دوشنبه , ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / اخبار / تحقیق کلام صدر المتألهین و ابن عربی در باب خلود و عذاب

تحقیق کلام صدر المتألهین و ابن عربی در باب خلود و عذاب

تحقیق کلام صدر المتألهین و ابن عربی  در باب خلود و عذاب 

{btn btn-success}دریافت فایل pdf چهار بخش{/btn btn-success}
بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم

بخش چهارم

تحقیق کلام صدر المتألهین و ابن عربی در باب خلود و عذاب

حمد خدایی را سزاست که “مع کل شیء لابمقارنه و غیر کل شیء لابمزایله” همو که رزق روح منفوخ خود را معرفتش قرارداد و هر کس رادر طلب این رزق استعدادی روزی فرمود و هر کدام را به اندازه سوالش اجابت کرد و هر کسی برای فهم آخرت در موضع خود قرار داد پس از میان مردم متقین را برگزید و ایشان را مظهر صفات خود ساخت و “خلقهم علی صورته” و با تعلیم اسماء سیئاتشان را به حسنات و عذاب فرقت را به عذب قربت تبدیل کرد.

اکنون به اختصار[این مباحث بسیار عمیقند و نیاز بسیار به تقحص، تآمل، تعمق، استاد وشرایط بسیاری دارد که این وجیزه تحمل این همه بیان را ندارد] تحقیق مرحوم صدر المتألهین و ابن عربی را بازگو می کنم:

 در این مطلب نظر به اشخاص و القابی که دیگران بر ایشان گذرانده اند نیست. چه بسا ایشان را که ملحد و کافر می خوانند از کسانی باشند که در دریای اقیانوس بی نهایت حیات اخروی و علم الاسماء غوص کرده اند و بسیارند از اهل ظاهر و قشری  که به ظواهری که عرضند و به تبع بدن زائل  می شوند توجه دارند و از فهم بیان این بزرگان مستورند.

از ارسطا طالیس حکیم حکایت شده است که می گفت: “وراء العقل طور آخر لکنه انما یکون لاهل آخر الزمان کما ان طور الحواس کان للاوائل و نبیهّم ادریس فاطلعوا بحواسهم علی ما فی السموات من عدد الکرات الفلکیه و الکواکب و هیئاتها و حرکاتها ثم طور الوهم و الهمّه کان لبنی اسرائیل و کان نبیّهم موسی (علیه السلام) و کان اذا تأذی من قوم یهلک منهم بلحظهٍ ثم طور العقل فهو لنا ثم طورٌ وراء طور العقل یکون لاهل آخر الزمان“.

اهل حس، وهم و عقل از اهل کشف در حجابند و آنچه  اهل کشف برای ایشان اظهار می کنند نمی فهمند “القاضی بین الشبئین لا بّدوان یحضره المقضی علیهما و المصدق لابد من تصور الطرفین”. قرآنِ مبین پیامبر، ورائی طور وراء عقل و کشف تام محمدی(صلی اله علیه و آله) است و اهل تحقیق که کشف حقیقت را از نبی به ارث برده اند طریقشان ذوق و وجدان است نه حس و نه وهم و نه عقل. هرگاه عارفی کشف صوری خود را که بیّن است بیان کند کسی به معنای آن صورت پی می برد که طوری وراء طور عقل را دارا یا دانا باشد پس تحقیق صدر المتالهین و محی الدین عربی مختص به این فن است و برای عوام که حسی و وهمی یا عقلی باشند فایده ای ندارد اما چون از کشف محی الدین سؤال کردید بناچار کلام ایشان را شرح خواهم داد.

پس می گویم : برای درک حالات پس از مرگ دانستن مقدماتی لازم است زیرا فهم آخرت همان صراط مستقیم است که دقیق تر از مو و تیز تر از شمشیر است.

۱-    بعضی گمان می کنند مرگ عدم است و انسان با مرگ نابود می شود در حالی که نبی اکرم خبر داد که: “الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا” (مردم در خوابند و هرگاه بمیرند بیدار می شوند) و فرمود : “القبر روضه من ریاض الجنه او حفره من حفر النیران” (قبر یا باغی از باغهای بهشت است یا گودالی از گودالهای آتش) و مرده یا سعید است ویا شقی. سعادتمندان مرده نیستند بلکه زنده هایی هستند که از نزد ربشان روزی می خورند و اما شقاوتمندها نوعی حیات دیگر دارند به همین سبب رسول اکرم (صلی اله علیه و آله) کشته شدگان واقعه بدر را خطاب کرد و عمر عرض کرد آنها مرده اند و نمی شنوند. پیامبر (صلی اله علیه و آله) فرمود: “ما انتم بما اقوله باسمع منهم لکنهم لا یقدرون علی الجواب” و شما  به آنچه می گویم شنواتر از ایشان نیستید لکن آنها قادر به جواب گفتن نیستند. پس با مرگ انسان نابود نمی شود بلکه حیاتش ادامه دارد.

۲-    بعضی متکلمین درباره بدن آخرتی قائل به تناسخند و معتقدند که در آخرت هر فردی با بدن جسمانی دیگری متناسب با اکتسابهای اخلاقی و خلق و خوی دنیوی محشور می شود و تناسخ به اتفاق حکماء اسلام باطل است. شیخ الرئیس اعاده روح به بدن طبیعی را در نشئۀ طبیعت محال می داند و می فرماید دلیل عقلی بر این مطلب نمی توان اقامه کرد.

۳-    خداوند در انسان سه قوۀ شهوت، غضب و وهم را آفرید تا حاجتش را در دنیا برطرف کند و وسیله حسن عاقبتش در آخرت باشد. هر گاه انسان این سه قوه را از آنچه برای آن خلق شده اند منصرف گرداند همین سه قوه، بعینها اسباب شقاوت می شوند. شهوت در امور مستقبح “انهم کانوا من قبل ذالک مترفین” و غضب در تهاجم و ایذاء بکار گرفته می شود “و کانوا یصرّون علی الحنث العظیم“، واهمه که قوۀ ادراکیست در جربزه و مکر و حیله استعمال می شود و ذنبِ قوه واهمه از گناهان سایر قوا عظیمتر است، افراط این قوه از اعتقاد به توحید و بعث و نشور، اعتقادات باطل را اقتضاء می کند. “یَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ“(بقره -۴۷) پس انسان در حالی که به بدن تعلق دارد جهنمی و بهشتی است وبعد از شکوفا شدن عقل به تدریج قوت می گیرند.   

۴-    چون افراد انسان در هنگام حدوث و تکونش در تجدد وجودی و اشتداد جوهریست و توجه غریزی به سمت دار آخرت دارد پس باید این تحول ذاتی به حدی از حدود برسد و از این بدن طبیعی جدا و در کسبهایش از بدن مستغنی و مکتفی بذاته شود.

۵-    علت هبوط نفوس آدمی و حرکت آنها در عالمِ حرکات، به جهت احصاء(مظهر شدن) اسماء الهی یکی بعد از دیگریست که از طریق خُلل و فُروج ادراکی (حواس ظاهر و حواس باطن)، اسمی بعد از اسمی بر او وارد(ظاهر) می شود. و تناول آدم از شجره منهیۀ متعین(من ها) و هبوط او در نسبت دادنِ استقلال به خود و مدرَکاتش سبب می گردد که او از جنات اشجار(اسماء) غیر متناهی بیرون رود. آدم از جنت بسیط – که ظهور اسماء، در او بالقوه نهاده شده است- خارج می شود وآیات واسماء تفصیلی در او ظاهر می شوند و او را به جنت تفصیلی وارد می کنند. چون آدم بهشتی کمال علم و عمل را از شریعت و نبوت اخذ می کند نبی تعریفی بالفعل و ولی بالفعل و شریعت بالفعل می گردد و از اغواء شیطان نفس و سوء تعبّد من دون الله خارج می شود زیرا که شیطان گفت: “انظرنی الی یوم یبعثون” و فرصت شیطان تا همین مرتبه عبد شدن اوست. و اگر علم و عمل به نیّت قربت به الله و به فرمان الله نباشد اسماء جهنمی در او ظاهر می شوند و این جهنم اوست. پس جهنم و بهشت بعد از موت طبیعی تحقق پیدا نمی کند بلکه با مکلف شدن انسان شروع می شوند.

۶-    بنابر حرکت جوهری، نفس در ابتدای وجود امری بالقوه است و بعد از طی درجات نباتی و حیوانی به مقام عقل که ممیّز حسن وقبح و ملاک تکلیف است می رسد. پس تمامی افعال صادر از او با احکام الهی منطبق می شود و از آن افعال ملکه ای در نفس موجود می شود و آن ملکه که عین جوهر نفس است به صورتهایی متناسب با اعمال و نیات در می آید و اگر نفس در شیطنت و بهمیت و سبعیت توقف کند بر حسَب اعمال و ملکه ها صورت حیوانات وشیاطین و درندگان پیدا می کند و انسانِ حیوان، انسان شیطان یا انسان سبع می شود.

۷-    در نزد مشاء حال و ملکه بر کیفیت (عرض) راسخ و غیر راسخ اطلاق می شود اما در اصطلاح اهل الله عدم رسوخ درجاتی که در سلوک برای نفس انسان حاصل می شود حال است و رسوخ درجات در جوهر نفس، ملکه نامیده می شود، زیرا ارتقاء و سیر انسان در عالم و معلوم است. در ابتدای سلوک، نفس افاضه و اشراق ذوات نوری را عن بعدٍ (از دور) مشاهده می کند و وقتی اتصال برای نفس، موکّد و ملکه شد نفس مرآتی می شود که حقایق اشیاء را در مرات ذات خود مشاهده می کند. حال و ملکه ماده صورتهای برزخی هستند و صورتهای برزخی، متن ذات و عین هویت جوهر انسانند نه اموری خارج و عارض بر او. 

۸-    برزخ نزولی صورتهایی هستند که درعالم اعلی اصل ثابت دارند و در عالم ادنی (طبیعت) بر سبیل عکس و ترشح ظاهر می شوند و این برزخ غیر از برزخِ مختص به انسان است. برزخ صعودی همان صورتهای برزخی حاصل از ملکات نفسانی وتکرار اعمال هستند.

۹-    انسان وجودیست بسیط نه مرکب از بدن و روح. و بدن مقوم ذات انسان نیست بلکه بدن را برای تحصیل ملکات نفس به خدمت می گیرد.

۱۰-   از تکرار اعمال، ملکه حاصل می شود نفس بوسیله قوه متخیله و خیال، ملکاتی را که عین جوهر نفس اند به شکل صورتهایی که مطابق با اعمال است در نفس مجسم می کند.

۱۱-   تجسم اعمال از اصولی است که فهم آن بر هر سالک الی الله ضروریست و با مسئله “جزاء نفس عمل است” “وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ[و جز به کردارتان مجازات نمى‏شوید]” (صافات-۳۹) “انَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ” (۱۶-طور) “هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ” (۹۰-نمل) “فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ” (۵۴-یس) رابطه تنگاتنگ دارد(این مطلب در اوائل کتاب جامع السعادت بطور خلاصه و روان بیان شده است) وعذاب اخروی معلول ملکات اند.

 

تجسم اعمال در روایات:

الف- اگر کسی ولیّ خدا باشد شخصی به صورت خوشبو ترین مردم از نظر رائحه و دوست داشتنی ترین ایشان از نظر منظر و قیافه و زیباترین آنها از نظر لباس پاکیزه در می آید (و به او می گوید): بشارت می دهم به روح راحتی و ریحان و جنت و نعیم و مقدم تو بهترین مقدمهاست پس (می پرسد) تو که هستی؟ گوید: من عمل صالح توام. در کافی از امام صادق(علیه السلام): پس می گوید: من رای نیکوی تو هستم که بر آن بودی (یعنی معتقدات تو) و عمل صالح توام که به آن عمل می کردی.[روی کلینی فی کتاب الکافی بسنده المتصل الی امیرالمومنین(ع) انه قال (فی حدیث طویل) فان کان‏للَّه ولیاً ؛ أتاه اطیب الناس ریحاً و أحبهم منظرا و احسنهم ریاشا ؛ فیقول : ابشر بروح و ریحان و جنه و نعیم! ومقدمک خیر مقدم. فیقول : من انت؟ یقول : انا عملک الصالح ، روی ایضا فی الکافی فی حدیث آخر عن الامام ابی عبدالله (ع) فیقول انا رایک الحسن الذی کنت علیه و عملک الصالح الذی کنت تعمله]   

ب- وقتی خداوند مومن را از قبرش مبعوث می کند با او صورت مثالی خارج می شود که جلوی او حرکت می کند  که هر گاه مومن هولی از اهوال قیامت را دید آن مثال به او می گوید: فزع و ناله مکن و محزون مباش و بشارت می دهم به سرور و کرامت از جانب خداوند تعالی، تا آنکه در مقابل خداوند می ایستد پس حق تعالی محاسبه می کند او را حسابی آسان و امر می کند اورا بسوی بهشت و حال آنکه صورت مثالی جلوی اوست. پس مومن به او می گوید خداوند رحمت کند تو را خوب خارج شونده ای هستی، با من از قبرم خارج شدی و همواره به من به سرور و کرامت از جانب خدا بشارت دادی تا آن را (سرور و کرامت) دیدم سپس می پرسد تو کیستی؟ گوید من سروری هستم که بر برادر مومن خود در دنیا وارد کردی خداوند مرا از آن سرور خلق کرد تا به تو بشارت دهم[روی أیضا فی الکافی «۴» فی باب إدخال السرور على المؤمن عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال- فی حدیث طویل-: «إذا بعث اللّه المؤمن عن قبره خرج معه مثال یقدمه أمامه، کلّما رأى المؤمن هؤلاء من أهوال یوم القیامه قال له المثال: لا تفزع و لا تحزن و ابشر بالسرور و الکرامه من اللّه تعالى. حتّى یقف بین یدی اللّه، فیحاسبه حسابا یسیرا و یأمر به إلى الجنّه- و المثال أمامه- فیقول له المؤمن: یرحمک اللّه، نعم الخارج خرجت معی من قبری و ما زلت تبشّرنی بالسرور و الکرامه من اللّه حتى رأیت ذلک. فیقول: من أنت؟ فیقول: أنا السرور الذی کنت أدخلته على أخیک المؤمن فی الدنیا، خلقنی اللّه منه لا بشّرک»]   

ج- ازقیس بن عاصم روایت شده که گفت عرض کردم ای پیامبر خدا (صلی اله علیه و آله) ما را موعظه کن تا با آن بهره مند شویم. فرمود(صلی اله علیه و آله): ای قیس… با تو همنشینی همراه است که با تو دفن می شود در حالی که او زنده است و تو با او دفن می شوی در حالی که مرده ای پس اگر این قرینِ تو پاک باشد تو را شرافت می دهد و اگر پست و لئیم باشد تو را وامی گذارد و رها می کند سپس او جز با تو بر انگیخته نمی شود و تو هم جز با او محشور نیستی و جز از او سوال نمی شوی پس اورا فقط صالح قرارده زیرا اگر صالح باشد تو با او انس می گیری و اگر فاسد باشد جز از او وحشت نمی کنی و قرین تو همان فعل و عمل توست.[روی عن قیس بن عاصم قال قلت یا نبی الله عظنا ننتفع بها فقال(ص): “یا قیس… إنه لا بد لک یا قیس من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و أنت میت فإن کان کریما أکرمَک و إن کان لئیما أسلمک ثم لا یحشر إلا معک و لا تبعث إلا معه و لا تسأل إلا عنه فلا تجعله إلا صالحا فانه ان صلح انست به و ان فسد لا توحش الا منه و هو فعلک]”

۱۲-    قال رسول الله(صلی اله علیه و آله): “الله ارحم بالعبد من الوالده الشفیقه بولدها[خداوند تعالی از مادری که به فرزندش مهربان است نسبت به بندگانش مهربانتر است]” و نیز فرمود : “ان لله مأه رحمه فواحده منها قسمّها بین الناس و الجن و البهائم فبها یتعاطفون و بها یتراحمون و ذخّر منها تسعه و تسعون لنفسه یرحم بها عباده یوم القیمه[خداوند تبارک و تعالی صد رحمت دارد یکی از آنه ارابین مردم و جن و جانوران تقسیم کرده که بوسیله آن به یکدیگر مهربانی و رحم کند و از صد رحمت ۹۹  رحمت را برای خود ذخیره کرده تا بوسیله آن در روز قیامت به بندگانش رحم کند]” پس تمسک به رحمت خدا در خروج اهل جهنم از بهشت یا متنعم شدن ساکنین جهنم مستبعد نیست.

۱۳-    عقاب خداوند بر ترک اوامر و ارتکاب معاصی از غضب و انتقام، مثل غضب و انتقام ما، برای تشفّی نیست، بلکه به جهت ترتب اسباب برمسببات است زیرا حق تعالی نفس انسان را بر وجهی خلق کرد که فضائل او را نجات دهند و سعیدش کنند و رذائل او را هلاک کنند و شقی گردانند.

۱۴-    دلیل عقلی اقامه شده است که طاعات عبد منفعتی برای حق تعالی ندارد و مخالفتهای او ضرری به او نمی رساند. پس جزا و پاداش به نفس و هویت خود ما برمی گردد.

۱۵-    “النفس فی وحدتها کل القوی” نفس با اینکه واحد است دارای شئون کثیر و متفاوت و مظهر “لا یشغله شان عن شأن” و “کل یوم هو فی شأن” می باشد و برای اینکه درباره نفس انسان حکم شود باید شئون او شناخته و مراتب او حفظ گردد تا اِسناد فعل الی غیر فاعلها  من طریق الجهاله(ظلم) لازم نیاید. پس کسی که بداند نفس جوهریست عاقل متوهم متخیل حساس متحرک شامّ ذائق لامس می تواند به معرفت دنیا و آخرتش راه یابد. محی الدین در فتوحات فرمود : “فالنفس فی الحقیقه هی المتوهم المخیله الحساسه المحرکه و هی(نفس) الاصل المحفوظ فی القوی لا قوام لها (قوی) الا بها(نفس)“. و بهشتی شدن انسان به اعتدال و جهنمی شدن او به افراط و تفریط این قوا است.

۱۶-    از بین انواع مخلوقات، انسان با بقاء تشخص و وحدتش، به داشتن اکوان متعدد مختص است زیرا از ابتدای طفولیتش کون طبیعی دارد و در این مرتبه،انسان طبیعی است سپس در این وجود متدرجاً حرکت می کند و تلطیف پیدا می کند تا اینکه برای اوکون نفسانی پیدا می شود و وجود نفسانی او دارای اعضاء نفسانی اند و این همان انسان مثالی و برزخی است. بعضی انسانها از این وجود مثالی به وجود عقلی منتقل می شوند. ارسطو در کتاب اثولوجیا فرمود: “اعلم ان هذا الکونین یوجدان له بعد الکون الطبیعی“. پس بدن برزخی و وجود عقلی انسان در همین نشئۀ طبیعت و از علم و عمل ساخته می شود و بعد از مرگ حادث نمی شود و هر کدام لذتی یعنی ادراک ملایم و المی یعنی ادراک ناملایم مناسب به حق دارند.

۱۷-    با اینکه اکوان و عوالم انسان متعددند ولی بعضی بر بعضی محیطند و بطور کلی در سه نشئه منحصرند پایین ترینشان وجودی مادّی است و عالم وسط عالم صورتهای برزخی است، که از ماده مجرد ولی عوارض ماده مانند مقدار رنگ و شکل و…را دارد و اعلای آنها صُوَر عقلیه است. اولی دار دنیاست و قرار و بقایی ندارد و دو عالم دیگر باقی اند. عالم وسط به جنّت سعداء که اصحاب یمین اند و به دار جحیم اشقیاء که اصحاب شمال اند تقسیم می شود و آخرین عالم عالم قدس و جنت السابقین السابقین است. پس ما بعد از مرگ به بهشت و جهنم نمی رویم  بلکه بهشت و جهنم یعنی فضائل عقلی و عملی یا درکات ملکات رذائل حسی  فعلی در انسانند. چنین نیست که اهل جهنم بعد از زائل شدن بدن به جهنم وارد شوند بلکه قال النبی(صلی اله علیه و آله): “کما تعیشون تموتون و کما تموتون تبعثون” انسان جهنم و بهشت را در همین دنیا و همراه با بدن عنصری کسب می کند “ لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت“.

 هر چه اهل آتش در دنیا بخورند و بیاشامند، و یا هر ادراک و فعل دیگر داشته باشند بر حسب باطن زقّوم و حمیم می شود زیرا هر چه بر انسان وارد شود و نیات خیر و شر در نفس اثری می گذارد و این صوری که در باطن نفوس پنهانند بعد از زوال بدن، ظاهر می شوند.

۱۸-    در نشئه ظاهر تمامی حواس ظاهر و باطن (و متخیله که صورتگری می کند) از یکدیگر جدا هستند و هر کدام فعل خود را انجام می دهند اما در باطن، قوا با یکدیگر وحدت دارند مثلا خیال می بیند و می شنود و… و دیگر فرقی بین حواس و تخیل نیست و همه قوا متحد می شوند پس همه آنچه حواس انجام می دهند نفس با قوه خیال انجام می دهد و ادراک مشتهیات عین قدرتش بر مشتهیات و احضار آنها است. “ فیها ما تشتهی الا نفس و تلذ الاعین” نفس بعد از رها کردن بدن و حواس ظاهر، خیالش که باطن بود ظاهر می شود.  

این خیال  اینجا نهان، پیدا  اثر                          زین  خیال  آنجا  برویاند   صور

آن خیال از اندرون آید  برون                           چون زمین که زاید از تخم درون

هر خیالی کو کند در دل وطن                           روز محشر صورتی خواهد شدن

۱۹- نفس ناطقه انسانی عین تقلب از حالی به حالی دیگر است و بعد از نشئه دنیا با حرکات جوهری ذاتی از نشئه ای به نشئۀ دیگر خارج می شود واطواری در پی هم دارد و کمالاتی تحصیل می کند و صورتهای برزخی تقلب دارد و  آنی از تقلب خالی نیست. دعای “یا مقلب القلوب و الابصار” اشاره به خاصّه نفس ناطقه انسانی دارد.

۲۰-    و الحق عینیه اذشیئه                         بصورهٍ و کونه شخصیه

شیئیت شی به صورت شی است نه به ماده اش و وجودشی تشخص اوست پس بدن صوری اخروی بعینه همان بدن مادی دنیویست زیرا بین این دو، اصل محفوظ یعنی وجود یکی است.

              والاشتداد فی الوجود قد قُبل                و واحد وجود اجزاء المتصل

و حرکت اشتدادی بدن طبیعی و تبدّل ذاتی در وجود آن و حرکت جوهری در جوهر آن مردود نیست و این دو به وجود واحد موجودند و جایز است که شیء واحد در حالی که شخص واحد است یک دفعه به ماده تعلق داشته باشد  و دفعه دیگر مجرد باشد و طبق این قاعده وجود سابق(بدن طبیعی) بعینه رقیقۀ بدن برزخی و وجود لاحق(بدن برزخی) بعینه حقیقت وجود سابقش(بدن طبیعی) است.      

۲۱-    آتش اخروی دو نوع است نار الله و نارجحیم، گر چه تحت هر کدام انواع کثیریست. نارالله که آتش قطعیت و بریده شدن از قرب حق است بالاترین مرتبه جهنم یعنی ترک معرفه الله است “وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنکاً وَ نحَشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ أَعْمَى‏ قَالَ رَبّ‏ِ لِمَ حَشَرْتَنىِ أَعْمَى‏ وَ قَدْ کُنتُ بَصِیرًا[و هر کس از یاد من اعراض کند همانا (در دنیا) معیشتش تنگ شود و روز قیامتش نابینا محشور کنیم. گوید: الها، چرا مرا نابینا محشور کردى و حال آنکه من بینا بودم؟ ]”(طه-۱۲۵) با این نار قلب منافقین و کفار که استعداد درک الله را دارند معذب می شود “ نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَهُ الَّتىِ تَطَّلِعُ عَلىَ الْأَفْئدَهِ(۷-همزه).

چه کُشد این نار را نور خدا                            نور ابراهیم را ساز اوستا

نارجحیم که آتش شهوات و غفلت است که از جهل نشأت می گیرد و این آتش اعضاء را می سوزاند اما به قلب نمی رسد “کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَزیزاً حَکیماً (۵۶-نساء)”

نار  بیرونی  به آبی  بفسُرَد                            نار شهوت تا بدوزخ می برد 

نار شهوت می نیارامد به آب                         زانکه دارد طبع دوزخ در عذاب 

نار شهوت راچه چاره نور دین                          نور  کم   اطفاء  نار   الکافرین

و این عذاب، همان عذاب بدن مثالی انسان است که از تکرار معاصی بدنی و مظالم حسی که جوارح و اعضاء به آنها شهادت می دهند و حصول رذائل نفسانی و ملکات، حاصل می شود. خواجه طوسی در شرح اشارات در ضمن پاسخ به اشکال فخر فرمود: “ارتکاب المعاصی یقتضی وجود ملکه راسخه فی النفس هی المقتضیه لتعذیبها

۲۲-    بر مفاد آیۀ ” فطره الله التی فطر الناس علیها “و آیه ” ما من دابه الا هو آخذ بناصیتها ” فطرت و خلقت هر انسان توحید است یعنی توحید بالقوه در او نهاده شده است پس شرک و کفر که اسباب غضب الهی اند مثل اصل غضب عرضی اند و فطرت توحید به حکم “الله غالب علی امره” بر اسباب عذاب غلبه می کند (البته به شرط مسخ نشدن فطرت اوّلی)

۲۳-    نفوسی که بعد از ورود در معاصی به تدریج در مشتهیات حیوانی واخلاق سبُعی فرو می روند بعد از تکرار این افعال و نیّات از مقام انسانی دور شده و صدور افعال حسن که موجب رحمت است برای آنها کراهت دارد و صدور افعال سبعی و حیوانی برایشان لذت بخش و آسان است. آنها خلاصی از عذاب ندارند و از آن لذت می برند و رحمت الهی در حق آنان عذاب است.(اینکه کدام رحمت اقتضای عذاب می کند توضیح داده خواهد شد)

۲۴-    طبق حرکت جوهری با ملکه شدن و رسوخ اعمال و نیات، فطرت ثانوی در مقابل با فطرت اولی حاصل می شود و فطرت اولی مغلوب می گردد.

۲۵-     عذاب و الم، سوختن در آتش عنصری و سرد شدن به زمهریر(که از طبقات هوا و از عالم عناصر است) نمی باشد. این نوع عذابها به بدن مربوطند. مرجع تالّم در این دو، تفرّق اتصال بدنی است که مباین با جوهر روح می باشد وفقط تا هنگام مرگ با انسان مصاحبت دارد.

عذاب دیگر، الفت به بدن است. کسی که نفس خود را به عالم اسفل یعنی حواس مشغول کند وقتی با مرگ بدن، قوای طبیعت و حواس زائل شوند این انسان مانند کسی است که اعضائش قطع شده باشد. هرکس محبت و علاقه اش به چیزی شدید باشد با زائل شدن آن و مفارقتش، محنت و مصیبت شدیدتری دارد پس اگر در انسانی علاقه به دنیا و لذات آن زیاد باشد وقتی از این محبوب خود جدا شود و به حالتی منتقل گردد که شناختی به آن ندارد و با اهل دار آخرت انس و معارفه ای نداشته باشد قطعاً عذابی می کشد که از سوزانده شدن با آتش دنیایی عظیم تر است. از دست دادن مشتهیات بدن و حسرت فوت محبوبهای بدنی، همان آتش جسمانی است.

فخر رازی در شرح اشارات ضمن اشکالی درباره نظر بوعلی سینا و حکماء مشاء در باب عقاب چنین گفت : “فانّ عقاب العاصی عندکم هو میل نفسه المشتاقه الی الدنیا مع فواتها عنها” چون بدن و دنیا از او گرفته می شود در حسرت و فراغ دنیا و بدنش عذاب می کشد. پس لذات عالم برزخ و آخرت مانند نشئه طبیعت به مدد ماده و اتصال به جسمانیات خارج از نفس نیست و عذاب و شکنجه آخرت از هیئات نفس ظلمانی است “کل نفس بما کسبت رهینه- انما تجزون ما کنتم تعلمون”

۲۶-    انسان از ابتداء حیات دنیا به تدریج اشتداد وجودی پیدا می کند تا به دار آخرت رسد. هر متحرکی مادامی که تمام حدود مفروض موجود مبدء مسافت تا منتهای آن را طی نکند به غایت  نمی رسد، بر طبق روایات و حکم عقل چه بسا انسان بعد از خروج از دنیا در بعضی از برزخها مدت طویل یا کوتاهی  محبوس گردد و یا اینکه سریعاً با نور معرفت یا به قوّت طاعات یا شفاعت شافعین از عالم برزخ نجات یابد. در تفسیر صافی در ذیل آیه فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَان” فرمود: “و فی المجمع عن الرضا علیه السلام قال فی هذه الآیه انّ من اعتقد الحقّ ثم أذنب و لم یتب فی الدنیا عذّب علیه فی البرزخ و یخرج یوم القیامه و لیس له ذنب یسئل عنه.”

۲۷-     لذت، منحصر به لذت حیوانیِ محتاج به بدن عنصری، نیست. مراتب لذت تابع مراتب ادراک و مُدرک است. ملتذ به جایی می رسد که از ادراک عقول مجرد و فهم مسئله ای علمی بانگ “این الملوک” سر می دهد. خواجه در شرح اشارات بوعلی سینا نمط ۸ فصل ۱۰ می فرماید: ” فانا نری کثیراً من المتعلمین الذین لم یتعلموا الا مسائل معدوده یبتهجون بها اشدّ ابتهاج و یؤثرون الاشتغال بمذاکرتها علی ملک الدنیا و ما فیها فضلاَ عن لذه مطعم مّا و منکح مّا” و در مرتبۀ والاتر لذتی برای اولیاء خدا مهیاست که چون از حس و عقل فراتر است درباره این لذت در حدیث قدسی فرمود: “اعددتُ لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر الی قلب بشر

۲۸-    همه ادراکات خواه حسی یا تخیلی یا وهمی یا تعقلی یا تألهی نوعی تجرد دارند و مراتب تجردها دارای شدت و ضعف است.

۲۹-    مسئله عذب شدن عذاب اهل نار ونیز خلود یا عدم خلود ایشان، بر طبق حرکت جوهری و جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء بودن نفس انسان (نظر ملا صدرا در معرفت نفس)، و بنابر نظر مشاء بر روحانیه الحدوث بودن نفس انسان و عرض بودن ملکات مکسوب او (نظر حکماء مشاء) طوری دیگر بیان می شود و نتیجۀ هر دو نظر در باب علم النفس عذب شدن عذاب است. بنابر روحانیه الحدوث بودن نفس انسان (نظر بوعلی) یا روحانی و قدیم بودن روح انسان(افلاطون)، انسان در ابتدای وجودش جوهری مجرد و تام است و نفس با حرکت ذاتی به مقام تجرد ذاتی نمی رسد بلکه بالذات مجرد است و ملکات مکسوب او اعراض هستند و بنابر عدم جواز تبدل عرضیات به ذاتیات با فرورفتن او در معاصی و جهل، نفس در نزاهت ذاتی خود می ماند و بعد از تحمل آلام شدید، عرضی زائل می شود و صورت نار زائل و شخص گناهکار به اهل ایمان ملحق می شود.

البته مقدمات بسیار دیگری هم برای فهم این مطلب لازم است که در این مختصر نمی گنجد.

 

عذب شدن عذاب از نظر صدر المتالهین

ذات انسان به شرط خالی بودنش از عوارض غریبه، مقتضی طاعت است و معصیت به مقتضای ذات، به شرط عارض شدن امور غریب، از انسان صادر می شود. مانند میل انسان به خوردن خاک که نسبت به مزاج طبیعی غریب است و بواسطه عروض مرض و انحراف طبیعت اصلی عارض می شود. خداوند تعالی در حدیث قدسی فرمود: “انی خلقت عبادی کلهم حنفاء و انهم اتتهم الشیاطین فاحتالهم عن دینهم” پس طاعت مقتضایِ ذاتِ انسان است به شرط اینکه دستهای شیاطین، بندگان خدا را مس نکند و الّا مزاج فطرت اَوَلی ایشان فاسد می شود و فطرت ثانوی، هیئات و صفات ظلمانی منافی با جوهر الهی آنها را اقتضاء می کند. و خود را فراموش می کنند “فلا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم“. اگر این رذایل و هیئتهای ظلمانی بر مقتضای ذات انسان نمی بود دعوت و شریعت انبیاء را از لاحق غریب بر نمی گردانید. اگر نماز و طاعات بر مردم سخت و کبیر است “و استعینوا بالصبر و الصلوه و انها لکبیره الا علی الخاشعین[و یارى جویید از خدا به صبر و نماز، که نماز (با حضور قلب) امرى بسیار بزرگ و دشوار است مگر بر خداپرستان فروتن]”(۴۵/ بقره)  به سبب همین عارض غریب بر ذات انسان است که باعث می شود ذات انسان مقتضی شرور شود قوله تعالی: “بل اتیناهم بذکرهم فیهم عن ذکرهم معرضون[بلکه ما اندرز قرآن بزرگ را بر آنها فرستادیم و آنان از این اندرز خود اعراض کنند]” (مومنون-۷۱) پس در نفس و جوهر ذات انسانِ شقی، دو جهت نوری فطری و ظلمانی عارضی جمع می شوند، این هیئات ظلمانی که در نفس او پدید می آیند ملائم منافی اند. ملایمند چون ذات انسان آنها را اقتضاء کرده است و منافی اند چون ذات انسان به شرط عروض امور غریب، مقتضای این هیئات و صفات رذیله شده است. این انسان متألم و ملتذ است لکن لذت آن در الم اوست و این حالت (جمع بین دو منافی) در علوم طبیعی مثالهای زیادی دارد مثل حرکت قسری که در طبیعتِ جسم، در غیراز مکان طبیعی اش میل ایجاد می کند در حالی که مقتضای طبیعت جسم، میل به مکان طبیعی است و نیز مانند تب که حرارت غریبه است و موجب تحلیل رفتن بدن و اذیت اوست با اینکه خود نفس به سبب انحراف طبیعتِ بدن از اعتدال، این تب را در بدن ایجاد کرده است “و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون“.

خداوند خود را به “رحمتی وسعت کل شیء” معرفی فرمود رحمت واسعه او درباره مردم اینست که خلق را بر طبق اختیار خودشان خلق کرد و هر چه آنها برای خود اراده کردند اراده فرمود.

از رسول اکرم(صلی اله علیه و آله) منقول است که فرمود: “ان الله عز و جل ینزل فی ظلل من الغمام من العرش الی الکرسی فینادی منادٍ ایها الناس الم ترضوا من ربکم الذی خلقکم و رزقکم و امرکم ان تعبدوه و لا تشرکوا به شیئاً ان یولّی کل احد منکم ما کانوا یقولون و یعبدون فی الدنیا الیس  ذالک عدلاً من ربکم؟ قالوا بلی. قال(صلی اله علیه و آله): فینطلق کل قوم الی ما کانوا یتولّون و یعبدون فی الدنیا و یمثّل لهم اشباهُ ما  کانوا یعبدون… الحدیث” خداوند تعالی برای هر کسی چیزی را اراده می کند که او برای خود می خواهد و این همان رحمت واسعه ایست که همۀ مخلوقات را فرا گرفته است. این همان فرمان حق تعالی است که فرمود “وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً (نساء-۱۱۵) ترجمه: و هر کس با رسول خدا به مخالفت برخیزد پس از روشن بودن راه حق بر او و راهی غیر طریقه اهل ایمان پیش گیرد وی را به همان طریق باطل و راه ضلالت که برگزیده واگذاریم و او را به جهنم درافکنیم.   

مرحوم آخوند در کتاب حکمت عرشیه فرمود: “و اما انا و الذی لاح لی بما اَنا مشتغل به من الریاضات العلمیه و العملیه ان الجحیم لیست بدار النعیم و انما هی موضع الالم و المحن و فیها العذاب الالیم و لکن آلامها متفننهٌ متجددهٌ علی الاستمرار بلا انقطاع و الجلود فیها متبدلهٌ و لیست هناک موضع راحهٍ و اطمینان.[ اما نظر من و آنچه که به سبب اشتغالم به ریاضات علمی و عملی برایم روشن شد این است که جحیم دار نعیم نیست و فقط جای دردها و محنتهاست و در آن عذاب دردناک است و لکن آلام جحیم گوناگون است و بطور استمرار نو می شود و انقطاع ندارد و اعضای بدن در آتش شعله ور جهنم متبدّل می شوند و آن جا جایگاه راحتی و اطمینان نیست]

اما در اواسط منظر چهارم فرمود: “فیجب علی طالب الایمان علی سبیل التقلید ان لا یشک فیه حتی ینکشف له حقیقه الامر و یظهر له سرّ المصون…[پس بر طالب ایمان تقلیدی واجب است که در این معنا تردید نکند تا وقتی که حقیقت امر بر او آشکار شود و سرّ مصون و مخفی (در این باب ) برایش روشن گردد]“و امام صادق (علیه السلام) دربارۀ قرآن تدوینی فرمود: “انّ للقرآن عبارات و اشارات و لطائف و حقایق[قرآن عباراتی دارد و اشاراتی و لطائفی و حقایقی]” پس مرحوم آخوند سرّ محفوظ را به اهل سرّ محوّل فرمود و ایشان همان کسانی هستند که انبیاء سابق علم ایشان را تمنا داشتند و عن النبی (صلی اله علیه و آله): “انّ لله عباداً لیسوا بانبیاء یغبطهم النبیون” و حضرت رسول اکرم(صلی اله علیه و آله) و حضرت امیر(علیه السلام) در شوق به دیدار ایشان “واشوقاه الی رؤیتهم و واشوقاه الی لقاء اخوانی من بعدی” می فرمودند. رسول گرامی(صلی اله علیه و آله) که فرمود: “لا نبیّ بعدی” یعنی بعد از من رسالت قطع می شود و نبوت تشریع به انتهاء می رسد اما الهامها و منامات صادقه برای امت حقیقی او باقی می مانند.

          مرحوم آخوند درباره محفوف بودن عذاب به عذب در موضع دیگر از تفسیرشان فرموده اند: “حق تعالی دو صفت قهر و لطف دارد و باید برای هر کدام از دو وصفش مظهری باشد پس انسانهای مقرب مظاهر لطف اویند و شیاطین و اشرار مظاهر قهرند و مقتضای سلطنت ربانی آن است که بحسب غلبه هر کدام از دو اسم، هدایت و ضلالت حاصل شود گرچه “لکل جمال جلال و لکل جلال جمال” یعنی لطف در قهر الهی مستور است کما قال تعالی “و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب” و امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بعضی از خطبه هایش فرمود: “سبحان من اتسعت رحمته لاولیائه فی شده نقمته و اشتدّت نقمته لاعدائه فی سعه نعمته” و از این جا سرّ کلام حضرت پیامبر اعظم (صلی اله علیه و آله) معلوم می شود که فرمود : “حُفّت الجنّه بالمکاره و حفّت النار بالشهوات[بهشت به سختی و شدائد احاطه شده و جهنم به تمایلها و خواهشهای بدنی جمع شده است]

پس از نظر مرحوم آخوند بهشت و جهنم و نعیم و آلام، سرّی مصون دارند که برای اهلش روشن است. اکنون کلام محی الدین عربی و شارحان فرمایشات ایشان را ذکر می کنم تا معلوم شود مراد او از عذب شدن عذاب، آن معنایی که در پندار شماست نمی باشد.

 

کلام محی الدین عربی در فص اسماعیلی

محی الدین عربی در آخر فص اسماعیلی به اسرار صدق وعده پرداخت و فرمود : “الثناء بصدق الوعد لا بصدق الوعید و الحضره الالهیه تطلب الثناء المحمود بالذات فُیثنی علیها بصدق الوعد لا بصدق الوعید بل بالتجاوز فلا تحسبنّ الله مُخلف وعده رسله و لم یقل و وعیده بل قال بالتجاوز عن سیئاتهم مع انّه تَوَعَّدَ علی ذالک فاثنی علی اسماعیل بانه صادق الوعد و قد زال الامکانُ فی حق الحق لما فیه من طلب المرجّح

فلم یبق  الاصادق  الوعد وحَده

و ان دخلوا   دار  الشقاء فانّهم

نعیم جنان  الخَلد  الامر  واحد

یُسمّی عذاباً  من عذوبه طعمه

 

و  ما  لوعید الحق عینٌ تعاینُ

علی   لذّهٍ   فیها   نعیمٌ  مباینٌ

و  بینها   عند   التجلی  تباینٌ

و ذاک له کالقشروالقشر صائنٌ

ترجمه: ثنا (عقلاً و عادهً) در مقابل خیرهای مثنی علیه (ثنا شونده ای که مَصدر نعمتها باشد نه از او ضرر و نقمتها صادر شود) نه در مقابل صدق وعید[۱] و حضرت الهیت ثنایی را که بالذات محمود [۲] است طلب می کند پس حضرت الهیت به صدق وعد و بلکه بر تجاوز ثنا می شود نه به صدق وعید (خداوند فرمود:) “پس گمان مبر که الله تعالی نسبت به رسولان خود خلف وعده کند[۳]” و نفرمود “گمان مبر که خداوند با رسولان خود خلف وعده و وعید کند” بلکه فرمود: “و ما از سیئات بندگان می گذریم[۴]” (عفو می کنیم) با اینکه (در ادامه آیه فرمود:) “ان الله عزیز ذوانتقام” و بر آن تهدیدِ به وعید را لاحق کرد پس حق تعالی اسماعیل (علیه السلام) را به صادق الوعد بودنش ثنا کرد[۵] و امکان وعید در حق الله سبحانه زائل شد زیرا امکان، مرجّح[۶] می خواهد ومرجحی برای امکان وعید نمی ماند[۷].

 ترجمۀ مصرعهای شعر :

۱- پس (چون سبب وعید زائل شود) جز صادق الوعد، فقط، نمی ماند

۲- و برای وعید حق تعالی، حقیقتی که بعینه دیده شود نیست[۸]

۳- و اگر چه (کافرین و منافقین) به دار شقاوت و رنج داخل می شوند.

۴- ولی در آن جا (در همان دار شقاء و جهنم) لذتی می یابند و نعیم اهل جهنم با نعیم بهشتیان مباین است[۹].

۵- با نعیم جنان خُلد مباین است پس امر یکی شد[۱۰]

۶- و تباین و تعدد بین این دو (نعیم دار جهنم و نعیم بهشت) به تجلّی است[۱۱]

۷- و نعیمی که از آنِ اشقیاست عذاب نامیده می شود به خاطر گوارایی طعمش برای اهل جهنم

۸- و نعیم اهل نار نسبت به نعیم اهل جنّت مانند پوست است[۱۲] و پوست نگهدارنده و حافظ لبّ و مغزمی باشد.

___________________________________

[۱] – پس هر کس وعدۀ به خیر دهد و به انجاز وعده قیام کند شایسته مدح و ثنا است و اگر ایعاد کند به مجرد وعید مستحق ثنا نمی شود و وقتی به وعیدش قیام نکند و عفو کند و از ایعادش بگذرد سزاوار ثناست به همین جهت ارسطو در کتاب طویل خود به اسکندر بن فیلقوس نوشت صُن وَعَدک عن الخُلف فانه شینٌ و شُب وعیدکَ بالعفو فانه زَینٌ.

[۲] – حضرت الهیت که منبع خیرات است و همه اشیاء را از عدم به وجود آورده است و لباسهای کمالات بر ایشان پوشانده و آنها را مظاهر اسماء و صفاتش کرد ، بر ثنا احقّ است.

[۳]- و نفرمود خلف وعید هم نمی کند.

[۴]- هم از سیئات اهل جنّت تجاوز می کنیم که ” وجودک ذنب لا یقاس به ذنب ” و هم از سیئات اهل نار زیرا با عذاب الفت می گیرند و الم کمتر می شود.

[۵]- اسماعیل  حذقیل با کسی وعده دیدار داشت و تا یکسال در آن محل حاضر می شد پس به وعده خود وفا کرد و نیز به عهدی که خدا با او کرد تا کمالاتی که در او به ودیعت نهاده شده بود به کمال برساند و هم به وعده اش به خداوند در عبادت الله وفا کرد ” الم اعهد الیکم یا بنی آدم… و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم “.

[۶]- گناه مرجح وعید است چون فرمود : ” و نتجاوز عن سیئاتهم ” و فرمود : “ان الله لا یغفر اَن یشرک به و یغفر ما دون ذالک لمن یشاء ” و فرمود: “یعفو عن کثیر” یعنی از کثیر سیئات پس چون وقوع وعده که تجاوز و عفو و غفران است واجب است پس امکان وقوع وعید زائل می شود.

[۷]- زیرا وقوع یکی از دو طرف ممکن نیست مگر به سبب مرجح و چون وعدۀ تجاوز و عفو داده شد پس امکان وعید زائل می شود و عدم علت موجب عدم معلول است و وعید جز برای تخویف و ایصال به کمال نیست. “و مت نرسل بالایات الا تخویفا و لعلهم یتقون” و اگر بگویی شرک معفو نیست پس وقوع وعید واجب است نه ممکن. پاسخ آن در آینده می آید.  

[۸]- چون وعید به سبب عفو و غفران در حق عاصیان به انقلاب عذاب به نوعی نعیم که مناسب با اهل نار است زائل می شود.

[۹]- مانند التذاذ جُعَل به قاذورات و تألّم او به طیبات قال تعالی الطیبات للطیبین… و الخبیثات للخبیثین

[۱۰]- تجلی الله بر سعداء و اشقیاء در اصل جز واحد نیست لقوله تعالی ” و اما امرنا الا واحده کلمح بالبصر “

[۱۱]- که بر بهشتیان با اسمی تجلی می کند و بر جهنمیان با اسم دیگر و این بر حسب تعدد قوابل است که هر کدام بر حسب استعداد و قابلیتش اسمی را طلب می کند و قیصری در شرح این بیت فرمود

[۱۲]- به جهت لطافت نعیم اهل جنّت و کثافت نعیم اهل نار مانند کاه و سبوس و پوست برای چهار پا و مغز دانه برای انسان است مرحوم قونوی درباره این بیت فرمود : اهل آتش برای عمارت دنیا مشقتها و رنجها را تحمل می کنند تا اهل جنّت برای عمارت آخرت به معارف متحقق شوند و اهل نار اهل جنّت را از شدائد حفظ می کنند تا آنها را برای ملازمت با عبادت و معابد فراغت دهند و مرحوم قیصری در این باره گفت : پس لفظ عذاب به منزلۀ قشر است که معنی خود را از کسانی که از لب عذاب غافلند و فقط لفظ آن را می بینند و از حقایق اشیاء غافلند صیانت می کند.

___________________________________

 

ابن عربی در فتوحات جزء دوم فصل ۴۷ فرمود: “فان الخبر الصدق اذا لم یکن حکماً لم یدخله نسخ و قد ورد بطریق الخبر الوعد و الوعید فجاء نفس الرحمن بثبوت الوعد و نفوذه (علی عباده) و التوقف فی نفوذ الوعید فی حق شخص شخص…. و قد ورد فی الصحیح لیس شی احب الی الله من ان یمدح و المدح بالتجاوز عن المُسیء غایه المدح…

ترجمه: خبر صدقی که حکم نباشد نسخ بر آن داخل نمی شود و از طریق خبر وعد و وعید وارد شده است (یعنی وعد و وعید حکم است و هر حکمی نسخ می شود) پس رحمت رحمانی ثبوت وعده و نفوذ آن را بر عبادش نافذ نمود و در حق تک تک اشخاص در اجراء و نفوذ حکمِ وعید توقف کرد و در روایت صحیح است که نزد خداوند چیزی دوست داشتنی تر از مدح شدن نیست و غایت تمجید و مدح اینست که از گنهکار و پلید چشم پوشی شود و خداوند وعید را مقید به مشیت فرمود: ” خدا فرمود: عذابم را به هر که خواهم رسانم، و رحمت من همه موجودات را فرا گرفته[ قالَ عَذابی‏ أُصیبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتی‏ وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ء]” (اعراف /۱۵۶) و نیز فرمود: “انا عند ظن عبدی” و در ظن ترجیح جانب شرّ یا جانب خیر است و در این جا ظن همان واسع المغفره بودن حق تعالی است و رحمتی که حق تعالی بر اهل نار دارد رحمت رحیمیه است زیرا اسم التواب و واسع المغفره مختص به مومن نیست “و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین

علامه قیصریبا استفاده از آیات قرآن این قسمت از فرمایش محی الدین عربی از فص اسماعیلی را شرح داده می گوید:

در آخرت برای بندگان سه مقام کلی است و هر کدام از آنها مشتمل بر مراتب کثیر است. این سه مقام کلی جنّت، نار و اعراف بین آن دو است و بر هر کدام اسمی حاکم است که ذاتاً اهل آن مقام را طلب می کند زیرا هر مقامی رعایای اسم حاکم خود هستند و عمارت هر مُلکی به صاحبان این مقامات (اسماء حاکم) است. وعد شامل هر سه مقام (جنت و نار و اعراف) می شود زیرا در حقیقت، وعده عبارت از رسانیدن هر کدام از این ها به کمال خودشان است پس همانطور که جنت ” موعود به ” (نوید داده شده) است نار و اعراف هم ” موعود به ” هستند. ایعاد نیز شامل هر سه مقام است زیرا اهل جنّت بواسطه جاذب و سائق به جنّت وارد میشوند قال الله تعالی ” وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهید [هر نفسی می آید و همراه او راننده ای که از پشت او را هل می دهد و می راند و سائقی است که او را از جلو می کشد]”وجاذب و کشنده، مناسبت بین جنت و اهل جنّت است که بواسطه انبیاء و اولیاء حاصل می شود و سائق اسم الرحمن است که با ایعاد و ابتلاء به انواع مصیبت ها و محنت ها اهل جنت را به جنت سوق می دهد.

جاذب به سوی نار مناسبتی است که اهل نار و نار را با هم جمع می کند و سائق وکشانندۀ به سوی نار، شیطان است. پس جحیم “موعود لهم” است نه “متوعدٌ بها” (وعده داد شده نه از آن ترسانیده شده). وعید عذابیست که به اسم المنتقم  مربوط است و احکام المنتقم در پنج طائفه ظاهر می شود زیرا اهل نار یا کافرند یا مشرک یا منافق یا مومن گناهکاری که بر توحید معرفت دارد (ولی در عمل ناقص است) یا مومن محجوبِ از حق (که عمل دارد نه علم به توحید) این پنج گروه با تسلط سلطان اسم المنقم به نیزان جحیم متعذب می شوند کما قال تعالی ” شعله های آتش گرد آنها احاطه کرده است[احاط بهم سرادقها]” (۱۸/۲۹)  “و ندامی کنند ای مالک جهنم از ربت بخواه که برما حکم کند”[و نادوا یا مالک لیقض علینا ربک] (۴۳/۷۷) “نه برای آنان تخفیف عذاب دهند نه به نظر رحمت به آنها بنگرند لا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینظرون” (۲/۱۶۲) “خداوند گوید خاموش شوید در آن(جهنم) و بامن سخن مگویید  قال انکم ماکثون اخسئوا فیها و لا تکلمون (۲۳/۱۰۸)  پس هر گاه احقاب و سالیانی بر اهل جهنم گذشت و به آتش عادت کردند نعمتهای بهشت رضوان را فراموش کرده گویند: “هر چه ناشکیبایی یا صبر و تحمل کنیم یکسان است و از عذاب گریزگاهی نداریم۱۴/۲۱٫”[سواءٌ علینا اجزعنا ام صبرنا مالنا من محیص] و در این هنگام رحمت به ایشان تعلق گیرد[مرحوم قیصری علت برداشته شدن عذاب از اهل جهنم را رحمت می داند]و عذاب از ایشان برداشته می شود (چو ن طبق آیه بالا،عادت کردند)

۱-     اما عذاب نسبت به موحدی که به سبب اعمالِ مناسب با عذاب، در عذاب است از وجهی عذاب (به خاطر عملش) و از وجه دیگر عذب و گواراست[پس مقصود از عذب شدن عذاب در حق موحد غیر عامل رفع عذاب نیست بلکه در عین عذاب عذب می شود] زیرا خداوند را در تعذیبش مشاهده می کند.

۲-     مومنی که اهل عمل است ولی خود را از معرفت حق تعالی (علم) که لذت حقیقی می باشد محروم کرده است عذابش از وجهی عذب است (چون معرفت ندارد و عبادتش من دون الله است عملش برای او در عین عذاب بودن،عذب است). [عذاب در حق این گروه عذاب هست نه اینکه عذاب برکنار رود و عذب جای آن را بگیرد] کما اینکه در حدیث است که “ ان بعض اهل النار یتلاعبون فیها بالنار“[ بعضی اهل جهنم در جهنم با آتش بازی می کنند] و ملاعبت و بازی با آتش از لذت انفکاک ندارد.

۳-    گروهی که استعدادشان دوری از حق و قربِ به آتش را طلب می کند عذابشان عذب و گواراست کما اینکه در دنیا کسانی دیده می شوند که بازوهای خود را قطع می کنند و به این کار افتخار می کنند و در همان حال می مانند تا مرگشان فرا رسد.

۴-    و اما منافقین که هم استعداد کمال و هم استعداد نقص دارند (چون در ظاهر اعمالشان مطابق با اعمال مومنین است اما در باطن ایمان نیاورده اند) گرچه عذابشان الیم و دردناک است (زیرا هم کمال را و هم عدم وصولشان به کمال را درک می کنند) اماچون استعداد نقص بر آنها غالب است و به نقصشان راضی اند بعد از انتقام اسم المنتقم تألم آنها زائل می شود و عذابشان عذب می گردد کما اینکه در دنیا کسانی را می بینیم که در ابتداء به کارهای پست راضی نمی شوند ولی بعد از اینکه در آن کار واقع شدند وآن را مکرّر انجام دادند به آن الفت می گیرند و به آنچه قبلاً آن را قبیح می شمردند افتخار می کنند.

۵-    عذاب نسبت به مشرکینی که موجودات را عبادت می کنند چون حق را در معبودشان محصور کرده و اله مطلق را مقید کرده اند اسم المنتقم آنها را عذاب می دهد ولی چون معبودهایشان مظاهر و آیات حق تعالی هستند، تکویناً جز الله را عبادت نکرده اند و الله تعالی از این وجه از آنها راضیست پس عذاب آنها به عذب منقلب می شود(و از وجه عبادت مشرکانه در عذابند).

۶-    عذاب کافران هم گر چه عذاب عظیم است ولی چون نمی دانند ماوراء مرتبه شان مرتبه ای هست و چون به آنچه درآنند راضی اند (استعدادشان این عذاب را طلب می کند) از این عذاب متعذب          نمی شوند(عذاب آنها نسبت به کسی که این مطلب را می داند عظیم است).

پس تمام انواع عذاب بر اهل عذاب دائمی نیست زیرا عذاب به شفاعت شافعین منقطع می گردد و ” آخر من یشفع هو ارحم الراحمین ” و در حدیث صحیح آمده است (چون آتش جهنم خاموش  می شود) “ینبت الجرجیر فی قعر جهنم ” و نیز به مقتضای ” سبقت رحمتی غضبی ” عذاب عذب  می شود پس ظاهر آیاتی که در عذاب اهل جهنم آمده با کلام شیخ منافاتی ندارد چون بین اینکه یک شی از وجهی عذاب و از وجهی عذب باشد منافاتی نیست.

مرحوم قیصری سبب عذب شدن عذاب اهل جهنم را چند امر می داند:

۱- منافقین به عذاب عادت می کنند

۲- مشرک مخلوقات را عبادت می کند و مخلوقات از آن حیث که مظاهر حقند و مظهر از وجهی عین ظاهر است، پس مشرک از این وجه حق را عبادت می کند و مظهر از وجهی غیر ظاهر است پس از این وجه حق عبادت شده است و همین اندازه مرضیِ حق است.

۳- همه اهالی درکات جهنم به شفاعت شافعین از عذاب نجات می یابند “و آخر من یشفع ارحم الراحمین” و در روایت است که در قعر جهنم سبزی شاهی می روید.

۴-رحمت حق بر غضبش سابق است “سبقت رحمتی غضبی”

 

شرحی بر ادلۀ قیصری

  اهل جهنم بر عذاب عادت می کنند و از این جهت عذاب عذب است یعنی به سبب مسخ آنها از صورت انسانی به صورت شیطانی یا حیوانی و سبعی و  طَمسشان از معارف الهی و رسوخ فطرت ثانوی و از بین رفتن فطرت اولی، صورتهای شیطانی و حیوانی و سبعی و ملایمات آنها را خواهانند و هر طالبی با رسیدن به مطلوب خود آرام می گیرد و برایش لذت بخش است. چون مخلوقات مظاهر حقند مشرکی که مخلوقات را عبادت می کنند حق را عبادت کرده است و  عبادت تکوینی برای او عذب است.

 

شرح ملا عبدالرازق قاسانی بر فص اسماعیلی

… آنها تخفیف عذابشان را می خواهند به آنها جواب داده نمی شود و خطاب می شوند که “انکم ماکثون اخسئوا فیها و لا یکلمون ” پس وقتی مأیوس شوند در عذاب وطن گیرند و احقابی در آن مکث کنند گویند : سواءٌ علینا اجز عنا ام صبرنا مالنا من محیص ” بنابراین بواسطه طول مدت، از عذاب متألم نشوند (عادت می کنند) و مآل امرشان به التذاذ از نار جهنم است و از عذاب عذب می گیرند طوری که اگر نسیمی از جنّت بر آنها رسد برایشان مکروه است و از آن متعذب می شوند مانند جُعَل که به جهت الفت با بوی بدِ سرگینها و تناسبی که بین طبیعت جُعَل و قازورات است، از رائحۀ گلاب اذیت می شود.

و شیخ فرمود : نعیم اهل شقاوت با نعیم اهل جنان مباین است یعنی نعیمِ خاصّ اهل بهشت نعیم خالص و مجرد از عذاب است برخلاف نَعیم مخصوص اشقیاء که بعد از خلاصی از عذاب خالص، ممتزج با الم و عذاب است، ولی بعضی از شارحان کلام شیخ را برخلاف واقع، بر انقطاع عذاب از کفار حمل کرده اند.

و شیخ فرمود : و الامر واحد یعنی امرِ التذاذ و نعیم برای اهل جنت و اهل نار واحد است و همانطور که اهل بهشت از نعمتهای اهل جهنم مشمئز می شوند اهل جهنم هم از نعمتهای اهل جنان  مشمئز می شوند و بین این دو نعمت (نعمتهای اهل بهشت و نعمتهای اهل جهنم) فرق بسیار است و به همین جهت در حدیث آمده که در قعر جهنم جرجیر (شاهی) می روید و وَرد (درخت خاردار با گلهای رنگارنگ و خوش بو)  و فَرفیر (درختی با چوبهای محکم و دیر سوز) در آن رشد نمی کند، چون نعیم اهل نار از رحمت ارحم الراحیمن بعد از غضب و عذاب پیدا شده است و نعیم اهل جنت از حضرت الرحمن الرحیم است. واین گونه عذاب به نعیم بر می گردد.

 عذاب ازعذوبت و گوارایی طعمش عذاب نامیده می شود. پس اهل جنت و نار در عذوبت و لذت یکسانند. نعیم اهل نار نسبت به نعیم اهل جنّت بجهت لطافت نعیم اهل جنت و کثافت نعیم اهل نار، مانند پوست و کاه و سبوس برای الاغ و گاو، به مغز دانه برای انسان است و همانطور که پوست، حافظ و نگهدار لبّ و مغز است اهل آتش که در عمارت عالم مشاق و سختی ها را تحمل می کنند اهل جنّت را – که با تحقق به معارف آخرتشان را عمارت می کنند- از شدائد حفظ می کنند و آنها را برای ملازمت با معابد فراغت می دهند.

نتیجه ای که از کلام ایشان می توان گرفت اینست که :

۱- نعیم اهل جنت از تجلی اسم الرحیم است نه رحمت عامه ای که شامل همه خلائق می شود به همین جهت ایشان قائل به دو نوع عذاب شد، عذابی که عذب خالص است و عذابی که توام با الم است.

۲- درجات جنان اختصاص به اهل ایمان دارد و اهل کفر و نفاق درجحیم مخلدند گرچه عذابشان عذب شود.

۳- وعید حق تعالی مقید به مشیت و دوام سماوات و ارض است ” فاما الذین شقوا ففی النار لهم فیها زفیر و شهیق خالدین فیها مادامت السموات و الارض الا ما شاء ربک ان ربک فعّال لما یرید (هود /۱۰۶ و ۱۰۷)”

۴- عذاب اهل جهنم با عذب توأم است و مانند اهل بهشت عذب خالص نصیبشان نمی شود.

۵-رحمت رحمانیه به اعتبار افاضه وجود همه موجودات را فرا گرفته است و رحمت رحیمیه علاوه بر اینکه شامل مومنین است، عذاب اشقیاء را تلخیص می کند.

۶- حکومت اسم المنتقم که مقتضی عذاب است هیچگاه منقطع نمی شود زیرا اسماء حق تعالی در تحت اسم اعظم قرار دارند و ازلی و ابدی هستند پس در حالی که اسم المنتقم بر اهل جهنم حاکم است عذابشان عذب می شود.

۷- کسی که افعال شریر، ملایم طبع او گشته و عصیانِ علمی و عملی، ملکه راسخ وعین جوهر نفس و فطرت ثانوی او شده است به طوری که طاعت در فعل و نیّت که فطرت اولی اوست مطموس و مسخ گردیده و اگر عمرش در دنیا دوام داشته باشد منشاء فسق و فجور و جهل مرکب می باشد، برای او انقطاع یا تخفیف عذاب محال است.

در کتاب توحید صدوق از امام رضا (علیه السلام) نقل است که : “ جاء یهودی الی النبی (صلی اله علیه و آله) و سئل عنه (صلی اله علیه و آله) یا محمد ان کان ربک لا یظلم فکیف یخلّد فی النار ابد الابدین من لم یعصمه الا ایاماً معدده ؟ قال (صلی اله علیه و آله): یخلده علی نیته فمن علِم ان نیته انه لو بقی فی الدنیا الی انقضائها کان یعصی الله عزّ و جل خلده فی ناره علی نیته و ان نیته فر ذلک شرٌ من عمله …الی ان قال(ص): والله عزوجل یقول قل کل یعمل عل شاکلته فربکم اعلم بمن هو الهدی سبیلاً” ترجمه:  در روایت است که شخص یهودی خدمت حضرت نبی (صلی اله علیه و آله) رسید و از حضرت نبی (صلی اله علیه و آله) پرسید ای محمد(صلی اله علیه و آله) اگر ربّ تو ظلم نمی کند پس چگونه کسی را که جز ایام محدود معصیت نکرده تا ابد در آتش مخلّد می کند؟ حضرت رسول فرمود : او را بر نیتش مخلّد می کند[نیت جوهر و باطن اعمال است و اعمال مرکب از اعراض متباین اند و زائل می شوند و دار باقی نارند] کسی که نیتش بر این باشد که  اگر همیشه در دنیا باقی بماند خدای تعالی را معصیت کند خدای تعالی او را بخاطر نیتش در آتش مخلد گرداند زیرا نیت او از عملش شرّتر است… تا اینکه حضرت رسول اکرم (صلی اله علیه و آله) فرمود : خدای تعالی فرمود ” قل کل یعمل علی شاکلته” هر کس بر هیأت خودعمل می کند (از کوزه همان برون تراود که در اوست).

          از این بیانات روشن می شود که برداشت متوهم از این کلام محی الدین غلط است. چنین نیست که اهل جهنم بهشتی شوند. عذب شدن عذاب اهل جهنم به حکم آیات و روایات است و عذب شدن عذاب در گروههایی که در درکات جهنم هستند متفاوت است.

اهل جهنم به عذاب و آتش انس می گیرند و برای آنها صبر در آتش یا جزع از آتش مساوی است یعنی عذاب مقتضای طبیعتشان می شود و ادراک بر طبق مقتضای طبیعت همان لذت است. مفهوم “اهل النار” برآنها به تواطی صدق نمی کند بلکه مراتب و درکات دارد.

درک اسفل آن کفارند و… به تعداد نفوس انسانها درکی از درکات جحیم محققّ است.

۱-    بعضی پس از یک روز(یوم مطابق با برزخ که روح زمان عالم طبیعت است) که برابر با احقاب است از جهنم خارج می شوند و عذابشان تبدیل به عذب می شود.مانند اهل گناهان صغیره، اما نعیم آنها با نعیم بهشتیان متفاوت است یکی درضعف و دیگری در شدّت و قوّت است.

۲-     منافقین، باطنشان در درکات اسفل جهنم می ماند و دچار نارالله الموقده اند (کسی که معرفت به حق تعالی ندارد) اما ظاهرشان یعنی بدنهایی که در اثر ملکات تحصیل کرده اند در اعلای جهنم است. ایشان عذابشان عذب می شود به این معنا که به آتش الفت می گیرند طوری که اگر نسیمی از بهشت بر آنها برسد مشمئز می شوند.

۳-    کفار گروهی که در علم و عمل در نهایت قساوت و ظلم اند ، عذابشان عذب می شود چون از غیر عذاب خبر ندارند و جوهر ذاتشان مقتضای عذاب و آتش است بی تأمل از آنها عذاب و آتش صادر می شود و هر ادراک که مقتضی ومطابق ذات باشد لذت نامیده می شود، بنابراین عذاب آنها عین التذاذ آنهاست و آنها هم خلود در نارو هم عذاب دائمی دارند.

 

علامه داود بن محمود قونوی در شرح این قسمت از فرمایش محی الدین می گوید :

بدان که سراسر عالم عباد الله اند و وجود و صفت برایشان نیست الا بالله و حوله و قوته همگی به رحمت او محتاجند. هو الرحمن الرحیم. کسی که به این صفات موصوف است در شأنش نیست که احدی را به عذاب ابدی تعذیب کند و این مقدار عذاب هم که هست جز برای ایصال آنها به کمالات مقدَرشان نیست، همانطور که طلا و نقره با آتش گداخته و ذوب می شوند تا از آنچه کدرشان کرده و عیارشان را کم نموده خالص شوند. بنابراین عذاب متضمن لطف و رحمت است کما اینکه گفته می شود : “و تعذیبکم عذب و سخطکم رضی و قطیعکم وصل وجورکم عدل”

آنچه از تفسیر قونوی بر فاتحه الکتاب در معنای کلمۀ “الرّحمن الرّحیم” برمی آید این است که ایشان حکم اسم “الرحیم” خداوند را به دو نوع تلخیص (خالص کردن) می داند :

۱- تلخیص اسباب نعیم برای اهل سعادت به رفع شوائب از نعیم آنها. زیرا اسباب نعمتها در دنیا به احکام موطن دنیا ممزوج است و در آخرت برای آنان نعیم خالص می شود

۲- اهل سعادت را مطلقا از اهل شقاوت تمیز می دهد. یعنی به سبب عموم اسم “الرحمن” تشابهی در دنیا بین این دو گروه حاصل است. اسم الرحیم اشقیا را از نعمتها و راحتی و مانند آن که از احکام رحمت است و مؤمنین سعادتمند را از آلام و انکادی که برای آنهاست تلخیص می نماید.

حضرت ابراهیم(ع) آذر را که در انواع نعمتهای دنیوی منغمر بود در مقام نهی از پرستش بت، مخاطب قرار داد ” یا أَبَتِ إِنِّی أَخافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطانِ وَلِیًّا (۴۵-مریم)” چون اسم الرحمن اسم جامع است و اسمائی مانند الجبار و المنتقم تحت حیطۀ اوست که احکامی غیر از رحمت دارند، در آخرت این اسماء قهری به حکم تلخیص رحیمی ظاهر می شوند پس حصّۀ رحمت خالص، از هر چیزی که با آن منافات دارد جدا می شود. مثل این است که حضرت ابراهیم به آذر گفت : به امن و راحتی که در آنی مغرور مشو.زیرا هر گاه اسم الرّحیم با تمییز و تلخیص از اسم المنتقم جدا شود، امور شدید و سختی که مخالف با راحتی الان توست، بر تو ظاهر می شود.

تلخیص رحمت از عذاب، و راحتی از آلام و دردها، از خواصّ اسم “الرحیم” است. اسم “المنتقم” بمناسبت احکام اسم “الرحیم” از رحمت رحمانیۀ شاملۀ حق جدایی می طلبد. از خواصّ اسم الرحیم اینست که در “مؤمن” مبدء لذات و نعمتهاست و “در کافر” منشاء عذاب الیم در ظاهر و باطن اوست.

 الف- تلخیص رحمت از عذاب و راحتی از آلام:

۱- در ” سعداء “، از آنجایی که سعداء در نشئۀ دنیا به نعمتهای مخصوص بدن اهمیت ندادند و به مقام روحانی و عقلانیت میل تمام داشتند و لذت دنیایی را مانع از صعود به ملکوت می دانستند، به جنّت اعمال (حور و غلمان  و قصور…) اقدام نکردند لذا مستوجب نعیم صوری نیستند و از جهت محظوظ نبودن به نعمتهای صوریِ اخروی، عذابی ندارند.

۲- “زهاد و عباد” که حق را برای رسیدن به درجات جنات افعال و نعمتها و لذائذ اخروی مثل حور العین و قصور و طلح منضود (درخت موز با شکوفۀ خرما) و لحم طیر (گوشت پرنده) و فواکه (میوه ها) عبادت کردند از نعمتهای روحانی بهرۀ کمی می برند.

۳- آنها که به علم و عمل روی آوردند، تلخیص اسم الرّحیم در آنها، نیل به هر دو  لذت صوری و معنوی است.

۴- اهل شهود، آنها که رحمت رحیمیه، لطیفۀ سرّ و خفی و اخفای آنان را تلخیص کرده و به مقام شهود حق در افعال و صفات و ذات خود و خلایق نائل شده اند تنها فصل اخیر خود یعنی ” علّم آدم الاسماء کلها ” را خواهانند و تعلیم اسماء همان حسنه است که در دنیا و آخرت می طلبند “رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَهً وَ فِی الْآخِرَهِ حَسَنَهً” و لسان آنها “ما عبدتک خوفاً من نارک و طمعاً فی جنتک “و مقصودشان فنای فی الله است. پیامبر اکرم دربارۀ جنّت ایشان فرمود : ان لله جنه لیس فیها حور و لا قصور بل یتجلی فیها ربنا ضاحکاً متبسماً”

ب- تلخیص اسم “الرّحیم” در اهل جهنّم :

۱- در باره مؤمنی که در دنیا مرتکب معاصی شده است. تلخیص اسم “الرّحیم” آنست که عذاب به باطن اوسرایت نکند و ایمانش که در روح او استقرار دارد سپر و حافظی است که او را از غضب الهی مصون نگه می دارد و برای او تألّم جسمانی نیست.

۲- تلخیص اسم الرّحیم در اهل نفاق این است که در درک اعلی که به ظاهر تعلّق دارد عذاب نمی شوند بلکه در درک اسفل که مختص به باطن است  عذاب می بیند و مشرک در درک اعلی عذاب صوری و در درک اسفل عذاب باطن می بیند و تلخیص اسم الرحیم عذاب را از رحمت – و آلام را از لذت، خالص می کند.

علاوه بر شروح مذکور (فرمایشات شیخ و علامه قیصری و مرحوم قونوی) گویم :

آدم قیامتی که همۀ اسماء و مظاهرشان بر او تعلیم داده شده اند و یوم الجمع و جامع اسماء و ظهورات آنهاست ، مظاهر اسماء لطفی و اسماء قهری را، جهنم و اهل شقاوت و بهشتی ها و مأمن سعادت را در حالی که با همین بدن عنصری است، مشاهده می کند. با شهود مسمّای این اسماء در مظاهرش “احسن کل شی خلقه” می گوید و خطاب به خود در رؤیت جهنم و جهنمیان ندای ” فبأی آلاء ربّکما تکذبان ” سر می دهد. زیرا از اعلی علیین تا اسفل السافلین را آلاء و نعمتهای حق و عذب می بیند بی آنکه از مقام شامخ “السّابقون” تنزّل یابد.

قرآن کریم دارایی و معراج پیامبر اکرم است و از جهنمیّان و احوال آنها خبر می دهد. اهل الله نیز به تبعیت از نبیّ مکرّم(ص) اینچنین اند. و برای ایشان مشاهده مسمی در اسماء قهری عذب است در حالیکه برای اهل نار عذاب می باشد. چنانچه در زمان پیامبر زیدبن حارثه مشاهده بهشتیان و جهنمیان را ادّعا کرد و حضرت نبیّ مکرّم(ص) او را تأئید فرمود :

گفت پیغمبر صباحی زید را
گفت عبداً مؤمنا باز اوش گفت
گفت خلقان چون ببینند آسمان
هشت جنّت هفت دوزخ پیش من
یک بیک وامیشناسم خلق را
که بهشتی که و بیگانه کی است
جمله را چون روز رستاخیز، من
هین بگویم یا فروبندم نفس ؟
یا رسول الله بگویم سرّ حشر
دستها ببریده اصحاب شمال
دوزخ و جنّات و برزخ در میان

 

کیف اصبحت ای رفیق باصفا
کو نشان از باغ ایمان گر شکُفت
من ببینم عرش را با عرشیان
هست پیدا همچو بت پیش شمن
همچو گندم من ز جو در آسیا
پیش من پیدا چو مار و ماهی است
فاش می بینم عیان از مرد و زن
لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
در جهان پیدا کنم امروز نشر
وانمایم رنگ کفر و رنگ آل
پیش چشم کافران آرم عیان

توجه: هر کس موظف است در اندیشه و عمل توحیدی از معصومین علیهم آلاف التحیه و السلام پیروی کند و نقل قول از اشخاص و ردّ ایشان بدون غوص در اقیانوس عمیق کلام ایشان برای اهل تحقیق بی فایده است، گر چه امکان دارد عوام مردم را اقناع کند.

  در توحید باید به شفاعت حضرت ثامن الحجج علیه السلام یعنی روایتی که در باب ارتباط خلق و حق تعالی ذکر فرمود و در آن کلامِ عرشی، “آینه” شخصی را که در مقابل آینه خود را می نگرد مثالِ نسبت شخص خداوند تعالی و مخلوقات قرار داد رجوع کرد. و نیز باید بیان مبین حضرت امیر موحدین علی(ع) که: “داخل فی الاشیاء لا بالمزایله و خارج عن الاشیاء لا بالمباینه” را مدّ نظر قرار داد و به ناموس نبوت محمدی(ص) که خاتم قله معرفت و توحید است یعنی “من عرف نفسه فقد عرف ربه” التجاء نمود.

   بالاخره عارفی که در راه قرآن و عترت، سیر و سلوک نماید خدا را ظاهر در همه چیز می بیند نه عین همه چیز و نه جدا از همه چیز “اینما تولوا فثم وجه الله – کل شی هالک الا وجهه

   کلام اهل معرفت برای خواص است نه برای هرکس. علامه طباطبائی در کتاب قرآن در اسلام فرمود: “کسی که با تأمل عمیق در بخش “اوپانیشاد ویدای” هندی دقت کند و همۀ اطراف سخنان این بخش را پاییده، برخی را با برخی تفسیر کند، خواهد دید که هدفی جز توحید خالص و یگانه پرستی ندارد، ولی متأسفانه چون بی پرده و بی لفافه بیان شده، وقتی که نقشه توحید خدای یگانه که در اوپانیشادها تنظیم شده، در سطح افکار عامه پیاده می شود، جز بت پرستی و اعتراف به خدایان بسیار از آب در نمی آید، پس در هر حال، اسرار ماورای طبیعت و ماده را به پایبندان مادّه در پس پرده باید گفت.        

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او نور و در حقّ تو نار

در حق او نیک و در حقّ تو بد

 

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

در حق او شهد و در حق تو سم

در حق او ورد ودر حقّ تو خار

در حق او قرب و در حقّ تو رد

و بقیه نقل قولهایی که مستشکل آورده همگی برداشتهای خود اوست و برای فهم مطالبی که ذکر کرده باید به ما قبل و بعد آن و به اصطلاحات آن علم توجه نمود.

    کسی که در کلمات بلند اهل معرفت ایرادات بنی اسرائیلی بگیرد، از موسای زمان خود محروم و در بیابان تیه گم راه می شود. گویا بزرگان امت رسول الله و شیعۀ بر حق ائمه(ع) در آزار و اذیت دیدن بر نبی و امامشان اقتدا کرده اند که پیامبر(ص) فرمود: “ما اوذی نبی مثل ما اوذیت”   

همچنین ببینید

ملاقات حضوری با حضرت علامه حسن زاده آملی

سلام و درود خدمت مخاطبان گرامی سوالات و درخواستهای زیادی از طرف مخاطبان سایت مبنی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *