سه شنبه , ۲۶ دی ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / حکایات،کلمات،نکات / حکایتی از حالت حضرت علامه حسن زاده آملی

حکایتی از حالت حضرت علامه حسن زاده آملی

حالت حضرت علامه حسن زاده آملی

اینک بر سر آنم که به مناسبت رویداد سخن، حکایتى از حالت دیرین خویش پیش‏ کشم، شاید که برخى را سودمند افتد، و مایه آگاهى و هشیارى خواننده اى گردد، و آن این که: در اثناى تدرس و تعلم علوم عقلى و صحف عرفانى دچار وسوسه اى سخت سهمگین و دژخیم و بدکنشت و بدسرشت در راه تحصیل اصول عقاید حقه به برهان و عرفان شده ام، و آزرده خاطرى شگفت از حکمت و میزان که از هر سوى شبهات گوناگون به من روى مى آورد. ریشه این شبهات و وسوسه ها از ناحیت انطباق ظواهر شرع انور على صادعه الصلوه والسلام با مسائل عقلى و عرفانى بوده است که در وفق آنها با یکدیگر عاجز مانده بودم، و از کثرت فکرت به خستگى و فرسودگى موحش و مدهش مبتلا گشته ام، و از بسیارى سؤال از محضر مشایخم:

 

آن عالمان دین به حق در سماى علم

سیاره و ثوابت و الا گهر مرا

بیم جسارت و ترس اسائه‏ ادب‏ و خوف ایذاء خاطر و احتمال بدگمانى مى رفت. این وسوسه چنانکه گفته ایم موجب بدبینى به علوم عقلى، و بیزارى از منطق و حکمت و عرفان شده است. و لکن به رجاء این که‏ لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً، در درسها حاضر مى شدم، و راز خویش را ابراز نمى کردم، و از تضرع و زارى اعاظم حکماء در نیل به فهم مسائل اندیشه مى کردم مانند گفتار صاحب اسفار در مساله اتحاد نفس به عقل فعال و استفاضه از آن که فرمود «: و قد کنا ابتهلنا الیه بعقولنا، و رفعنا الیه ایدینا الباطنه لا ایدینا الدائره فقط، و بسطنا انفسنا بین یدیه، و تضرعنا الیه طلبا لکشف هذه المساله و امثالها … (اسفارج ۱ ط ۱ ص ۲۸۴).

تنها چیزى که مرا از این ورطه هولناک هلاک، رهایى بخشید لطف الهى بود که خویشتن را تلقین مى کردم به این که: اگر امر دایر شود بین نفهمیدن و نرسیدن مثل تویى، و بین نفهمیدن و نرسیدن مثل معلم ثانى ابونصر فارابى و شیخ رئیس ابوعلى س ینا و شیخ اکبر محیى الدین عربى و استاد بشر خواجه نصیرالدین طوسى و ابو الفضائل شیخ بهایى و معلم ثالث میر داماد و صدر المتالهین محمد شیرازى، آیا شخص مثل توبه نفهمیدن و نرسیدن اولى است یا آن همه اسطوانه هاى معارف؟ و همچنین خودم را به یک سو قرار مى دادم، و اکابر دیگر علم را که از شاگردان بنام آن بزرگان بودند و نظایر آنان را به سوى دیگر، و سپس همان مقایسه را پیش مى کشیدم‏ و به خودم تلقین مى کردم، تا منتهى مى شدم به اساتیدم که بحق وارثان انبیاء و خازنان خزاین معارف بوده اند رفع الله تعالى درجاتهم که باز خودم را به یک جانب و آن حاملان و دایع علم و دین را به جانبى، و همان مقایسه و تلقین را اعمال مى کردم که تو اولایى به نفهمیدن یا این مفاخر دهر؟ نظیر مطلبى را که علامه شیخ بهایى درباره شیخ اجل صدوق که قایل به سهو النبى شده است، فرموده است:

هر گاه امر دایر شود بین سهو رسول و سهو صدوق، صدوق اولى بدان است.

از این مقایسه قدرى آرام مى گرفتم، تا بارقه هاى الهى چون نجم ثاقب بر آسمان دل طارق آمد، و در پناه رب ناس از وسواس خناس نجات یافتم فضاض ثم فاض. و کان کلام کامل و سخن دلپذیر صاحب اسفار ذکر قلبى شد که «: حاشى الشریعه الحقه الالهیه البیضاء ان یکون احکامها مصادمه للمعارف الیقینیه الضروریه، و تبا لفلسفه یکون قوانینها غیر مطابقه للکتاب و السنه (اسفارج ۴ ط ۱ ص ۷۵). و چون در رحمت رحیمیه به روى ما گشوده شده است به علم الیقین بلکه به عین الیقین و فراتر به حق الیقین مطالب سهل ممتنع عقلى و عرفانى را رموزى یافته ایم ک ه پى برده ایم اشارات به کنوزى اند. آرى به آسانى نادانى به دانایى نمى رسد، و بس یار سفر باید تا پخته شود خامى.

شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس‏

که نه هر کو ورقى خواند معانى دانست‏

لذا در الهى نامه ام گفته ام «: الهى جان به لب رسید تا جام به لب رسید». و نیز در غزلى که در دیوانم مسطور است در این باب گفته ام:

دولتم آمد بکف با خون دل آمد بکف‏

حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف‏

 

یوسفم تحصیل دانش گشت و من یعقوب وار

از فراقش کو به کو، کوکو به بانک یا اسف‏

 

گر نبودى لطف حق از گریه شام و سحر

دیدگانم بى شک اینک بود در دست تلف‏

 

جوهر نفس ار نه روحانیه السوس است پس‏

طالب اصلش چرا شد با دو صد شوق و شعف‏

 

گر کسان قدر دل بشکسته را مى یافتند

یکدل سالم نمى شد یافت اندر شش طرف‏

 

لوحش الله صنع نقاشى که از ماء مهین‏

پرورد در ی‏تیمى را بدامان خزف‏ 

و از این گونه گفتار به نظم و نثر بسیار داریم، اینک گوییم که توفیق نیل به اعتلاى فهم خطاب محمدى (ص) بدون ادراک حقایق زبر حکمت متعالیه و صحف عرفانیه به برهان واقعى صورت پذیر نیست، مگر کسى که داراى نفس مکتفى باشد که من عندالله مؤید به نفس قدسى است و وى را در دانستن چیزها نیاز به فکر و نظر نیست، و جز صاحب نفس قدسى آن کس که این حقایق را به منطق برهان ادراک نکرده است در تمام ابعاد اصول عقاید و در تفسیر و شرح آیات و روایات راجل است، و بیان و قلم او اقناعى است نه ایقانى هر چند که در حفظ منقول بلغ ما بلغ، خداوند سبحان در کریمه نفر قرآن فرمود: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ‏ (توبه ۱۲۲) و پوشیده نیست که انذار مبتنى بر فهم اصول معارف دین است و باید آن را از راهش تحصیل کرد چنانکه ادبیات را کتبى خاص است و ریاضیات را کتبى خاص و فقه را کتبى خاص، و چنانکه هر صغرى و کبراى قیاس را با نتیجه آن را ارتباطى خاص است، و چنانکه هر استعداد نفسانى را براى استفاضه از یک نوع فیض مناسبتى خاص است، و چنانکه بین طالب و مطلوب مطلقا باید مناسبتى باشد که هیچ چیز بدون مناسبت طلب نمى شود، و چنانکه محصل معارف هر اندازه طهارت ظاهر و باطن او بیشتر و انصراف او به عالم قدس حکیم شدیدتر و فزونتر و تعلق او بدین سوى کمتر بوده باشد، افاضات حقایق و یافتن حد وسط احکام و علوم بر او بیشتر خواهد بود و کسب او را برکت خاصى روى آورد زیرا که تعلق با تعقل جمع نمى شود، و بطنه با فطنه سازگار نیست، و قذارت و قد است دو ضدند، و هیچ مستعدى محروم نیست.

در تاریخ ابن خلکان و در نامه دانشوران ناصرى در ترجمه شیخ بزرگوار بو على سینا آورده اند که هر گاه مساله اى از مسائل منطقیه و غیرها بر وى مشکل آمدى با طهارت به جامع بزرگ رفتى و استغاثه کردى و حل آن مساله را درخواست نمودى، آن مهم مکتوم بر وى مکشوف مى گشت، حتى میر عماد حسنى در فصل اول رساله اش به نام آداب المشق در بیان صفات کاتب فرمود «: بدان که کاتب باید از صفات ذمیمه احتراز نماید زیرا که صفات ذمیمه در نفس علامت بى اعتدالى است، و حاشا که از نفس بى اعتدال کارى آید که در او اعتدال باشد، مصراع: از کوزه همان برون تراود که در اوست، پس کاتب باید که از صفات ذمیمه بکلى منحرف گردد، و کسب صفات حمیده کند تا آثار انوار این صفات مبارک از چهره شاهد خطش سر ز ند، و مرغوب طبع ارباب هوش افتد».( قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند، متن، ص: ۱۹ الی ۲۳)

همچنین ببینید

طب در بیان حضرت علامه حسن زاده آملی

   علم پزشکی از بین رفته بود، بقراط آن را یافت. مرده بود، جالینوس زنده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *