع) داد و آن حضرت آمد، در حالى که آن انگشتر در انگشت مبارکش بود، و آن را در اثناء نماز که پشت سر رسول اللّه (ص) بود به سائل تصدّق کرد.»

عین این فائده را سید بحرانى (ره) در «تفسیر برهان» نیز بیان کرده است و معلوم نشد که این روایت «عمار ساباطى» را از کجا نقل فرموده و البته باید بیشتر در جوامع حدیث به تتبّع و تفحّص پرداخت تا مصدر خبر بدست آید.

«عمار بن موسى ساباطى» که راوى خبر است- و بر حسب ظاهر مرسلا از او نقل شده که موجب ضعف حدیث است- فطحى مذهب بوده و اکثر علماء امامیّه، گرچه در مقام اجتهاد و استنباط احکام شرعیه به جهت وثوق و اطمینانى که به وى در نقل روایت داشته‏ اند به روایاتش عمل کرده‏ اند، چنانچه با مراجعه به کتب فقه و رجال این مطلب واضح است، ولى بعضى از بزرگان دین تصریح فرموده که به متفرّدات روایات «عمار ساباطى» اعتماد نتوان کرد و همین معنى در این خبر که درباره قیمت آن انگشتر نقل کرده وجود دارد، و عمار متفرّد در نقل آنست. حالا محى الدین عربى از کجا ادّعا کرده که «به صحّت پیوسته است» معلوم نشد.

و بر فرض صحّت روایت از ظاهر آن چنین برمى ‏آید که امام- علیه السلام- آن را در انگشت مبارک مدّتى نگاه نداشته تا گفته شود که امام (ع) چرا انگشتر با آن قیمت را در دست مبارک نگاه داشته بود، با آن فقرى که در آن زمان در مسلمین وجود داشت. و آن مجسّمه عدل الهى آن را به فقراء تقسیم نفرموده، چنانچه شیوه و رویّه امام امیر المؤمنین (ع) بر آن جارى بود، زیرا چنانچه از ملاحظه عبارت عربى خبر مزبور بخوبى برمى ‏آید، امام (ع) انگشتر را که بدست مبارک کرده بعد از آن بدون تأخیر رو به مسجد آورده و به نماز ایستاده و انگشتر را به سائل بخشیده است، و میان نگاه داشتن امیر المؤمنین (ع) انگشتر را در دست مبارک خود و دادن آن به سائل مدّت بسیار کم بوده است و چون امام (ع) در حال نماز بوده و نخواسته که سائل مأیوس و دست خالى از مسجد بیرون رود لذا انگشترى را که داراى آن قیمت گزاف بوده به آن سائل داده که یک‏دفعه غنى گردد؛ ولى حرف در سر صحّت اصل روایت است و سید بحرانى (ره) از کجا نقل فرموده.

و بعد از آن سید بحرانى (ره) از کتاب «سر العالمین» غزالى نقل کرده که آن انگشتر سلیمان بن داود (ع) بوده و این ادّعا را غزالى به چه دلیل و از کجا نزد او ثابت شده، در صورتى که از بعضى روایات اهل بیت اطهار (ع) بدست مى ‏آید که انگشتر سلیمان (ع) از آثار انبیاء سلف است و نزد آن حضرات (ع) مى ‏باشد، چطور امیر المؤمنین (ع) آن را به سائل مى‏ دهد؛ پس بر ادّعاى غزالى نتوان اعتماد نمود علاوه اینکه قول او با روایت «عمار ساباطى» چطور مى ‏سازد.

پس آنچه در این مقام باید معتقد شد اینست که دادن امیر المؤمنین (ع) انگشترى را به سائل جاى شکّ و شبهه نیست، و متواترا به طرق اهل سنّت و شیعه نقل شده که به جهت تصدّق انگشتر آیه شریفه: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ ..» نازل شده، ولى بهاى انگشتر چقدر بوده؛ آیا روایت «عمار ساباطى» که خبر واحد و مرسل است صحت دارد یا ادّعاى غزالى و یا محى الدین عربى درست است، براى ما هیچ‏کدام اینها معلوم نیست.

و مخفى نماند که از روایات اهل بیت (ع) در مى ‏آید که انگشتر نقره بوده و از روایات بعضى از اهل سنّت ظاهر مى ‏شود که انگشتر طلا بوده و آن صحیح نیست زیرا انگشتر طلا براى مرد حرام است و احتمال دارد- اگر روایت صحیح و ثابت شود- قبل از حرام بودن انگشتر طلا بوده است.

 

«۴۳» مولى علاء الدین على بن محمد قوشچى از بزرگان علماى عامه متکلّم محقّق و ریاضى شارح «تجرید» محقّق طوسى (ره) و به همّت وى «زیج» الغ بیک در سمرقند تکمیل شده است. در سمرقند بر علماى آن سامان و قاضى‏زاده رومى و امیر الغ بیک در علوم ریاضى شاگردى کرده و به کرمان آمده و از علماى آنجا تحصیل علوم کرده و به سمرقند بازگشته و در تکمیل «زیج» بعد از غیاث الدین جمشید و قاضى‏زاده رومى کوشیده و پس از وفات الغ بیک به تبریز آمده و مورد توجّهات سلطان علم دوست فاضل «اوزون حسن» آق‏قویونلو (ره)، ۸۸۲ ه، واقع شده و او را نزد سلطان محمد عثمانى براى ایجاد صلح میان خود و وى فرستاده و سلطان عثمانى از او تقاضاى توقّف در اسلامبول کرده، با وعده عودت به تبریز مراجعت و دوباره با دعوت سلطان عثمانى به اسلامبول بردند و در آن شهرستان رحل اقامت انداخت و مدرسه «آیا صوفیا» را به وى تفویض و به تألیفات پرداخت و در سال ۸۸۹ ه ق، وفات یافت و در جوار ابو ایّوب انصارى (ره) مدفون شد؛ رجوع شود به «ریحانه الادب» ج ۴ ص ۴۹۵، ط ۲، تبریز. و «قوشچى» لفظ ترکى است «قوش» به معنى مرغ و «چى» حرف نسبت است.

و «شرح تجرید» وى معروف به «شرح جدید» بوده و شرح لطیف است و در مبحث امامت با اجوبه بسیار سست و بى‏اساس به آخر رسانیده و در مطاعن و مثالب به جواب اینکه آنها مجتهد بوده‏اند اکتفاء کرده و در اجتهادشان هم لا بدّ باید مصیب باشند و خطا نروند. و باب اجتهاد این اندازه وسیع و دو مصراعش به اندازه‏اى باز بوده حتى «ابن ملجم» و «ابى الغادیه» قاتل عمّار یاسر هم اجتهاد کرده‏اند و در مقابل نصّ هم اجتهاد مى‏نمایند در صورتى که اجتهاد در مقابل نصّ باطلست و مجتهد مخطّى است ولى بعدا باب اجتهاد را مسدود کرده و هر دو مصراع باب را هم بسته‏اند و منحصر به چهار مجتهد کرده و تقلید میّت را هم بدون دلیل جائز دانسته‏اند، چنانچه راجع به اجتهاد و انفتاح باب آن، رساله‏اى تنظیم و ضمن مقاله مفصّلى در مجلدات «مجله العرفان» منطبعه صیدا چاپ و نشر کرده‏ام و خلاصه آن مقاله را نیز در مجله «رساله الاسلام» که در قاهره از طرف «دار التقریب بین المذاهب الاسلامیه» انتشار مى‏یابد نشر داده‏اند و این جانب در اینکه به تقلید میّت دلیلى نداریم، پافشارى کرده بودم بلا جواب گذاشته و از آن گذاشته‏اند.

 

«۴۴» رجوع شود به «شرح تجرید»، ص ۴۱۱، طبع تبریز بسال ۱۳۰۱ ه- ق.

 

«۴۵» در اینجا چند جمله در نسخه‏هاى چاپى موجود است ولى در نسخه خطى آن جملات نبود و این نسخه موافق آن قرار داده شد.

 

«۴۶» اشاره به فرمایش امیر المؤمنین (ع) که فرموده:

 

«ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فى جنتک و لکن وجدتک اهلا للعباده فعبدتک»

و در بعضى مواضع کلمه «الهى» بر اول آن افزوده شده که رویّه مناجات را مى‏رساند. و در روایات زیادى معنى همین کلمات شریفه وارد شده و لیکن عین آن کلمات مبارکه مسندا در کتب حدیث شیعه بنظر نرسیده است، چنانچه شیخ علامه محدّث حر عاملى (ره) در مقدمه عبادات از «وسائل الشیعه» در هامش مى‏فرماید: «و لا یحضرنى الآن ان احدا من اصحابنا رواه فى کتاب من کتب الحدیث نعم بعض المتأخرین و کأنه من روایات العامه».

و اینکه مصنّف (قدس سرّه) مى‏فرماید: «به تواتر رسیده است»، مرادش آنست که آن کلمات شریفه را در کتب سنّى و شیعه نقل کرده‏اند، زیرا علماء اعلام در کتب اخلاق و در کتب فقه در مقام استدلال استشهاد به همین کلمات کرده و با آنها استدلال نموده‏اند و آنها را ارسال مسلم گرفته و از امیر المؤمنین (ع) دانسته‏اند، چنانچه شیخ اعظم انصارى (ره) در کتاب «طهارت» با آن کلمات شریفه استدلال فرموده است، منظورش متواترا در کتب نقل شده نه اینکه به اسانید متواتره روایت شده است.

 

«۴۷» در این باره رجوع شود به کتاب «سلیم بن قیس هلالى عامرى کوفى» که از اصحاب امیر المؤمنین (ع) است و تا زمان امام سجاد (ع) در قید حیات بوده و در حدود سال ۹۰ ه، در حالى که از ترس «حجّاج بن یوسف» دژخیم بنى امیه فرارى بود وفات یافته و کتابش از اصول قدیمه معتبره شیعه است و از نفائس آثار است که تا زمان ما مانده است و اگر به مرور زمان بر آن از طرف دساسین و آنهایى که خواسته‏اند بر آن کتاب شریف لطمه وارد کنند و اعتبار آن را با «وضع» و «دس» بعض حرفها از بین ببرند دخالت کرده‏اند لطمه‏اى به اصل کتاب و صحّت آن نمى‏رساند و اصل آن صحیح و بسیار معتبر است.

شیخ نعمانى (قدس سرّه) در کتاب «غیبت» فرموده:

«و لیس بین جمیع الشیعه ممن حمل العلم و رواه عن الائمه (ع) خلاف فى ان کتاب سلیم بن قیس الهلالى اصل من اکبر کتب الاصول التى رواها اهل العلم و حمله حدیث اهل البیت (ع) و اقدمها، لان جمیع ما اشتمل علیه الاصل انما هو عن رسول الله (ص) و امیر المؤمنین (ع) و المقداد و سلمان‏ الفارسى و ابى ذر و من جرى مجراهم ممن شهد رسول الله (ص) و امیر المؤمنین (ع) و سمع منهما و هو من الاصول التى ترجع الشیعه الیها و تعول علیها …»

و در همین کتاب سلیم است که گوید:

«فالقوا فى عنقه حبلا و حالت بینهم و بینه فاطمه (ع) عند باب البیت فضربها قنفذ الملعون بالسوط فماتت حین ماتت و ان فى عضدها کمثل الدملج من ضربته لعنه اللّه …»

ص ۶۸، ط نجف؛ و نیز رجوع شود به ص/ ۱۹۹ و ۲۰۰٫

و در ص ۷۲ گوید:

«فنادى على «ع» قبل ان یبایع و الحبل فى عنقه یا بن ام ان القوم …»

و سزاوار است که انسان آن کتاب شریف را از اول تا آخر مطالعه نموده و صبر و ثبات امیر المؤمنین (ع) را بداند و بر مظلومیت آن حضرت بنالد.

و نیز رجوع شود به «غایه المرام»، ص ۵۵۳- ۵۵۷؛ و رجوع شود به کتاب «الامامه و السیاسه»، ابن قتیبه؛ و کتاب «عقد الفرید»؛ و «شافى» سید علم الهدى (ره)؛ و «دلائل الصدق» مظفر (ره).

 

«۴۸» «هریر» بر وزن «فعیل»

 

«۴۹»  آیه شریفه عبارت از این آیه مبارکه است که خداوند مى‏فرماید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ». [البقره ۲/ ۲۰۷].

 

کسى در اسلام در این منقبت و فضیلت نمى‏تواند با امیر المؤمنین (ع) برابرى کند و از فضائلى مى‏باشد که بنى امیه و معاویه را بسیار ناراحت کرده بود و لذا معاویه در این باره بسیار تلاش کرده که این فضیلت را بلکه وارونه به مردم نشان بدهد و از یادها فراموش بشود و پولها خرج کرده ولى موفق نشده است و داستان آن در کتابها مسطور است.

 

«۵۰» در عظمت و شأن و جلالت و شخصیت آن بزرگوار همین بس است که پدر عالى قدر امام امیر المؤمنین (ع) است و اجماع اهل بیت (ع) و ضرورت مذهب شیعه امامیه بر آنست که ابو طالب (ع) با اسلام و ایمان و اعتقاد به نبوّت خاتم الانبیاء و ولایت سید الاوصیاء از دنیا رحلت فرموده و خدمات آن بزرگوار به رسول اللّه (ص) و بر پیشرفت اسلام بالاتر از آنست که احتیاج به بیان داشته باشد. اسلام و مسلمین رهین منّت خدمات و زحمات بى‏پایان شیخ الاباطح ابو طالب- رضوان اللّه تعالى علیه- است و کتابهاى مستقلى قدیما و جدیدا درباره او تألیف و طبع و نشر شده و از غرائب روزگار و از عجائبى که در تاریخ مانده جمعى در صورت ظاهر از مسلمین و نواصب از روى عداوت با امیر المؤمنین (ع) اصرار دارند بگویند که ابو طالب شیخ الابطح- رضى اللّه تعالى عنه- هنوز ایمان نیاورده از دنیا رفت ولى «رأس المنافقین و رئیسهم» و پیشواى زنادقه «صخر بن حرب» مشهور، ابو سفیان اموى ایمان آورده و مسلم از دنیا رفت و حتى تعبیر یکى از آن گروه در حق معاویه ابن ابى سفیان این است که گفته: «صحابى ابن صحابى و مسلم بن مسلم» در صورتى که باید بگوید: «منافق ابن منافق و کافر ابن کافر».

صدمات و لطمات معاویه به اسلام امروز «اظهر من الشمس» است و در خیانت و جنایت معاویه همین بس که رویه خلافت اسلامى را تبدیل به روش اکاسره و قیاصره نموده و بکلّى تغییر داد و اسلام را وارونه کرد و مسلمین را تا امروز به تیره روزى نشاند شمشیرى به روى رسول اللّه (ص) کشیده نشد مگر اینکه پدرش قائد و پیشواى آن بود و آخر الامر بناچار در صورت ظاهر اظهار اسلام کرد و پسرش «معاویه» او را در آن هجو نموده و بالاخره بعد از فتح مکه او هم از روى ناچارى اظهار اسلام ظاهرى کرد ولى در باطن منافق و کافر بود و با روش دیکتاتورى و زور سرنیزه «خال المؤمنین» و «امیر مسلمین» شد و چه خیانتها به اسلام نمود و در صلحش با روم و در باج دادن به آنها ابهت اسلام را در نظر نصارى از بین برد و لذا نصارى گویند: «اگر شکل نحس معاویه را مى‏دانستم مجسّمه او را مى‏ساختیم». اگر معاویه آن رویّه را پیش نگرفته بود امروز از دین کلیساى نصارى آثارى باقى نمانده بود.

راجع به خیانت معاویه در باج دادنش به روم و ندیم و بلکه وزیر قرار دادن «سرجون بن منصور رومى» را به خویش که «سرجون» معرب «سرژیوس» و از بطارقه «بطریق» یعنى «پاتریک» و از روم به دربار معاویه آمده و چه جنایتها کرده و حتى در فراهم آوردن واقعه جانگداز کربلا و شور یزید با وى دست داشته، رجوع شود به کتاب «التدوین»، ص ۲۰، مرحوم اعتماد السلطنه که در سال ۱۳۱۱ ه طبع شده است.

و راجع به معاویه رجوع شود به کتاب «النزاع و التخاصم» مقریزى و «نصایح الکافیه» و «تقویه الایمان» و «الغدیر» و کتاب «التعجب»، کراجکى و «تشیید المطاعن» و «فصل الحاکم فى النزاع و التخاصم» و «الزام النواصب» و «منظومه» آقاى شیخ احمد خیرى یکى از علماى معاصر مصر که در عراق چاپ شده است و دیگر از تألیفات سنّى و شیعه.

و اگر انسان از خیانتهاى معاویه به اسلام اطلاع داشته باشد مى‏فهمد که چرا رسول اللّه (ص) چنانچه از «تاریخ کبیر»، بلاذرى نقل شده فرموده است: «معاویه فى تابوت مقفل علیه فى جهنم»، رجوع شود به «تقویه الایمان»، ص ۹۰، ط صیدا.

 

«۵۱» الشورى ۴۲/ ۲۳٫

 

«۵۲» اشاره به حدیث شریف مشهور میان سنى و شیعه است: «حب علىّ حسنه لا یضرّ معها سیّئه و بغضه سیّئه لا ینفع معها حسنه.» چون حب کامل امیر المؤمنین (ع) ایمان کامل است و با ایمان کامل سیئات ضرر نمى‏رساند زیرا خدا سیئات او را به جهت اکرام به امیر المؤمنین (ع) مى‏آمرزد نه اینکه سیئات و معاصى او عقاب و بازخواست ندارد بلکه باحترام آن حضرت خدا خواهد آمرزید:

«فله الجنّه بالایمان و له بحبّ علىّ العفو و الغفران» و اگر کسى با امیر المؤمنین (ع) بغض داشته باشد او ایمان ندارد و اظهار ایمانش صورى و مجازى است و بغض او سیئه ایست که هرگز آمرزیده نمى‏شود، چون قلبش خالى از ایمان است، و اظهار ایمان مجازى، او را منفعت نمى‏دهد.

بعضى در معنى قسمت اول روایت که فرمود: «حبّ علىّ حسنه لا یضرّ معها سیّئه»، گفته که:

«مراد از سیئه گناهان صغیره است چنانچه در قرآن مجید از گناه صغیره سیئه تعبیر آورده یعنى با حب على (ع) گناه صغیره ضرر نمى‏رساند چون خدا از آن عفو خواهد فرمود گرچه بدون توبه باشد و از جمله اسباب عفو، حب امیر المؤمنین (ع) است» ولى این معنى در قسمت دوم روایت که فرموده:

«و بغضه سیئه ..» درست نمى‏آید، زیرا بغض على (ع) کفر و عدم ایمان و نصب و نفاق است، و پیغمبر (ص) فرموده: «من مات على بغض آل محمّد مات کافرا» و نیز فرمود: «مبغض على (ع) منافق است»، و سیاق روایت در هر دو قسمت آن ظاهرش آنست که سیئه در یک معنى باشد. پس معنى اولى که ذکر شد اولى و صحیح است و قرائن در خود روایت در کلمات رسول اللّه (ص) قبل از آن دو قسمت روایت و بعد از آن موجود است که معناى اول را مى‏رساند، رجوع شود به کتاب «بشاره المصطفى»، ص ۱۱۴، ط نجف.

و راجع به حدیث شریف، رجوع شود به «بحار الانوار»، علامه مجلسى (ره) و «کشف الغمه»، ج ۱، ص ۱۴۰، ط تهران، سال ۱۸۱ ه؛ و «فضائل الخمسه»، ج ۲، ص ۲۱۹، ط نجف.

 

«۵۳» یعنى مرغ بریان شده و راجع به این حدیث شریف رجوع شود به «کفایه الطالب»، کنجى شافعى، ص ۵۶، ط نجف. و همو در ص ۶۰ گوید: «حاکم ابو عبد الله حافظ نیشابورى آن حدیث را از هشتاد و شش نفر از رجال اخراج کرده که همه آنها از انس روایت کرده‏اند.» و بعد از آن اسامى آنها را با ترتیب حروفم معجم نقل کرده است، رجوع شود از ص ۶۰- ۶۲؛ و رجوع شود به «مستدرک»، حاکم، ج ۳، ص ۱۳۱٫ و راجع به تحقیق درباره حدیث شریف رجوع شود به فرمایشهاى سید الامه علم الهدى (ره) در کتاب «فصول المختاره» از «عیون و محاسن»، شیخ اعظم مفید (ره) که مکرّر در نجف طبع شده است.

 

«۵۴» منافق از مؤمن به محبت و دوستى آن حضرت شناخته مى‏شود. علامه شهرستانى صاحب «ملل و نحل» با آن تعصبهاى ناروائى که در آن کتابش دارد در رساله «متن مجلس مکتوب شهرستانى منعقد در خوارزم» گوید:

«امروز، ما کنا نعرف المؤمنین من المنافقین الا بحب على و بغضه».

سعید بن مسیب گوید:

«ما مؤمن را از منافق به دوستى على و دشمنى او شناختمى، و فردا «انت یا على قسیم الجنه و النار» پس بر سر دو راه بنشینى تا مى‏گوئى: «هذا لى» این مراست، ملک رحمت او را به بهشت مى‏برد و آن را که مى‏گوئى مرا نیست، ملک عذاب به دوزخ مى‏اندازد. موحد از مشرک به لا اله الا الله با دیدار آمد، مسلمان از کافر به محمد رسول الله ظاهر گشته، مؤمن از منافق به حب على و بغضه ببهشت و دوزخ رسیده.»

نقل از مجموعه خطى شماره ۵۹۳ کتابخانه مجلس شوراى اسلامى در تهران و آن مجلس مکتوب به ضمیمه ترجمه فارسى «ملل و نحل» به چاپ رسیده است.

{/tabs}

انیس الموحدین _ ملا محمد مهدى نراقى‏ به مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی

وبگاه سمت خدا 

{tab=طریق نصّ}

{tab-level2=متن}

 طریق نصّ‏

مخفى نماند که نصوص دالّه بر امامت آن حضرت- چه از آیات قرآنیّه و چه از احادیث نبویّه- موجوده در کتب شیعه و سنّى جمیعا یا در کتب احدهما بحدّیست که پایان ندارد و از شیاع و تواتر گذشته است.

و نصّ بر دو قسم است: یکى نصّ جلى، و آن آنست که صریح بر مطلب باشد؛ و دیگرى نصّ خفى، و آن آنست که محتاج به نوع استدلالى باشد و صریح در مطلب نباشد.

و ما در اینجا به چند نصّ، از آن نصوص جلیّه و خفیّه، از آیات و اخبار اکتفا مى‏کنیم و متعرّض نصوص بسیار نمى‏شویم، زیرا که همین قدرى که ما ذکر مى‏کنیم از جهت طالبان هدایت کافى است.

نصوص جلیه‏

اوّل- حدیثى است که احمد بن حنبل در مسند خود «۵۵» نقل کرده است که:

«سلمان- رضى اللّه عنه- به حضرت رسول (ص) عرض کرد که:

یا رسول اللّه! وصىّ تو بعد از تو که خواهد بود؟

حضرت فرمود:

اى سلمان! وصىّ برادر من موسى که بود؟

سلمان گفت که:

وصىّ او «یوشع بن نون» بود.

پس حضرت فرمود:

اى سلمان! وصىّ و جانشین من و وارث من و اداءکننده دین و عمل‏آورنده وعده‏هاى من علىّ بن أبی طالب است.»

دوّم- در کتاب مناقب ابن مغازلى شافعى از کتاب فردوس ابن شیرویه دیلمى مذکور «۵۶» است که پیغمبر فرمودند:

«من و على یک نور بودیم در نزد خدا به چهارده هزار سال پیش از ایجاد آدم (ع) پس چون که خدا آدم را خلق کرد، آن نور را در صلب او قرار داد. و همیشه در صلب پیغمبرى مى‏بود تا در صلب عبد المطّلب جدا شد؛ پس در من است «نبوّت»، و در على است «خلافت».»

سوّم- حدیثى است که «امّ سلمه» از حضرت رسول (ص) روایت کرده است و ابن مردویه که از معاندین اهل سنّت است در کتاب مناقب خود نقل کرده است‏ «۵۷». و حدیث طولى دارد، آخر حدیث آنست که پیغمبر فرمودند که:

«خداى تعالى برگزیده است از هر امّتى پیغمبرى را و براى هر پیغمبرى وصىّ برگزیده است. من پیغمبر این امّتم و على وصىّ من است در میان عترت من و اهل بیت من و امّت من.»

چهارم- حدیثى است که فریقین نقل کردند که حضرت پیغمبر (ص) دست حضرت امیر را گرفت و فرمود که:

«این خلیفه من است در میان شما بعد از من پس او را اطاعت کنید و قول او را بشنوید.»

ششم- حدیثى است که مشهور و معروف است که پیغمبر (ص) به على فرمودند که:

«تو یا على! خلیفه منى بعد از من.»

هفتم- حدیثى است که مشهور و معروف است که پیغمبر (ص) فرمود که:

«سلّموا علیه بامره المؤمنین.

– سلام کنید بر على، بر امارت و امامت مؤمنان.»

و این حدیث در غایت شهرت و استفاضه است.

هشتم- حدیثى است‏ «۵۸» که ثعلبى و دیگران از علماء اهل سنّت نقل کرده‏اند که:

«حضرت رسول (ص) اولاد عبد المطّلب را در خانه خود جمع کرد و ایشان را ضیافتى کرد و فرمودند به ایشان که: کیست از شما بر روى زمین که قبول کند که وزیر و خلیفه من باشد، بعد از من؟

همه قوم ساکت شدند و حضرت امیر گفت:

من.

حضرت رسول (ص) سه مرتبه این کلام را تکرار نمودند و در هر مرتبه، همه قوم ساکت شدند و حضرت امیر جواب مى‏داد که: من پس حضرت پیغمبر (ص) به حضرت امیر فرمودند که:

توئى برادر من و ولىّ من و وارث من و وصىّ من و خلیفه من.»

نهم- حدیثى است که‏ «۵۹» پیغمبر به عمّار فرمودند که:

«یا عمّار! اگر ببینى على- علیه السلام- را به راهى برود و همه مردم براهى دیگر، پس تو از آن راه برو که على (ع) مى‏رود.

بدرستى که او ترا در گمراهى نخواهد افکند و ترا از حقّ و هدایت بیرون نخواهد برد.

اى عمّار! اطاعت على اطاعت من است و اطاعت من اطاعت خدا است.»

دهم- حدیثى است که خوارزمى در کتاب مناقب خود آورده است که پیغمبر (ص) فرمودند که:

«کسى که بعد از من در امر خلافت با على (ع) منازعه کند، پس کافر است و محارب با خدا و رسول است.»

یازدهم- حدیثى است که شیعه و سنّى به طریق متعدّده روایت کرده‏اند که پیغمبر (ص) فرمودند:

«حقّ با على است و على با حقّ است و از یکدیگر جدا نمى‏شوند تا در حوض کوثر که بر من وارد شوند.»

دوازدهم- حدیثى است که اکثر علماء اهل سنّت روایت کرده‏اند که حضرت رسول (ص) فرمودند که:

«على از من است و من از على و اوست ولىّ هر مؤمن و مؤمنه.»

سیزدهم- حدیثى است که «حافظ ابو نعیم» که از فضلاى اهل سنّت است در کتاب حلیه از «انس» روایت کرده که او گفت:

«روزى پیغمبر (ص) به من فرمودند که:

آبى از براى من حاضر کن که وضو بسازم.

آب حاضر کردم و آن حضرت وضو ساخت و دو رکعت نماز بجا آورد و فرمود:

اوّل کسى که بر تو داخل شود از این در امام متّقیان و آقاى مسلمانان و پادشاه مؤمنان و پیشواى دست و پا سفیدانست.

دیدم على (ع) از آن در داخل شد.»

چهاردهم- حدیثى‏ «۶۰» است که مشهور است که پیغمبر (ص) فرمودند:

«على پادشاه مؤمنانست و کشنده فاجران است. هر کس یارى کند او را، خدا او را یارى مى‏کند؛ و هر که اهانت به او برساند، خدا او را اهانت مى‏رساند.

و سه مرتبه فرمودند:

آگاه باشید! که حقّ با على است.»

و مخفى نماند که نصوص جلیّه صریحا در کتب فریقین از تواتر گذشته است و اکثر اهل سنّت به این معنى معترفند و بعضى سخنان واهى در مقابل مى‏گویند. و غایت تعجّب آنست که خودشان این نصوص را روایت مى‏کنند و مع ذلک قبول نمى‏کنند.

فخر رازى مى‏گوید «۶۱»: «این نصوص در دل تأثیر نمى‏کند.» بلى؛ دلى که منکوس شد به زنگ تعصّب و به تقلید مبتلا شد و این معنى در بطن، راسخ گردید و ملکه ردیّه از براى او حاصل شد، دیگر هیچ چیز در او اثر نمى‏کند.

و ابن ابى الحدید بعد از اینکه آن حضرت را بر همه اصحاب ترجیح داده است و نصوص امامت او را ذکر کرده است، مى‏گوید:

«شکّى نیست که خلافت بعد از پیغمبر (ص) حقّ على بود. امّا على چون زهد بسیار داشت و از امور دنیویّه بسیار اجتناب مى‏نمود، خود دست از آن برداشت و مردم را در ضلالت و حیرت گذاشت.»

تعجّب است که از عاقل، چنین کلامى واهى سر بزند. و حال اینکه اکثر کلمات آن عالى‏جناب، خصوصا خطب نهج البلاغه، دالّست بر اینکه حضرت کمال اهتمام داشت در خلافت، و خلافت را از او غصب کردند. و حضرت راضى نبود که دیگرى خلیفه باشد، بلکه این معنى در نزد فریقین مسلّم است. و خلافت و امامت از امور دنیویّه نیست تا حضرت به سبب زهد دست از آنها بردارد، بلکه اعظم مراتب اخرویّه است. بلى؛ چون اهل سنّت این نصوص واضحه را مى‏بینند و علاجى نمى‏توانند نمود. لهذا این سخنان هرزه را در مقابل مى‏گویند.

نصوص خفیّه‏

امّا نصوص خفیّه که به نوع استدلالى هستند از آن بیشترند که بتوان حصر آنها را نمود. لیکن بعضى از آیات و اخبار که امتن و اشدّ است اکتفا مى‏کنیم.

نصوص آیات‏

آیه اوّل- قول خداى تعالى که مى‏فرماید:

«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ». «۶۲»

جمیع عامّه و خاصّه متّفقند که این آیه مبارکه که در شأن امیر المؤمنین- علیه السلام- نازل شده در وقتى که در نماز، خاتم را تصدق نمود.

و مخفى نماند که اهل سنّت اعتراف دارند که این آیه در شأن آن حضرت نازل شده است، و اعتراف هم دارند که مراد از «الَّذِینَ آمَنُوا ..» تا آخر آیه شریفه، حضرت امیر المؤمنین- علیه السلام- است، لیکن مى‏گویند «ولى» در لغت عرب به چند معنى آمده است: یکى به معنى «اولى تصرّف در امور دین و دنیا» که مراد امام و خلیفه باشد. «۶۳» و به معنى «ناصر» هم آمده است و به معنى «محبّ» هم آمده است. پس چه مانع دارد که مراد از «ولى» در آیه مبارکه «ناصر» و «محبّ» باشد؟

جواب این در کمال ظهور است، زیرا لفظ «انّما» در لغت عرب از براى «حصر» است. و هرگاه «انّما» افاده «حصر» بکند معنى آیه چنین خواهد بود که:

«ولىّ شما منحصر به خدا و رسول (ص) و حضرت امیر (ع) است.» و انحصار ولایت به این سه، در وقتى صحیح خواهد بود که «ولى» به معنى «اولى به تصرّف در امور دین و دنیا» باشد، زیرا که هرگاه «ولى» به معنى «محبّ» یا «ناصر» باشد، ولایت منحصر در خدا و رسول و حضرت امیر نخواهد بود، بلکه هر یک از مؤمنان و ملائکه هم «ولى» به این معنى از براى سایر مؤمنان هستند. زیرا که هر مؤمنى «محبّ» و «ناصر» سایر مؤمنان است و همچنین ملائکه هم «محبّ» و «ناصر» مؤمنانند، بلکه بسیار است که کفّار هم دوستى با مؤمنان مى‏دارند و یارى ایشان مى‏کنند، پس انحصار به خدا و رسول و حضرت امیر- صلوات اللّه علیهما و على اولادهما الطاهرین- نخواهد داشت.

آیه دوّم- قوله تعالى که مى‏فرماید:

«کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ.» «۶۴»

وجه استدلال به این آیه آنست که خداى تعالى مردم را در این آیه فرموده است به متابعت صادقین. شکّى نیست که مراد از صادقین باید کسى باشد که صدق او یقین باشد و کلام او محتمّل کذب نباشد و همچنین کسى نیست مگر معصوم، پس مراد به صادقین معصوم است و بالاتّفاق احدى غیر از على- علیه السلام- بعد از پیغمبر (ص) معصوم نبوده. پس مراد از صادقین اولاد طاهرین اوست، همچنانکه در تفسیر این آیه رسیده است.

آیه سوّم- قوله تعالى است که مى‏فرماید:

«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.» «۶۵»

و شکّى نیست که مراد به «اولى الامر» کسى است که «معصوم» و «افضل» باشد، زیرا که اگر «معصوم» نباشد، لازم خواهد آمد که خدا مردم را امر کند به قبیح؛ زیرا که غیر معصوم گاه باشد که خطا بکند و مردم را بقبیح بخواند. «۶۶» و اگر «افضل» نباشد، لازم مى‏آید که خدا افضل را به اطاعت مفضول و عالم را به اطاعت جاهل امر کند و این هم قبیح است. پس باید «اولى الامر» کسى باشد که معصوم و افضل باشد و بعد از پیغمبر (ص) چنین کسى نیست، مگر على-علیه السلام- بلا شبهه. و آیات بر این مطلب بسیار است، امّا بقدرى که ما ذکر کردیم کافى است.

اخبار نبویّه‏

امّا اخبار نبویّه که نصوص خفیّه‏اند، در کتب فریقین حدّ و حصر ندارد و چون بناى این رساله بر اختصار است، ما به چند چیز که مسلّم فریقین است نقل مى‏کنیم:

حدیث اوّل- حدیث «منزلت» که در میان شیعه و سنّى به شیاع رسیده است. و آن حدیث آنست که پیغمبر (ص) فرمودند که:

«انت منّى بمنزله هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدى»- اى على! تو نسبت به من بمنزله هارونى نسبت به موسى، مگر اینکه پیغمبرى بعد از من نیست.»

یعنى به سبب اینکه پیغمبرى بعد از من نمى‏باشد، تو پیغمبر نیستى و اگر چه هارون هم پیغمبر بود «۶۷».

و وجه استدلال به این حدیث این ستکه، هر منزلت که هارون نسبت به موسى داشت، حضرت آن را از براى على (ع) نسبت به خود اثبات نمود. و شکّى نیست که هارون وزیر و خلیفه و وصىّ و برادر حضرت موسى بود و هر وقت موسى به کوه «طور سینا» مى‏رفت و از مردم غایب مى‏شد هارون خلیفه او مى‏بود و پیغمبر هم بود. پس باید جمیع این مراتب هم از براى حضرت امیر باشد، به سواى نبوّت، که حضرت رسول (ص) خود آن را استثناء فرمودند.

و اهل سنّت را نمى‏رسد که بگویند که احتمال دارد که منزلت در اینجا عامّ نباشد که شامل همه منازل باشد تا خلافت هم که یکى از آنهاست داخل باشد، بلکه شاید مدّعا، بعض منازل باشد که برادرى باشد. زیرا که موافق قواعد عربیّت «منزلت» در اینجا عامّ است به دو جهت:

یکى آنکه «اضافه» شده است به موسى و اسم جنس مضاف افاده عموم مى‏کند.

دوّم اینکه پیغمبر (ص) نبوّت را از آن منزله استثنا نموده است، و اسم تا عام نباشد، استثناء از آن بى‏صورت است. و این با وجود اینکه اتّفاق از باب عربیّت است هر صاحب ذوقى مى‏فهمد، که هرگاه کسى به دیگرى بگوید که تو نسبت به من مثل زیدى نسبت به عمرو، مگر در فلان صفت؛ مدّعاى متکلّم آنست که جمیع نسبتهائى که زید به عمرو داشته است مخاطب هم به آن متکلّم دارد مگر آن صفتى را که استثناء کرده است، و نقل این حدیث به نحوى از کتب اهل سنت نشده است که احدى از ایشان تواند انکار آن را نمود «۶۸».

پس معلوم شد که حدیث مذکور به طرق اهل سنّت متواتر است، چه جاى آنکه طرق شیعه به آنها ضمّ شود.

حدیث دوّم- «غدیر خم» است که به حدّ شیاع و تواتر رسیده است در پیش شیعه و سنّى جمیعا، بلکه این حدیث در میان جمیع امّت محمد (ص) به حدّ تواتر رسیده است. و نقل کرده‏اند که بر این حدیث هشتاد و شش هزار نفر «۶۹» شاهد است که در روز غدیر در خدمت حضرت بوده‏اند.

و از علماء عامه ابن عقده‏ «۷۰» این حدیث را به صد و پنج طریق روایت کرده و بعضى به صد و پنجاه طریق روایت کرده‏اند و جمعى دیگر به صد و بیست و پنج طریق روایت کرده‏اند. طبرى به هفتاد و پنج طریق روایت کرده است و ابن مغازلى شافعى در کتاب مناقب آن را به دوازده طریق نقل کرده است و بعد از آن گفته است که: این حدیثى است صحیح از رسول خدا و من در آن هیچ عیبى و علتى نمى‏بینم و این فضیلتى است که خدا على را بآن ممتاز کرده است.

این حدیث در اکثر کتب اهل سنت مذکور است مثل صحیح بخارى و صحیح مسلم و صحیح ترمذى و صحیح ابى داود و جمع بین الصحیحین و جمع بین الصحاح السته و مسند احمد حنبل و تفسیر ثعلبى و کتاب عقد ابن عبد ربه و کتاب‏ ابن مردویه معاند و غیر اینها از کتب اهل سنت و در بسیارى از این کتب بطرق متعدده روایت شده است‏ «۷۱».

و به هر تقدیر حدیث این است که:

«در وقتى که حضرت ختمى پناه (ص) از حجّه الوداع برگشت، سه روز پى‏درپى جبرئیل نازل شد و از جانب الهى پیغام نصب نمودن حضرت امیر (ع) را آورد. پیغمبر (ص) به تأخیر مى‏افکند و منتظر بود که امر الهى در این خصوص مؤکّد شود و او را مژده محافظت از شرّ دشمنان برساند، زیرا که حضرت مى‏دانست که بسیارى از اصحاب، غایت بغض و عداوت به علىّ بن أبی طالب- علیهما السلام- دارند و هرگاه او را خلیفه کند، در صدد عناد و لجاج بر خواهند آمد. پس چون حضرت به منزل «غدیر خم» رسید، جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد:

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ.» «۷۲»

اى محمد (ص)! برسان به مردم آنچه نازل شد به سوى تو از پروردگار تو و اگر نرسانى آن را، تبلیغ رسالت نکرده خواهى بود و خدا ترا محافظت مى‏کند از شرّ دشمنان بدرستى که خدا هدایت نمى‏کند جماعت کفّار را.»

و در وقتى که جبرئیل (ع) این آیه را آورد در وقت ظهر بود. روزى بود به غایت گرم بنحوى که بعض مردم رداء را به زیر پا و بعضى بر سر مى‏افکندند، از حرارت آفتاب. پس در آن وقت کذائى حضرت رسول (ص) امر کرد تا از جهازهاى شتر منبرى براى او ساختند و حضرت بالاى منبر برآمد و بعد از حمد الهى گفت:

«یا معاشر المسلمین الست اولى بکم من انفسکم.

قالوا بلى‏ «۷۳».

اى گروه مسلمانان! آیا من به شما از نفس‏هاى شما اولى نیستم؟

همه عرض کردند: بلى، یا رسول اللّه! پس دست حضرت را گرفتند و فرمودند:

فمن کنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهمّ وال من ولاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله‏ «۷۴»

هر کسى که من مولاى او هستم، پس على هم مولاى اوست.

خداوندا! دوست دار هر که على را دوست دارد و دشمن دار هر که على را دشمن دارد و یارى کن هر که على را یارى کند و مخذول کن هر که على را مخذول کند.

پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد:

الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً. «۷۵»

یعنى امروز کامل گردانیدم دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و راضى شدم از دین شما که اسلام باشد.

پس عمر بن الخطاب به حضرت امیر (ع) گفت:

بخّ بخّ لک یا على بن أبی طالب اصبحت مولاى و مولاى کلّ مؤمن و مؤمنه.

یعنى خوشا بحال تو اى پسر ابو طالب! بدرستى که گردیدى مولاى من و مولاى هر مؤمن و مؤمنه.»

و وجه استدلال با این خبر بهجت اثر آنست که «مولى» در اینجا به معنى «اولى به تصرف در امور دین و دنیاست» که عبارت از امام و خلیفه باشد. و هر چند معانى دیگر هم در لغت عرب از براى آن آمده است؛ مانند: «ناصر» و «محب»، و «آزادکننده» و «آزاد کرده شده» و «همسایه»، اما در اینجا لا بدّ به معنى «اولى به تصرّف در امور دین و دنیا» مى‏باشد به چند جهت:

اوّل- اینکه پیغمبر (ص) فرمود: که آیا من اولى به نفس و به امور دین و دنیاى شما نیستم و بعد از این کلام بر آن تفریع فرمود. پس باید لفظ «مولى» هم که تفریع بر او شده است به همان معنى باشد.

دوّم- اینکه هیچ عاقلى تصور نمى‏کند که در وقت حرارت کذائى در میان بیابان پیغمبر (ص) مردم را جمع کند، از براى اینکه بگوید على (ع) دوست شماست و یا یارى‏کننده شماست، و حال اینکه هر یک از مسلمین دوست و یا یارى کننده سایر مسلمانانند. و هیچ بى‏شعورى تجویز نمى‏کند، که این هنگام، از براى این معنى برپا شود.

سوّم- آنکه اکمال دین و اتمام نعمت، که آیه‏ «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» مشتمل بر آنست با هیچ یک از معانى دیگر مناسبت ندارد.

چهارم- اینکه تهنیت عمر به ایشان صریح است در اینکه پیغمبر (ص) على (ع) را خلیفه کرد و از آنچه ما ذکر کردیم معلوم شد که «مولى» را در حدیث مذکور نمى‏توان بر معنى دیگر غیر از «اولى به تصرّف در امور دین و دنیا» حمل نمود. و از اینجا فساد قول بعض از اهل سنّت معلوم مى‏شود که چون این حدیث را نمى‏توانند انکار نمود، مى‏گویند «ولى» چه مانعى دارد که در اینجا به معنى «ناصر» باشد یا «محبّ». و تعجّب مى‏کنم از جماعت بلهى چند، که عقل ایشان تجویز این معنى را مى‏کند که بگویند پیغمبر (ص) در وقت گرما و ظهر و حرارت کذائى، هشتاد و شش هزار نفر را معطل کرد و منبرى از براى خود نصب کرد و بر بالاى آن رفت و گفت: هر کسى که من دوست او هستم، على- علیه السلام- هم دوست اوست‏ «۷۶» و خدا هم دو آیه در خصوص این نازل فرمود:

حبّذا به این فهم! و مرحبا به این ادراک: «أ و لا یعلمون انّهم فى کلّ‏ واد یهیمون یقولون ما یشاءون قاتلهم اللّه انّى یؤفکون.» «۷۷»

حدیث سوّم- حدیثى است که اهل سنّت در کتابهاى خود نقل کرده‏اند که پیغمبر (ص) فرمود:

«کسى که ظلم کند على را در محلّ نشستن من بعد از وفات من، پس گویا که انکار نبوّت من و سایر انبیاء کرده است.» «۷۸»

و بر هر کسى ظاهر است که مراد از محلّ نشستن «خلافت» است.

{tab-level2=پاورقی}

«۵۵» «کفایه الطالب»، کنجى شافعى، ص ۱۵۹، ط نجف؛ «الریاض النضره فى مناقب العشره»، ج ۲، ص ۲۳۴، ط مصر، سال ۱۳۷۲ ه، تألیف حافظ عصر خود محب الطبرى و او در همین صفحه گوید:

«عن بریده قال:

قال رسول اللّه (ص): لکل نبىّ وصىّ و وارث و ان علیّا وصیى و وارثى.

خرجه البغوى فى معجمه.»

 

«۵۶» «کفایه الطالب»، ص ۱۷۶؛ «نظم درر السمطین»، جمال الدین محمد زرندى حنفى مدنى، متوفى ۷۵۰، ص ۷۹، ط نجف.

این کتاب شریف و جوهر نفیس از آثار کتابخانه امیر المؤمنین (ع) بوده و به اشاره علامه امینى (ره) طبع و با مقدمه فاضل عزیزم، آقاى محمد هادى امینى (ایده الله تعالى) نشر شده است.

 

«۵۷» «غایه المرام»، ص ۱۵۴، به طریق اهل سنّت.

 

«۵۸» مصنف (ره) در این عنوان حدیث هشتم اجمالا اشاره به قضیه نزول آیه شریفه‏ «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ …» فرموده که تفصیل آن در تواریخ و احادیث سنى و شیعه مذکور است که در اوائل بعثت پیغمبر اکرم (ص) در آن مجلس تصریح به وصایت و خلافت امیر المؤمنین- علیه السلام- فرموده است که هیچ گونه قابل انکار نیست و مسلمین عموما آن واقعه را نقل کرده‏اند، و ابن الاثیر در «تاریخ کامل» که از مهم‏ترین تواریخ اسلامى است، تاریخ آن قضیه را مشروحا بیان کرده است، رجوع شود به «تاریخ کامل»، ج ۲، ص ۶۳، ط بیروت؛ و «غایه المرام»، ص ۳۲۰- ۳۲۱٫

و از قضایاى شگفت‏انگیز که در عصر ما اتفاق افتاد هیکل وزیر معارف مصر در کتابش «حیاه محمد (ص)» این قضیه را نقل کرده و رویّه مورخین اسلامى را در آن تعقیب نمود. پس از نشر کتابش در مصر چاپ اول آن هیاهو بپاخاست که این قضیه را چرا در کتاب خود نقل کرده، زیرا این واقعه ادعاى شیعه را در خلافت و نصّ به وصایت امیر المؤمنین (ع) بطور صریح ثابت مى‏کند بالاخره هیکل را مجبور کردند که در طبعهاى بعدى آن کتاب، آن جملات را اسقاط و حذف کرد و غیر از رسوائى به اهل سنت چیزى به آنها نماند و مرحوم علامه شهرستانى، آقاى سید محمد على هبه الدین- رحمه اللّه- در این باره دو بیتى سروده و به هیکل فرستاد و علامه امینى (ره) در «الغدیر» به این موضوع اشاره فرموده و شیخنا الاستاد کاشف الغطاء (ره) بسیار از این کار سنّیها در تعجب بود و هر وقت در محضرش صحبت از آن به میان مى‏آمد به این عمل رسوا کننده آنها از روى تعجب خندهمى‏کرد.

 

«۵۹» شیخ فقیه عماد الدین طبرى (ره) در کتاب نفیس خود «بشاره المصطفى لشیعه المرتضى» این فرمایش رسول الله (ص) را به عمار (ره) از ابو ایوب انصارى (ره) مسندا نقل کرده و روایت مفصّل است، رجوع شود به کتاب نفیس نامبرده، ص ۱۷۸، ط نجف، و رسول اللّه (ص) در آن روایت مى‏فرماید:

«یا عمار سیکون بعدى فى امتى هنات حتى یختلف السیف فیما بینهم و حتى یقتل بعضهم بعضا و حتى یتبرأ بعضهم من بعض فاذا رأیت ذلک فعلیک بهذا الاصلح عن یمینى یعنى على بن ابى طالب (ع) …»

 

«۶۰» در این چهارده فقره حدیث که مصنف (ره) به آنها اشاره فرموده و بعضى از آنها حدیث طولانى‏ است و خلاصه آن را نقل فرموده، رجوع شود به «غایه المرام»، سید بحرانى (ره)، ط تهران؛ و «کفایه الطالب»، کنجى شافعى، ط نجف؛ و «مناقب»، خوارزمى، ط تبریز؛ و «الیقین»، سید ابن طاوس (ره)، ط نجف؛ و «فضائل الخمسه من الصحاح السته»، ط نجف، و «حلیه الاولیاء»، ط بیروت، ج ۱، ص ۶۳؛ و «مستدرک»، حاکم، ج ۳؛ و «درر السمطین»، جمال الدین زرندى حنفى، ط نجف؛ و «ریاض النضره»، محب طبرى، ط مصر؛ و «ذخائر العقبى»، محب طبرى، ط مصر.

 

 

«۶۱» رجوع شود به «اربعین»، امام فخر الدین رازى، ص ۴۵۸، ط حیدرآباد. جاى بسیار شگفت است که فخر رازى گوید: «ما قسم مى‏خوریم بخدا که خبر نصّ در دلهاى ما اثر نکرده و افاده ظنّ به صحت نمى‏کند، کجا مانده که افاده قطع کند».

 

و مصنّف (قدس سرّه) بعلّت عدم تأثیر آن نصوص در دل امثال امام رازى اشاره فرموده که:

 

شما به تعصب و تقلید مبتلا هستید و البته آن نمى‏گذارد که حقّ را دریابید، و لا بدّ بایستى از این گونه جوابهاى سست گفته باشید و براى یافتن حقّ در مقام کنجکاوى شرائطى چند است که اگر یکى از آنها در آن موقع که مکلف در مقام بدست آوردن و اجتهاد در اصول دین است وجود نداشته باشد و از انسان تخلف کند هرگز مکلف نمى‏تواند حقیقت را بدست آورده و اعتقادات خود را استوار بر اساس حق نماید.

 

و این جانب آن شرایط و مقدّمات ششگانه را در مقدمه کتاب «علم امام (ع)» مشروحا بیان کرده و نگارش داده‏ام و باید به آنجا از ص ۶۱- ۶۶، مراجعه نمود و در اینجا به خلاصه آنها اشاره کرده و از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانم:

۱- ترک تعصب. ۲- شجاعت در اظهار حق. ۳- دورى جستن از هواى نفس و خواهشهاى نفسانى و نفس را وادار کردن براى قبول آنچه دلیل بر حق بودن آن قائم شده باشد. ۴- ترک لذایذ و شهوات، زیرا غوطه‏ور شدن در منجلاب عیش و عشرتها و خوش‏گذرانیها مانع از رسیدن انسان به حق است، چنانچه اغلب مردم در این عصر مبتلا به آن مى‏باشند. ۵- صبر و پایدارى و ثبات و استقامت در مقام نظر و استدلال باید بخرج داده شود. ۶- انسان باید در زمان کنجکاوى و نظر و استدلال نفس خودش را از تمامى اغراض و شبهات خالى نماید و با فراغت بال و آسودگى خیال کلیه آنچه از آباء و اجداد و اهل اجتماع و اوضاع محیط خود و دوستان بدون دلیل و برهان شنیده است از ذهن دور کرده و آن را خالى نماید و حرف یکى از دانشمندان فرانسوى را در این موضوع در محل نامبرده نقل کرده‏ام به آنجا رجوع شود.

اگر انسان این مقدّمات و شرائط را که ذکر شد درست ننموده و به آنها دارا نباشد و خود را آلوده به آنچه بیان شد نماید، نتیجه‏اى در بدست آوردن اصول دین و فروعات آن و معارف الهیه از نظر و استدلال در ادله خود نمى‏برد، گرچه در علم به مرتبه امام فخر الدین رازى و جار الله زمخشرى و سید سریف جرجانى و تفتازانى و شهرستانى برسد؛ و از جهت نقص یکى از آن شرائط و مقدمات است که امثال آن بزرگان علم از علماى اهل سنّت نتوانسته‏اند در مرحله عقاید به حق و حقیقت برسند؛ یا به فرمایش آیه الله علامه (ره) در باطن به حق معتقد شده‏اند و در صورت ظاهر به جهت اوضاع اجتماع و محیطشان نتوانسته‏اند به مقام اظهار بیایند و شجاعت در اظهار حق نداشته‏اند تا مانند علامه ملا جلال الدین دوانى شیرازى- رحمه الله- حق را اظهار کنند و کتابى هم در این باره بنویسند. و از آنچه گفته شد معلوم مى‏شود که چرا امثال آن بزرگان به حق نگرویده‏اند، چنانچه به ذهن بعضى اشخاص خطور مى‏کند.

 

«۶۲» [المائده ۵/ ۵۵].

«۶۳» آیه اله علامه (قدس سرّه) در کتاب «منهاج الکرامه» بعد از نقل آیه شریفه‏ «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ ..» مى‏فرماید: «و قد اثبت له الولایه فى الامه کما اثبتها اللّه تعالى لنفسه و لرسوله (ص)»، رجوع شود به صفحه ۵۳، ط تبریز، به خط مرحوم شیخ عبد الرحیم تبریزى (ره)، سال ۱۲۹۶ ه ق.

یعنى خداوند احدیّت- جلت عظمته- ولایت را براى امیر المؤمنین (ع) در امت اسلامى ثابت کرده بنحوى که آن ولایت را بر خودش و به رسولش (ص) ثابت فرموده است.

یعنى ولایتى که در آیه شریفه به امیر المؤمنین (ع) ثابت فرموده عین همان ولایت است که خدا براى خود و به رسولش ثابت نموده و فرقى در میان ثبوت ولایت به خدا و رسول (ص) و امیر المؤمنین (ع) نیست، نهایت آنست که در طول هم واقعند و اصل ولایت کلیه بالذات براى خداوند است و در مرتبه دوم براى پیغمبر (ص) و در مرحله سوم براى امیر المؤمنین- علیه السلام- است و ولایت مطلقه کلیه را خدا به آنها ارزانى فرموده است.

و به عبارت دیگر تمامى کلمات و جلال و سلطنت و ولایت کلیه مطلقه بالذات براى خداوند غنى بالذات است. ولایت مطلق کلى و محیط بر تمامى کائنات مختص ذات احدیت است و براى رسول الله (ص) و امیر المؤمنین (ع) و ائمه طاهرین- علیهم السلام- با افاضه و اعطاء خداوند ثابت بوده و از جانب خدا به آنها موهوبى است و رسالت و خلافت و سلطنت و ولایت و شفاعت و کل کمال و جلال آنها در عالم امکان، محیط بر ما سواى ایشان است، و خداوند براى ایشان ولایت و رحمت مطلقه و شفاعت مطلقه عنایت فرموده که نظیر آن را به سایر انبیاء و اوصیاء هرگز عطا نفرموده است، زیرا ولایت و رسالت و وصایت انبیاء و اوصیاء دیگر مقیّد و محدود و محیط بر امت خودشان بوده و به آنهائى ثابت است که مادون آنها بوده‏اند و بر امثال خودشان و بر مافوق خودشان ولایت و رسالت و وصایت نداشته‏اند؛ و اما رسول الله (ص) و امیر المؤمنین (ع) و ائمه طاهرین (ع) نبىّ هر نبىّ و وصىّ هر وصىّ و شفیع هر شفیع‏اند، و اولین و آخرین حتى انبیاء و اوصیاء سابقین، محتاج به شفاعت ایشان هستند. و هرگاه مطلب از این قرار نبود و آنها این طور نبودند مقام خاتم الانبیائى و خاتم الاوصیائى بر آن ذوات مقدّسه اعطاء نمى‏شد و آن مقام شامخ را احراز نمى‏کردند و لذا خداوند مى‏فرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَهٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِکُمْ إِصْرِی قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ.» و لذا خداوند ولایت رسول اللّه (ص) و امیر المؤمنین (ع) را در آیه مبارکه‏ «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ …» مقرون به ولایت خود فرموده و همان ولایتى را که به خودش نسبت داده همان ولایت را به رسول اللّه (ص) و امیر المؤمنین (ع) نسبت داده و منحصر فرمودهاست.

 

«۶۴» [التوبه ۹/ ۱۱۹].

 

«۶۵» [النساء ۴/ ۶۹].

 

«۶۶» در گذشته گفته شد که امام فخر الدین رازى اذعان کرده که «اولى الامر» باید معصوم باشد و علماى اهل سنّت که بعد از وى آمده‏اند عموما اذعان بر آن دارند ولى خواسته‏اند اولى الامر را عبارت از اصحاب اجماع و اهل حلّ و عقد بدانند تا بتوانند معصوم بودن اولى الامر را درست نمایند و جواب آنها در گذشته داده شد و در ص ۱۴۰، از کتاب نگارش یافت.

 

«۶۷» ملک الشعراء ابن حسام گوید: «مجموع منزلات و کمالات انبیاء موجود در وجود تو والا پیامبرى». نقل از کتاب ضخیم خطى به زبان فارسى در امامت و نسخه آن را در زنجان نزد صدیقنا الاخ العلامه الحجه آقاى حاج آقا عز الدین الحسینى (دام ظله) دیده‏ام و مؤلف کتاب، هنوز بطور تحقیق معلوم نشده [است‏].

 

«۶۸» و تفصیل کتب اهل سنت که این حدیث در آنجا مذکور است، بنحوى که بعضى از علماء ذکر کرده‏اند، این است:

«صحیح بخارى»؛ «صحیح مسلم»؛ «مسند احمد حنبل»؛ «جمع بین الصحیحین»؛ «مناقب» ابن مغازلى شافعى؛ کتاب «عقد» بن عبد ربه؛ «تفسیر مجاهد»؛ «صحیح ترمذى»؛ کتاب «جمع بین الصحاح السّته»؛ «خصائص» طبرى؛ کتاب «تحقیق» ابو نصر حربى؛ «صحیح ابى داود»؛ «تاریخ تلعکبرى»؛ «الفضائل»؛ و کتاب تنوخى.

اکثر اینها این حدیث را به طرق متعدّده ذکر کرده‏اند، همچنانکه تنوخى آن را به بیست و سه طریق روایت کرده است و ابن مغازلى آن را به ده روایت ذکر کرده است، و هر یک از «صحیح»، مسلم و بخارى آن را بطرق متعدّده نقل کرده‏اند. (مؤلف)

[راجع به تفصیل نقل حدیث شریف منزلت از کتب نامبرده و اسامى روات و ناقلین آن از علماء و بزرگان اهل سنّت و تحقیقات بسیار ارزنده، رجوع شود به کتاب «عقبات الانوار»، علامه مجاهد کبیر آقا سید حامد حسین هندى (قدس الله روحه). [مصحّح‏]

 

«۶۹» در سال دهم هجرت که رسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله و سلم- به عموم مسلمین اعلان عمومى فرمود که به حج تشریف مى‏برد و به آن حجه الوداع گویند (۹۰) هزار نفر یا (۱۱۴) هزار نفر یا (۱۲۰) هزار نفر یا (۱۲۴) هزار نفر یا بیشتر از اینها با رسول اللّه (ص) حرکت به حج کردند و این جمعیت غیر از آنها بوده‏اند که در مکّه مقیم بوده و غیر از آن اشخاصى هستند که با امیر المؤمنین- علیه السلام- از یمن آمده‏اند و عموما با رسول اللّه (ص) اعمال حج را بجا آورده‏اند و در مراجعت از مکه به مدینه آن جمعیت در «غدیر خم» عموما حاضر بوده‏اند؛ رجوع شود به کتاب نفیس «الغدیر»، ج ۱، ص ۹- ۱۰، ط تهران.

 

 

«۷۰» ابن عقده حافظ احمد بن محمد بن سعید همدانى کوفى ابو العباس از اکابر محدّثین و حفّاظ جلیل القدر و عظیم الشأن و زیدى جارودى مذهب بوده در سال ۲۴۹ ه دیده بدنیا گشوده و در کوفه سال ۳۳۳ ه رخت از این جهان بر بسته است و از تألیفات وى کتاب «الولایه» است که در طرق حدیث غدیر خم تألیف کرده است. و اینکه مصنّف (ره) فرموده که «او از علماء عامّه است»، چون زیدیها در فروع احکام به عامّه نزدیکترند، شاید باین مناسبت فرموده؛ خصوصا که زیدى جارودى بوده است. و ابن عقده در میان شیعه و سنّى بسیار جلیل القدر و عظیم الشأن و مورد اعتماد و اعتبار است؛ رجوع شود به کتب رجال خاصّه و عامّه.

 

«۷۱» راجع به حدیث شریف غدیر و طرق آن که از صحابه یکصد و ده نفر و از تابعین هشتاد و چهار نفر آن را روایت کرده‏اند و همچنین راجع به طبقات روات آن حدیث شریف از ائمّه حدیث و حفّاظ آن سیصد و شصت نفر نقل کرده‏اند؛ به کتاب نفیس «الغدیر» تألیف منیف علامه کبیر و حجت شهیر متتبّع و متضلع اکبر، آقاى حاج میرزا عبد الحسین امینى تبریزى نزیل نجف اشرف (قدس سرّه) باید مراجعه شود که از نفائس آثار و از نوادر تألیفات در عصر حاضر بشمار است، و روات حدیث شریف را از علماء از قرن اول هجرى تا قرن حاضر تفصیلا بیان فرموده و تواتر آن را تا عصر حاضر ثابت و بطور کامل روشن ساخته؛ و آنچه ادباء و شعراء و اهل لسان مبین عربى از آن فهمیده و در اشعار خودشان آورده‏اند با ترجمه و شرح حال آنها نگارش داده و ضمنا به ردّ و انتقاد کلماتى که از قلم اهل غرض و اذناب استعمار تراوش نموده پرداخته و به آنها جواب گفته و از نوادر بلکه از توجّهات صاحب ولایت کبرى- سلام اللّه علیه- در این کتاب نفیس اینست که هر چه آن را مطالعه کرده‏ام بر اشتباهى تا حال بر نخورده‏ام با اینکه در مثل تألیف نفیسى مانند «الغدیر» که مشتمل بر مجلّدات است، و تا حال یازده مجلّد از آن نشر شده، قهرا اشتباهى رخ مى‏دهد ولى در آن کتاب شریف بنظر این جانب رخ نداده است، چنانچه بر این نکته در تفریطى که بر آن کتاب نفیس نگارش داده و در اول مجلّد یازدهم چاپ شده متذکر شده‏ام.

آقاى علامه امینى (قدس سرّه) در سال ۱۳۹۰ ه ق از دنیا رحلت و قلوب شیعه را جریحه‏دار ساخت- رحمه اللّه علیه رحمه واسعه-.

 

«۷۲» یعنى: اى محمد (ص) برسان به مردم آنچه نازل شد به سوى تو از پروردگار تو و اگر نرسانى آن را تبلیغ رسالت نکرده خواهى بود و خدا تو را حفاظت مى‏کند از شر دشمنان، بدرستى که خدا هدایت نمى‏کند جماعت کفار را. [المائده ۵/ ۶۷]

 

«۷۳» به خطبه مفصل رسول اللّه- صلى اللّه علیه و آله و سلم- در «غدیر خم» رجوع شود به کتاب نفیس «الاحتجاج»، طبرسى (ره) و تفسیر «صافى»، فیض کاشانى (ره) و «بحار الانوار»، مجلسى (ره).

 

«۷۴» بنابر آنچه بزودى تحقیق خواهد شد، شاید این معنى که مصنّف (ره) فرمود: «خداوندا دوست دار …» و فرمایش رسول اللّه (ص) را آن طور معنا فرموده درست نباشد، بلکه معناى آن جمله این است: «خداوندا تو ولى و حافظ و متصرّف در شئون کسى باش که او على را ولى و اولى بتصرف در تمامى شئون خود مى‏داند» و بنابر تحقیق کلمه «ولى» به معناى دوست نیامده است.

 

«۷۵» یعنى: امروز کامل گردانیدم دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و راضى شدم از دین شما که اسلام باشد. [المائده ۵/ ۵]

 

«۷۶» بعضى از اهل تحقیق گوید: در قرآن مجید هر جا که کلمه «ولى» بکار رفته در بادى نظر توهّم مى‏رود که به معناى «دوست» است پس از دقت معلوم مى‏شود که به این معنى نیست. مثلا معناى‏ «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»، این نیست که خدا دوست اهل ایمان است و اهل ایمان در حفظ و صیانت خاص پروردگارند. و همچنین معناى‏ «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»، این نیست که بر دوستان خدا ترسى نیست. در اینجا کلمه «ولى» از قبیل «فعیل» بمعناى مفعول است، پس معنى چنین مى‏شود: کسانى که خداوند ولى امر آنها و متصرّف در شئون آنهاست، مورد ترس نمى‏باشند. و همچنین معناى آیه: «الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ»، این نیست که مؤمنین دوستان یکدیگرند بلکه این است که مؤمنین نسبت به یکدیگر متعهد و در شئون یکدیگر متصرّف و در سرنوشت یکدیگر مؤثرند؛ و لهذا بعد مى‏فرماید: «یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ. و به فرض اینکه استعمال کلمه «ولى» به معناى دوست صحیح باشد در مورد آیه شریفه‏ «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ …» به آن معنى مناسبت ندارد که بصورت حصر گفته شود، که منحصرا ولى شما خدا و پیامبر و امیر المؤمنین (ع) است.

و از اینجا معلوم مى‏شود که توجیه برخى مفسرین اهل سنّت که گفته‏اند مفاد این آیه چیز مهمى نیست بلکه صرفا این است که «على (ع) دوست شماست» یا «على (ع) باید محبوب و مورد علاقه شما باشد» (اگر فعیل به معناى مفعول باشد) غلط است.

تا اینجا آنچه بعضى از فضلاء معاصرین (سلمه اللّه) درباره آیه‏ «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ …» نگارش داده بود نقل شد. عین این مطلب درباره بیانات پیغمبر- صلى اللّه علیه و آله و سلم- در روز غدیر خم و مراد از کلمه «ولى» بکار مى‏رود و کسى که گفته مراد از «ولى» به معناى دوست است غلط است، خصوصا که قبلا فرموده: «الست اولى بکم من انفسکم …» بر فرض اگر به آن معنا هم آمده باشد با وضع آن روز و چندین هزار جمعیت را در جلو آفتاب سوزان عربستان نگاه داشتن و خطبه و بیانات کردن چه مناسبت دارد؟

و از آنچه گفته شد معلوم مى‏گردد که فرمایش رسول اللّه (ص) که فرموده: «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره …» و در روایات زیادى جملات دیگر نیز دارد معنایش این است: «خدایا تو ولى و حافظ و متصرف در شئون کسى باش که او على را ولى و اولى به تصرف در شئون خود مى‏داند، و از خود دور و رها کن کسى را که على را از خود دور و رها کند و او را اولى به تصرف نداند، و ناصر باش کسى را که على را ناصر و کمک باشد.»

پس کلمه «ولى» در فرمایش پیغمبر (ص) که فرموده: «اللهمّ وال …» به معنى دوست نیست و اگر به معنى ناصر باشد و بعد مى‏فرماید: «و انصر من نصره» تکرار لازم مى‏آید. پس از اینجا معلوم گشت که فرمایش مصنّف (ره) در ترجمه «اللّهمّ وال …»، که فرموده: «خداوندا دوست دار هر که على (ع) را دوست دارد»، بعد از دقت، شاید صحیح نباشد.

 

«۷۷» اقتباس از چند آیه قرآنى است.

 

«۷۸» حاکم ابو القاسم حسکانى این روایت را در کتاب «شواهد التنزیل» از ابن عباس؛ و ابو عبد الله سراج در کتابش از ابن مسعود نقل کرده‏اند، رجوع شود به «کفایه الموحدین» سید علامه فقیه عقیلى طبرى نورى (ره)، ج ۲، ص ۲۸۳، حدیث ۲۴؛ و مؤلف فقیه آن اخبارى که دلالت بر خلافت و وصایت امیر المؤمنین- سلام اله علیه- دارد چند طایفه کرده و تفصیلا نقل نموده و استدلال فرموده و براى اهل انصاف موضوع را روشن و واضح کرده است که جاى هیچ گونه شبهه نماند مگر بر کسى که عناد و لجاجت را پیشه خود سازد.

 

و شیخ طبرسى (ره) در «مجمع البیان» از «شواهد التنزیل» همان روایت را مسندا از ابن عباس (ره) نقل کرده است، رجوع شود به «مجمع»، ج ۲، ص ۵۳۴، ط صیدا؛ و رجوع شود به کتاب «صراط المستقیم»، بیاضى (قدس سرّه)، ج ۲، ص ۲۷، ط طهران.

{/tabs}

 انیس الموحدین _ ملا محمد مهدى نراقى‏ به مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی

وبگاه سمت خدا 

{tab=طریق صدور معجزات}

{tab-level2=متن}

طریق صدور معجزات‏

امّا اثبات امامت به طریق صدور معجزات و ظهور کرامات و خوارق عادات و اخبار از مغیبات؛ مخفى نیست که معجزات صادره از آن حضرت بى‏حدّ و کرامات منقوله از آن جناب بى‏حدّ است، همچنانکه در مصنّفات فریقین مسطور است و در السنه خواصّ و عوام مشهور است،

مثل: ردّ خورشید، سه مرتبه: یک مرتبه در حیات سیّد المرسلین و دو مرتبه بعد از وفات او؛ و اهل سنّت در اینکه حضرت ردّ خورشید نمود حرفى ندارند، امّا گاه است، که وقوع در سه مرتبه را قبول نداشته باشند و این از براى ما ضرر ندارد، زیرا که همین که ثابت شد که آن حضرت ردّ شمس نمود کافى است و اگر چه سه مرتبه نباشد.

و مثل: مخاطبه آن حضرت با اژدها «۷۹» در وقتى که بر بالاى منبر بود، در مسجد کوفه.

و مثل: محاربه آن حضرت با جنّیان‏ «۸۰».

و مثل: کندن در خیبر «۸۱» و حال اینکه هفتاد نفر از برداشتن آن عاجز بودند. و این امور را اهل سنّت معترفند.

و معجزات بسیار دیگر از آن حضرت صادر شده است که بعضى را اهل سنّت قائلند و بعضى را انکار مى‏کنند و از براى مدّعاى ما آنچه ذکر کردیم کافى است.

و امّا اخبار آن حضرت از مغیبات؛

مثل: خبر دادن او به شهید شدن خود در ماه رمضان؛

و مثل: خبر دادن او به ظلمى که از «آل ابى سفیان» به دوستان او خواهد رسید از قبیل «میثم تمّار» و «رشید هجرى» و «کمیل بن زیاد» و غیرهم؛

و مثل: خبر دادن به کشته شدن «ذى الثّدیه» که سر کرده خوارج بود. و غیر اینها از امور مغیبه که آن حضرت خبر داده است و شیعه و سنّى هر دو اعتراف به آن دارند. «۸۲»

و از جمله امور مغیبه‏ «۸۳» که حضرت خبر داده است و جمعى از متعصّبین اهل سنّت در کتب خود نقل کرده‏اند، آنست که:

«روزى جمعى در خدمت آن حضرت عرض کردند که:

«خالد بن عرفطه» در «وادى القرى» فوت شد. حضرت فرمودند:

دروغ است و او نخواهد مرد تا لشکر ضلال او تیغ به سر فرزند من حسین- علیه السلام- بکشند و علمدار او «حبیب بن عمّار» خواهد بود.

و در آن وقت حبیب بن عمّار علمدار در پاى منبر آن حضرت بود.

برخاست و عرض کرد:

من از محبّان شمایم.

حضرت فرمود که: بپرهیز که علمدار باشى، امّا یقین مى‏دانم که علمدار خواهى بود و از این در داخل خواهى شد- و اشاره به باب الفیل کرد-.» «۸۴»

پس در وقتى که «ابن زیاد»، «عمر سعد» را به مقاتله حضرت سید الشهداء (ع) فرستاد، «عمر سعد» جمعى از لشکر را پیش فرستاد و «خالد بن عرفطه» را سرکرده ایشان کرد و حبیب بن عمّار علمدار او بود.

{tab-level2=پاورقی}

«۷۹» «ارشاد»، شیخ مفید (ره)، ص ۱۸۷، ط تبریز؛ و «مدینه المعاجز»، سید بحرانى (ره)، ص ۱۹- ۲۰: گویا قضیه ثعبان مکرّر اتفاق افتاده منحصر به یک واقعه نیست.

«۸۰» رجوع شود به «ارشاد» شیخ مفید (ره) که قضیه را تفصیلا نقل فرموده و در ردّ زنادقه و منکرین جن (که انکار قرآن است) بیانات و دلائل ارزنده دارد، ص ۱۸۱- ۱۸۴، ط تبریز، سال ۱۳۰۸ ه؛ و نیز رجوع شود به «منهاج الکرامه»، علامه (ره)، ص ۸۲، ط تبریز، بسال ۱۲۹۶ ق به خط مرحوم شیخ عبد الرحیم (ره)؛ و «شرح تجرید»، قوشچى، ص ۴۰۵، ط تبریز.

«۸۰» در تمام کتب تواریخ اسلامى قضیه «خیبر» مشهور و با اجمال و تفصیل مذکور است و در کتب مناقب و فضائل که از طرف علماء فریقین تألیف شده نیز مسطور است.

«۸۲» از جمله اخبار غیبى که امیر المؤمنین- علیه السلام- خبر داده و در عصر حاضر ما با چشم خودمان دیدیم که صحّت آن آشکار شد خبریست که «اصبغ بن نباته» (رضى اللّه عنه) از آن حضرت روایت کرده که فرمود: «یظهر فى آخر الزمان و اقتراب الساعه و هو شر الازمنه نسوه کاشفات عاریات …» و شیخ صدوق (ره) آن را در کتاب شریف «من لا یحضره الفقیه» نقل کرده، رجوع به باب «نکاح» آن بشود، ج ۳، ص ۲۴۷، ط نجف.

و قریب به مضمون همین خبر با اضافه بعضى خصوصیات از رسول اللّه (ص) نقل شده و محدث ابو زکریاى نووى از علماء عامه آن را از «صحیح مسلم» نقل نموده و در کتابش «ریاض الصالحین» جملات آن را و معنى «کاشفات عاریات» را نگارش داده است و در همان خبر است:

«رءوسهن کأسنمه البخت»، رجوع شود به «ریاض الصالحین»، ص ۳۵۴، ط مصر سال ۱۳۷۴ ه. و تعجب است در این اواخر «ریاض الصالحین» را در بیروت چاپ کرده‏اند و معنى جملات روایت را که نورى بیان کرده حذف و از کتاب اسقاط نموده‏اند.

«۸۳» شیخ اعظم مفید (ره) در «ارشاد» فرموده: «انکار کردن غیب‏گوئى امیر المؤمنین- علیه السلام- از روى جهل و نادانى و غباوت و عناد و نفهمى است».

ص ۱۶۷، ط تبریز، سال ۱۳۰۸ ه.

خلاصه آنچه از آیات شریفه قرآنى و اخبار و احادیث نبوى و ائمه اطهار- علیهم السلام- برمى‏آید آنست که علم غیب بالذات منحصر به ذات خداوند است و غیر از خدا احدى ذاتا غیب نمى‏داند و علم غیب بالذات منحصر به ذات یکتاست ولى خداوند به هر کس از انبیاء و اوصیاء و برگزیدگان خود بخواهد علم غیب تعلیم مى‏کند و خداوند به این کار قادر است و عموم قدرت رانتوان از خدا سلب کرد و خداوند که فرموده: «فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ …» استثناء قطعا تحقق پیدا نموده و علم غیب را به برگزیدگان خویش ارزانى داشته است و امام (ع) هم در تمام اوصاف و کمالات مثل پیغمبر (ص) است، پس علم غیب را خداوند بوسیله پیغمبر (ص) به امام (ع) نیز تعلیم فرموده است. این حاصل آنچه از آیات و اخبار فهمیده مى‏شود مى‏باشد و باید به همین قدر معتقد شد و به حرف یاوه‏گویان گوش نداده و از آنها باید اعراض نمود، زیرا آنها غیر از اینکه مى‏خواهند در اذهان ایجاد شبهه کنند منظور دیگرى ندارند و: «یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض».

«۸۴» بعد از مشاهده مردم قضیه ثعبان (اژدها) را در مسجد کوفه چنانچه مصنف (ره) مختصر اشاره به آن فرمود نام آن درب مسجد که اژدها از آن وارد شده بود و این کرامت و خارق العاده عجیب را مردم با چشم خودشان دیده بودند بنام «باب ثعبان» مشهور شد و نام آن «درب» که در زبانها مى‏گشت، قضیه اژدها به یاد مردم مى‏افتاد و بنى امیه براى اینکه بتوانند به آن کرامت امام- علیه السلام- پرده‏پوشى نمایند در طرفین آن درب فیل نگاه داشتند و آن باب را بنام «باب الفیل» شهرت دادند که آن قضیه عجیبه از یادها فراموش شود، و خوب بود مصنّف (ره) بفرماید: «و اشاره به باب ثعبان کرد چون آن زمان هنوز به باب الفیل مشهور نشده بود»، ولى گویا تبعیت از بعض کتابها کرده است.

و آیه اللّه علامه (ره) به موضوع فیل نگاه داشتن بنى امیه در آن درب مسجد و تغییر دادن بنام «باب ثعبان» در کتاب «منهاج الکرامه» تصریح فرموده است، رجوع شود به صفحه ۸۳، ط تبریز؛ و قوشچى نیز در «شرح تجرید» به قضیه ثعبان تصریح کرده، ص ۴۰۵، ط تبریز؛ و در کتب زیادى از مؤلفات فریقین آن قضیه نقل شده است.

{/tabs}

 انیس الموحدین _ ملا محمد مهدى نراقى‏ به مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی

وبگاه سمت خدا

{tab=طریق عدم قابلیّت خلفاء}

{tab-level2=متن}

طریق عدم قابلیّت خلفاء

امّا اثبات امامت آن حضرت از طریق عدم قابلیّت خلفاء جور به این نحو است که هرگاه از ایشان امور چند صادر شده باشد که منافى رتبه امامت و خلافت باشد و مع ذلک امّت قائل به فصل نباشند. یعنى امّت در امر خلافت منحصر به دو فرقه باشند: بعضى على (ع) را خلیفه دانند؛ و بعضى خلفاء جور را. لهذا باید خلافت حقّ على- علیه السلام- باشد، زیرا که هرگاه عدم قابلیّت ایشان ثابت شود، به غیر از على- علیه السلام- کسى نیست که احدى مدّعى امامت او باشد.

امّا امورى که از ایشان صادر شده است که منافى مرتبه خلافت است الى غیر النّهایه است و کتب فریقین مملوّ از مطاعن ایشان است. و ما در اینجا به قدر قلیلى که متّفق علیه میانه فریقین است اکتفا مى‏کنیم.

از آن جمله: آن طایفه بى‏دین و آن اشقیاء امّت سیّد المرسلین، آتش بر در خانه رسول اللّه (ص) زدند «۸۵» و با على و فاطمه (ع) کردند آنچه کردند. و حال آن که خود آنها روایت کرده‏اند که پیغمبر خدا (ص) فرمود که:

«هر که على و فاطمه (ع) را اذیّت برساند، مرا اذیّت رسانده است و هر که مرا اذیّت رساند، خدا را اذیّت رسانیده است.» «۸۶»

و خودشان روایت کرده‏اند که:

«هر که على را اذیّت برساند، محشور شود با یهود و نصارى.»

آیا چنین جماعتى باز قابلیّت رتبه خلافت حضرت رسول اللّه (ص) دارند.

و از آن جمله: ابا بکر فاطمه (ع) را منع کرد از ارث پدرش پیغمبر (ص) به سبب حدیثى که از پیش خود اختراع نموده بود که پیغمبر (ص) فرموده است که «ما معاشر انبیاء مورث نمى‏شویم و آنچه از ما باقى بماند باید تصدّق نمود.» و حال اینکه این مخالف است با آیات بسیارى از قرآن.

و امّا عقل تجویز نمى‏ کند که چنین حدیثى را پیغمبر (ص) بگوید و على (ع) و هیچ‏یک از اصحاب نشنوند و همین ابا بکر آن را بشنود. و حال اینکه مخالف حکمى است که ابو بکر خود نمود، زیرا که در وقتى که على (ع) و عبّاس در خصوص «استر» و «شمشیر» و «عمّامه» رسول خدا به محاکمه به نزد ابوبکر رفتند، او حکم کرد که اینها بر سبیل ارث به على (ع) مى‏رسد.

و از آن جمله: أبو بکر و عمر منع «فدک» را از فاطمه (ع) کردند و حال آنکه پیغمبر (ص) به او بخشیده بود. و فاطمه (س) حضرت امیر و حسنین- علیهم السلام- و «امّ ایمن» را به شهادت برد. آن مطرود شهادت ایشان را ردّ کرد و گفت:

«شهادت على (ع) و حسنین- علیهما السلام- مسموع نیست به اعتبار آنکه ایشان مى‏خواهند جلب نفع کنند. و «امّ ایمن» زن است و شهادت زن مقبول نیست.»

و حال اینکه على و حسنین (ع) معصوم بودند و خود اقرار به بزرگى ایشان داشتند و «امّ ایمن» را پیغمبر (ص) خبر داده بود که از اهل بهشت است. و در شرع حضرت خاتم النّبیّین، شهادت شوهر و فرزند و زن مقبولست. با وجود این، آن منافق قبول نکرد و بعد از آنکه ابابکر به غلط خود برخورد و «فدک» را به فاطمه (س) ردّ کرد و کاغذ نوشت و به او داد. عمر کاغذ آن حضرت را گرفت و درید و باز «فدک» را آن … تصرّف کرد. و شکّى نیست که این غایت ظلم بود بر فاطمه (س) و از این جهت، فاطمه (س) وصیّت نمود که آن جماعت بر او نماز نکنند. «۸۷»

و «عمر بن عبد العزیز» به این ظلم برخورد و به این جهت «فدک» را به اولاد فاطمه (س) ردّ نمود. «۸۸»

و از آن جمله: خلفاء ثلثه تخلّف از جیش «اسامه» نمودند و حال اینکه، پیغمبر (ص) لعن نمود کسى را که از جیش «اسامه» تخلّف کند و کسى که پیغمبر (ص) بر او لعنت کند قابلیّت خلافت ندارد.

و از آن جمله: ابو بکر در وقت مردن شکّ کرد که آیا قابل خلافت بوده است یا نه. و گفت:

«کاش از پیغمبر (ص) سؤال مى‏کردیم که خلافت حقّ کیست و با اهل آن منازعه نمى‏کردیم».

و از آن جمله: ابا بکر گفت که:

«از براى من شیطانى است که مرا فریب مى‏دهد. پس اگر صواب بکنم، مرا اعانت بکنید و اگر خطا بکنم، مرا از او دور کنید.»

و کسى که شیطان بر او مسلّط باشد، قابلیّت ریاست عامّه مسلمانان را ندارد.

و از آن جمله: عمر گفت:

«ابا بکر از غیر تأمّل و رویّه بود. خدا مسلمانان را از شر آن نگاه دارد و کسى که عود کند به این نحو بیعتى، او را بکشید.»

پس اگر عمر در این کلام صادق بود، ابا بکر از جمله غاصبین بود و اگر کاذب بود، او را رتبه امامت نشاید.

و از آن جمله: پیغمبر (ص) چند آیه از سوره برائت به ابو بکر داد که به مکّه برد و بر اهل مکّه بخواند. پس جبرئیل نازل شد که باید اداء امر ترا نکند هیچ‏کس مگر تو یا کسى که از تو باشد. پس حضرت رسول (ص) حضرت امیر را فرستاد و در راه آیات را از ابا بکر گرفت و خود آیات را به مکّه برد. و شکّى نیست که کسى که قابلیّت تبلیغ چند آیه را نداشته باشد، قابلیّت رتبه خلافت را به طریق اولى ندارد.

و از آن جمله: ابو بکر مطلقا عارف به احکام شرعیّه نبود، حتّى اینکه میراث «کلاله» «۸۹» را نمى‏دانست و میراث «جدّه» را علم نداشت. و امر کرد به‏ قطع کردن دست چپ دزد و غیر اینها از امورى که اهل سنّت خود روایت کرده‏اند. و کسى که عارف به مسائل شرعیّه نباشد، مستحقّ خلافت نبىّ (ص) نیست.

و همچنین عمر هم اصلا به احکام شرع ربط نداشت، حتّى اینکه حکم کرد زن حامله و مجنون را «رجم» کنند. و منع کرد از زیادتى صداق و حکم کرد که هر حدّى صد تازیانه است. و غیر اینها از احکام که پى‏درپى خطا مى‏کرد و بسیارى را حضرت امیر نهى مى‏کرد و قبول مى‏کرد و مى‏گفت: «لو لا علىّ لهلک عمر» و مى‏گفت جمیع مردم در احکام شرع داناترند از عمر، حتى زنانى که در پشت پرده‏اند.

و از آن جمله: عمر منع کرد از «متعتین» و در بالاى منبر مى‏گفت که: دو «متعه» بود که در زمان رسول خدا (ص) حلال بود و من آنها را حرام کردم و هیچ پروا ندارم. «۹۰»

و از آن جمله: در فوت پیغمبر (ص) شکّ کرد و همچنین مى‏دانست که از براى پیغمبر- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- مردن نخواهد بود و بعد از آنکه ابا بکر آیه‏ «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ» «۹۱» را از براى او خواند، گفت: «گویا هرگز من این آیه قرآن را نشنیده بودم.»

و از آن جمله: عثمان اذیّتهاى بسیار به اصحاب کبار رسانید. مثل اینکه ابو ذر غفارى را زد و او را اخراج «بلد» کرد و عمّار یاسر- رحمه الله- را زد تا اینکه «فتق» عارض او شد.

و از آن جمله: عثمان جمیع اموال بیت المال را به اقارب و عشایر خود مى‏داد و به سایر مسلمانان چیزى نمى‏ داد.

و از آن جمله: دو نفر که حدّ بر ایشان واجب شده بود، چشم پوشید و اغماض نمود و حدّ بر ایشان جارى ننمود: یکى «ولید بن عقبه» که شرب خمر نموده بود؛ و دیگر «عبد اللّه بن عمر» که «هرمز» را به ناحق کشت و حال آنکه «هرمز» اسلام اختیار نموده بود. «۹۲»

و از آن جمله: فسق و فجور عثمان به حدّى رسیده بود که اصحاب او را مخذول کردند و او را کشتند. و حضرت امیر (ع) فرمودند «قتله اللّه»، یعنى: خدا او را کشت. و احتمال دارد که نفرین باشد. یعنى: «خدا او را بکشد.» و در این صورت، حضرت این عبارت را پیش از کشته شدن او فرموده، بعد از آنکه او را کشتند تا سه روز جسد او افتاده بود و کسى او را دفن ننمود. «۹۳»

و مخفى نماند که جمعى از اهل سنّت معترفند به اینکه على (ع) دخالت به کشتن عثمان داشت. نمى‏دانم این چگونه با مذهب ایشان مى‏سازد، زیرا که در این صورت البتّه یکى از ایشان باطل خواهند بود و حال اینکه، اهل سنّت هر دو را خلیفه به حقّ مى‏دانند و این ممتنع است. و حقیقت این دلیلى است، على‏حدّه بر فساد مذهب ایشان. پس- بحمد اللّه تعالى- به طرق خمسه، امامت علىّ بن أبی طالب (ع) ثابت شد.

{tab-level2=پاورقی}

«۸۵» هجوم آوردن عمر با جمعى مانند مغیره بن شعبه و قنفذ و خالد بن ولید به خانه صدیقه طاهره (ع) و قصد کردن او که آن خانه و کسانى را که در آنجا از بنى هاشم و دیگران و امیر المؤمنین و زهراء بتول و حسنین (ع) جمع شده بودند آتش زده بسوزاند، به هیچ وجه قابل انکار نیست، گرچه این قضیه بس رسواکننده و شیخین را در نهایت درجه مفتضح‏کننده است. سنّیها پافشارى کرده‏اند که انکار نمایند ولى تاریخ حقائق را آشکار ساخته و حقیقت کار را بالاخره روشن کرده است.

«۸۶» «الریاض النضره»، محب طبرى، ج ۲، ص ۲۱۸، ط مصر؛ و «کفایه الطالب»، کنجى شافعى، ص ۱۴۴، ط نجف.

«۸۷» و لذا امیر المؤمنین (ع) صدیقه طاهره- سلام الله علیها- را در دل شب دفن کرد و تا حال، قبر مبارکش بنحو یقین معلوم نیست و اغلب محققین از علماء امامیه احتمال قوى مى‏دهند که در خانه خود دفن شده است و این قضیه شاهد عادل است که صدیقه طاهره (ع) راضى نبوده که آنهائى که به وى اذیت کرده و حق او را غصب نموده‏اند بر جنازه وى نماز بخوانند و نخواسته در کنار قبرش حاضر بشوند:

ولاى الامور تدفن سرا

 

بضعه المصطفى و یعفى ثراها

رجوع شود به قصیده از رى بغدادى (ره)، ص ۱۶۱، ط نجف، بسال ۱۳۷۰ ه. ق که منضما به تخمیس آن طبع شده است.

و این وصیت صدیقه طاهره- سلام اللّه علیها- که بطور مخفى دفن شود و غاصبین حق او و خلافت بر جنازه او حاضر نشوند و نماز نخوانند عملا حقیقت امر را بر آیندگان روشن ساخته است.

آیا علت این چیست که صدیقه طاهره (ع) آن طور وصیت فرموده است؟ و چرا شبانه بطور سرى دفن شده است؟ اى بنى فاطمه (ع)! اى ذریه طیبه صدقه طاهره (ع)! که فعلا و در عصر حاضر در اغلب نقاط بلاد اسلامى حاضر هستید و خداوند بسبب شما یکى از معجزات قرآن را ظاهر و هویدا ساخته، آیا جده مظلومه ما یگانه دختر معصومه رسول اللّه (ص) چرا پنهانى دفن شده؟ و چرا قبر مبارکش مخفى است؟ آیا آگاهید؟ آیا سرش را مى‏دانید؟

«۸۸» حکیم سنائى مشهور (قدس سرّه) گوید:

مر مرا باور نکو ناید ز روى اعتقاد

 

حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن‏

     

و از جنایات بنى امیه است که فدک را از زهراء بتول (ع) غصب کردند و آن را به طرید رسول اللّه (ص)، الوزغ ابن الوزغ مروان بن حکم دادند که عثمان را براى خودش مرکب قرار داده و به گردنش سوار شده بود و آخر کار کشید به آنجا که مسلمین به کفر عثمان اتفاق کردند و او را واجب القتل دانسته و کشتند و در قبرستان یهودیها دفن نمودند.

و اگر خلیفه مسلمین مى‏توانست فدک را به هر کس بخواهد ببخشد، حتى به طرید رسول اللّه (ص)، مروان هم بدهد؛ پس چرا آن را به صدیقه طاهره (ع) که به نصّ قرآن معصومه است ندادند در صورتى که او خودش فدک را خواست و مطالبه فرمود؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.

به کلام در اینجا طول نمى‏دهم، رجوع شود به کتاب «النص و الاجتهاد»، سیدنا الامام آقاى حاج سید شرف الدین عاملى (قدس سرّه) نزیل «صور» لبنان؛ و به کتاب «فدک فى التاریخ» تألیف سیدنا الاخ الحجه النابغه آقاى سید محمد باقر صدر موسوى نجفى (دام ظله العالى) و تألیفات دیگرى که علماى اعلام در موضوع فدک تألیف کرده‏اند.

و مخصوصا سزاوار است که در این موضوع به کلمات منصفانه علامه معاصر استاد محمد ابو ریه مصرى مراجعه شود که در مجله «الرساله المصریه» در عدد ۵۱۸ از سال ۱۱، ص ۴۵۷، منتشر کرده و از نصّ کلماتش در کتاب «النص و الاجتهاد» نقل شده، ص ۳۷- ۳۸، ط نجف.

«۸۹» «کلاله» در لغت به معنى احاطه است و کلاله احاطه به اصل نسب داد که عبارت از «والد» و «ولد» است و مراد از کلاله چنانچه در روایات اهل بیت- علیهم السلام- است برادران و خواهران میّت را گویند و مراد از «کلاله» در آیه ۱۲ سوره نساء برادران و خواهران مادرى‏اند و مراد در آیه ۱۷۶ سوره نساء عبارت از برادران و خواهران پدر و مادرى یا پدرى فقط مى‏باشند، «مجمع البیان»، ج ۲ ص، ۱۶- ۱۷، ط صیدا.

محقق طوسى (ره) در «تجرید» عدم معرفت به کلاله را در حق ابى بکر آورده ولى خلیفه ثانى نیز در آن مطلب با وى شرکت دارد، رجوع شود به کتاب شریف «الغدیر»، ج ۶، ص ۱۲۷، ط تهران.

«۹۰» آیا آقاى خلیفه آورنده شریعت بوده و تحریم و تحلیل احکام الهى در دست وى بوده که متعه حج و متعه زنان را حرام کرده است؟

و لذا کسى از اهل شام از پسر عمر از متعه زنان سؤال کرد. گفت: حلال است. آن شخص گفت: پدرت از آن نهى کرده. پسر عمر گفت: «أ رأیت ان کان ابى قد نهى عنها و سنها رسول اللّه (ص) أ نترک السنه و نتبع قول ابى؟» یعنى: سنت رسول اللّه (ص) که متعه را حلال کرده رها کنم و بقول پدرم تابع بشوم؟

با وجود صریح آیه شریفه قرآنى عمر هیچ گونه حق نداشته که چیزى را که خدا حلال کرده، وى حرام کند و لذا ائمه اطهار- علیهم السلام- در موضوع متعه تقیّه نفرموده‏اند و در خبرى دیده نشده که تقیّه فرموده باشند. و کتابهاى مستقلى از علماى شیعه در مسئله متعه تألیف شده و آن را کاملا روشن نموده‏اند و ادّعاى نسخى که از اهل سنّت نموده‏اند بى‏اساس بوده و ثابت نیست و روایاتشان متناقض و قابل اعتناء در مقابل نصّ آیه شریفه نمى‏باشد. و لذا اهل بیت اطهار- علیهم السلام- به نکاح متعه بسیار ترغیب و تحریص فرموده‏اند و مأمون الرشید در حق عمر گفته: «من انت یا جعل حتى تنهى عما فعله رسول اللّه (ص) و ابو بکر»؛ رجوع شود به «وفیات الاعیان»، قاضى ابن خلکان، ج ۵، ص ۲۰۰، ط مصر، سال ۱۳۶۷ ق.

و امیر المؤمنین- علیه السلام- فرموده: «لو لا ان عمر نهى عن المتعه ما زنى الا شفى(شقى)»، یعنى: هرگاه نبود عمر نهى از متعه نمى‏کرد، زنا نمى‏کرد مگر کمى از مردم (یا شقى).

یعنى او باعث شد که زنا زیاد گردید. چون از متعه یعنى از نکاح انقطاعى زنان نهى کرد و لذا زنازاده زیاد گشت.

و نکاح متعه مانند نکاح دائمى است ولى در متعه مدت و مهر هر دو باید تعیین شود و معین بودن هر دو در عقد رکن است.

قوشچى در «شرح تجرید» گوید:

«ان عمر صعد على المنبر و قال: أیها الناس ثلاث کن على عهد رسول اللّه (ص) انا انهى عنهن و احرمهن و أعاقب علیهن و هى متعه النساء و متعه الحج و حى على خیر العمل.»

بعد قوشچى جوابى که داده این است که: «عمر اجتهاد کرده و اجتهادش او را وادار نموده که مخالفت نماید و مخالفت مجتهد با مجتهد دیگر عجیب نیست»، ص ۴۰۸، ط تبریز.

در جواب این جواب خنده‏آور رسواکننده باید گفت: «آیا اجتهاد در مقابل نصّ خدا و رسول صحیح است؟ آیا پیغمبر اکرم (ص) مجتهد بود تا عمر هم بر فرض مجتهد بودنش با رسول اللّه (ص) برابر باشد و مخالفت وى نماید؟ آیا پیغمبر (ص) آنچه مى‏فرمود از روى اجتهاد بود یا بطریق وحى الهى بود؟ آیا بر خلاف نصّ قرآن ممکن است فتوا داده شود؟

«۹۱» [الزمر ۳۹/ ۳۰].‏

«۹۲» در نسخه‏هاى چاپى و خطى کتاب که بنظر رسیده عبارت کتاب «عبد اللّه بن عمر» است ولى صحیح آنست پسر دیگر عمر بوده بنام «عبید الله بن عمر» که هرمزان مسلمان بى‏چاره را بى‏گناه و بدون مدرک و ثبوت شرعى کشت به بهانه اینکه عبد الرحمن بن عوف گفته بود من دیدم ابو لؤلؤ و هرمزان و جفینه با هم صحبت مى‏کردند و عبد اللّه بگمان اینکه آنها براى قتل عمر توطئه چیده‏اند آنها را کشت و عثمان هم از وى قصاص نکرد، به بهانه و عذر غیر شرعى که پدرش (عمر) دیروز کشته شد فرزندش عبید اللّه هم امروز چطور کشته شود و قانون اسلام را زیر پا گذاشت. امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود باید قصاص شود ولى عثمان عمل نکرد و زیاد ابن لبید انصارى خطاب به عبید الله و نیز خطاب به عثمان اشعارى دارد و عثمان «زیاد» را از آن منع کرده است.

و امیر المؤمنین- علیه السلام- که زمام امور خلافت ظاهرى را بدست مبارک گرفت خواست به عبید اللّه قصاص کند او به شام نزد معاویه فرار کرد و در جنگ صفین بقتل رسید، رجوع شود به «تاریخ کامل» ابن الاثیر، ج ۳، ۷۵- ۷۶، ط بیروت.

امیر المؤمنین (ع) مى‏فرموده که بغیر از قاتل من (ابن ملجم) کسى دیگر را نکشید و به وى نیز بیشتر از یک ضربت نزنید ولى براى قتل عمر به میل فرزندش از اشخاص بى‏گناه بمجرّد گمان توطئه کشته مى‏شود پس معلوم مى‏شود عمر و فرزندش از این اشخاص عادى بوده‏اند و ابدا جنبه دینى و الهى نداشته‏اند و الا این اعمال خلاف قوانین اسلامى را انجام نمى‏دادند.

«۹۳» شیخ اعظم مفید (قدس سرّه) در کتاب «مسار الشیعه» فرموده:

«و فى هذا الیوم بعینه (یعنى الیوم الثامن عشر من ذى الحجّه) من سنه اربع و ثلثین من الهجره قتل عثمان بن عفان و له یومئذ اثنان و ثمانون سنه و اخرج من الدار و القى على مزابل المدینه لا یقدم احد على مواراته خوفا من المهاجرین و الانصار حتى احتیل له بعد ثلاث فاخذ سرا و دفن فى (حش کوکب) و هى مقبره الیهود بالمدینه فلما ولى معاویه ابن ابى سفیان ادخلهابمقابر اهل الاسلام و فى هذا الیوم بعینه بایع الناس امیر المؤمنین- علیه السلام- بعد عثمان و رجع الامر الیه فى الظاهر و الباطن و اتفقت الکافه علیه طوعا بالاختیار …»

رجوع شود به «مسار الشیعه»، ص ۴۰، ط مصر؛ و نیز نسخه مخطوطه موجوده در کتابخانه ما که در سال ۱۳۰۸ ق کتابت شده است ولى در نسخه چاپ شده در مصر در جملاتى که نقل شد چند غلط دارد و عبارات صحیحه از نسخه خطى نقل شد.

{/tabs}

 انیس الموحدین _ ملا محمد مهدى نراقى‏ به مقدمه حضرت علامه حسن زاده آملی

وبگاه سمت خدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *