جمعه , ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / اخبار / پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش سوم

پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش سوم

 پاسخ به سوالات پانزده گانه شاگردی از علامه حسن زاده آملی

  

{btn btn-success}دریافت فایل pdf چهار بخش{/btn btn-success}

 

بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم

اوهام و تبصره واحده

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سال پیش یکی از فضلای محترم قم که با عرفان و حکمت مخالف است، مجموعه ای از انتقادات خود را به حضرت علامه حسن زاده آملی مد ظله را در قالب مجموعه سؤالاتی نگاشته و به محضر شریفشان ارسال نموده است.

 

گر چه عنوان این مجموعه «سؤالات شاگرد از استاد» می باشد ولی لحن آن لحن اعتراض و نصیحت است و از جای جای آن ناآگاهی نویسنده از معارف الهی آشکار است و گویا به همین جهت علامه نیز به پاسخ این سؤالات مبادرت نورزیده اند. فاضل مزبور نیز پس از سکوت حضرت علامه این مجموعه اعتراضات را با همان عنوان منتشر نموده و برخی چنان پنداشتند که سکوت حضرت علامه به جهت نداشتن پاسخ می باشد.

 

متن حاضر پاسخ جمعی از اساتید و طلاب مدرسه علمیه توحید _ تهران _ به ” سوالات پانزده گانه شاگردی از استاد حسن زاده آملی ” است که تقدیم می گردد:

بخش سوم

وهمٌ:اگر کسی گوید: حضرت استاد به شاگردش فرمودند: الان نه من هستم و نه شما هستید و نه آسمانی هست و نه زمین و نه عالمی، هیچ نمی‏بینم، هرچه می‏بینم او می‏بینم، وقتی حجاب ذاتی برداشته شود ازل و ابد یکی می‏گردد و حق مشهود مطلق  می‏شود که:

همه از دست شد و او شده است                          أنا و أنت و هو، هو شده است

معنای کلام ایشان راتوضیح دهید.

گویم: خداوند تعالی فرماید: “إِنَّ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ الَّیْلِ وَ النهَّارِ لاَیَاتٍ لّأِوْلىِ الْأَلْبَابِ  الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَمًا وَ قُعُودًا وَ عَلىَ‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَاذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ…فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنىّ‏ِ لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثىَ‏[محققا در خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز دلائل روشنى است براى خردمندان عالم.آنها که در هر حالت، ایستاده و نشسته و خفته خدا را یاد کنند و دائم در خلقت آسمان و زمین بیندیشند و گویند: پروردگارا، تو این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریده‏اى، پاک و منزهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار… پس خدا دعاهاى ایشان را اجابت کرد که البته من (که پروردگارم) عمل هیچ کس از مرد و زن را بى‏مزد نگذارم](۱۹۸-ال عمران)”.

خلق سماوات و ارض یعنی آیات بودن آسمانها و زمین که آدم از این آیات متذکر حق می شود. آیه صرفا محاکاتِ خالق است و هیچ از خود ندارد. اختلاف لیل و نهار نیز اسم و مظهری از الله و عین اشاره به مسمی است. اولوالالباب خود و همه حالات، افعال، ادراکات، مفعول ها و مدرَکات خویش را چه مِلکی باشد یا ملکوتی یا از عالم جبروت، ذکر الله تعالی می بینند.

  “… فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ …” اجابت حق تعالی آن است که اسماء الحی، المتکلم، السمیع، البصیر، المرید و تمامی اسماء جزئی به تبع ظهور اسم الله، در اولو الالباب ظاهر می شوند، آنها طالب علمی هستند که همه ملائکه یعنی رسولانی(تک تک مخلوقات همگی از دره عوالم عقول مترتبه تا ذره هباء منثور) که “هو” را می آورند بر آن علم سجده می کنند “فسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۳۰-حجر)” و  مسمای واحد – هستی مطلق غیر متناهی ازلی سرمدی- در اسماء کثیر مشهود ایشان می گردد. از اولو الالباب حجاب ذاتی برداشته می شود یعنی اشیاء خود را بر عارف نمی نمایانند بلکه همگی از ازل تا ابد ظهورِ الظاهرِ الباطن می شوند و “هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ” و “هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم” را مشاهده می کنند. هر آن ندای”لِّمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ” و پاسخ “لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ(۱۶-غافر)[در آن روز گفته مى‏شود: امروز ملک از آن کیست؟ از آن خداى واحد قهار]” به گوش اولوالالباب می رسد. “وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ(۶۷-زمر)” آسمانها در دست قدرت “هو” در هم پیچیده شوند وچیزی جز “هو” دیده نشود یعنی اولو الالباب هر تصرفی را تصرف “هو” و هر صفتی را صفت “هو” می بیند و به توحید افعالی وصفاتی متحلی می شود  ارض در عین اینکه ارض است -چون اسم و آیه است وجزحکایت، خودیتی  ندارد- غیر ارض است. نه به این معنا که ارض، ارضی دیگر یا چیزی دیگر یا نابود شود بلکه اسمیت عین ذات اوست و دیگری را نشان می دهد “یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ(۴۸-ابراهیم)” و برای آنها در صور دمیده مى‏شود که ناگهان بیهوشی و مرگ آنچه  در آسمانها و در زمین است و زنده بودنشان به حق، برای ایشان منکشف می شود.”وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ(۶۸-زمر)”. و “هوی اسمی” مشارالیه ومرجع تمامی ضمائر متکلم و مخاطب و مغایب می گردند -أنا و أنت و هو، هو شده اند-  یعنی بر انا و انت و هوخط “لا” کشیده و “اِلّا الله” می گوید “قولوالا اله الاالله تفلحوا

مَثَل ضمائر و مشارالیه  مَثَل رواق آینه است که هر کدام از آینه ها ظهور شخص واحدی را نشان دهد ولی ابله هر کدام از تصاویر را شخصی می بیند، عاقل که در این رواق وارد شود می داند که این صور مرآتی، شخص واحد را نشان می دهند. پس هرآنچه من و ما و هو بود همگی اشارۀ به “هو” دارند. همه، ظهورات  شخص واحدند. پس انا و انت و هو، هو شده است و شخص واحد است که در این صور کثیر ظاهراست. این حال استاد مقامِ او در “عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ” است که همه را آیات حق می بیند “إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُم[این ها جز اسمیت شانی ندارند شما و پدرانتان  این اسمها را مسمی و مستقل(ارباب متفرق) قرار دادید](۲۳-نجم)”

ما چه باشد در لغت اثبات نفی            من نه اثباتم منم بی ذات و نفی

      معرفت به این مطلب و قبول آن، همان “حیاتی” است که در ولی دمیده شده است.

باز  غیر فهم  و   جان  آدمی              هست جانی در نبی و در ولی

اساس انذار و بشارت حضرت مجتبای حبیب الله همین توحید است. این معرفت استاد، تشخص شخص شخیص علمی و مذهبی حضرت ایشان است و این مکاشفات حضرت استاد مطالبی است که “لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (۷۹-واقعه)” و این نقل قول از استاد “لَا رَیْبَ  فِیهِ  هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ“.

  • اگر اشکال شود که این آیات در باره قیامت است که بساط زمین برچیده می شود.

گویم: رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: “کما تعیشون تمیتون و کما تمیتون تبعثون[همانطور که زندگی می کنید می میرید و همانطور که می میرید مبعوث می شوید]” پس اهل قیامت در دنیا قیامتی هستند، اگر چنین نبود حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) به مومن حقیقی بودن حارث حکم نمی فرمود. رسول الله(صلی الله علیه و آله)  به حارث فرمود: “کیف اصبحت؟ قال: اصبحت مومنا حقا. قال(صلی اله علیه و آله): و ما حقیقه ایمانک؟ قال: اری کانّ القیامه قد قامت و کانی بعرش ربی بارزا و کانّ الخلائق فی الحساب و کانّی باهل الجنه فیها منعمین و اهل النار فیها معذبین”. قال(صلی الله علیه و آله): “اصبتَ فالزم بعین الطریق[فرمود: چگونه شب را به روز آوردی گفت: در روز داخل شدم در حالیکه مومن حقیقی بودم. فرمود(ص): و حقیقت ایمانت چیست؟ گفت: می بینم گویا قیامت قائم شده و گویا عرش ربم را آشکار می بینم و گویا مردمان در حسابند و من با اهل جنت در بهشت در نعمت هستیم و اهل آتش در جهنم معذبند. فرمود(ص): رسیدی پس این طریق را ادامه ده (بر آن استوار باش)]”

 اما به نظر اهل گمان وظن که در معارف کند و کاو نمی کنند قیامت از انسان بحسب زمان و مکان دور است. “وَما أَظُنُّ السَّاعَهَ قائِمَهً(۳۶-کهف)[و گمان نمى‏کنم که روز قیامتى به پا شده باشد]” و “یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ (۵۳-سبا)[در حالی که در دنیا و در جهل به غیب بسر می برند با گمانهای خود در باره غیب سخن می گویند]”

زاده   ثانیست احمد در جهان

زو قیامت را همی پرسیده اند

پس قیامت شو قیامت را ببین

 

صد  قیامت بود او اندر عیان

کای  قیامت تا قیامت راه چند

دیدن هرچیز را شرط است این

 

وهمٌ: اگر شاگرد استاد را خطاب کرده و گوید: در رابطه با تشخیص شخیص حضرتعالی بر خود لازم می‏دانم نکات بسیار مهمی را به شما تذکر دهم که اگر بدانها توجهی نگردد سبب کم رنگ شدن شخصیت علمی و مذهبی و وهن آن جناب خواهد گردید.

گویم: از طرفی به شخصیت شخیص استاد اعتراف کردید و از طرف دیگربه مطالبی تذکر می دهید که عدم رعایت آنها سبب کم رنگ شدن شخصیت ایشان می شود و بر گفتار معتقد مردد و معترف منکراعتمادی نیست. دارایی ارزشمند توحیدی ایشان با وجود و هویتشان عجین است. جهل مرکب کسی، به شخصیت ایشان سستی و وهن وارد نمی کند. اگر ابلهی گمان برد ایشان فاقد شخصیت مذهبی است ظن او بهره ای از حق ندارد “إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی‏ مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً[در صورتى که گمان و خیالات موهوم هیچ از حق بى‏نیاز نمى‏گرداند (و به علم یقین نمى‏رساند)(۳۶-یونس)]”

شیخ الرئیس درموضعی از مقامات العارفین فرمود: “العارف لا یعنیه (ای لا یهمه) التجسس و التحسس” عارف اهتمام به تجسس احوال مردم ندارد، که آیا شخصیت مذهبی و علمی اش در نظر قشریون موهون است یا نه؟. ویژگی خلوص نیت و از مخلَصین بودن اینست که توجه موحد به جلب نظر عوام نباشد. عارف تمام همّت خود را متوجه حق تعالی می کند و بس. بوعلی در اشارات در احوال عارف گوید: “المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستدیما لشروق نورالحق فی سرّه یختص باسم العارف“[کسی که با فکر خود به قدس جبروت روی آورد در حالی که تابشهای نور حق بر سرّ او مستدام است اسم عارف به او اختصاص دارد]

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: در کتاب جمع پراکنده و کتاب هزارویک نکته، نکته بسیار زشت و زننده‏ای آمده تحت عنوان درمان زنبورزدگی و این نکته زشت اینست که: “اگر زنبور کسی را زده است زنی انگشت در فرج خود کند و اندکی بر زنبور زدگی بمالد درد در دم آرام گیرد”

گویم: مؤدب بودن استاد زبانزد خاص و عام است و از باب “زیدٌ عدلٌ”، عین ادب هستند. اساتید حضرت استاد ایشان را بشارت دادندکه به سبب شدت ادب به خیر کثیر دست می یابند و همواره بر سر مأدبه قرآن و روایات می نشینند “فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِر”

اولاً: کلمه فرج و فروج در سوره انبیاء آیه ۹۱ و التحریم آیه ۲۱  “وَ الَّتی‏ أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فیها مِنْ رُوحِنا”  و در سوره نور آیه ۳۰ “قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُم” و” وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ(۱۲۲-بقره)”  آورده شده است.

ثانیاً: همه می دانند که حضرت استاد در طب و علم الحیوان متبحر و زبردستند. اگر طبیب به کنایه سخن گوید یا لفظ دیگر بر فرج گذارد بیمار نمی داند مقصود طبیب کدام عضو است و درمعالجه، مغالطه افتد.  ودر دانشگاه های بیماری زنان، طبیبها سخن ها و جراحی هایی دارند که اگر زشتی آن را بدانید علاوه بر حکم تکفیرِ آنها، به خرابی دانشگاهها  و بیمارستانها دستور می دهید.

ثالثاً: در خلقت حق تعالی و به دید الهی زشتی در خلقت نیست: “ما تَرى‏ فی‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ (۳-ملک)” اگر با دید جنس مخالف بودن بنگری حیاء لازم است که اگر حیاء نباشد در ورطه خطا افتی. اما به مسائل علمی و طبی، با دید الهی توجه می شود. امام(علیه السلام) در باب احکام زنان چنان توضیح می دهد که راوی به شگفت می آید. سخنان طبیب در مقام طبابت، دلالت بر علم او می کند و شخصیت او را در نظرمردم سست وموهون نمی نماید.

 

وهمٌ:  اگر کسی به استاد اشکال کرده گوید: از نظر اسلام خودستایی امری مذموم است و آیه فرمود:” فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى[پس خودستایى مکنید، او به حال هر که متّقى (و در خور ستایش) است از شما داناتر است]‏(۳۲-نجم)” و امام باقر(علیه السلام) در باره این آیه  فرمود: “یقول لا یفتخر احدکم بکثره صلواته و صیامه و زکاته و نسکه لانّ الله عزوجل اعلم بمن اتقی منکم” و امیر المومنین(علیه السلام) فرمود: “ایاک و الثقه بنفسک ذلک من اکبر مصائد الشیطان” و فرمود:”الراضی عن نفسه مستور عنه عیبه و لو عرف فضل غیره کساه مابه من النقص و الخسران” و حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) فرمود: “الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین…” و استاد در هزار ویک کلمه، کلمه ۱۶ گفت: در مبارک سحر لیله چهارشنبه… شب شصتمِ از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبائی بود به ترقیم رساله انه الحق اشتغال داشتم ناگهان مثال مبارکش به سیمایی نورانی حاکی از “سیماهم فی وجوههم من اثر السجود” برایم متمثل شد “فتمثل لها بشرا سویا” و با لهجه ای شیرین و دلنشین از طیب طوّیت و حسن سیرت و سریرتم بدین عبارت بشارتم داد: تو نیکو صورت ونیکو سیرت و نیکو سریرتی…

گویم: گفتگوی حضرت امیر(علیه السلام) با کمیل را در روایتی ذکر کردم. حضرت امیر(علیه السلام) جان آدم را نفس کلیه الهی نامید. این جان الهی همان “نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی(۷۲-ص)” و مقام ولایت، عبدالله، بیت الله، وجه الله و ظل الله است. تعریفِ نفس نباتی، نفس حیوانی و نفس ناطقه قدسیه، تعریف از خود موهوم، نفس امارۀ به سوء و تعریف مذموم است. اما نفس “آدم” (نه انسان و نه بشر) که ازخود فناء و به حق بقاء یافته، همو که بسان صورت مرآتی است که برای خود، ثناء و تسبیح ندارد و ازجمال و کمالاتِ صاحبِ صورت حکایت می کند، نفس الهی که “من رأنی فقد رأی الحق” گوید و صاحبش “ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی” و “من یطع الرسول فقد اطاع الله” فرماید معروف(تعریف شده) است که وقتی خود را تعریف کند مسمای خود را تعریف کرده است.مثل آدمی که چشم و ابرو ودهان و…زیبا داردوقتی در آینه نگاه کند آینه آن صورت زیبا رانشان میدهد در حالی که میگوید این زیبائیها مال صاحب من است وصاحب صورت، خود را در این صورت می بیند.

و فخر به نماز و روزه یعنی خود و خدا دیدن و عبادت را به خود نسبت دادن بدون توجه به اینکه عبادت به استعانت و حول و قوه الله تعالی است “ایاک نعبدوا و ایاک نستعین” اما چون به فرمان مولی عبادت انجام شود اراده عبد در اراده مولی مندک می گردد وعبد مانند صورت مرآتی تمام حرکات و سکنات و اذکار رابه صاحب و مولایش نسبت داده و به حول الله و قوته می ایستد و می نشیند “اقوم و اقعد”.

 در لسان روایات می بینیم که ائمه (علیه السلام) از”منِ الهی” خود تمجید فرموده اند. قال امیرالمومنین(علیه السلام): “قال رسول الله(صلی الله علیه و آله) یاعلی! سیدالبشر و العرب محمد و لافخر[ای علی آقا و سرور بشر و عرب محمد است و این فخر نیست. (چون محمد(ص) آیه اکبر است و از ذوالایه خودحکایت می کند]” و عن ابی جعفر(علیه السلام) بروایه ابی بصیر (کافی): “قال سمعت ابا جعفر یقول هذه الایه “بل هو آیات بینات فی صدورالذین اوتوالعلم”(فاُومی بیده الی صدره)” (به سینه اش اشاره کرد) یعنی محل آیات و بینات سینه من است و علم به من اعطا شده است.

 پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: “اللهم ارنی الاشیاء کما هی“، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حقیقت اشیاء  را که “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ” و مَنِ الهیست سئوال کرد و حقیقت الحقایق به حکم “إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ[و چون بندگان من (از دورى و نزدیکى) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هر گاه کسى مرا خواند دعاى او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند](۱۸۶-بقره)” سئوال او را پاسخ داد و با حکومتِ سلطانِ اسمِ الرحیم، مومنِ طالبِ حقیقت را عطیه ذاتی “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ” بخشید. حضرت امیر(علیه السلام) که نقطه باء “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ” است فرمود: بخدا قسم اگر بخواهم، هفتاد شتر را از شرح بای “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ” بار خواهم کرد. و استاد که امت امام بر حق است، اقتدا به امام معصوم نمود و “رساله انه الحق” را در بیان توحید محمدی که مضمون “بسم الله الرحمن الرحیم” است نوشت. پس علامه طباطبائی را که مسانخ با “رساله انّه الحق” است، در مبشره دید “اما السعداء اولئک لیسوا امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه” حضرت استاد به حکم اتحاد درک و مدرِک و مدرَک عین محتویات “رساله انه الحق” بود لذا علامه طباطبائی بشارت داد که تو (رساله انّه الحق) نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سریرتی.

آن خیالاتی   که  دام  اولیاست            عکس مه رویان بستان خداست

خیالاتی که پابند اولیاست و آنان را قرب حق و ولایت می بخشد تجلیات و مکاشفاتی است که از مکمن غیب به سرّ سالک افاضه می شود.

سلیمان (علیه السلام) عرض کرد: “رَبِّ اغْفِرْ لی‏ وَهَبْ لی‏ مُلْکاً لا یَنْبَغی‏ لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدی” و گفت: “یا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتینا مِنْ کُلِّ شَیْ‏ء” پس سلیمان نبی(علیه السلام) نه به ملکش بلکه به علمش افتخارکرد. اگر افتخار سلیمان(علیه السلام) به این علم، حَسَن است. برای مومنِ حَسَن، افتخار به معرفت انه الحق و رب العالمین احسن است.

  • اگر کسی گوید: آیا چنین مشاهده ای و حالاتی ممکن است؟

گویم: حکما درباب مَنامات و نبوات گویند: خواب عبارتست از حبس روح بخاری و جمع شدنش در باطن که در این حالت نفس، آلت خود(روح بخاری) را در استعمال حواس ظاهر از دست می دهد. حواس از کار می افتد. حس مشترک که دراک محسوسات است صُوَر محسوسات را، از حافظه خیال بیرون می کشد و مدرکات خیالی بوسیله قوه متخیله در بنطاسیا(حس مشترک) مرتسم می شود و رؤیت محسوسات در حس مشترک حاصل می گردد.

هر گاه نفس ناطقه به فطرت اصلی و کسبی قوی باشد، در عالم بیداری به عالم ملکوت و دیار روحانیات توجه می نماید، طوری که تدبیر بدن، او را از مطالعات ارواح غیبی باز نمی دارد و قوه متخیله، حس مشترک را از حواس ظاهر می رباید، در نتیجه در حال بیداری امور نهان و اسرار پنهانی را در می یابد، برخی از صورتهای عالم ملکوت، اشخاص و آواز عالم مثال را درک می کند و به دو طرف حواس ظاهری و باطنی  رسیدگی می نماید. در واقع بدن و قوای آن، او را از اتصال به روحانیات مشغول نمی کند.

حس  دنیا   نردبان   این   جهان                             حس    عقبا   نردبان     آسمان

صحت این حس بجوئید از طبیب                            صحت آن حس بخواهید از حبیب 

صحت   این حس ز معموری تن                            صحت   آن حس ز تخریب   بدن

شیخ بوعلی در اشارات و تنبیهات فرمود: “هرگاه ریاضت عارف به انجام رسد گویا سرّ باطن او آئینه ایست که در برابر انوار الهی نهاده باشند و او به سرّ باطن خود آثار حق را مشاهده می نماید. لذات عظیمی بر او ریزد و به خود خرّم گردد زیرا آثار حق تعالی را در خود جلوه گر می بیند و در این حال نظری با خدای تعالی دارد و نظری به خود”.

آینه دل چون شود   صافی و پاک                  نقشها   بینی برون از آب و خاک

  • مصداق “کم” در آیه “فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ [پس خودستایى مکنید، او به حال هر که متّقى (و در خور ستایش) است از شما داناتر است](۳۲-نجم)” کدام نفس است؟

خداوند تعالی فرماید: “… هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ فی‏ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ  فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ..” خدای تعالی برشما عالمتر است آن گاه که شما را از خاک(نفس نباتی) آفرید و هنگامى که در رحم مادرها محبوس بودید(من حیوانی و شیطانی که در بطن انانیت محبوسند)، پس خود ستایى نکنید، انسان در مرتبه نفس نباتی، حیوانی و شیطانی، بدون نفخ جان الهی طاهر نیست پس طهارت این نفوس را اظهار نکنید. “…هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏” خداوند می داند که اهل تقوا وصاحب نفس کلی الهی و روح منفوخ من اسمیشان اظهار مسمی است. ایشان با محو من های موهوم از حقیقت حکایت می کنند و “منِ الهی” ایشان که ظهور المعلوم است را در تمامی واردات و صادرات خود آشکار می کنند. حضرت امیر(علیه السلام) در بیان حقیقت فرمود: “الحقیقه محو الموهوم و صحو المعلوم”.

 

وهماگرکسی گوید: استاد معتقد است که “انّ من عجائب الامور أن کثیراً من القشرییّن یرون هذه الآیات و الاحادیث الکثیره ولا سیّما کلام امیرالمؤمنین و هی صریحه فی وحده الوجود، و یقولون بأنفسهم انّ وجود الحق غیر محدود و مع ذلک لا یقولون بوحده الوجود، انّ وحده الوجود ان لم تکن صحیحه فیلزم أن یکون الحق تعالی محدوداً تعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً”

اولاً: منظور شما از اهل قشر چه کسانی هستند ؟

ثانیاً: کدام فرمایش علی(علیه السلام) مثبِت وحدت وجود است؟

ثالثاً: چرا اگر وحدت وجود صحیح نباشد، خداوند محدود می‏گردد؟

گویم:اما پاسخ سوال اول: قشری کسی است که آیات الهی را نمی بیند و نسبت به آنها غافل و جاهل است. در قرآن کریم مراتب تکوّن انسان از “لم یکن شیئا مذکورا” و اسفل السافلین تا اعلی مراتب انسان بیان شده است و آخر آدم را تعلّم کل اسماء و نفخ جان الهی تعریف فرمود و ذکر (یعنی توجه به مظهریت و آیه و عبد و وجه کردن اشیاء) را، غذای جان آدم و عمل صالح او قرار داد و فرمود: “سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق”.

حضرت سید الشهداء در دعای عرفه عرض کرد: “الهی علمت باختلاف الاثار و تنقلات الاطوار ان مرادک منی ان تتعرف الیّ فی کل شی حتی لا اجهلک فی شی” و فرمود:”عمیت عین لا تراک علیها رقیبا” چشمی که تو را همنشین و رقیب خود نبیند کور است. “وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنکاً وَ نحَشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ أَعْمَى‏ قَالَ رَبّ‏ِ لِمَ حَشَرْتَنىِ أَعْمَى‏ وَ قَدْ کُنتُ بَصِیرًا قَالَ کَذَالِکَ أَتَتْکَ ءَایَاتُنَا فَنَسِیتهَا  وَ کَذَالِکَ الْیَوْمَ تُنسىَ‏(۱۲۶-طه)[و هر کس از یاد من اعراض کند همانا (در دنیا) معیشتش تنگ شود و روز قیامتش نابینا محشور کنیم. گوید: الها، چرا مرا نابینا محشور کردى و حال آنکه من بینا بودم؟ خدا به او فرماید: (آرى) بدین گونه آیات ما براى هدایت تو آمد و همه را به طاق فراموشى و غفلت نهادى، و امروز هم تو فراموش (و بى‏بهره) خواهى شد]” و قرآن کسی راکه علم به آیات ندارد و اشیاء را مستقل می بیند کور نامید “وَ الَّذینَ إِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَ عُمْیاناً (۷۳-فرقان)[و آنان هستند که هر گاه به آیات خداى خود متذکرشان سازند کر و کورانه در آن آیات ننگرند (بلکه با دل آگاه و چشم بینا مشاهده آن کنند تا بر مقام معرفت و ایمانشان بیفزاید).]” پس ایشان را قشری و ظاهری خواند: “یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ (۷-روم)[(اکثر) آنان به امور ظاهرى از زندگى دنیا آگاهند و از عالم آخرت (و وعده ثواب و عقاب حق) به کلى بى‏خبرند]” آنها برای در و دیوار و مَلَک و فَلک و… هستی مستقل می پندارند و “عالم” را که به معنی علامت و آیه است علامت نمی بینند و به آخر و ذو العلامه توجه ندارند: “وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه (۴۵-زمر)[و چون نزد مردم بى‏ایمان به آخرت، خدا را به یکتایى یاد کنند (آنها از ذکر حق) سخت ملول و دلتنگ مى‏شوند و هر گاه ذکر غیر خدا (از بتها و امور مادى) کنند خرّم و دلشاد مى‏گردند]” هر کس با مسمای آیات لقاء ندارد غافل نامیده شده است.”إِنَّ فی‏ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ  إِنَّ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ (۷-یونس)[به حقیقت در رفت و آمد شب و روز و در هر چیزى که خدا در آسمانها و زمین خلق فرموده براى اهل خرد و تقوا علامت و نشانه‏ها (ى قدرت خدا) پدیدار است. البته آنهایى که به لقاء ما دل نسبته و امیدوار نیستند و به زندگى پست دنیا دلخوش و دلبسته‏اند و آنهایى که از آیات و نشانه‏هاى ما غافلند]” و پیامبر فرمود: “کل امر ذی بال لم یبدأ ببسم الله الرحمن الرحیم فهو ابتر” یعنی هر امر شریف -چه ادراک باشد یا فعل- که آدم را به آدمیت مشرف می کند اگرابتدای اسمی نداشته باشد ابتر است و به آخرش که مسمای اوست منتهی نمی شود وظاهریست بی باطن.

 پس روشن شد که هر کس با آیات و روایات تدوینی که درباب معارف و اصول دین اند برخورد کند و از آنها وحدت وجود یعنی لا موجود الا الله را نفهمد، اشیاء را آیات و مظاهر الله نداند و تنها به قرائت و فهم ابتدائی خود اکتفا کند قشریست و از پوست الفاظِ کتاب تدوینی به مغز کتاب تکوینیِ حق پی نبرده است.

  • پاسخ سوال دوم که  کدام فرمایش علی(علیه السلام) مثبِت وحدت وجود است؟

نباید با تصور باطل از اصطلاح “وحدت وجود عارف” تصدیق به بطلان معنایش نمود بلکه با تصور صحیح آن، که غیر از وحدت وجود فیلسوف است می توان به معنای صحیح رسید. برای شرح کلام استاد گویم: بدیهی است که فرض دو وجود محال است زیرا به حکم اثنیت هر کدام ازدو وجود، غیر از دیگریست و چون غیریت به میان آید هر دو وجود محدود می شوند. اگر وجود شخص واحد باشد غیر متناهی و غیر محدود است.

اما کلمات حضرت امیر(علیه السلام) که مثبت وحدت وجود است: درخطبه ۱۸۶ فرمود: “لا یقال له حد و لا نهایه و لا انقطاع و لا غایه[گفته نمی شود که خدای تعالی حدّ و نهایت و انقطاع و غایت دارد]” و در خطبه ۱ فی النهج: “أول الدین معرفته، و کمال معرفته التصدیق به، و کمال التصدیق به توحیده، و کمال توحیده الإخلاص له، و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه- لشهاده کل صفه أنها غیر الموصوف، و شهاده کل موصوف أنه غیر الصفه، فمن وصف الله فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله، و من جهله فقد أشار إلیه، و من أشار إلیه فقد حده، و من حده فقد عده

علامه طباطبائی فرمودند: “این خطبه بدیع‏ترین بیانى است که بهتر از آن در باره توحید بیانى دیده نشده است، و ما حصل قسمت اول آن اینست که برگشت کامل‏ترین مراحل معرفت خدا به بازدارى زبان است از توصیف او، و محصل قسمت دوم آن یعنى جمله:” فمن وصف اللَّه سبحانه فقد قرنه…” که متفرع بر قسمت اول است، این است که اثبات صفات براى خدا مستلزم اثبات وحدت عددى است براى او، و وحدت عددى ملازم است با محدودیت، و خداى تعالى اجل از آن است که در حد بگنجد.پس از این دو مقدمه این نتیجه گرفته مى‏شود که کمال معرفت خداى تعالى پى بردن به این است که وحدتش مانند وحدت سایر موجودات، وحدت عددى نیست، و براى وحدت او معناى دیگرى است، و مراد امام امیر المؤمنین (علیه السلام) از ایراد این خطبه همین نتیجه است.[ ترجمه المیزان، ج‏۶، ص: ۱۳۶]”

مع کل شی لا بمقارنه و غیرکل شی لا بمزایله” اگر حق تعالی موجودی و به ازاء او اشیاء، موجوداتی دیگر باشند بدیهی است که وجودات حق با وجودات مخلوقات متباین اند و واجب تعالی “غیر کل شی بالمزایله” خواهد  بود و اگر وجود حق تعالی در وجودات مخلوقات حلول کرده باشد “مع کل شی بالمقارنه” است و تنها در صورتی معیت بدون مقارنت و بدون مزایلت تصور می شود که وجود واجب متحصل و وجودات مخلوقات عین فقر و ربط باشند و “بسم الله الرحمن الرحیم” معیت “لابالمقارنه و لا بالمزایله” را تبیین می کند یعنی حق تعالی موجود حقیقیست و مخلوقات مظاهر و آیات اویند و وجودات اسمی و آیه ای دارند.

 روایت است که “حق تعالی شیء لا کالاشیاء” هم الله تعالی موجوداست وهم مخلوقات. اما حق تعالی شیئیتی و موجودیتی غیر از موجودیت و شیئیت اشیاء دارد یعنی شیئیت اشیاء اسمی و آیه ای است.

حق تعالی شخصی است که اراده فرمود در آینه (عالم) خود را ببیند “کنت کنزا مخفیا فاجبت ان اعرف فخلقت الاشیاء لکی اعرف” و معنای خلق نه پدید آوردن موجودات دیگر باشد بلکه خلق یعنی ظاهر شدن خالق در مظاهرش. صاحب صورت با تصویر خود معیت دارد ولی نه مانند معیت شخص با شخصِ دیگر که معیت بالمزایله باشد و نه اینکه شخص عینا تصویرش باشد که معیتشان بالمقارنه باشد.

و در خطبه  ۱۵۲ : “بان من الاشیاء بالقهر لها و القدره علیها و بانت الاشیاء منه بالخضوع له و الرجوع الیه من وصفه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه و من عدّه فقد ابطل ازله“. تباین حق تعالی با اشیاء به قهاریت و احاطه او بر تار و پود اشیاء است مانند قهاریت و قدرت شخص نسبت به صورتش در آینه که تار و پود صورت مرآتی حکایتشان را از شخص فریاد می زنند و اشیاء بواسطه خضوعشان در برابر او از او تباین دارند مانند خضوع صورت مراتی در برابر شخص که هر چه شخص در مقابل آینه نشان دهد صورت آینه همان را نشان می دهد و مرجعش صاحب صورت است، هر کس گمان برد که او را وصف می کند او را محدود کرده (چون واصف غیر از موصوف است) زیرا همه تار وپود واصف هم وصف اوست “لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ (۳سبا)” مقدار ذره‏اى (از موجودات عالم) در آسمانها و زمین از او دورنیست و نه کمتر و نه بیشتر جز آنکه در کتاب مبین (علم ازلى حق) ثبت است. هرکس او را محدود کند او را در مقابل خود به شمارش آورده است (تکثیر کرده نه توحید) و کسی که او را در عداد مخلوقات شمرد (کثرت بین باشد) ازلیت و غیر متناهی بودن حق را باطل دانسته است.

این فرمایشات دلالت بر غیر متناهی بودن وجود حق تعالی داردو لازمه غیر متناهی بودن وجود او این است که در متن واقع جز وجود واحد نباشد و بقیه آیات و ظهورات و اسماء اویند و تنها با توضیح  وحدت وجود و توحید، کلمات حضرت امیر موحدین(علیه السلام) معلوم می شود.

  • پاسخ سوم که چرا اگر وحدت وجود صحیح نباشد، خداوند محدود می‏گردد؟

بدیهی است که وحدت حقیقی مقابل کثرت حقیقی است و کثرات محدودند پس اگر وجود، کثیر باشد محدود است. مباحث وحدت وجود روشنگر وحدت حقیقی وجود است و عارف کثرتی را که در مخلوقات مشهود است کثرت مجالی و  اسمائی می داند و قائل به کثرتِ مظاهر و وحدت وجود است. اگر شما وحدت وجود را چراغ و راهنمای خود نگیرید وجود نامحدود را نمی بینید پس نه اینکه در متن واقع، وحدت وجود چیزی باشد و نامحدود بودن خداوند چیز دیگرباشد و اگر در متن اعیان وحدت  نباشد خداوند محدود شود بلکه اعتقاد و معرفت شما به غیر متناهی بودن خداوند وابسته به شرح وحدت وجود است.

می دانیم که موضوع علوم دیگر از اعداد و حجم و خط و سطح و… از عوارض عالم ماده و در نازلترین مراتب وجود قرار دارند  پس هر گاه مثلاً دانستن فرضیه ای از انیشتین که از عوارض عالم ماده است نیاز به سوال و اشتیاق فراوان و اساتید نابغۀ در این علم دارد و شاگرد با ذکاوتی لازم است که در طول سالیان دراز با خضوع، با توحّد حواس، گوش شنوا و زبانی ساکت زانوی شاگردی بر زمین زند تا کلمات او را بفهمد، در مبحث توحید شرائط معلم و شاگرد و ادب معلمی و شاگردی میلیونها برابر است. “قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ (۷۷-فرقان)[بگو که اگر دعاى شما (و ناله و زارى و توبه شما) نبود خدا به شما چه توجه و اعتنایى داشت؟]” “إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ

شوق به آخرت و کمالات حقیقی، اوّلی (بدیهی)  نیستند و نفسی که به کمالات شوق دارد باید از روی برهان، کمال حقیقی خود را بشناسد. خواجه در شرح اشارات فصل ۱۳ نمط ۸ فرمود: “فان الحکم بان النفوس کمالات حقیقیه لیس باوّلی و التی لها شوق الیها فهی التی عرفت بالاکتساب النظری انّ لها کمالاً مّا ثم ان لم تکتسب الکمال فلا یخلوا اما ان اکتسبت ما یضادّ الکمال (عقاید باطله) فصارت جاهده لکمالها من حیث الماهیه و ان کانت معرفته به من حیث الانیّه او اشتغلت بما صرفها عن اکتساب الکمال مما (علومی) لیس بمضاد له فصارت معرضه عنه اولم یشتغل بشیء من العلوم لکنّه تکاسلت فی اقتضاء الکمال فصارت مهمله ایاه.”

عده کمی در راه معرفت به حقیقتِ غیرمتناهی سلوک می کنند و ایشان هم برچند قسم هستند: گروهی که عالم ربانی را نیافته  و به هرکس که بدون تحقیق سخن از خدا گوید رجوع می کنند یا خود متعلم علی سبیل النجاه نیستند یعنی شرایط شاگردی خودرا فراهم نکردند یا به کتابی رجوع می کنند که شارح قرآن نیست یا اوقات خود را به ما لاینبغی و میل و شهوات یا به غضب هایشان می گذرانند. اما گروهی که از شرایط تحصیل معرفت برخوردارند و از تمامی موانع سیرو سلوکشان تقوا جسته اند مولای ایشان فرمود: “فَالْمُتَّقُونَفِیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ، وَ وَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ، نُزِّلَتْ أنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِی الْبَلاءِ کَالَّتِی نُزِّلَتْ فِی الرَّخاءِ وَ لَوْ لا الْأجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فِی أجْسادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْنٍ شَوْ قا إِلَى الثَّوابِ، وَ خَوْ فا مِنَ الْعِقابِ.عَظُمَ الْخالِقُ فِی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فِی أعْیُنِهِم فَهُمْ وَ الْجَنَّهُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِیها مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِیها مُعَذَّبُونَ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَهٌ، وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَهٌ، وَ أجْسادُهُمْ نَحِیفَهٌ، وَ حاجاتُهُمْ خَفِیفَهٌ، وَ أ نْفُسُهُمْ عَفِیفَهٌ صَبَرُوا أیَّاما قَصِیرَهً أعْقَبَتْهُمْ راحَهً طَوِیلَهً، تِجارَهٌ مُرْبِحهٌ یَسَّرَها لَهُمْ رَبُّهُمْ، أرادَتْهُمُ الدُّنْیا فَلَمْ یُرِیدُوها، وَ أسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أنْفُسَهُمْ مِنْهَا… أمَّا اللَّیْلَ، فَصافُّونَ أقْدامَهُمْ تالِینَ لِأجْزاءِ الْقُرْآنِ، یُرَتِّلُو نَها تَرْتِیلاً… وَ أمَّا النَّهارَ، فَحُلَماءُ عُلَماءُ أبْرارٌ أتْقِیَاءُ، قَدْ بَراهُمُ الْخَوْفُ بَرْیَ الْقِداحِ، یَنْظُرُ إِلَیْهِمُ النَّاظِرُ فَیَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ ما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَض وَیَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خالَطَهُمْ أمْرٌ عَظِیمٌ، لا یَرْضَوْنَ مِنْ أعْمالِهِمُ الْقَلِیلَ،…  مَیِّتَهً شَهْوَتُهُ مَکْظُوما غَیْظُهُ، الْخَیْرُ مِنْهُ مَأمُولٌ، وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأمُونٌ… یَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ یُعْطِی مَنْ حَرَمَهُ، وَ یَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ، بَعِیدا فُحْشُهُ، لَیِّناً قَوْلُهُ،…  وَ لا یُنابِزُ بالْألْقابِ، وَ لا یُضارُّ بالْجارِ، وَ لا یَشْمَتُ بالْمَصائِبِ،… وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتَّى یَکُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِی یَنْتَقِمُ لَهُ نَفْسُهُ مِنْهُ فِی عَناءٍ، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی راحَهٍ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ، وَ أراحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ بُعدُهُ عَمَّنْ تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزاهَهٌ، وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَهٌ، لَیْسَ تَباعُدُهُ بِکِبْرٍ وَ عَظَمَهٍ، وَ لا دُنُوُّهُ بِمَکْرٍ وَ خَدِ یعَهٍ…(خطبه ۱۹۳)[پرهیزکاران در دنیا دارای فضیلت های برترند. سخنانشان راست، پوشش آنان میانه روی و راه رعتنشان با تواضع است چشمان خود را بر آنچه خدا حرام کرده می پوشانند و گوشهای خود را  وقف دانش سودمند کرده اند… خدا در جانشان عظیم و دیگران کوچک مقدارند… مردم از آزارشان در امان اند اما در شب بر پا ایستاده مشغول نمازند. قرآن را جزء جزء و با تفکر و اندیشه می خوانند پس قامت به رکوع خم کرده پیشانی و دست و پا بر خاک مالیده و از خدا آزادی خویش از جهنم را می طلبند. اما ایشان در روز دانشمندانی بردبار و نیکوکارانی با تقوا هستند… و یکی از علامتهای آنها این است که او را اینگونه می بینی در دینداری نیرومند، نرمخو و دوراندیش است. دارای ایمانی پر از یقین، حریص در کسب دانش با داشتن علم بردبار، در توانگری میانه رو و در عبادت فروتن… روز را به شب می رساند با سپاس و شکرگزاری و شب را به روز می آورد و همّ او ذکر خداست… روشنی چشم او در چیزی قرار دارد که جاودانه است و آن را ترک می کند که پایدار نیست… نیکی او به همه رسیده آزار او به کسی نمی رسد… کسی را که به او ظلم کند عفو می کند. به آنکس که محرومش کند می بخشد. به آن کس که با او بریده می پیوندد. از سخن زشت دور و گفتارش نرم است… نیکی های او به همه رسیده آزار او به کسی نمی رسد… مردم را با لقبهای زشت نمی خواند… در باطل داخل نمی شود و از محدوده حق خارج نمی شود… نفس او از دستش در زحمت ولی مردم از او در آسایش اند. برای آخرتش خود را به زحمت می اندازد ولی مردم را به رفاه و آسایش می رساند دوری گزیدن او از دیگران از روی زهد و پارسایی و نزدیک شدنش با بعض دیگر از روی نرمی و مهربانی است. دوری او از روی تکبر و خودپسندی نیست.]” و با تحصیل این صفات، فهم توحید وجود میسر خواهد بود.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید: حضرت استاد فرمودند: در چهار تکبیر که کنایه از ترک چیزیست باید توجه داشت ماسوای موهوم را به منزله مرده دانستند و آن را ترک گفتند تا به حی الذات بلکه به حیات محض رسیدند. آنچه مرده باید پنداشت پرده های پندار است نه مرتبه ای از اعیان وجودات و شأنی از شئون هستی زیرا اعیان وجودات همه شئون ذاتیه حقند.

مجموعه کون را به آیین سبق             کردیم  تفحص  ورقاً بعد ورق

حقا که ندیدیم و نخواندیم در او            جز ذات حق و شئون ذاتیه حق

و به نظر می رسد گفتار شما شبیه گفتار ابی حمزه است که فرمود: “ان الموجودات تعینّات شئون الحق سبحانه و حقایق الاشیاء و الاعیان عین شئونه التی لم تمیز عنه الا بمجرد تعینها منه و هو غیر متعیّن” و مسلماً این گونه سخنان ربطی به قرآن و حدیث ندارد و چنانچه مربوط است توضیح بفرمائید.

گویم: ظاهراً فهم عبارت “زیرا اعیان وجودات همه شئون ذاتیه حقند” برایتان سخت است. این اصطلاح در صفحات قبل توضیح داده شد. مقصود از ذات اسم الله است و شئون ذاتیه آیات واسماء الله اند. اینک شرح مختصر عبارت: ” ماسوای موهوم را به منزله مرده دانستند و آن را ترک گفتند تا به حی الذات بلکه به حیات محض رسیدند.”

کلمه موت با حرف عن و لام متعدی می شود، مخلوقات هم موت “از”(عن) دارند و هم موت “برای”(لام) وهم اینکه حیاتشان عکس الحی است مثلا عناصر مرده و جامد وقتی بدن حیوان شوند از خودِ جمادی می میرند(مات عن نقص ذاته) و برای حیات حیوانی می میرند (یعنی بدن او می شوند) و فانی در حیات حیوانی می شوند (مات لمن کان کمال نفسه) و حیات جمادی را ترک میکنند و به حیات حیوانی زنده می شوند و وجودی برتر می یابند و مَحالّ قوای نباتی و مَمرّ حواس حیوانی می گردند.

آدمی که مِن دون الله و بدون ابتدای اسمی، ادراک و تحریک دارد مرده ومرده خواراست. اما اگر اشیاء را اسماً دریافت کند یا اسماً چیزی از او صادر شود آنها را از من موهومشان می میراند و برای الحی می میراند و به آنها حیاتی که ظهور الحی است می دهد پس در تمام ادراکاتش زنده می خورد “وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْه

بمیرای دوست پیش ازمرگ اگرمی زندگی خواهی       که ادریس ازچنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

برای تبیین مطلب، از مثال آینه که شفاعت امام رضا(علیه السلام) است برخودار می شویم: صورت آینه حیاتش به حیات صاحب صورت است. هرگاه شخصی بخواهد خود را ببیند صورتِ مرده، جان گرفته و از حیات صاحب صورت حکایت می کند پس اگر آدم همه مخلوقات را با اسم و آیه کردن، از منِ موهومشان، یعنی وجود استقلالی ای که برایشان توهم می کرد، بمیراند به آنها حیات بخشیده است روایت شده است که  “من امات نفسه فی  الدنیا احیاها فی الاخره” و “ان الدارالاخره لهی الحیوان“.

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی                تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من  ازو عمری   ستانم   جاودان                  او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ     

 عالَم، کتاب حق تعالی است: “إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ (۲-زمر)”. کتاب تدوینی مطابق با کتاب تکوینی بر آدم نازل می شود. خلق و عالَم، کتاب و نوشتۀ خالق است و آدمی که قرآنِ تکوینی را قرائت می کند، عالَم را با طهارت، یعنی اسماً و توحیدی دریافت می کند”لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (۷۹-واقعه)”. کلمات مرده کاتبند. کاتب در کلمات خود ظاهر می شود و به کلمات حیات می دهد. آدم در هر کلمۀ وجودی با گرفتن حیات موهوم هر کلمه، و دادن حیات حقیقی به آن، درهر ادراک و تحریکی کاتب را مشاهده می کند.

          اسم شریف الحی که ام ائمه اسماء ذاتیست بر دو اسم شریف محیی و ممیت حاکم است و دنیا و آخرتِ آدم مظهر این دو اسم اند. هر گاه آدم به بسم الله الرحمن الرحیم(اسم الحی) متلبس شد مظهر اسم الحی القیوم می گردد، براو تعلیم اسماء می شود و دنیا و آخرت خود را اماته و احیاء می کند. پس “بسم الله الرحمن الرحیم”  روح اماته و احیاء آدم است.

دنیا یعنی ادراکات حواس ظاهر و باطن و مدرکات آنها و حرکات بدن. و آخرتِ مقابل این دنیا یعنی ادراک عقلی و معقولات و مدرکات آن. و بسم الله الرحمن الرحیم آخرت محیط بر این دنیا و آخرت مقابل است. هر گاه آدم آیات بودن همه مخلوقات را بفهمد، خود و همه دریافتها و افعال واجب و مستحب خویش را مصّدر به بسم الله الرحمن الرحیم کند، تمامی دریافتها و افعال او به ظهور اسم الحی دارای حیات می شوند. لذا هر گاه ادراکات حسی، خیالی، وهمی و عقلی مِن دون الله باشند آدم دنیا را اراده کرده است، هر گاه این ادراکات و تحریکات ابتدای اسمی پیدا کند حیات اخروی محقق می شود “أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی‏ بِهِ فِی النَّاس[و آیا کسى که مرده بود ما او را زنده کردیم و به او نور دادیم تا به آن نورمیان مردم  سیر کند(۱۲۲-انعام) – “الله نور السموات والارض”]”. دریافت غیر اسمی، دریافت مرده ها و دنیاست.

 خداوند انسان را دراراده دنیا و آخرت مخیر ساخت فرمود: “مِنکُم مَّن یُرِیدُ الدُّنْیَا وَ مِنکُم مَّن یُرِیدُ الاَخِرَهَ[برخى دنیا را اراده می کنند و برخى آخرت را.(۱۵۲-آل عمران)]” و فرمود: “الَّذینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَه[ آنان که زندگانى دنیا را بر آخرت مقدم و محبوب‏تر دارند(۳-ابراهیم)]” در این آیات، دنیا و آخرت بطور مساوی و در عرض یکدیگر بر آدم عرضه شده اند. هر کس می تواند دنیا را طلب کند یا آخرت را بخواهد، پس آخرت در امتداد دنیا و بعد از دنیا نیست که اگر این طور باشد اختیار و اراده معنا ندارد زیرا قبل از مرگِ طبیعی، دنیا برای انسان ضرورت دارد و بعد از مرگِ بدن، آخرت برای او لابد و حتمی است.

          آدم، با فهم اسم، آیه و عبد، خود و تمامی مدرکات و افعال خویش را احیاء و اماته می کند. حیاتشان در عین ممات و مماتشان در عین حیات است. این اماته و احیاء کردن عالَم، عین برقرارکردن توحید بین اسم و مسمایش است، پس همه حاکی از مسمای الحی اند و به روح و حیات مسمی(الحی)، فعل و دریافتِ اسمی، دارای حیاتِ حکایتی و عبد می شوند “إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً (۹۳-مریم)[هیچ موجودى در آسمانها و زمین نیست جز اینکه خدا را بنده فرمانبردار است]”.

قرآن شریف حیات “بسم الله الرحمن الرحیم” را در آدم نفخ می کند “یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (۲۴)” یعنی تا آدمی از خود و برای الحی نمیرد مرده است و حیات حیوانی وشیطانی دارد. “بسم الله الرحمن الرحیم” که عین اسم الحی است حیاتِ آدمی می بخشد تا آدم اشیاء را اماته و احیاء کند. درادعیه نبوی: “بک احیی و بک اموت[به تو زنده و به تو مرده ام]” و مقصود از موت اذهاق روح از بدن و مرگ حیوانی و نابودی بدن نیست. قال الله تعالی: “خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاه(۲-تبارک)” در این آیه موت امر وجودی و مخلوق است و پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: “من اراد ان ینظر الی میت یمشی فلینظر الی علی بن ابیطالب[هرکس می خواهد مرده ای را ببیند که راه می رود یه علی ابن ابیطالب(ع) بنگرد]”

ما بها  و خون   بها را یافتیم              جانب   جان  باختن   بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی              دل نیابی جز که در دل بُردگی

مراد از “نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی” و حیات الهی، این است که آدم آیات ببیند و چون روح منفوخ و اسم الحی بی نهایت است پس آدمِ مظهرِاسمِ الحی، آنی از اماته و احیاء خالی نیست. وقتی آدم به فعلیت و کمالش رسید همه قوای عالم را از ازل تا ابد به سجده در می آورد (همه را اسم می کند) و مظهر اسم الحیّ محقق می شود.

جان بسی کندی  و اندر پرده ای                    زانکه مردن  اصل   بُد،    نامُرده ای

تا نمیری نیست  جان  کندن تمام                   بی کمال     نردبان    نائی     به  بام

تا   نگشتند     اختران   ما  نهان                   دان  که  پنهانست   خورشید    جهان

گُرز برخود زن منی را در شکن                  زانکه   پنبۀ   گوش  آمد   چشم    تن

بهر آن گفت آن رسول خوش پیام                    رمز   موتوا   قبل  موت    یا   کرام

همچنا نکه مرده ام من قبل موت                   زآنطرف آورده ام این صیت وصوت   

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در باره سبب حیات قلوب فرمود: “تذاکرالعلم بین عبادی مما تحیی علیه القلوب المیّته اذا هم انتهوا الی امری” مذاکرۀ علمی بین بندگانم وقتی به امر من منتهی می شوند از چیزهایی است که قلبهای مرده را زنده می گرداند.

  • اما این که متوهم گفت “مسلماً این گونه سخنان ربطی به قرآن و حدیث ندارد”

گویم: حضرت امیر در نهج البلاغه خطبه ۱۸ فرمود :”انَّ القرآنَ ظاهِرُهُ اَنیقٌوَباطِنُهُ عَمیقٌ لاتَفنى عَجائِبُهُ وَلا تَنقَضى غَرائِبُهُ” همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی شگرف و ناپیداست عجائب آن تمامی و اسرار آن پایان ندارد. خداوند کلمات قرآن را بر قلب خاتم انبیاء که ختم و فاتح قله توحید است نازل فرمود. پس ظاهری زیبا دارد. اما تلاوتِ ظاهرِ کتاب پایین ترین مراتب نزول و قرائت است. حضرت امیر در باره قرآن فرمود: “اقرء و ارقء” بخوان و از پله های معرفت بالا برو. راسخینِ درعلم، علاوه بر معنا و تفسیر الفاظ قرآن به باطن آن راه می یابند. در روایت است که “ان للقرآن ظهر و بطن و لبطنه سبعین بطنا”. قرآن ظاهری دارد و باطنی و باطنش هفتاد بطن دارد.

قرآن مانند بارانیست که بر زمین قلوب انسان می بارد “أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِها (۱۷-رعد)[خدا از آسمان آبى نازل کرد که در هر رودى به قدر وسعت و ظرفیتش سیل آب جارى شد]” و هر ظرفی را به اندازه قابلیتش پر می کند. علی (علیه السلام) فرمود: “هذه القلوب اوعیه فخیرها اوعاها” قلبهای آدمیان ظرفهایی هستند که بهترین آنها وسیعترینشان است. و البته وسعت دادن قابلیت و استعداد ممکن است. علی (علیه السلام) فرمود: “کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به” هرظرفی به مظروفی که در آن قرار داده شود تنگ می گردد جز ظرف علم که هرچه درآن علم وارد شود با آن وسیعتر می گردد. پس در دریافت قرآن مراتب است، با هیچکس در فهم قرآن مخاصمه ای نیست الاّ اینکه گوئیم “اقرء و ارقء”

  • اینکه واهم گفت “مسلماً این گونه سخنان ربطی به قرآن و حدیث ندارد و چنانچه مربوط است توضیح بفرمائید.”

گویم: اَعلام اهل تشیع، علوم خود را از روایات و قرآن کریم اخذ می کنند و در حدّ استعدادِ شاگردانشان با عباراتی گوناگون حقایق قرآن و روایات و ادعیه را بازگو می کنند “کل میسر لما خلق له”. واجب است که هر کس به اندازه فهم خود از کلاسی درخور فهمش استفاده کند و از استادی نزدیک به مرتبه خود استمداد جوید. کلاسهای حضرت استاد به افراد خاصی اختصاص دارد که طی سالهای دراز مقدمات تحصیل کرده اند و حضور مداوم در مباحث دارند اما برای مبتدی، اصطلاحات علم و معنای کلام و بلکه الفاظی که استعمال می کند قابل ادراک نیست “فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا (۷-ال عمران)[و آنان که در دلشان میل به باطل است از پى متشابه رفته تا به تأویل کردن آن در دین راه شبهه و فتنه‏گرى پدید آرند، در صورتى که تأویل آن را کسى جز خداوند و اهل دانش نداند گویند: ما به همه کتاب گرویدیم که همه از جانب پروردگار ما آمده]

از اوهام مذکور معلوم می شود که متوهم در ظاهر قرآن توقف کرده، در معنای آن مرددّ است، بی استاد و بی توجه کتابها ورق می زند، در فراگرفتن علم راسخ نیست، به عجائب قرآن که “یهدی من یشاء و یضل من یشاء” است توجه نمی نماید و بر غرائبش که هرکس به اندازۀ استعدادش بهره ای از قرآن دارد و هر فهم مادون فهم فوق را ردّ می کند و لا عکس،نمی هراسد.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: استاد در کتاب الهی نامه ضمن فرازی فرمود: الهی تا بحال می گفتم لا تأخذه سنه و لا نوم الان می بینم مراهم لا تأخذنی سنه و لا نوم. منظور حضرت عالی چست؟

گویم: تاکنون سائل از توحید، اسم اعظم، الحی القیوم و تعلیم اسماء سوال کرد، حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: “رحم الله امرء علم من این و فی این و الی این[حضرت امیر علی(ع) فرمود رحمت رحیمیه الله تعالی شامل کسی است که بداند از کجا آمده است و چگونه سیر می کند و نهایت سیرش کجاست]”، و رحمت رحیمیۀ حق تعالی را که مختص به مومن است طلب کرد که اگر سوال برای تَوَسع قابلیت باشد بسی مورد مدح است زیرا که انسان یعنی طلب و سوال، و این همان “الفقر فخری” است. “فاسئلوا اهل الذکر“. اما اگر این مطالب را برای اشکال و ردّ و ذم بر بزرگانِ دین مطرح کند بسیار مذموم است وانکار موجب محرومیت می گردد،.

هر کجا   دردی    دوا   آنجا   رود                هرکجا  فقری   نوا   آنجا  رود

هر کجا   مشکل   جواب   آنجا رود              هرکجا پستی است آب آنجا رود

آب  کم  جو    تشنگی   آور   بدست              تا بجوشد  آبت  از بالا  و  پست

زرع جان را کش جواهرمضمراست              ابر رحمت  پر ز آب کوثر است

تا  سقاهم    ربهم    آید     خطاب               تشنه باش   الله   اعلم  بالصواب

جوی دیدی   کوزه  اندر  جوی  ریز              آب را از  جوی   کی باشد گریز

آب  کوزه  چون در   آب  جو   شود              محو گردد در وی و جو او شود

 پاسخ چنین سوالاتی در جمله یا ورقه وحتی کتابها نمی گنجد بلکه فهم چنین مطالب مقتضیِّ زمانِ ممتد، خلوص نیت، پرهیز از مشتهیات شهوی و غضبی و ترک مخاصمه با اهل ذکر است و به تدریج حاصل می شود و چنین پاسخی به این مطالب عالی، ذره ای از دریای بیکران حقیقت است.

بر لب جو   بود  دیواری  بلند                      بر  سر   دیوار   تشنۀ    درد مند

ما نعش از آب  آن دیوار   بود                     از پی  آب   او چو ماهی زار بود

ناگهان انداخت اوخشتی در آب                     بانگ آب آمدبگوشش چون خطاب

برسر دیوار هر کو    تشنه  تر                     زودتر بر  می کند   خشت و مدر

هین غنیمت دان جوانی ای پسر                      سر فرود آور بکن   خشت و مدر

پیش ازآن کایام  پیری در رسد                     گردنت   بندد    بحبل   من   مسد

اما شرح مختصری در باره لا تأخذه سنه و لانوم:

از اسماء حق تعالی اسم “لا تأخذه سنه و لانوم” است که  شرح وتفسیر اسم اعظم “الحی القیوم” می باشد. “سنه ونوم” نقیض “الحی القیوم” است. یعنی سنه ونوم، عدم قیام حق تعالی رادر تدبیر خلق بر وجه تام برمیدارد. برای فهم شرح مذکور چند مقدمه لازم است:

۱-    تحقق طبیعت به تحقق یک فرد و عدم تحقق طبیعت به عدم تحقق همه افراد است واین قاعده و اصلی است معلوم.

۲-    طبیعت مشکک است.

۳-    القیوم  یعنی قائم به ذات خود و مقوم غیر، یعنی حق تعالی قائم به ذات خود است و ذاتیت اشیاء به ذات او قائم است. مانند معنای حرفی که با اندکاکش درجمله معنا پیدا می کند و معنای حرفی به تنهایی هیچ معنایی ندارد.

۴-    “قیل الحی هو الذی یصح ان یعلم و یقدر او هو الدراک الفعّال” و ادراک و قدرت مقول به تشکیک هستند. “فالعلم و القدره فی الواجب تعالی یصرف الی ما یکون عالماً بالفعل بجمیع الاشیاء قادراً بالذات علی کل الموجودات” و چون فعلیت تامِ هر شیء، حیات اوست و قیومیت حق تعالی بر تمامی مخلوقات دلالت بر تأکد وجود الله دارد(الکثره تأکّد الوحده)، پس قیوم حیّ ایست که لا ممات له. و اهل الله این دو کلمه را اسم واحد از اسماء الله تعالی دانسته اند زیرا در معنی موافق هم هستند. و روایات اسم الحی القیوم را اسم اعظم الهی معرفی فرمودند “فی البحار ورد فی الخبر بان الاسم الاعظم فی آیه الکرسی و اول آل عمران”  و قائم بذات بودنش اتصاف به وحدت حقیقی را که موجب نفی کثرت است اقتضاء می کند و مقوم بودنش کل مخلوقات را به او اسناد می دهد.

۵-    سنه یعنی فتور و سستیِ در حواس که قبل از خواب است. ونوم عبارتست از اینکه نفس بخاطر صعود بخارهای غلیظ از معده به سمت مغز، استعمال حواس را ترک کند.

۶-    مخلوقات مانند ظل، تابع وجود حق تعالی هستند “أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّل(۴۵- فرقان)[ آیا ندیدى که خداى تو چگونه سایه را بگسترانید؟]”. حق تعالی فیضش دائمی است و مبدئیت و خالقیتش ازلی و ابدی می باشد پس عروض سستی و فتور در صدور مخلوقات، برای حق تعالی تصور نمی شود و سنه و نوم در باره الله تعالی محال است.

پس چون دانستیم که کلی به انتفاء جمیع افرادش منتفی، و به تحقق فردی متحقق می شود و همچنین کلی مقول به تشکیک است و بر افراد متفاوت به نحو کمال و نقص صدق می کند حال اگر آن کلی امرقیومیت باشد، سبب سلب قیومیت از یک شی چند چیز می تواند باشد یا به رفع ذات قیّوم، یا به رفع اصل ایجاد و استمرارِ ایجاد (یعنی ذات قیوم نتواند ایجاد کند)، یا به سبب ضعف و فتورِ فاعل در فاعلیتش. ضعیف ترین مرتبه فتور در فاعلیت، سنه و نوم است و مراتب قوی فتور در فاعلیت عبارتند از فساد علل فاعلیت  مانند صفت قدرت و اراده و علم و غیره.

تحقق یک فرد از طبیعت نوم و سنه در تحقق آن کافیست و اگر این فرد ضعیف (نوم و سنه) ازحق تعالی منتفی باشد، افراد قوی از اسباب عدم فاعلیت بطریق اولی منتفی خواهند بود و به انتقاء جمیع اسبابِ طبیعتِ امر عدمی، قیومیت حق تعالی متحقق می شود پس حق تعالی فرمود: “لا تاخذه سنه و لا نوم” یعنی حق تعالی از تدبیر خلق و قیومیت آنها لحظه ای فتور ندارد و الا سماوات و ارض و من علیها و من فیها از حظّ وجودشان ساقط می شوند. اگر بگویی بعد از نابودی سماوات و ارض آنها را اعاده می کند گوئیم با معدوم شدن سماوات و ارض ماده نیز نابود می شود و حدوث تکوینی بدون ماده و استعدادش محال است،  اعاده معدوم هم ممتنع است لذا فتور در تدبیر خلق و لودر یک آن، حکومت اسمائی که مقتضی مبدئیت و خالقیت است، قطع می شود، در حالی که اسماء الله چون عین ذات حق تعالی هستند زمانی نیستند پس این آیه به برهان لمی اثبات می کند که ساحت کبریایی حق تعالی که همه مظاهر و اظلال را در کبریایی قهاریت خود تدبیر می کند از انفعالها و تغییراتی مانند سنه و نوم و سهو و نسیان و… منزه است.

ورد عن رسول الله(صلی الله علیه و آله) فی خبر اهل الجنه: یأتی الیهم الملک بعد ان یستأذن منهم للدخول علیهم فاذا دخل ناولهم کتابا من عندالله فاذا فی الکتاب لکل انسان یخاطبه ربه من الحی القیوم الی الحی القیوم اما بعد فانی اقول لشی ءٍ کن فیکون و قد جعلتک الیوم تقول للشیء کن فیکون فقال(صلی الله علیه و آله) فلا یقول احد من اهل الجنه لشیءٍ کن الاو یکون[ از رسول اکرم(ص) در باره اهل بهشت وارد شده است که ملکی بعد از اینکه از اهل بهشت اذن دخول می گیرد نزد ایشان می آید و نامه ای از نزد خدا به آنها می رساند و در این نامه به هر انسانی ربش خطاب می کند که : از الحی القیوم به الحی القیوم اما بعد من به شیء می گویم باش و ایجاد می شود و امروز تو را اینطور قرار دادم که به شیء بگوئی باش پس ایجاد شود و حضرت نبی(ص) فرمود پس کسی از اهل جنت نمی گوید باش مگر اینکه ایجاد شود]” و در فقه این حدیث باید بدانی که بین مرآه و شخص و آیه و ذوالایه  تمییز است و بدانی که از مرتبه مظهریت به مرتبه امانت تعبیر می شود همان که حق تعالی فرمود: “إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً(۷۲-احزاب)[ما بر آسمانها و زمین و کوه‏هاى عالم (و قواى عالى و دانى ممکنات) عرض امانت کردیم (و به آنها نور معرفت و طاعت و عشق و محبّت کامل حق یا بار تکلیف یا نماز و طهارت یا مقام خلافت و ولایت و امامت را ارائه دادیم) همه از تحمّل آن امتناع ورزیده و اندیشه کردند و انسان (ناتوان) آن را بپذیرفت، انسان هم (در مقام آزمایش و اداء امانت) بسیار ستمکار و نادان بود (که اکثر به راه جهل و عصیان شتافت)]” و این امانت برای کسی است که به خود جاهل باشد، ذات و صفت و فعل را به خودِ موهومش  اسناد ندهد و به این “خود” ظالم باشد و هنگام تجلی اسم الحی براین امانت و عبد، حقایق جمیع اسماء و صفات حق براو منکشف شده  بقاء خود را به بقاء الله بداند و با تجلی اسم القیوم فناء همه مخلوقات بر او ظاهر شده و ذات و صفت و فعل همه مخلوقات را در مسمایشان فانی کند زیرا قیام من و ماها یعنی قیام هر مخلوقی به قیومیت حق است نه به خودشان “فلا یری العبد فی الوجود الا الحی القیوم”.

ارسطو فرمود: “من تحقق باسم الحیّ شرب من ماءٍ عین الحیاه الذی من شربه لا یموت ابداً لکونه یحیا بحیاه الحق و کل حیّ فی العالم یحیا بحیاه هذا الانسان“. هر کس به اسم الحیّ متحقق شود از آن نهر ماء (که در سوره محمد آیه ۱۵[مَّثَلُ الجْنَّهِ الَّتىِ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ  فِیهَا أَنهْارٌ مِّن مَّاءٍ غَیرْ ءَاسِنٍ وَ أَنهْارٌ مِّن لَّبنَ‏ٍ لَّمْ یَتَغَیرَّ طَعْمُهُ وَ أَنهْارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّهٍ لِّلشَّارِبِینَ وَ أَنهْارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى: داستان بهشتى که به متقیان وعده دادند این است که در آن باغ بهشت نهرهایى از آب زلال دگرگون ناشدنى است و نهرها از شیر بى آنکه هرگز طعمش تغییر کند و نهرها از شراب ناب که نوشندگان را به حد کمال لذّت بخشد و نهرها از عسل مصفّى] آمده) می نوشد آن آبی که عین حیات است و نوشنده آن ابداً نمی میرد زیرا “یحیی بحیوه الحق” و این آدم مخلوقات را اسم و نمود الحی می بیند و با اعطاء اسمیت به آنها به ایشان حیات می دهد. و اسم بودن آنها عین  حیاتشان است. “وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَی[و از آب هر چیز زنده‏اى را آفریدیم(۳۰-انبیاء)]” “وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء[و عرش با عظمت او (شاید یک معنى عرش که روح و حقیقت انسان است اینجا مراد باشد) بر آب قرار داشت (شاید مراد از آب علم باشد)(۷-هود)]” “عَیْنًا یَشْرَبُ بهِا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونهَا تَفْجِیرًا[از سرچشمه گوارایى آن بندگان خاص خدا مى‏نوشند که به اختیارشان هر کجا خواهند جاریش سازند. (۶-انسان)]” این همان آبیست که نهرکافور و حوض الکوثر نامیده می شود. “إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً[نکوکاران عالم (که در این آیه حضرت على و فاطمه و حسنین علیهم السّلام و شیعیانشان به اجماع خاصّه و اخبار عامّه مقصودند) در بهشت از جام شرابى نوشند که طبعش (در لطف و رنگ و بوى) کافور است. (۵-انسان)]” “إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَر[ما تو را کوثر (یعنى عطاى بسیار چون کثرت فرزند) بخشیدیم. (۱-کوثر)]”

ترا ز کنگرۀ عرش می زنند صفیر                ندانمت که در این دامگه چه افتادست

اما مراد استاد از اینکه “انسانها مظهر اسم لاتاخذه سنه و لا نوم هستند” در کتاب معرفت نفس درس ۹۶ آمده است:

انسان همان اندیشه و هوش و بینش است, و هیچ گاه شعور و آگاهى از انسان سلب  نمى شود, و این حیات  است  که خود ذاتا حى است  و از پرتو او طبیعت  بدن , که جسم و ماده است  , آثار حیات دارد , چه مشاهده مى کنى که هر موجودى این خصوصیت  و صفت  حیات  را ندارد : نه حرکت  دارد و نه اراده و نه قدرت  و نه هیچ گونه احساس و ادراک  , و این همه آثار حیات  , از قبیل ادراک  و احساس مثلا که در بدن مى نگرى , بدون هیچ استثنا, به اقتضاى آن صفت  حیات  و گوهر حى , به نام جوهر نفس , است  , زیرا خیلى روشن است  که حیات, آثار آن در جسم عارضى است  , وگرنه هر جسمى باید مدرک  وحى بوده باشد و هر عارضى باید به امرى ذاتى منتهى بشود , به قول میرفندرسکى :

هر چه عارض باشد او را جوهرى باید نخست       عقل بر این گفته ما شاهد گویاستى

آرى , به تحقیق دانسته اى که بدن به جان زنده است  , و جان ذاتا زنده است  , و چون جان از بدن قطع علاقه کند , بدن را حیات  یعنى زندگى نیست بلکه مقابل و ضد آن است  که آن را مرگ  مى گوئیم , به فارسى زندگى و مردگى گویند و به تازى حیات  و موت . آثار حیات  را در بدن عارضى یافتى و از آن به حیاتى ذاتى منتهى شده اى که جوهرى ذاتا حى و شاعر و خبیر و عالم , به نام نفس , است  که حیات  به تن داده است  و او را زنده گردانیده و زنده نگه مى دارد. اما نفسى که در راه استکمال , روز به روز بلکه دمبدم , حیات  او بیشتر و وجود او قویتر و نور آگاهى و بینش او فزونتر مى گردد, که نه ماده او را از نقص به کمال تواند برد و نه خود بذاته واجد است  که ماده را معد یافتى و تحصیل حاصل را محال , پس آنکه مخرج نفس از نقص به کمال است  و دمبدم او را حیات  مى بخشد خود حى و حیات  محض است  و ذاتا حیات  و عین حیات  است  , چه معطى شىء فاقد آن نیست  و به نحو اتم و اکمل و اشد و اقوى واجد است  , و آن حقیقتى که ذاتا حیات  است  , یعنى آن موجودى که ذاتا حى است  , محال است  که موت بر او عارض شود و یا خواب  و پینکى بر او دست  یابد , و به زبان قرآن کریم  لا تأخذه سنه و لا نوم.

و استاد در این فراز از دعا عرض کرد: “الهی تا بحال می گفتم لا تأخذه سنه و لا نوم الان می بینم مراهم لا تأخذنی سنه و لا نوم. که به تفسیر انفسی کریمه پی برده ام ای عزیز اگر روح بخوابد بدن تباه می شود زیرا نگاه دارنده بدن است.”

درعلم النفس، تجرد و بلکه فوق تجردِ بودن نفسِ انسان اثبات شده است. بدن فقط آلتی است برای استکمال نفس و در مجرد، نوم و سنه راه ندارد، آنی از خود غفلت ندارد، عین حضور و علم حضوریست. پس اسناد لاسنه و لا نوم بر انسان هم سزاوار است.

  • اگر کسی گوید: اشتغال به فلسفه و عرفان و کلام بدعت است به دلیل قرآن و خبر و اجماع این است که صحابه در این علوم سخن نگفته اند پس بدعت و حرام است. اما قرآن فقوله تعالی: “ما ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ [و این سخن را با تو جز به جدل و انکار نگفتند، که آنها قومى حریف جدل و خصومتند](۵۸-زخرف)” و قوله تعالی:”وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذینَ یَخُوضُونَ فی‏ آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فی‏ حَدیثٍ غَیْرِه (۶۸-انعام)[ و چون گروهى را دیدى که براى خرده گیرى و طعن زدن در آیات ما گفتگو مى‏کنند از آنان دورى گزین تا در سخنى دیگر وارد شوند]”اما خبر فقال(صلی الله علیه و آله): “تفکروا فی الخالق و لا تتفکروا فی الخالق” و قوله(صلی الله علیه و آله): “علیکم بدین العجائز” و قوله(صلی الله علیه و آله): “اذا ذکروا القدر فامسکوا” اما الاجماع، اجماعی است که در این مطلب صحابه سخن نگفته اند پس چنین مطالبی بدعت است و حرام.

در ردّ ادلۀ اوگوئیم: آیه اول بر جدل باطل که موجب اهانت و ستیزه گری است حمل می شود “جادِلْهُمْ بِالَّتی‏ هِیَ أَحْسَن” حَسَن است. در آیه دوم مقصود از خوض، نظر نیست بلکه لجاج و استهزاء و مانند اینهاست. روایت اول در حقیقت، نهی از توجه به خالقِ بی خلق و ظاهرِ بی مظهر است اما از خلق به خالق پی بردن روش انبیاست، اصلا معرفت و علمِ به چیزی عبارتست از انکشاف و ظهور آن چیز[علم مانند نور است، همانطور که برای دیدن اشیاء باید نور به آنها بتابد تا دیده شوند هر چیزهم که معلوم می شود باید نور علم به او بتابد تا معلوم گردد پس علم یعنی انکشاف]. اما مراد ازدین عجائز، تفویض همه امور به الله است. استدلال به روایت سوم ضعیف است زیرا نهی جزئی(امساک)  نهی کلی را افاده نمی کند چون امر به امساک، غیر از نهی از نظر و تدبر است. درردّ دلیل اجماع گویم که اگر مرادتان اینست که صحابه الفاظ این علوم و اصطلاحات ایشان را نشنیده اند گویم مسلماً چنین است و این بر علم قدحی وارد نمی کند زیرا صحابه الفاظ و اصطلاحات فقهاء را هم نشنیده اند و این قدح بر علم فقه نیست و اگر مرادتان این است که صحابه با دلیل الله تعالی را نشناخته اند گویم این سخنی نابجاست زیرا حضرت رسول با “وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراء” استدلال کرد، و حق تعالی نیز بر معرفت خود استدلال آورده فرمود:”أَ وَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهیدٌ (۵۳-فصلت)” و فرمود: “سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق(۵۳-فصلت)”.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: فاضل محترم آقای محسن غرویان از استاد سوال کرد که :در روایت قدسی “من طلبنی وجدنی… ومن عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته”،”قتلته” به چه معناست؟ فرمودید: “قتلتُ”ِ خدا با “قتلتُ” ما فرق دارد. این قتل عین حیات است. الفاظ که از عالم ماده بالا می روند متناسب با مرتبه ای معنای خاص پیدا می کنند و خداوند فرمود:”اَنَا دیته” آنها که به دنیا دل بسته اند چنین مقامی ندارند دنیا و آخرت مثل دو هوو هستند عطایای ما را باید مطایای ما بکشند. رخش می باید تن رستم  کشد. واهم در ادامۀ شبهه اش گفت: آقای مرعشی نجفی این کلام را نه تنها حدیث نمی داند بلکه از ساخته های ایادی صوفیه می داند و مجله وزین پاسدار اسلام نیز جعلی بودن آن را بر ملا ساخته است پس باید حضرتعالی تحقیقی در این زمینه می فرمودید (که حدیث جعلی و از ساخته های ایادی صوفیه است). چنانچه قدسی بودن آن برای شما ثابت شده است برای ما توضیح دهید تا موجب تنویر افکار ما شود.

گویم: مجتهد که در استنباط احکام فرعی شرعی اجتهاد می کند به روایاتی که در باب فقه است آگاهی کامل دارد. و کسی که در اصول و توحید فقیه است به روایات این باب بینش عمیق دارد. حضرت علامه ذوفنون، دارای اجازه در حدیث هستند و در سلسله روات قراردارند. در عصر ما محقق تر از حضرت ایشان در هر علمی از جمله علم االحدیث وجود ندارد. چون علم الحدیث مانند علوم دیگر علمی تخصصی است و برای تشخیص حدیث، هر محدثی قواعدی را که در این علم است مورد توجه قرار می دهد پس همانطور که آقای مرعشی برای غیر اهل این علم، به علت فقد استعداد سائل، امکان ندارد نظر خود را اثبات کند حضرت استاد نیز برای کسی که از روایت و آیات جز ترجمه الفاظش نمی داند (آن هم با رجوع به  کتاب لغت) و از علوم تخصصی که در زمینه فهم روایت و آیات است غافل می باشد، نباید نظر خود را که در خور فهم سائل نیست بیان کند. همانطور که مثلا طبیب نحوه جراحی کردنش را نمی تواند برای کسی که علم طب نمی داند شرح دهد.

محو  می‌باید نه نحو  این جا  بدان                 گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

مرد نحوی را  از آن   در دوختیم                  تا شما را   نحو    محو   آموختیم

و بدان که دلیل آوردن برای اهل خیال و ادعا جز علّت و بیماری خیال نمی افزاید و منکر از پاسخ معروف و بیّن هم تنویر فکر نمی یابد.

همزبانی خویشی   و پیوندی   است               مرد با نامحرمان چون بندی است

امام صادق(علیه السلام)  فرمود: “الجدال بغیر التی هی احسن محرّم حرّم الله علی شیعتنا” پس به اصل قویم: “ قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُم (۷۷-فرقان)[بگو که اگر دعاى شما (و ناله و زارى و توبه شما) نبود خدا به شما چه توجه و اعتنایى داشت؟]”، کسی که سوال حقیقی نداشته باشد مورد اعتناء معلم نیست، امام باقر(علیه السلام)  فرمود: “الجلساء ثلاثه…و جلیس لا تفیده و لا تسفید منه فاهرب عنه“.

  • اما شرح این روایت: “من طلبنی وجدنی… ومن عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته”

          مختصر کلامی که در باب نحوه مظهریت آدم برای الحی گفتم عینا همان عشق است زیرا عشق و هستی مساوق همند. و هستی عین حیات است.

و “دیه” این قتل همان است که خواجه در شرح عبارت شیخ بوعلی فصل ۱۹ مقامات العارفین فرمود: “ان العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق رای کل قدره مستغرقه فی قدرته المتعلقه بجمیع المقدورات و کل علم مستغرقا فی علمه الذی لا یعزب عنه شی من الموجودات وکل اراده مستغرقه فی ارادته التی یمتنع ان یتابّی علیها شیء من الممکنات بل کل وجود و کل کمال وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه صار الحق حینئذ بصره الذی به یبصرو سمعه الذی به یسمه و قدرته التی بها یفعل و علمه الذی به یعلم ووجوده الذی به یوجد فصار العارف حینئذ متخلقا باخلاق الله تعالی بالحقیقه” “هر گاه عارف از خودیت منقطع و به حق متصل گردد، هرقدرتی را درقدرت الله تعالی که به همه مقدرات تعلق گرفته است و هر علمی را در علم حق تعالی که هیچ موجودی از آن پوشیده نیست، مستغرق ببیند و هر اراده ای را در ارادۀ او که محال است موجودی از آن سر باز زند فانی می بیند بلکه هر وجودی و هر کمال وجودی ای ازاو (تعالی) صادر و از او فائضند و در این هنگام حق تعالی بینایی او می شود که با بینایی حق می بیند و شنوایی او می شود که با شنوایی حق می شنود و قدرت او می شود که باقدرت حق کار انجام می دهد و حق تعالی علم او می شود که با علم او عالم است و حق وجود او می شود که با وجود او ایجاد می کند و در این صورت عارف به حقیقت، متخلق به اخلاق الله تعالی می گردد.” و دیه و خون بها به جهت سلب علاقه آدم از “خود موهوم” است.

ما   بها   و خون بها را یافتیم                       جانب   جان  باختن    بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی                        دل نیابی جز که در دل بردگی

“قتل” همان موت است که در شرح مظهر الحی بیان شد. در باره این قتل حضرت اباجعفر(علیه السلام)  فرمود: “امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله) “مأمور شدم مردم را (ازمن موهوم و هوای نفسشان با تیغ لا اله) بکُشم تا به لا اله الا الله ومحمدرسول الله (صلی اله علیه و آله) معتقد شوند(به روح منفوخ و جان الهی حیاتشان ببخشم). این فرمایش رسول اکرم(صلی اله علیه و آله) بعینه  به معنای “یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُم(۲۴-انفال)” است. ای اهل ایمان اجابت کنید خدا و رسول را هنگامی که شما را به آنچه از مردگی نجاتتان می بخشد و حیاتتان می بخشد دعوت می کند.  پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حضرت امیر(علیه السلام)  فرمود: “تقاتل علی التأویل کما قاتلت علی التنزیل

          “عشق” همان امانتی است که خداوند تبارک و تعالی فرمود: “ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها[ما بر آسمانها و زمین و کوه‏هاى عالم (و قواى عالى و دانى ممکنات) عرض امانت کردیم (و به آنها نور معرفت و طاعت و عشق و محبّت کامل حق یا بار تکلیف یا نماز و طهارت یا مقام خلافت و ولایت و امامت را ارائه دادیم) همه از تحمّل آن امتناع ورزیدند](۷۲-احزاب)” که وقتی انسان به من شیطانی و حیوانی و ملکی اش ظلوم و جهول شود امانت را حمل می کند یعنی خودش امانت، اسم و آیه می شود. مانند صورت مرآتی که صاحبش را نشان می دهد و مامور به ردّ امانت به اهل و صاحبش است “أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها(۵۸-نساء)”. این حاملِ امانت، همان منِ الهی، روح منفوخ، ولی الله و مصداق “اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور” است که “اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض“. حامل امانت و ولایت، خود و مخلوقات دیگر و هر ادراک و تحریکش را متلبس به اسم “اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ” می بیند و معلَم به کل اسماء می گردد “عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها“، بر ادعای من های موهوم خود و مخلوقات  تیغ “لا اله” می کشد و حقیقت “الا الله” را بر قلب خود ثبت می کند “قلب المومن عرش الرحمن”.  

 

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: حضرت استاد فرمود: “و امّا أهل النّار الی النّعیم، ولکن فی النّار اذ لا بدّ لصوره النّار بعد انتهاء مدّه العقاب أن تکون برداً و سلاماً من فیها و هذا نعیمهم” ترجمه: اما اهل نار مآلشان به نعیم است، لکن در نار، زیرا صورت نار، پس از انقضاء مدت عقاب ناچار است بر هر کس که در آن است، برد و سلام شود و این نعیمشان است. توجیه حضرتعالی متکی به کلام رئیس صوفیان، یعنی محی الدین عربی است و نوع نگرش شما در این خصوص تباین با کلام خداوند و احادیث ذوات معصومین(ع) دارد و حتی برای خود شما نیز نمی‏تواند حجیّت داشته باشد، زیرا مخالف با بیان قرآن و پیشوایان معصوم الهی است و خداوند به گروههایی وعده ی عذاب دائمی و همیشگی داده و آنها را مشمول لعن خود در دنیا و آخرت ساخته است که برای نمونه به آیاتی از قرآن و روایات معصومین(ع) توجه شما را جلب می‏نمایم.

 

 گویم: این بحث اختصاص به اهل الله ندارد و معتزله و اشاعره در این باره سخنها گفته اند و شما در تایید ادعای خود از آیاتی استفاده کردید که معتزله در اثبات دوام عذاب و خلود در جهنم آورده اند و لازم است که در باره کلمه خلود و نیز دوام عذاب یا انقطاع آن در کلام بزرگان فحص شود.

 

کلام معتزله و اشاعره درمعنای خلود:

 

معتزله و اشاعره درمعنای کلمه خلود که آیا به معنای زمان ممتد است یا به معنی دوام ابدی، اختلاف کرده اند. معتزله (فخر رازی در تفسیر کشاف ص ۴۴۸) گویند خلود به معنای ثبات و بقای دائمی است و منقطع نمی شود ولی نظر اشاعره این است که به معنی مدت مدید است خواه  دائمی باشد یا نباشد. معتزله در باره خلود ودائمی بودن اهل آتش درجهنم به آیاتی از قرآن تمسک کرده اند:

 

۱-    وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهینٌ[ و هر که نافرمانى خدا و رسول او کند و تجاوز از حدود و احکام الهى نماید او را به آتش درافکند که همیشه در آن (معذّب) است و همواره در عذاب خوارى خواهد بود] (نساء-۱۴)

 

۲-    وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فیها[و هر کس مؤمنى را به عمد بکشد مجازات او (آتش) جهنم است، که در آن جاوید (معذّب) خواهد بود](نساء-۹۳)

 

۳-    وَ أَمَّا الَّذینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعیدُوا فیها[ و اما آنان که سر از طاعت حق کشیده و فاسق شدند منزلگاهشان در آتش دوزخ است و هر چه کوشند و خواهند که از آن آتش بیرون آیند](سجده-۲۰)

 

۴-    بَلى‏ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ[آرى، هر کس اعمالى زشت اندوخت و کردار بدش به او احاطه نمود چنین کسانى اهل دوزخ‏اند و در آن آتش پیوسته معذّب خواهند بود] (بقره-۸۱)

 

۵-    إِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فی‏ بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیراً[آنان که اموال یتیمان را به ستمگرى مى‏خورند، در حقیقت آنها در شکم خود آتش جهنّم فرو مى‏برند و به زودى در آتش فروزان خواهند افتاد] (نساء-۱۰)

 

و نیز بر خلود به معنای دوام به اخباری که دالّ بر وعیدند مانند قوله(صلی اله علیه و آله) “من شرب الخمر فی الدنیا و لم یتب عنها لم یشرب فی الاخره” و قوله(صلی اله علیه و آله): “من قتل نفسا معاهدا لم یرح رائحه الجنه و…” استدلال کرده اند.

 

اشکالات ادله معتزله:

 

اولاً: صیغه های روایات برای عموم نیست زیرا می توان بر روایات کلمه کل یا بعض را ادخال کرد.

 

ثانیاً: اگر به فرض قبول کنیم که این صیغه ها بر وجه عموم باشد اما امکان دارد که این عمومات مخصّصاتی داشته باشند مثلا در آیه اول مراد عموم نیست چون به خروج تائب وصاحبان گناهان صغیره که طاعاتی انجام می دهند و ثواب این طاعات از عقوبات آنها زیادتر است اطمینان داریم.

 

ثالثاً: اگر بپذیریم که این ادله عموم هستند، و قرینه ای برحمل عام بر خاص نباشد نهایت دلالت این عمومات استحقاق عذاب دائمی و ابدیست نه وقوع دائمی(خلود)، زیرا خروج به واسطه عفو و شفاعت جایز است.

 

اشاعره به قطع عذاب و عدم خلود اهل نار بجز اهل کبائر چنین استدلال آورده اند:

 

۱-    إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْکافِرینَ[امروز ذلت و خوارى و عذاب به کافران اختصاص دارد] (نمل-۲۷)

 

۲-    یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ[(اى رسول رحمت) بدان بندگانم که (به عصیان) اسراف بر نفس خود کردند بگو: هرگز از رحمت (نامنتهاى) خدا ناامید مباشید]…(زمر-۵۳)

 

۳-    إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَهٍ لِلنَّاسِ عَلى‏ ظُلْمِهِم…[خدا بر ظلم خلق هم بسیار صاحب عفو و مغفرت است](رعد-۶)

 

۴-    لَا یَصْلَئهَا إِلَّا الْأَشْقَى الَّذِى کَذَّبَ وَ تَوَلىَ[که هیچ کس در آن آتش در نیفتد مگر شقى‏ترین خلق. همان کس که (آیات و رسل حق را) تکذیب کرد و روى از آن بگردانید]‏(۱۶)

 

۵-    عموماتی که در باره وعد وارد شده است و حکم به فلاح اهل ایمان دارد با عمومات وعید معارض اند “وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بمِا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ“که در این آیه به فلاح هر مومنی و در هر مرتبه ایمانی تقلیدی و تحقیقی حکم فرمود.

 

۶-    امامیه و اشاعره به آیاتی مانند ” إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاء(نساء-۴۸) و قول خداوند به نقل از حضرت عیسی(علیه السلام) که فرمود: “ إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ (مائده-۱۱۸) و به عفو گناهان غیر از معصیت کفروشرک تمسک جسته اند.

 

مرجئه گمان کرده اند که مومنین گناهکار عذاب نمی شوند و آتش جهنم تنها برای کفار است و به آیاتی که دلالت بر اختصاص عذاب به کفار دارد تمسک نموده اند مانند: “ قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى‏ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى[همانا عذاب (سخت خدا) بر آن کس است که (خدا و رسولانش را) تکذیب کند و (از حق) روى بگرداند] (طه-۴۸)” در پاسخ باید گفت که این دلائل دلالت بر نفی خلود دارند نه نفی دخول درجهنم. و تفاوت روایات دلالت بر درجات نار دارد و بعضی از روایات دخول در نار و بعضی خلود در نار را منع می کنند.

 

اگر گویی : ۱- معنای لفظ خلود، ابدیت است.

 

۲- خدای تعالی فرمود: “وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْد[ ما به هیچ کس پیش از تو ابدی بودن ندادیم](انبیا-۳۴)

 

۳- در آیه “خالدین فیها ابدا” خلود با لفظ “ابدا” تاکید شده است و تاکید تقویت مدلول لفظ خلود است.

 

گویم: بحثی در این نیست که هنگام اطلاق کلمه خلود، شایع در استعمال، دوام است لکن کلمه خلود در مکث طویل هم استعمال شده است پس خلود، به معنای دوام محتمل است نه قطعی. علاوه بر این که اگر خلود به معنای مکث طویل حمل شود سزاوارتر است زیرا مکث طویل اعم از تأبید و مکث طویل است  پس مکث طویل درحق کفار به دوام است و درحق فساق مکث طویل است که منقطع می شود. پس ارادۀ هر دو معنا از کلمه خلود محذوری ندارد و در آیه “خالدین فیها ابدا” لفظ “ابدا” تاکید نیست بلکه تقیید است و اگر هم این کلمه، تاکید خلود باشد تاکید طول مکث است.

 

آیه “ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (سجده-۲۰)” در باره کافرین منکر حشر است به علاوه این آیه دلالت بر خلود ندارد زیرا طبق آیه “ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعیدُوا فیها[هر گاه خواهند از دوزخ به درآیند تا از غم و اندوه آن نجات یابند باز (فرشتگان عذاب) آنان را به دوزخ برگردانند](حج-۲۲)” خروجشان از آتش جایز است ولی به سبب علتی مثل یأس از خروج  یا ذهول و غفلت از آن، خروج را اراده نمی کنند.

 

پس اولا: بحث در باره دائمی بودن و دوام عذاب بحثی تحقیقی و علمی است و در کلام غیر اهل الله هم مطرح بوده است.

 

ثانیا: روایاتی که در ذیل ذکرمی شوند با آیاتی که شما به آنها استدلال کردید در تعارضند.

 

۱-                روایت الاهوازی عن الباقر(علیه السلام): “ان الکفار و المشرکین یرون اهل التوحید فی النار فیقولون ما نری توحیدکم اغنی عنکم شیئا و ما انتم و نحن الا سواء فیقول الله عزوجل للملائکه اشفعوا فیشفعون لمن شاء الله حتی اذا لم یبق احد تبلغه الشفاعه قال تبارک و تعالی انا ارحم الراحمین اخرجوا برحمتی فیخرجون کما یخرج الفراش”. امام باقر(علیه السلام) فرمود: کفار ومشرکین اهل توحید را در آتش می بینند پس می گویند نمی بینیم که توحیدتان فایده ای برای شما داشته باشد و ما و شما مساوی هستیم پس الله تعالی به ملائکه گوید اهل توحید را شفاعت کنید. هر کدام از شما هر کس را که خدا بخواهد شفاعت کنید پس شفاعت می کنند تا اینکه کسی نماند که شفاعت به او نرسد و خدای تعالی گوید من ارحم الراحمین هستم و با رحمتم خارج شوید پس همانطور که پروانه ها خارج می شوند اهل توحید هم از آتش خارج می شوند.

 

۲-                عن الباقر(علیه السلام): “اهل النار فانهم یدخلون النار بذنوبهم و یخرجون بعفوالله” اهل آتش به سبب گناهانشان وارد آتش می شوند و با عفو الله تعالی خارج می شوند.

 

۳-                عن الصادق(علیه السلام): “انما خلّد اهل النار لان نیاتهم کانت فی الدنیا ان لو خلدوا فیها ان یعصوا الله ابدا و انما خلد اهل الجنه…فالنیات تخلد هولاء و هولاء” اهل آتش در آتش مخلدند زیرا نیتشان این است که اگر در دنیا جاودانه باشند همیشه معصیت الله کنند و اهل جنت در جنت مخلدند زیرا…پس نیت ها، اهل آتش و اهل بهشت را مخلّد می کند.

 

۴-                روی عن المعصوم(علیه السلام): “یشفع الله باسمه الرحمن عندالله المنتقم و تکون الدوله دوله اسمه الرحمن”  الله تعالی با اسم الرحمن (رحمتش) نزد اسم المنتقم شفاعت می کند و دولت و حکومت از آن اسم الرحمن (رحمت) است.

 

۵-                امام صادق(علیه السلام) (ازکتاب الجوامع) فرمود: اعراف جمع کننده بین جنت و نار است وهر نبی و خلیفه نبی با گناهکاران اهل زمانش بر اعراف می ایستد همانطور که فرمانده لشکر باضعیفان لشگر می ایستد در حالی که محسنین به بهشت رفته اند، پس امام فرمود: این خلیفه به گنه کارانی که با او توقف کرده اند گوید به برادران محسن خود که به جنت سبقت گرفته اند بنگرید پس گناهکاران به محسنین سلام می کنند و سلام علیکم می گویند سپس خدای تعالی خبر دهد که این گروه گناهکار به بهشت داخل نمی شوند و طمع آنان به اهل نار است. پس گناهکاران گویند: “ربنا لا تجعلنا مع القوم الظالمین” و اصحاب اعراف که انبیاء و خلفایند به رؤسایی از اهل نار که آنها را مقرعین (از پشیمانی دندان به هم می سایند) می نامند گویند آیا این گروه قسم خورده اند که خدای تعالی آنها را به جنت داخل نمی کند؟ داخل جنت شوید و اصحاب اعراف به امر الله تعالی به این گروه مستضعف گویند: “بذلک ادخلوا الجنه لا خوف علیکم و لا یحزنون” یعنی در حالی که ترسان و محزون نباشید به بهشت داخل شوید.

 

۶-                عن الباقر(علیه السلام) (المجالس): “ان عبدا مکث فی النار سبعین خریفا و الخریف سبعون سنه ثم انه سأل الله عزوجل بحق محمد(صلی اله علیه و آله) و اهل بیته(علیه السلام) لما رحمتنی فاوحی الله جل جلاله الی جبرئیل(علیه السلام) ان اهبط الی عبدی فاخرجه قال یا رب و کیف لی بالهبوط فی النار؟ قال انی قد امرتها ان تکون علیک بردا و سلاما“. بنده در آتش هفتاد خریف مکث می کند و خریف هفتاد سال است سپس بنده از الله تعالی به حق محمد(صلی اله علیه و آله) و اهل بیت او سلام الله علیهم اجمعین می خواهد که بر من رحمت کن پس الله جل جلاله به جبرئیل(علیه السلام) وحی می کند که بر بنده من فرود آی و او را خارج کن جبرئیل گوید پروردگارا چگونه می توانم بر آتش فرود آیم؟ الله تعالی گوید: به آتش امر کردم تا بر تو برد و سلام باشد.

 

۷-                روی: “ان بعض اهل النار یتلاعبون فیها بالنار” بعضی از اهل آتش با آن بازی می کنند. (اصول کافی) حضرت صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه مبارکه ” وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (مومنون-۱۰۰) فرمود: هریک از شما شیعیان در قیامت به بهشت می روید چه به عمل صالح یا به شفاعت رسول اکرم(صلی اله علیه و آله) یا وصی نبی، ولی از عالم برزخ بر شما ترسانم.

 

اشکالاتی که در این وهم آمده عبارتند از:

 

۱-    کلام حضرت استاد متکی به کلام رئیس صوفیان یعنی محی الدین عربی است.

 

۲-    نوع نگرش حضرت استاد دراین مسئله با کلام خداوند و احادیث معصومین تباین دارد.

 

۳-    این فرمایش استاد که: “و اما اهل النار الی النعیم و لکن فی النار” برای خود استاد نیز نمی تواند حجیت داشته باشد زیرا مخالف با قرآن و روایات است.

 

این متوهم، حضرت استاد را که تنها روی به قرآن و روایات دارند به آیات و احادیث توجه می دهد!

 

 از مطالبی که بیان گردید بطور صریح اوهام ۲ تا ۳  پاسخ داده شد و اینک وهم اول:

 

حضرت استاد به کسی که باطن و روح دنیا و آخرت را به کشف صوری مشاهده می کند تمسک فرمود و رجوع به اهل الله برای هر کس که ایشان را بشناسد و طالب حقیقت لفظ و معنای قرآن باشد ضرورت دارد زیرا قرآن علاوه بر تفسیر که کشف غطاء از لفظ و پی بردن به معنا ی لفظ است تأویل هم دارد. اهل تأویل به حقیقت خارجی و روحی که در کالبد لفظ و معنا دمیده شده است راه می یابند، همان که در سوره آل عمران آیه ۷ فرمود: “وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ  وَ الرَّاسِخُونَ فىِ الْعِلْم” نه تأویلی که به معنای خلاف ظاهر است.(به کتاب قرآن در اسلام علامه طباطبائی در باره تأویل رجوع کنید)

 

کشف صوری آن است که حقایقی که به علم حضوری ادراک می شوند در پوشش و لباس صورتهایی مشاهده می کردند که این صوَر متضمن معنایی هستند و اهل تأویل با شفاعت و یاری گرفتن از کشف تام محمدی(صلی اله علیه و آله) آن معنا را می فهمند.

 

باطن نفس هر آدم به اعتبار وجود برزخی اش حواس پنجگانه دارد. رؤیت باطن: مانند آنکه پیامبر اکرم(صلی اله علیه و آله) حضرت جبرئیل را به صورت دحیه کلبی یا اعرابی می دید. سمع باطن: حضرت رسول(صلی اله علیه و آله) وحی را به صورت کلام منظوم استماع می فرمود. شامه باطن: پیامبر(صلی اله علیه و آله) فرمود: “انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن” یعنی نفس حق و رایحه حق را از جانب یمن (از اویس قرنی) استشمام می کنم. ذوق باطنی: مثل قول پیامبر اکرم (صلی اله علیه و آله) که فرمود “انی اشرب اللبن حتی خرج الریّ من اظفاری” شیر نوشیدم طوری که زیادی آن از ناخنهایم بیرون ریخت. این نوع دریافتها کشف صوری نامیده می شوند.  هر کشف صوری، صورتی دارد و آن صورت متضمن معنائی است. بعضی مردم این ذوق کشف را که ارث انبیاست در خود شکوفا کردند و بعضی دیگر به این دارایی بالقوه خود غافل و جاهل شدند و آن را به فعلیت نرساندند. ” فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتی‏ فِی الصُّدُورِ[که (این کافران را) چشمهاى سر گرچه کور نیست لیکن چشم باطن و دیده دلها کور است] (حج-۴۶)” و “ وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ[و بر دلهایشان مهر مى‏نهیم که دیگر (به گوش دل چیزى) نشنوند؟] (اعراف-۱۰۰)

          امام(علیه السلام) فرمود: “اذا جلست الی عالم فکن علی ان تسمع احرص منک علی ان تقول و تعلم حسن الاستماع کما تتعلم حسن القول” هر گاه در حضور عالمی نشستی بر شنیدن حریص تر باش از سخن گفتن و همانطور که نیکو سخن گفتن را فرا می گیری خوب شنیدن را بیاموز.

 

 

همچنین ببینید

ملاقات حضوری با حضرت علامه حسن زاده آملی

سلام و درود خدمت مخاطبان گرامی سوالات و درخواستهای زیادی از طرف مخاطبان سایت مبنی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *