جمعه , ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / حکایات،کلمات،نکات / امضای امام صادق (ع) بر نظر بلند ارسطو

امضای امام صادق (ع) بر نظر بلند ارسطو

ارسطو

{btn btn-success}دریـــــافــــت فــــایــــل pdf{/btn btn-success}

ارسطوطالیس (Aristote) شاگرد افلاطون، اعظم فلاسفه یونان بلکه اعلم علماى دنیاى قدیم، و در همه رشته‏هاى علوم مقام شامخ داشت.

اوگوست کنت با اینکه طبیعى مسلک و اساسا با طریقه ارسطو مخالف است وى را رئیس العقلاء نامیده و از عجائب کارهاى او تأسیس علم منطق است. با اینکه اول کسى است که آن را تدوین نموده هیچکس بعد از آن نتوانست مطلبى بر آن اضافه کند جز بعضى اسلامیین چند مطلب جزئى در موجّهات و مختلطات.

عقایدش معروف و اتباع وى را مشّائین گویند(Les Peripateticiens). و مدرس ارسطو معروف به لوقین است (Lyce) ارسطو اختیار مدرس خود را به شاگرد مبرّز خویش ثئوفرسطوس (Theophraste) واگذار کرد و او حسب الوصیه استاد در آنجا تدریس مى‏نمود.

اقوال هیچ یک از حکماى یونان مانند ارسطو محل توجه فلاسفه واقع نشد و شروح و تفسیراتى که بر کتب وى نوشته‏اند از حیّز احصا بیرون است چه بت‏پرستان و چه مسیحین، و از این جهت او را معلم (Le maître) مى‏نامند.( هزار و یک کلمه، ج‏۵، ص: ۲۰۷)

ارسطو در کلام امام صادق (ع)

 

امام صادق(ع) که خود سلیل نبوت و ثمره شجره طیبه طوباى امامت است در پایان توحید مفضل، علم پرورى فرموده است و ارسطو را به بزرگى یاد نموده است که وى مردم زمانش را از وحدت صنع به وحدت صانع مدبر حکیم، دلالت کرده است (رساله وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص: ۸)

و قد کان من القدماء طائفه انکروا العمد و التدبیر فى الاشیاء و زعموا ان کونها بالعرض و الاتفاق و کان مما احتجوا به هذه الاناث التى تلد غیر مجرى العرف و العاده کالانسان یولد ناقصا او زائدا اصبعا و یکون المولود مشوها مبدل الخلق، فجعلوا هذا دلیلا على ان کون الاشیاء لیس بعمد و تقدیر بل بالعرض کیف ما اتفق ان یکون.

و قد کان ارسطا طالیس ردّ علیهم فقال: ان الذى یکون بالعرض و الاتفاق انما هو شئ یأتى فى الفرط مره لاعراض تعرض للطبیعه فتزیلها عن سبیلها و لیس بمنزله الأمور الطبیعیه الجاریه على شکل واحد جریا دائما متتابعا الخ.

(توحید مفضل، ص ۴۷، ج ۲، بحار کمپانى) (انسان و قرآن، ص: ۴۰)

امام صادق(ع) در پایان توحید مفضل فرمود: کلمه «قوسموس» به زبان جارى و معروف یونانیان، اسم این جهانست و تفسیر آن زینت است، و همچنین فیلسوفان و مدعیان حکمت جهان را به همین نام مى‏خواندند. و این تسمیه نبود مگر اینکه در آن تقدیر و نظام دیدند، و تنها به تسمیه تقدیر و نظام راضى نشدند حتى آن را زینت نامیدند تا دیگران را آگاه کنند که عالم با همه درستى و استوارى که در آفرینش اوست در غایت زیبائى و نیکویى آفریده شده است.

آنگاه امام که خود سلیل نبوت و ثمره شجره طیبه طوباى علم است، علم‏پرورى فرموده است و ارسطو را به بزرگى یاد نموده است که وى مردم زمانش را از وحدت صنع به وحدت صانع مدبر حکیم، دلالت کرده است (بحار ج ۲ ص ۴۵ و ۴۶).( آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات) ، ص: ۱۴۲)

بسى مایه فخر و مباهات ارسطو که سلیل نبوت صادق آل محمد (ص) نام او را به زبان آورد و وى را به بزرگى یاد فرموده است و گویا لسان الغیب حافظ از زبان ارسطو به حضور آن حجت بالغه حق سبحانه عرض مى‏کند:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم‏

 

لطفها مى‏کنى اى خاک درت تاج سرم‏

{xtypo_rounded1}توهم این که حکمت الهیه متعالیه اسلامى، همان فلسفه یونانى است ظلمى بس عظیم است، و تفوه بدان گناهى نابخشودنى است و اگر برخى از مواریث علمى یونانیان را که به مسلمانان رسیده است، و تصحیح و تکمیل و تکامل آن را در اسلام عنوان کنیم سخن بدرازا خواهد کشید لعل الله یحدث بعد ذلک امرا،…

(رساله وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص: ۸){/xtypo_rounded1}

چو ابراهیم و یوسف باش ذاکر

 

جناب حق تعالى را به فاطر

که بى‏دور و تسلسلهاى فکرى‏

 

بیابى دولت توحید فطرى‏

ترا صد شبهه ابن کمونه‏

 

نماند خردلى بهر نمونه‏

ببینى بى‏زهر چون و چرایى‏

 

خدا هست و کند کار خدایى‏

آرى ترازوى راستین سنجش درست از نادرست و محک سره از ناسره علم میزان است؛ و برهان رهنماى عقل تا به سر منزل ایقان است؛ و مقام محمود آدمى ادراک حقایق اشیا به نحو شهود و عرفان است. رسائل ما به نام أنّه الحق، و وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، و قرآن و عرفان و برهان از هم جدایى ندارند حق هر ذى حق را در وحدانیت بارى اداء کرده‏اند.

قلم در ردّ معرفت فکرى زدن، و خط بطلان به منشورات براهین عقلى‏ کشیدن، و دین الهى و فلسفه الهى را جداى از هم داشتن و پنداشتن ستمى بس بزرگ است. اولیاى دین ما علیهم السلام در مقام احتجاج و استدلال به طریق فکر و نظر اقدام مى‏فرمودند چنان‏که دو کتاب احتجاج طبرسى و احتجاج بحار دو سند زنده و دو شاهد عادل‏اند؛ بلکه قرآن کریم به سه قسم برهان و خطابه و جدال احسن امر به دعوت فرموده است که: ادْعُ إِلى‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏ (سوره نحل، آیه ۱۲۶).( هزار و یک کلمه، ج‏۲، ص: ۳۶۵)

جناب استاد قدس سره در اینمقام فرمود: زهى افتخار براى ارسطو که نامش بتعظیم و مدح در کلام سلیل نبوت برده شود و سزد که بر اقران خود بدین فضل مباهات کند.

و نیز این کمترین گوید شجره علم است که چون امام بحق ناطق، بار آورده است که حق اهل حق را اداء مى کند و به علم و اهل آن احترام مى گذارد، و دیگران را بدان تشویق و ترغیب مى فرماید که چون آن حجت خدا ارسطو را بر زبان مى آورد و به کلام وى ارج و قدر مى دهد و فکر وى را مى ستاید.

چه بسیار نوشته هاى اصاغر و ادانى را مى بینیم که به ساحت‏ بزرگان علم، اسائه ادب روا مى دارند، و به افرادى که چون حجت خدا بدانها احترام مى گذارد، جسارت مى کنند.

بزرگش نخوانند اهل خرد

که نام بزرگان بزشتى برد

(نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص: ۴۹۳)

به قول ملاى رومى در اوائل دفتر اول مثنوى:

نکته‏ها چون تیغ پولادست تیز

 

گر ندارى تو سپر واپس گریز

پیش این الماس بى اسپرمیا

 

کز بریدن تیغ را نبود حیا

ارسطو را در این حدیث شریف چه منزلتى رفیع است، و فلسفه را در آن چه مقامى منیع؟! علم است که علم‏پرور و عالم پرور است، و بزرگ باید که نام بزرگان را به بزرگى ببرد، و ارسطو باید چه قدر مبتهج و مباهى و مفتخر باشد که دهن ولى- الله اعظم وى را به فضیلت و بزرگى یاد کرده است.( هزار و یک نکته، ص: ۷۸۱)

در این که امام صادق(ع) ارسطو را به بزرگى یاد فرموده است …

در این که امام صادق(ع) ارسطو را به بزرگى یاد فرموده است بدین جهت که ارسطو مردم را از برهان وحدت صنع به وحدت صانع دلالت کرده است.

سلیل نبوت و لسان الله ناطق حضرت امام جعفر صادق (ع) در حدیث معروف به توحید مفضل که تمام آن در جلد دوم بحار چاپ نخستین روایت شده است، جناب ارسطو را به بزرگى یاد مى فرماید که وى مردم را از برهان وحدت صنع به وحدت صانع خوانده است.

این شجره علم است که حق اهل حق را ادا مى کند، و به علم و اهل آن احترام مى گذا رد، و دیگران را بدان تشویق و ترغیب مى فرماید، و با این که خود حجت بالغ خداست ارسطو را به بزرگى بر زبان مى آورد، و به کلام وى ارج و قدر مى نهد، و روش اندیشه وى را مى ستاید.

چه بسیار نوشته هایى را مى بینیم که دهان به ژاژخایى باز مى کنند و زبان به بیهوده گویى دراز، و به ساحت بزرگان علمى که چون حجت خدا امام ملک و ملکوت بدانان احترام مى گذارد، اسائه ادب و جسارت روا مى دارند. این گستاخان‏ در نزد اهل خرد خردسالانى اند که از خامى و کج اندیشى خود سخن مى گویند، و از کاجى و بد نهادى خود خبر مى دهند.

فاضل شهرزورى در نزهه الارواح گوید: و یروى عنه علیه السلام «انه کان اذا کمل واحد من اهله قال له: یا ارسطا طالیس هذه الامه» (ج ۱ ص ۵ ط حیدر آباد).

یعنى در خبر است که هر گاه کسى از اهل پیمبر خاتم به کمال مى رسید از زبان مبارک آن حضرت به خطاب «اى ارسطاطالیس این است» تشرف مى یافت.

بلکه فراتر از آنچه گفته ایم باز شهرزورى در همان کتاب یاد شده (ص ۱۰)، و دیلمى در محبوب القلوب (ص ۱۴ ط ۱ رحلى ایران) آورده اند که «: یروى فى بعض الرافدات ان عمرو بن العاص قدم من الاسکندریه على رسول الله (ص) فساله عما راى فى الاسکندریه، فقال: یا رسول الله! رایت اقواما یتطیلسون و یجتمعون حلقا و یذکرون رجلا یقال له: ارسطا طالیس لعنه الله تعالى، فقال علیه السلام: مه یا عمرو! ان ارسطا طالیس کان نبیا فجهله قومه ..

یعنى گاهى که عمرو عاص از اسکندریه بر رسول خدا وارد شد از او پرسید که در آنجا چه دیده اى؟ گفت: گروهى چند دیده ام که طیلسان در بر داشتند و حلقه حلقه گرد هم مى نشستند و مردى را به نام ارسطا طالیس لعنه الله تعالى نام مى بردند. پیامبر فرمود: اى عمرو باز ایست، ارسطا طالیس پیمبرى بود که قوم وى او را نشناختند.

دیلمى پس از نقل روایت یاد شده گوید: مؤید این روایت است آنچه را که سید طاهر ذوالمناقب و المفاخر رضى الدین على بن طاوس در کتاب فرج المهموم نقل قولا بان ابرخس و بطلمیوس کانا من الانبیاء، و ان اکثر الحکماء کانوا کذلک، و انما التبس على الناس امرهم لاجل اسمائهم الیونانیه» …

گویا گستاخى یاوه گویان از روى بدبینى به «دانش ترازوست». چه این که در بافته هاى کهن آنهاست که من تمنطق تزندق، با این که منطق عقل کل صلى الله علیه و آله و سلم به شهادت جوامع روایى این است که تفکر ساعه خیر عندالله تعالى من عباده سبعین سنه، و هر داناى بخرد روزگار داند که این تفکر همان فکر منطقى است که عبارت از ترتیب مقدمات و نصب ادله براى ادراک معقولات است، و گر نه فکر در عرف عام چه راهگشایى است تا آن را ارج و بهاى بهتر از عبادت هفتاد ساله در نزد خداى باشد؟!

جمهور ناس و عامه مردم هر انتقال نفس را اگر چه از صورتى جزئى به صورتى جزئى دیگر باشد، و انتقال نیز به هر نحوى بود، فکر گویند. مثلا شخصى را که با خیالات خود محشورست گویند در فکر فرو رفته است. اما فکر منطقى حرکت علمى عقلى است و فقط در معقولات جارى است که نفس ناطقه از مطلبى علمى اجمالى به سوى مبادى آن حرکت عقلى مى کند، و دوباره از همان مبادى به سوى همان مطلب بتفصیل بر وجهى خاص حرکت عقلى مى کند، و این حرکت معد نفس است که صورت علمى عقلى از مبدء قدسى بر او افاضه شود.

خواجه طوسى در آغاز شرح منطق اشارات آنجا که شیخ گفته است «: و اعنى بالفکرها هنا ان یکون عند اجماع الانسان ان ینتقل ع‏ن امور حاضره فى ذهنه الى امور غیر حاضره فیه» معانى فکر را آورده است، و نگارنده نیز در نثر الدرارى على نظام اللئالى در اقسام فکر بتفصیل بحث کرده است.

لسان وحى الهى، و لسان اهل بیت طهارت و عصمت، و لسان علماى دین و دانش در مدح تفکر اصطلاحى علم ترازو که حقیقت تفکر است و حرکت علمى عقلى نفس ناطقه است بسیار است:

قال الله تعالى: الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا (آل عمران ۱۹۲) در کافى از امیرالمؤمنین امام على علیه السلام روایت شده است که: ان التفکر یدعوا الى البر و العمل به، و از امام صادق(ع) روایت شده است که افضل العباده ادمان التفکر فى الله و قدرته. و از امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام روایت شده‏ است که لیس العباده کثره الصلوه و الصوم، انما العباده التفکر فى امر الله عز و جل (اصول کافى معرب ج ۲ ص ۴۵). و شیخ رئیس در پاسخ نامه ابوسعید ابوالخیر که از شیخ دستور العمل درخواست کرد نوشت: فلیکن الله تعالى اول فکره و آخره، و باطن اعتباره و ظاهره (نامه دانشوران ناصرى ط ارحلى ص ۷۲ و ۷۳). و شیخ اشراق سهروردى چه نیکو گفته است: الفکر فى صوره قدسیه یتلطف بها طالب الاربحیه، و نواحى القدس دار لا یطاها القوم الجاهلون، و حرام على الاجساد المظلمه ان تلج ملکوت ال‏سماوات فوحد الله و انت بتعظیمه ملان، و اذکره و انت من ملابس الاکوان عریان، و لو کان فى الوجود شمسان لانطمست الارکان، و ابى النظام ان یکون غیر ما کان (تاریخ ابن خلکان ط ارحلى ج ۲ ص ۴۱۱).

یعنى فکر را در صورت قدسى داشتن بسبب لطافت طالب نشاط و شادابى خواهد بود. نواحى قدس جاى پاى نادانان نیست. ورود در ملکوت آسمانها بر اجساد تاریک حرام است. پس در یکتایى خداى چنان باش که آکنده از بزرگداشت او باشى. و به یاد او بگذران بدان سان که از جز او عارى باشد. اگر در وجود دو خورشید باشند ارکان نابود مى شوند. و نظام هستى جز این که هست نتواند بود. همین راه وحدت صنع را، ارسطو در جاى دیگر پیموده است که عالم یک عالم است (با اعضاى مختلف مثل انسان، و این دلالت بر وحدت خالق آن مى کند. و در کتاب ما بعد الطبیعه نیز فرموده است که وحدت عالم دال بر وحدت مبدا آن است.

آرى وحدت عالم دال بر وحدت مبدا آن است. لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا (انبیاء ۲۳) وحدت صنع چنان بر نظام هستى حاکم است که دیده توحید به اندازه یک میکرون(‏micron) خلل و خلاف در آن نمى بیند. به فرموده قرآن کریم‏ ما تَرى‏ فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ (الملک ۴ و ۵) در آفرینش خداى رحمن هیچ تفاوت و بى نظمى نمى بینى، پس باز گردان دیده را و بنگر آیا هیچ خلل و شکافى در آن مى بینى؟ سپس بازگردان دیده را و دوباره بنگر دیده از حیرت خوار و رنجه شده به سوى تو بر مى گردد و به بیان پیامبر خدا: بالعدل قامت السماوات و الارض. در حدیث مفضل یاد شده، لسان امام صادق (ع) راجع به وحدت صنع که ارسطو را بدان نام برده است چنین است: اسم معروف و متداول این جهان در زبان یونانى قوسموس است، و معنى قوسموس زینت است، و فیلسوفان و مدعیان حکمت آن را به همین نام مى خواندند چون در آن نظام و تدبیر دیدند و اکتفاء بدان نکردند که تقدیر و نظام نام نهند بلکه پاى فراتر گذاشته آن را زینت نامیدند تا مردم را آگاه کنند که جهان با همه درستى و حکمت و استادانه که خلق شده در غایت زیبایى و آراستگى نیز هست.

گروهى از پیشینیان منکر قصد و تدبیر شدند در مخلوقات، و پنداشتند هر چیز به عرض و اتفاق پدید آمده است، و از حجتها که آورده اند این آفات و آسیبهاست که بر خلاف متعارف و عادت پدید مى آید مانند انسان ناقص الخلقه، یا آن که انگشتى افزون دارد، یا خلقى زشت و سهمگین بر خلاف معتاد، و دلیل آن شمردند که هستى اشیاء بعمد و اندازه نیست بلکه بالعرض است هر چه پیش آید.

و ارسطا طالیس آنها را رد کرد و گوید آن که بالعرض است یکبار است که از دست طبیعت بیرون شده براى عوارضى که طبیعت را عارض مى گردد و آن را از راه خود باز مى دارد و به منزلت امور طبیعى نیست که بر یک روش باشد، و تو اى مفضل انواع حیوان را دیده اى که بیشتر بر این مثال اند و صورت واحد دارند. و، انسان با دو دست و دو پا و پنج انگشت متولد مى شود مانند قاطبه دیگران و آن که بر خلاف این باشد براى آفتى است در رحم یا در ماده که چنین از آن تکون یافته چنانکه در صناعات اتفاق مى افتد، قصد صنعتگر آن است که درست بسازد اما در وسایل و آلات کار او نقصى پیش مى آید، و مانند این در اولاد حیوان نیز اتفاق افتد براى اسبابى که گفتیم و فرزند ناقص یا زاید و خارج از قاعده معتاد مى آورند اما بیشتر صحیح و بى آفت اند، همچنانکه در اعمال صنعتگران، این گونه اتفاق دلیل آن نیست که این صنع صنعتگر نداشت و بى صاحب و مهمل بود، همچنین عوارض افعال طبیعیه موجب آن نیست که همه را بالعرض و اتفاق گوییم. این بود بیان طریق وحدت صنع در اثبات صانع یکتا که از معلم اول ارسطا طالیس در حدیث مذکوره آمده‏ است، و در حکایت آن به نقل عبارت جناب استاد علامه شعرانى شرف الله نفسه تبرک جسته ایم. حال گوییم:

اگر مثلا سیلى گران از فراز کوهى سرازیر شده است و درخت تنومندى را ریشه کن کرده است که در مسیر سیل ناگهان به خرسنگى گیر کرده است و به صورت پلى در آمده است، این عرض و اتفاقى است که یکبارگى است نه اینکه همیشگى بوده باشد، اما وحدت صنع و تقدیر و تدبیر نظام احسن عالم و آدم همیشگى است.

راقم در کلمه ۹۴ صد کلمه گفته است: آن که لااقل در صنعت یک چاقو، عقل خود را به کار برد که تیغه و دسته آن هر یک به وفق دیگرى ساخته شده است اذعان کند که نظام هستى را حیات و علم و قدرت و تدبیر و اراده، اداره مى کند که از هر نوع یکى مذکر و یکى مؤنث به وفق یکدیگر آفریده است و گرنه نوترون و پرتون چه دانند که این و آن بدین خلقت شگفت جفت موافق یکدیگر ساخته شوند.

خلاصه نظر بلند ارسطو به امضاى امام صادق(ع) در حدیث بالا چنین است: اتفاقى و عرضى یکبارگى است، صنع نظام هستى همیشگى است و، صنع همیشگى را صانعى مقدر و مدبر باید، پس وحدت صنع نظام هستى را صانعى مقدر و مدبر باید و این خود برهان صریح قیاس منطقى است که گرامیترین بخش دانش ترازوست.

همین راه و روش معلم اول ارسطو را که از وحدت صنع و تقدیر و تدبیر نظام احسن عالم مردم را به وحدت صانع مقدر مدبر آن رهبرى کرده است معلم ثانى فارابى نیز در فص نوزدهم فصوص الحکم پیموده است و، ما در شرح آن به نام نصوص الحکم بر فصوص الحکم تذکر داده ایم (ص ۹۰ ط ۱) و شیخ رئیس بو على سینا نیز در فصل چهاردهم مقاله نخستین طبیعیات شفاء (ج ۱ ص ۲۹ چاپ سنگى) همین سبک و شیوه ارسطو را پیش کشیده است که ما بالعرض و بالاتفاق یکبار است نه دایمى. بلکه عارف رومى در دفتر اول مثنوى همین سان گفته است که:

هیچ گندم کارى و جو بر دهد

دیده اى اسبى که کره خر دهد

(قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند، ص: ۱۰ الی ۱۵)

و دیگر این که بدانید علماى پیشین در راه معرفت حقائق تا چه قدر زحمت کشیده‏اند و تا چه اندازه فکر را به کار انداخته‏اند که در یک موضوع تجرد نفس و فوق تجرد بودن آن و تجرد برزخى خیال، مثل دیگر موضوعات چه قدر اهتمام به کار برده‏اند و ادله متعدد اقامه کرده‏اند. آن بزرگان همواره مستغرق در بحار معارف بودند و از غوّاصیهاى آنان، دیگران بهره‏مندند. چه بسا از افراد بوالهوس را دیده و شنیده‏ایم که به ساحت مبارک دانشمندان به یاوه‏سرائى اسائه‏ ادب‏ مى‏کنند و اسناد تن‏پرورى به آنان مى‏دهند و حال این که کتابخانه‏هاى شرق و غرب از زحمتهاى علمى این ناموران به زینت کتب علمى، مزیّن و به حلیه مدارک معارف متحلّى است. بارى مثل این مردم ژاژخا مثل آیینه یافتن آن زنگى است که سنائى در نکوهش آنان در حدیقه نیکو گفته است:

همه بى‏مغز و دشمن عنبر

 

همه بیمار و عیب‏جوى هنر

همه زشتان آینه دشمن‏

 

همه خُفّاش چشمه روشن‏

یافت آیینه زنگئى در راه‏

 

و اندر و روى خویش کرد نگاه‏

بینى پَخچ دید و دو لب زشت‏

 

چشمى از آتش و رُخى ز انگشت‏

چون بَر و عیبش آینه ننهفت‏

 

بر زمینش زد آن زمان و بگفت‏

کانکه این زشت را خداوندست‏

 

بهر زشتیش را بیفکندست‏

گر چو من پُر نِگار بودى این‏

 

کى در این راه خوار بودى این‏

بى کسى او ز زشتخویى اوست‏

 

ذُلّ او از سیاه روئى اوست‏

این چنین جاهلى سوى دانا

 

اینت رعنا و اینت نابینا

نیست اینجا چو مر خِرَد را برگ‏

 

مرگ به با چنین حریفان مرگ‏

حدیقه الحقیقه سنائى غزنوى، به تصحیح مدرس رضوى، ص ۲۹۰٫

(دروس معرفت نفس، متن، ص: ۲۹۷)

استاد بزرگوار(حضرت علامه طباطبائى قدس سره) در برخورد با بداندیشان و شیطان- صفتان نیز شیوه‏اى الهام گرفته از کتاب و سنت داشتند. به خاطر دارم هنگامى‏که نابخردى از روى غرض‏ورزى اقدام جاهلانه‏اى در جهت تضعیف شخصیت علمى ایشان انجام داده بود و جمعى از علاقمندان اجازه مى‏خواستند که او را توبیخ نمایند با کمال آرامش و متانت فرمودند:” و لا یحیق المکرالسئ الاباهله” و طولى نکشید که مصداق این آیه کریمه در حق وى تحقیق یافت. این تجربه درباره چند نفر دیگر به صورت گرفتاریها و رسوائیهاى عجیبى تکرار شد و این حقیقت عملا به ثبوت رسید که ناسپاسى نسبت به نعمت وجود مردان‏ الهى و اسائه‏ ادب‏ به علماء ربانى موجب سلب توفیق و خذلان و رسوائى دنیا و آخرت مى‏شود.( یادنامه مفسر کبیر استاد علامه طباطبائى قدس سره، ص: ۴۱)

حکایتی از حالت حضرت علامه حسن زاده آملی

اینک بر سر آنم که به مناسبت رویداد سخن، حکایتى از حالت دیرین خویش پیش‏ کشم، شاید که برخى را سودمند افتد، و مایه آگاهى و هشیارى خواننده اى گردد، و آن این که: در اثناى تدرس و تعلم علوم عقلى و صحف عرفانى دچار وسوسه اى سخت سهمگین و دژخیم و بدکنشت و بدسرشت در راه تحصیل اصول عقاید حقه به برهان و عرفان شده ام، و آزرده خاطرى شگفت از حکمت و میزان که از هر سوى شبهات گوناگون به من روى مى آورد. ریشه این شبهات و وسوسه ها از ناحیت انطباق ظواهر شرع انور على صادعه الصلوه والسلام با مسائل عقلى و عرفانى بوده است که در وفق آنها با یکدیگر عاجز مانده بودم، و از کثرت فکرت به خستگى و فرسودگى موحش و مدهش مبتلا گشته ام، و از بسیارى سؤال از محضر مشایخم: آن عالمان دین به حق در سماى علم سیاره و ثوابت و الا گهر مرا بیم جسارت و ترس اسائه‏ ادب‏ و خوف ایذاء خاطر و احتمال بدگمانى مى رفت. این وسوسه چنانکه گفته ایم موجب بدبینى به علوم عقلى، و بیزارى از منطق و حکمت و عرفان شده است. و لکن به رجاء این که‏ لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً، در درسها حاضر مى شدم، و راز خویش را ابراز نمى کردم، و از تضرع و زارى اعاظم حکماء در نیل به فهم مسائل اندیشه مى کردم مانند گفتار صاحب اسفار در مساله اتحاد نفس به عقل فعال و استفاضه از آن که فرمود «: و قد کنا ابتهلنا الیه بعقولنا، و رفعنا الیه ایدینا الباطنه لا ایدینا الدائره فقط، و بسطنا انفسنا بین یدیه، و تضرعنا الیه طلبا لکشف هذه المساله و امثالها … (اسفارج ۱ ط ۱ ص ۲۸۴).

تنها چیزى که مرا از این ورطه هولناک هلاک، رهایى بخشید لطف الهى بود که خویشتن را تلقین مى کردم به این که: اگر امر دایر شود بین نفهمیدن و نرسیدن مثل تویى، و بین نفهمیدن و نرسیدن مثل معلم ثانى ابونصر فارابى و شیخ رئیس ابوعلى س ینا و شیخ اکبر محیى الدین عربى و استاد بشر خواجه نصیرالدین طوسى و ابو الفضائل شیخ بهایى و معلم ثالث میر داماد و صدر المتالهین محمد شیرازى، آیا شخص مثل توبه نفهمیدن و نرسیدن اولى است یا آن همه اسطوانه هاى معارف؟ و همچنین خودم را به یک سو قرار مى دادم، و اکابر دیگر علم را که از شاگردان بنام آن بزرگان بودند و نظایر آنان را به سوى دیگر، و سپس همان مقایسه را پیش مى کشیدم‏ و به خودم تلقین مى کردم، تا منتهى مى شدم به اساتیدم که بحق وارثان انبیاء و خازنان خزاین معارف بوده اند رفع الله تعالى درجاتهم که باز خودم را به یک جانب و آن حاملان و دایع علم و دین را به جانبى، و همان مقایسه و تلقین را اعمال مى کردم که تو اولایى به نفهمیدن یا این مفاخر دهر؟ نظیر مطلبى را که علامه شیخ بهایى درباره شیخ اجل صدوق که قایل به سهو النبى شده است، فرموده است:

هر گاه امر دایر شود بین سهو رسول و سهو صدوق، صدوق اولى بدان است.

از این مقایسه قدرى آرام مى گرفتم، تا بارقه هاى الهى چون نجم ثاقب بر آسمان دل طارق آمد، و در پناه رب ناس از وسواس خناس نجات یافتم فضاض ثم فاض. و کان کلام کامل و سخن دلپذیر صاحب اسفار ذکر قلبى شد که «: حاشى الشریعه الحقه الالهیه البیضاء ان یکون احکامها مصادمه للمعارف الیقینیه الضروریه، و تبا لفلسفه یکون قوانینها غیر مطابقه للکتاب و السنه (اسفارج ۴ ط ۱ ص ۷۵). و چون در رحمت رحیمیه به روى ما گشوده شده است به علم الیقین بلکه به عین الیقین و فراتر به حق الیقین مطالب سهل ممتنع عقلى و عرفانى را رموزى یافته ایم ک ه پى برده ایم اشارات به کنوزى اند. آرى به آسانى نادانى به دانایى نمى رسد، و بس یار سفر باید تا پخته شود خامى.

شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس‏

که نه هر کو ورقى خواند معانى دانست‏

لذا در الهى نامه ام گفته ام «: الهى جان به لب رسید تا جام به لب رسید». و نیز در غزلى که در دیوانم مسطور است در این باب گفته ام:

دولتم آمد بکف با خون دل آمد بکف‏

حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف‏

 

یوسفم تحصیل دانش گشت و من یعقوب وار

از فراقش کو به کو، کوکو به بانک یا اسف‏

 

گر نبودى لطف حق از گریه شام و سحر

دیدگانم بى شک اینک بود در دست تلف‏

 

جوهر نفس ار نه روحانیه السوس است پس‏

طالب اصلش چرا شد با دو صد شوق و شعف‏

 

گر کسان قدر دل بشکسته را مى یافتند

یکدل سالم نمى شد یافت اندر شش طرف‏

 

لوحش الله صنع نقاشى که از ماء مهین‏

پرورد در ی‏تیمى را بدامان خزف‏ 

و از این گونه گفتار به نظم و نثر بسیار داریم، اینک گوییم که توفیق نیل به اعتلاى فهم خطاب محمدى (ص) بدون ادراک حقایق زبر حکمت متعالیه و صحف عرفانیه به برهان واقعى صورت پذیر نیست، مگر کسى که داراى نفس مکتفى باشد که من عندالله مؤید به نفس قدسى است و وى را در دانستن چیزها نیاز به فکر و نظر نیست، و جز صاحب نفس قدسى آن کس که این حقایق را به منطق برهان ادراک نکرده است در تمام ابعاد اصول عقاید و در تفسیر و شرح آیات و روایات راجل است، و بیان و قلم او اقناعى است نه ایقانى هر چند که در حفظ منقول بلغ ما بلغ، خداوند سبحان در کریمه نفر قرآن فرمود: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ‏ (توبه ۱۲۲) و پوشیده نیست که انذار مبتنى بر فهم اصول معارف دین است و باید آن را از راهش تحصیل کرد چنانکه ادبیات را کتبى خاص است و ریاضیات را کتبى خاص و فقه را کتبى خاص، و چنانکه هر صغرى و کبراى قیاس را با نتیجه آن را ارتباطى خاص است، و چنانکه هر استعداد نفسانى را براى استفاضه از یک نوع فیض مناسبتى خاص است، و چنانکه بین طالب و مطلوب مطلقا باید مناسبتى باشد که هیچ چیز بدون مناسبت طلب نمى شود، و چنانکه محصل معارف هر اندازه طهارت ظاهر و باطن او بیشتر و انصراف او به عالم قدس حکیم شدیدتر و فزونتر و تعلق او بدین سوى کمتر بوده باشد، افاضات حقایق و یافتن حد وسط احکام و علوم بر او بیشتر خواهد بود و کسب او را برکت خاصى روى آورد زیرا که تعلق با تعقل جمع نمى شود، و بطنه با فطنه سازگار نیست، و قذارت و قد است دو ضدند، و هیچ مستعدى محروم نیست.

در تاریخ ابن خلکان و در نامه دانشوران ناصرى در ترجمه شیخ بزرگوار بو على سینا آورده اند که هر گاه مساله اى از مسائل منطقیه و غیرها بر وى مشکل آمدى با طهارت به جامع بزرگ رفتى و استغاثه کردى و حل آن مساله را درخواست نمودى، آن مهم مکتوم بر وى مکشوف مى گشت، حتى میر عماد حسنى در فصل اول رساله اش به نام آداب المشق در بیان صفات کاتب فرمود «: بدان که کاتب باید از صفات ذمیمه احتراز نماید زیرا که صفات ذمیمه در نفس علامت بى اعتدالى است، و حاشا که از نفس بى اعتدال کارى آید که در او اعتدال باشد، مصراع: از کوزه همان برون تراود که در اوست، پس کاتب باید که از صفات ذمیمه بکلى منحرف گردد، و کسب صفات حمیده کند تا آثار انوار این صفات مبارک از چهره شاهد خطش سر ز ند، و مرغوب طبع ارباب هوش افتد».( قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند، متن، ص: ۱۹ الی ۲۳)

التماس دعا

وبگاه سمت خدا

همچنین ببینید

طب در بیان حضرت علامه حسن زاده آملی

   علم پزشکی از بین رفته بود، بقراط آن را یافت. مرده بود، جالینوس زنده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *