شنبه , ۵ خرداد ۱۳۹۷
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / اخبار / پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش دوم

پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش دوم

 پاسخ به سوالات پانزده گانه شاگردی از علامه حسن زاده آملی

 

{btn btn-success}دریافت فایل pdf چهار بخش{/btn btn-success}
بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم

اوهام و تبصره واحده

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سال پیش یکی از فضلای محترم قم که با عرفان و حکمت مخالف است، مجموعه ای از انتقادات خود را به حضرت علامه حسن زاده آملی مد ظله را در قالب مجموعه سؤالاتی نگاشته و به محضر شریفشان ارسال نموده است.

گر چه عنوان این مجموعه «سؤالات شاگرد از استاد» می باشد ولی لحن آن لحن اعتراض و نصیحت است و از جای جای آن ناآگاهی نویسنده از معارف الهی آشکار است و گویا به همین جهت علامه نیز به پاسخ این سؤالات مبادرت نورزیده اند. فاضل مزبور نیز پس از سکوت حضرت علامه این مجموعه اعتراضات را با همان عنوان منتشر نموده و برخی چنان پنداشتند که سکوت حضرت علامه به جهت نداشتن پاسخ می باشد.

متن حاضر پاسخ جمعی از اساتید و طلاب مدرسه علمیه توحید _ تهران _ به ” سوالات پانزده گانه شاگردی از استاد حسن زاده آملی ” است که تقدیم می گردد:

بخش دوم

وهمٌ: اگر کسی گوید: جناب گنابادی در تفسیر بیان السعاده گوید: عبادت هر چیزی حتی عبادت و پرستش ذکر و فرج عبادت الله است.

گویماولاًشما قسمتی از کلام جناب گنابادی را برای به غلط انداختن خواننده آوردید که مانند آیه “لا تقربوا الصلاه” است که بدون “وانتم سکاری” آورده شود.

 ثانیاًآیا آیات “ان من شی الا آتی الرحمن عبداً” و “ان من شی الا یسبح بحمده” را ندیده اید؟ هر چیز که شیئت بر او اطلاق شود خواه در نظر شما زشت باشد یا زیبا، آسمانی ویا زمینی، الله را به عبادت تکوینی پرستش می کند مراد ازعبادت تکوینی یعنی همگی مرآت حقند و صاحب خود را نشان می دهند که در بیان این مطلب بسیار توضیح دادم.

ثالثاً: ترجمه کامل فرمایش جناب گنابادی را بیان می کنم تا مقصود ایشان معلوم شود. مرحوم گنابادی به حکم “من عرف نفسه فقد عرف ربه” می فرماید: “خدای تعالی از مِثل و ثانی منزه است لکن مَثَل اعلی دارد (مراد از مَثَل اعلی آینه تمام نما است). انسان مَثَل اعلای حق تعالی است. مَثَل خدای تعالی در عالم کبیرملائکه و افلاک و زمین و موالید سه گانۀ معدن و نبات و حیوان است و در عالم صغیر(انسان) قوای عالی و دانی نفس انسان است. ارواح حیوانی نسبت به نفس انسان، همانند ملائکه مقربینی است که شأنی جز ربط صرف ندارند و انا نیت و خودیت و استقلالی ندارند. قوای مدرکه و محرکه در عالم صغیر(انسان) همانند نفوس فلکی و عالم مثال (برزخ نزولی در عالم کبیر) است و اعضاء انسان همانند عالم طبع است و همانطور که برای صور ذهنی در عالم صغیر جز انقیاد صرف و عبودیت محض نیست و صور ذهنی از حقیقتی که از آن گرفته شده حکایت می کند برای ملائکه هم جز انقیاد و عبودیت نیست. و همانطور که وقتی اعضاء معیوب(مانند دست لمس) از طاعت نفس خارج و منقاد طبع می گردند مطلقا از انقیاد و اطاعت نفس خارج نمی شوند همچنین است اجزاء ناقص و فاسد عالم(مثل کافرومشرک) که از طاعت الله خارج و در اطاعت شیطان وارد شده اند ولی مطلقاً از عبادت الله خارج نمی گردند یعنی از طریق اسم المضلِّ حق مظاهر حقند. و اگر این عبادت تکوینی و مظهریت را نداشته باشند هیچ و معدوم هستند. همه اجزاء عالم از ملائکه و افلاک و مخلوقات زمینی (حیوان و نبات ومعدن) و شیاطین و جن به سبب حکومت (و فرماندهی تکوینی الله) به اختیار خود و طوعا او را عبادت می کنند کما اینکه اجزاء مووف عالم عابد شیطانند بدون اینکه بر این عبودیت خود آگاه باشند و تکوینا از اطاعت الله خارج  نیستند چون اجزاء عالم بحسب اسماء “لطفی” و “قهری” حق تعالی مظاهر و آیات الله واحد احد قهار هستند.”

 هر معبودی را که انسان اختیاراً  پرستش کند عبادتِ الله کرده است. اگر عبادت شیطان کند محکوم به عبدالشیطان بودن است. اما چون شیطان مظهر اسم المضل الله و مظهر اسماء قهری حق تعالی است و چون اسم فانی در مسماست پس شیطانِ الله را عبادت می کند و تکویناً از عبادت الله خارج نشده است، کسانی هم که اختیاراً مانند ابلیسیه، شیطان را یا بسان کَهَنه، جن یا چون وثنیه، عناصر را عبادت می کنند و همینطور عبادت کنندگان سنگها و درختان و انسان، ستارگان توسط سامریه و جمشیدیه و فرعونیه و صائبه و یا پرستش هندیان ذکر و فرج انسان، همگی با اینکه نمی دانند، اما همه عابد الله هستند. زیرا همه این معبودها با اختلاف اسماء حق، مظاهر و آیات حقند (هر کدام از معبودها مظهر اسمی از اسماء حقند).

توضیح بیشتر اینکه:

اولاً: بین عبادت تشریعی و عبادت تکوینی فرق است و ذهن شما چون عبادت تکوینی را نمی شناسد این دو را با هم خلط می کند.

 ثانیاً: عبادت ذَکَر و فَرَج مانند عبادتهای اهل جاه ومقام و جمع اندوزی مال و سایرموارد که ذکر شد در کفر و شرک شریکند ولی اینطور نیست که هر کس عبادت “من دون الله” کند از حیطه فرمانروایی حق بیرون رود و هیچ شی ای از ذاتیِ خود، که آیه بودنش است دست بر نمی دارد. و عارف قائل به تشکیک در مظاهر و آیات است. مخلوقات مانند آینه هایی هستند که در صغر و کبر و صفا و کدورت متفاوتند. مومن “منعم علیه” آینه تام صافی حق است. و مشرک “مغضوب علیهم” آینه وجود خود را شکسته و مقعر یا محدب قرارداده پس حق تعالی را نشان می دهد اما اسماء را من دون الله و باطل می بیند یعنی اسم المضل که یکی از اسماء حق است را نشان می دهد و کافر”ضالّ” آینه ای شکسته و بسیار ریز و کدراست. همه مخلوقات مقام معلوم دارند و اسمی از اسماء جزئی حق در آن ها ظاهر است  جزانسان کامل که از طریق اسم الله که بر او حاکم است الله را عبادت می کند و مقصود مرحوم گنابادی این است که هر چیزی شیئت اسمی خود را از حق تعالی دارد و ” وَ قَضى‏ رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاه [خداى تو حکم فرموده که جز او را نپرستید](۲۳-اسراء)”.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید چنانچه همه عابد الله هستند پس انزال کتب و ارسال رسل و عقاب و ثواب چه معنا دارد؟

گویم: فرق میان مومنِ به اسماء الله با کافرِ مستور از حقیقت در این است که مومن به مظهر بودنش علم دارد ولی کافر در اعتقادات تقلیدیش از عوام، متوقف و ستر دارد. کافر هستی را به خود نسبت داده و از خود خدایی می­سازد و احکام او را برخود مترتب می­کند. ارسال رسل برای آن است که رسول مردم را ازعبادت من دون الله و اسماء جزئی که همان هوای نفس ایشان است به عبادتی لایق به آدمیت امّت سوق دهد و ایشان را از عبادت من دون الله نهی کند. انزال کتب برای بینش عرفان یعنی بیانگر اعتقاد یقینی و کشف شهودی است. باید امت در بیت نبی وارد و در حلقه درسِ اشتیاق و وصل درآیند تا “کل شی هالک الا وجهه” را در تمامی ادراکات و تحریکاتشان دریابند. زیرا هالک اسم فاعل و مشتق است و در مشتقِ اسم فاعل حقیقت درحال تلبس به مبدء است. توحید و وحدت وجودِعارف درکتاب اسرار الصلاه امام خمینی به طور پراکنده و در کتب مفصل آمده است و از اصولی است که باید سال های مدید و به قصد فهم آن، در محضر استاد زانو زد.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید معنای کلام سید حیدر آملی که فرمود: “ذات خدای بلند مرتبه بذاته به صورتهای این معلومات متجلی می شود پس ظاهر شدن وی به صورت های معلومات و حقایق آن ها به اقتضاء ذات و قابلیت مظاهر برای ظهور واجب است. مقصود این است که در وجود جز حق تعالی و مظاهر وی که به نام خلق و عالم و جز آن نامیده می شود چیز دیگری نیست.” چیست؟

گویم: ایشان مراد خود را در ضمن گفتارش بیان کرده است. در توضیح می گویم: ذات با صفتی ظاهر می شود. ذات لا اسم ولا رسم هیچ ظهوری ندارد اما ذاتِ به شرط ظهور در صورت یعنی در صفتی ظاهر می شود. اعیان ثابته که معلومات حق قبل از خلقت و وجود علمی آنهاست به فیض اقدس ظهور می یابند در واقع  فیض اقدس قابلیت و طلب اسماء و صفاتی را که در مقام واحدیت هستند جواب می دهد. سپس اعیان ثابته اقتضای ظهور می کنند و هستی مطلق به فیض مقدسش مخلوقات را کسوت وجود عینی نمودی می پوشاند پس دارهستی، هستی است و ظهورات، اسماء او.

 

وهمٌ: اگر گفته شود عطار منحرف از دین که از ابوحنیفه و حسن بصری وحلاج دفاعیات آورده است در بیتی همه اشیاء را خدا می داند و می گوید:

هستی که بود ذات خداوند عزیز                    اشیاء همه دروی  و وی در همه چیز

گویم: البته به منحرف بودن عطار از دین عوام که بر دین آباء نمانده معترفم. هرکس بر شخصیت و گفتار ناب حلاج و حسن بصری و زهد ابوحنیفه آگاه شود در مقابل کسانی که فقط خود را مسلمان می دانند دفاعیات می آورد. در این بیت “عزیز” مهمترین کلمه در تفسیر کلام او است و سعدی سلطنت اسم العزیز را چنین فرمود که:

                   چو سلطان عزت علم در کشد             جهان سر به جیب عدم در کشد

 جهان یعنی اشیاء همه معدوم هستند و العزیز که همان اسم الواحد القهار است همه مخلوقات را مقهور خود می کند طوری که دعوی “من” ندارند و همگی اشاره به “هو” دارند و بیانگر احاطه قیومیه حق هستند زیرا “أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ء (۱۲-طلاق)” و این مطلب با توجه به معنای شئیت حقیقی و شیئت اسمی که قبلاً بیان شد قابل فهم است. “همه در وی” و “وی درهمه چیز” یعنی ظهور او در همه چیز است نه ذات او چون او را با ظهوراتش لحاظ کرده ایم. در روایت فرمود: “تفکروا فی آلاء الله“. “العاقل یکفیه الاشاره“عاقل را اشاره بس است ولی بعضی را تصریح هم کافی نباشد. 

 

وهمٌ: اگرکسی گوید معنای این شعر چیست؟

 منم    منصور در عین  خدایی           زغیر خویشتن کرده جدایی 

 همه بود من است و من نمودم           گره از کارها اینجا  گشودم

گویم: به حکم آیه ” مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه (۸۰-نساء)” و آیه ۱۵۷-اعراف[الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتی‏ کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ] هرکس فرامین الهی را اطاعت کند، ازپیامبر خدا تبعیت نموده و به معروف (توحید و معرفت الله) او روی آورد، از منکر(شرک و کفر) دوری کند، طیبات را برخود حلال وخبائث را بر خود حرام گرداند و از نوری که بر او نازل شده (قرآن که جان پیامبر است) پیروی کند خداوند را نصرت داده است و این نصرت دادن عبد به خدا عین نجات عبد از جهنم فراق اوست “یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ (۷-محمد) اى اهل ایمان، شما اگر خدا را یارى کنید خدا هم شما را یارى کند و ثابت قدم گرداند.” خداوند درعین خدایی و ناصر بودن، منصور هم هست و از نصرت گرفتنش احتیاج به دیگری لازم نمی آید ونتیجۀ ناصر بودنِ عبد، تولد ثانی او به جان و روح منفوخ است، عبد با این روح منفوخ می فهمد که غیر از هستی مطلق که الله است چیزی وجود ندارد “همه بود من است” و مخلوقات همه نمود و ظهور اویند “من نمودم” و من خود را نمایش دادم و ظاهر کردم.

با دمیده شدن جان الهی و تحقق ولایت، “ربّ الفلق” طلوع می کند و “نفاثات فی العقد” را که با سخنانی از روی گمان و تخیل در باب آخرتِ آدم و توحید، گره ها در عقیده و عمل می زدند، گره ها را می گشاید ” گره از کارها اینجا  گشودم”. با بالا رفتن ذکر آدم  و توجهش به حق تعالی بارهایی راکه به سختی بر دوش می کشید می افتند “أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ وَ وَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَک الَّذِى أَنقَضَ ظَهْرَکَ وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَک (۴-اانشراح) آیا ما تو را شرح صدر عطا نکردیم؟ بار سنگین را  از تو برداشتیم. در صورتى که آن بار سنگین ممکن بود پشت تو را گران دارد. و نام نکوى تو را بلند کردیم.”

چو آدم را فرستادم به دنیا                  حقیقت باز بردم سوی عقبی   

این بیت ترجمه قول حق تعالی است که فرمود: ” وَ إِن مِّنکمُ‏ْ إِلَّا وَارِدُهَا  کاَنَ عَلىَ‏ رَبِّکَ حَتْمًا مَّقْضِیًّا ثمُ‏َّ نُنَجِّى الَّذِینَ اتَّقَواْ وَّ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیًّا وَ إِذَا تُتْلىَ‏ عَلَیْهِمْ ءَایَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لِلَّذِینَ ءَامَنُواْ أَىُّ الْفَرِیقَینْ‏ِ خَیرْ مَّقَامًا وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا[و هیچ یک از شما (نوع بشر) باقى نماند جز آنکه به دوزخ وارد شود این حکم حتمى پروردگار توست.پس از ورود همه در دوزخ، ما افرادى را که خداترس و باتقوا بوده‏اند نجات خواهیم داد و ستمکاران را فرو گذاریم تا در آن آتش به زانو درافتند.و هر گاه (در فضیلت مؤمن بر کافر) آیات واضحه ما بر مردم تلاوت شود کافران (غنى و متکبر) به مؤمنان (در مقام مفاخره) گویند: کدام یک از ما دو فرقه مقاماتمان بهتر و مجلس و انجمنمان نیکوتر خواهد بود؟](۷۳-مریم)”                 

آدم دارای حس، خیال، وهم و عقل شد، تسویه گردید و تقوا یافت یعنی از اهل بیت طهارت و توحید گردید. از باطل پرهیز کرد، و به حقیقت الله راجع شد و از اسفل السافلین حس، خیال، وهم و عقل به غایت خلقت خود که معرفه الله در آیاتش است رسید، جهنم به بهشت و دنیا به آخرت تبدیل شد “یبدل الله سیئاتهم حسنات“.

حضرت امیر(ع) به محرم اسرار خود، کمیل بن زیاد که از حقیقت سوال کرد فرمود “حقیقت محو الموهوم و صحو المعلوم” است. یعنی حقیقت از من موهوم بدر آمدن و آشکار شدن «المعلوم» است. پناه بردن انسان به حقیقت و دوری کردن او از باطل همان تقوا است.

انا الحق گفت او و من نگفتم              ولی او آشکارا من نهفتم

یعنی به الحق بودن من تلفظ کرد و کلام “انی انا الله” را به گوش مردم رساند و توحید را آشکار کرد و من سر و نهان “انا الحق” گفتن او بودم. حق تعالی سرّ همه مخلوقات است. “العبودیه جوهره کنهه الربوبیّه” پس ای مستشکل از اهل سرّ باش و مصداق ” یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ [(اکثر) آنان به امور ظاهرى از زندگى دنیا آگاهند و از عالم آخرت (و وعده ثواب و عقاب حق) به کلى بى‏خبرند](۷-روم)” را بشناس.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید شاه نعمت الله ولی که گفت:

توحید و   موحِّد   و   موحَّد      این هر سر یکیست نزد اوحد

اندر دوجهان یکیست موجود     هر   لحظه به   صورت مجدد

معنای کلام ایشان چیست؟

گویم: حضرت یوسف در احسن القصص در بیان توحید فرمود: “یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ[]اى دو رفیق زندان من، آیا خدایان متفرق (بى‏حقیقت مانند بتان و فراعنه و غیره) بهترند یا خداى یکتاى قاهر و غالب؟ (۳۹-یوسف)” او به زندانیان عالم کثرت، توحید برقرار کردن را آموخت که ارباب متفرق خیر و موجود نیستند (خیر و وجود مساوق همند). مختار هر مخلوق و مُوثَر او، هستی است نه نیستی. همه به هستی روی می آورند زیرا کمالات و آثار بر وجود مترتب است. و درباره کثرات موهوم فرمود: “ إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُم” ارباب متفرق یعنی ادراک، مدرَک و مدرِک، خواه حسی، خیالی یا عقلی ونیزتحریک و محرِّک و متحرک، همگی آیات حق هستند. همگی اسمائی هستند که از مسمای واحد حکایت می کنند “کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی‏ شَأْنٍ[او هر روز به شأن و کارى (در تکمیل و افاضه به خلق) پردازد] (۲۹-الرحمن) “.

وهمٌ: اگرکسی گوید معنای کلام احمد غزّالی که فرمود: “من لم یتعلم التوحید من ابلیس فهو زندیق امران یسجد یغیر سیده فابی[کسی که توحید را از ابلیس فرا نگیرد زندیق است به شیطان امر شد که به غیر سیدش سجده کند و او از سجده بر غیر آقایش ابا کرد]” چیست؟

گویم: سخن ایشان که به صورت لطیف بیان شده، در شرح کلمۀ توحید یعنی “لا اله الا الله” است. “الله” به تنهایی کلمه توحید نیست بلکه باید بر اله های موهوم و “من” های مخلوقات که در نظر انسانِ واهم، دعوی استقلالِ در هستی دارند خط “لا اله” کشید و آن ها را مقهور “اللهِ الواحد القهار” کرد. پس تا “من ها” که همان ابلیس و شیاطین اند نباشند و ادعای هستی نکنند و الله تعالی “انی انا الله” نگوید، توحید تام حاصل نمی شود. “هَلْ أَتىَ‏ عَلىَ الْانسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْا مَّذْکُورًا إِنَّا خَلَقْنَا الْانسَانَ مِن … فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعَا بَصِیرًا[ آیا بر انسان روزگارانى نگذشت که چیزى هیچ لایق ذکر نبود؟ ما انسان را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور) خلق کردیم و او را مى‏آزماییم و بدین سبب داراى قواى چشم و گوش (و مشاعر و عقل و هوش) گردانیدیم](۲-انسان)” انسان به تدریج “منِ” جمادی، “منِ” نباتی، “منِ” حیوانی و “منِ” ملکی می یابد و در تمام این مراحل من ها و شیطان ها دارد تا تسویه یابد، بعد از احصاء این شئون حیات الهی می یابد “نفحت فیه من روحی” وجان الهی او جان های محدود و موهوم را آیات و اسماء الهی می کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: “اسلم شیطان بیدی” و فرمود: “ما منکم الا و له شیطان قالوا وانت یا رسول الله؟ قال و انا الا ان الله اعاننی علیه فاسلم علی یدی[هر کدام از شما شیطانی دارد گفتند : یا رسول الله(ص) تو هم شیطان داری؟ فرمود: من هم، مگر اینکه خداوند مرا بر او یاری داد و او را به دست خود مسلمان کردم]“. و شیطان مسلمان، شیطان قرآن و اسمی از اسماء و آلاء الله است که بی طهارت نمی توان آن را مس کرد. پس تمامی من های انسان و ادراکات و مدرکات و فعل و افعالشان به موی پیشانی هایشان گرفته می شود تا فقط با یک طرف مواجه باشند و پاهاشان گرفته می شود تا از حرکت به هر سمتی بایستند.”فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی‏ وَ الْأَقْدامِ (۴۱-رحمن).

وهمٌ: اگر کسی گوید : بایزیدبسطامی بانگ برآورکه : انّی اناالله لااله الّا أنا فأعبدونی و خداوند راشبیه خود دانست.

گویم: با توجه به معنایی که در باره آیه و ذوالایه، وجه وذوالوجه بیان شد کلام بایزید بسطامی معلوم می شود. اگر بایزید و حلاج را به این کلام حکم کفردهید پس باید شجره ای که از او این کلام بر آمد هم کافر بشمرید. “فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَنْ یا مُوسى‏ إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ [چون موسى به آن آتش نزدیک شد به او از جانب راست آن وادى در آن بارگاه مبارک از آن درخت (مقدس) ندایى رسید که اى موسى منم خداى یکتا پروردگار جهانیان](۳۰-قصص)” و اگر حضرت موسی این کلام را از درختی شنید پیامبر اکرم ازهمه عالم این ندا می شنید و می شنود.

آتش است این بانگ نای و نیست باد              هرکه این آتش ندارد نیست باد

هر آواز که از نی برخیزد خود آتشیست برهستی نی. یعنی نی جز حکایت از نائی، هیچ ندارد. این بانگ باد نیست که نی را به باد نخوت اندازد تا آواز به خود نسبت دهد. هرکس آتش بر خودیت نزند نه نمود است و نه بود بلکه نبود است. زیرا که توهمِ “بودن” واقعیتی ندارد وهیچ است.

خلایق به جز اهل ولایت و نبوت، ازمَلَک و فلک و عالم عناصر و ترکیبات و عوارض مادی همگی “خود” دارند وبه عبد بودن خود آگاهی ندارند. اما آدم حقیقی که خود را بنده و آیه بیند عبدالله است زیرا معرفت به بندگیست. پس آدم حقیقی به بندگی خود معترف است. مانند نائی خالی از خود و پر از معرفت حق است فانک، انا است چون کافِ خطاب در “انک” اشاره به فقر محض و آیه دارد نه اینکه کاف، خطاب وجودی مستقل و”انا” وجود مستقلی دیگر باشد. پس عارف آیینه ایست ما “فیه ینظر” نه “ما به ینظر” که نباید این دو لحاظ باهم خلط شود.

در خود تامل کن، به خود بنگرکه چه کس را محکوم به کفر می کنی. آیا هیچ سیر وسلوک داشته ای؟! مرادم عمل کامل به شریعت رسول معظم (صلی الله علیه و آله)، تهذیب نفس از میل به حواس و خیال، اتصاف به اخلاق پیامبرو بالاتر از این مراتب که اهم تهذیب نفس است علم و تحصیل معرفت می باشد تا مانند ایشان از خود خالی شوی و خدا گوئی وخدا جوئی.

رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) این بود که با احکام الهی مشتهیات را، مقدمۀ توحید(آخرت) قراردهد و مردم را از ظاهر به باطن راهنمائی کند.

اسم خواندی رو مسمی را  بجو           مه  به  بالا   دان  نه  اندر آب جو                

     گر زنام وحرف خواهی بگذری                    پاک کن خود را زخود هان یکسری

 

وهمٌ: اگر کسی گوید : امام حسین (ع ) فرمود: “ایّها النّاس اتّقوا هؤلاء المارقه الّذین یشبّهون الله بأنفسهم” و قائلین به وحدت وجود، الله را به خود تشبیه می کنند.

گویم: قبلا گفتیم که روایات تنزیه محض و تشبیه محض هیچکدام ربطی به توحید احدی صمدی که بطور واضح و ساده بیان شد ندارد که در این توحید تنزیه عین تشبیه است و به عکس. و در آیات قرآن همواره تسبیح با تحمید همراه است، ” إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (اسراء-۴۴)” و رعد ۱۴، ابراهیم ۸۱، فرقان ۵۸، زیرا صراحتاً بیان شد که در نظر عارف مخلوق هیچ شیئیتی ندارد و نمود و آیه است پس تهمت بر عارف بستن که حق تعالی را به اشیاء تشبیه می کند بس بی معناست.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید :  خاستگاه وحدت وجود یونان بوده است.

گویم: خاستگاه وحدت وجود، “فطرت حضرت آدم ابوالبشر(علیه السلام)” می باشد. در چینش و برش هر آدمی توحید بالقوه نهاده شده است و اختصاص به یونانیان ندارد و چرا از نسبت دادن توحید به یونانیان بهراسیم و چرا بعضی مردم را از آدمیت یعنی توحید محروم بدانیم بی آنکه کلمات ایشان و نحوه سیر آنها را بدانیم. حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله) فرماید: “ان الله تعالی خلق روحی و روح علی بن ابیطالب قبل از یخلق الخلق بما شاء فلما خلق آدم اودع ارواحنا صلبه فلم یزل ینقلها من صلب طاهر الی ارحام طاهره لم یصبها دنس الشرک و عهد الجاهلیه …”خدای تعالی روح من و روح علی بن ابیطالب را قبل از خلقتِ خلق به مشیت خود خلق کرد و وقتی آدم(علیه السلام) را آفرید ارواح ما را در صلب او به ودیعت نهاد پس همواره روح ما(توحید) از صلبی طاهر به ارحام طاهر منتقل شد و دنس شرک و عهد جاهلیت آلودگی به آن نرساند.   

توحید حقیقت آدمی است که درتمام انسانها بالقوه نهاده شد. هر گاه گروهی در علم النفس و علم ماوراءالطبیعه و تهذیب نفس بکوشند و توحید یابند، هر زمان که باشد قبل از اسلام یا حین بعثت رسول اکرم یا بعد از آن، کاری نیکو کرده اند. این خطاب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) رانشنیدی که “اطلبو العلم و لو بالصین”؟ آیا تمیز عجم از عرب یا عجم از یونانی یا فقیه از فیلسوف و نسبت دادن اسلام به بعضی و نفی آن از بعض دیگر از عصبیت نیست؟ “فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ  أُوْلَئکَ الَّذِینَ هَدَئهُمُ اللَّهُ  وَ أُوْلَئکَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَابِ(۱۸-زمر)”  

به حکم فرمایش رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) که فرمود :”علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل”  شیعیان مکتب علی(علیه السلام) گفتار دانایان و رموز اسرار انبیاء گذشته را طعن نمی زدند. طعن و لعن بر حکماء الهی در مکتب معاویه صفتان و مخالفان علی(علیه السلام) -که سید حکماء و عرفاست- شروع شد. حکمت یونانیان گرفته شده از حکمت انبیاست. اسم و صفت ارسطاطالیس در شریعت ما محمود است. از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل است که در حق ارسطو فرمود: “هو نبی من الانبیاء جَهِلَه قومُه[ ارسطو نبی ای از انبیاست که قومش بر او جاهل شدند]” وبه حضرت علی اشاره کرد و فرمود: “یا علی انت ارسطاطالیس هذه الامه” و ” قدروی انه ذکر فی مجلس النبی (صلی الله علیه و آله) ارسطاطالیس فقال (صلی الله علیه و آله) : لو عاش حتی عرف ما جئت به لاتبعنی علی دینی[ روایت شده که در مجلس نبی (صلی الله علیه وآله) نام ارسطو ذکر شد حضرت فرمود: اگر زندگی او تا زمان من ادامه می یافت و آنچه من آورده ام می شناخت حتما از دین من تبعیت می کرد]” و در ملل و نحل شهرستانی و زبده الصحائف در باره فیثاغورس آمده : “کان فی زمان سلیمان النبی بن داود علیهما السلام قد اخذ الحکمه من معدن النبوه” و قال فی الالهیات : “ان الباری تعالی واحد لا کالاحاد ولا یدرک من جهه العقل ولا من جهه النفس فلا الفکر العقلی یدرکه و لاالمنطق النفسی یصفه غیر مدرک من نحو ذاته وانما یدرک باثارصنایعه و افعاله و…[ارسطو در باب الهیات فرمود: باری تعالی واحد است نه مانند آحاد (عددی)، نه از ناحیه عقل شناخته می شود نه از ناحیه نفس. پس فکرعقلی اورا درک نمی کند ومنطق نفسی توان وصف او را ندارد، از طریق ذاتش شناخته نمی شود و تنها راه شناخت او آثارصنایع و افعالش (ظهوراتش) است]”  و در باره سقراط فرموده اند: “کان قد اقتبس الحکمه من فیثاغورس و ارسالاووس و اقتصرمن اصنافها علی الالهیات و الاخلاقیات و اشتغل بالزهد و ریاضه النفس و تهذیب الاخلاق و اعرض عن ملذات الدنیا[حکمت را از فیثاغورس و ارسالاووس گرفت و در بین اقسام حکمتهای طبیعی و ریاضی و الهی و اخلاقی تنها به قسم الهیات واخلاقیات پرداخت و مشغول زهد و ریاضت نفس و تهذیب اخلاق شد و از لذات دنیایی دوری کرد]“. و سقراط در باره حق تعالی سخنانی بسیار زیبا دارد. قال: “قلوب المغرقین فی المعرفه بالحقایق منابر الملائکه و بطون الملتذین بالشهوات قبور الحیوانات الهالکه[قلبهای کسانی که در معرفت حقایق غرق شده اند منبرهای ملائک است و شکمهای کسانی که با شهوتها لذت می برند قبرهای حیوانات کشنده است]” . و درباره افلاطون نیزفرموده اند سلسله اساتید او و سقراط به موسی علیه السلام و اوصیای آن پیامبر می رسد. قال فی موضع من کتابه المسمی بطیماووس : “ان النفس جوهر شریف و سعید و انما صارت فی هذا العالم من فعل الباری الخیّر فان الباری لما خلق هذا العالم ارسل الله النفس و صیّرها فیه لیکون العالم حیّا ذا عقل و لیکون هذاالعالم تاما کاملا[افلاطون در جایی از کتاب طیماووسش فرمود: نفس انسان گوهری است شریف و سعادتمند و از فعل باریِ خیّر (تعالی) به این عالم آمد زیرا وقتی خداوند این عالم را خلق کرد نفس را به این عالم فرستاد تا عالم زنده و دارای عقل شود و تا ابنکه این عالم تام و کامل گردد]“.

به نقل از زبده الصحائف، تالیس ملطی حکمت خود را از موسی (علیه السلام) و سخنش را از تورات گرفته است ودر ملل و نحل آ مده که این حکیم، حکمت الهی و علوم طبیعی را از مشکات انبیاء اخذ نموده است.”وانباذقلیس و هو دقیق النظر فی العلوم رقیق الحال فی الاعمال وکان فی زمن داود علیه السلام مضی الیه و تلقی منه العلم و اختلف الی لقمان الحکیم و اقتبس منه الحکمه ثم عاد الی یونان و افاد و قال : ان النفس النامیه قشر النفس البهیمیه الحیوانیه و النفس الحیوانیه قشر للنفس المنطقیه و المنطقیه قشر للعقلیه و کل ماهو اسفل فهو قشر لما هو اعلی و الاعلی لبه.[و انباذقلیس در علوم نظر دقیق داشت. در زمان داود(علیه السلام) بر داود نبی وارد شد و از او علم گرفت. با حضرت لقمان حکیم رفت و آمد داشت و حکمت را از او فرا گرفت سپس به یونان بازگشت و یونانیان را هدایت کرد. از فرمایشات او این است: نفس نباتی پوستِ نفس حیوانی و نفس حیوانی پوست نفس منطقی و نفس منطقی پوست نفس عقلی است و هرکدام از پائین تری ها پوست بالاتر ونفس بالاتر مغز است]”

اسلام کمال و تمام ادیان گذشته است. تباینی بین ادیان نیست الا به نقص و کمال. هر کدام از انبیاء(علیه السلام) به عبادت الله دعوت کردند حضرت مسیح (علیه السلام) فرمود :”یا بنی اسرائیل اعبدوالله ربی وربکم”. خداوند از قول هود(علیه السلام) و شعیب و صالح و نوح و ابراهیم این دعوت را بازگو نموده و این فرمایش را در باره بعضی انبیاء در دعوت به توحید تکرار فرمود: “لَقَدْ أَرْسَلْنا … إِلى‏ قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُه [و همانا ما پیغمبر خود …به سوى امتش فرستادیم.پس گفت که خدا را پرستید که جز آن ذات یکتا شما را خدایى نیست،](۲۳-مومنون)”.

وحبیب بن اسرائیل نجار مشهور به صاحب یس یکی از سه نفریست که در کلام نبی(صلی الله علیه و آله) در دین بر دیگران سابق است. قوله(صلی الله علیه و آله): “سباق الامم ثلاثه لم یکفروا بالله طرفه عین علی بن ابیطالب و صاحب یس ومومن ال فرعون[سبقت گرفتگان امتها سه نفر بودند که آنی به الله تعالی کافر نشدند علی بی ابیطالب(علیه السلام) و صاحب یس و مومن آل فرعون]”. بین پیامبر اکرم وصاحب یس ششصد سال فاصله است همانطور که تبع اکبر(کمال الدین صدوق) و ورقه بن نوفل (سیره نبوی ابن هشام) و غیراین دو قبل از ظهور پیامبر به او ایمان آوردند[کسی به نبی ای ایمان نیاورد بعد از ظهور آن نبی وسرّ فرمایش پیامبر(صلی الله علیه وآله) که فرمود: “من نبی بودم در حالی که آدم(علیه السلام) بین آب و گل بود” درهمین مطلب است].

اگر کسی گوید : پارمیندس که فرمود:”خردمند جزبه یک وجود که کل وجود و وجود کل است معتقد نخواهد شد.” آیا قول به تشبیه نیست؟

گویم : الله تعالی کل وجود است نه وجود تک تک چیزها. کل وجود است یعنی حدّ و ماهیت ندارد. انیّت محض است بلکه او فقط موجود است و مخلوقاتش نمود و آیات اویند وجودی بحذاء او ندارند. او وجود کل است یعنی شیئیت نمودی مخلوقات ظهورشخصیت و شیئیت اوست. مانند تصاویر آینه های رواق که شخصی که میان رواق ایستاده شخص این عکسها ست.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: فلسفی که براساس وحدت وجود مبتنی است، غالباً به لفظ آمونیسم خوانده می شود واین لغت از ریشه یونانی به معنی تنها است.

گویم: اولاً: معتقد و مکشوف عارف با معنای عرشی “لا اله الا الله” مساوق است به این معنا که “تنها” الله تعالی موجود است و ماسوای او که مخلوقاتند آیات و اسماء و به تعبیری مرائی حقند.

ثانیاً: یونانی بودنِ گوینده، مضر به حق گویی نیست. خداوند در فرزندان آدم، عشق به حقیقت را نهاده است که منحصر به قومی دون قومی و محدود به زمان بعد از بعثت رسول(صلی الله علیه و آله) نیست. “إِنَّا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ لِلنَّاسِ بِالْحَق[ما قرآن را به حق به سوى تو فرستادیم](۱۰۵-نساء)”

همه انبیاء درآرزوی حضرت نبی خاتم بودند و به او بشارت دادند. هر زمانی ولو پانصد سال قبل از میلاد مسیح هر کس استعداد دریافت معرفت را پیدا می کرد از مشکات حضرت خاتم نبوت و ولایت  بهره گرفت. پس نباید اسلام را در برابر ادیان دیگر قرار داد ویا دین مردمان بعد از ظهور حضرت محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله) را مختص به افرادی که مسلمان نامیده می شوند دانست.

نام فروردین نیارد گل ببار                 شب نگردد روشن از نام چراغ

 

وهمٌ: اگر کسی گوید : مذهب وحده الوجود، مذهب الّذین یوحّدون الله والعالم، ویزعمون انّ کلّ شیء هو الله[مذهب وحدت وجود، مذهب کسانی است که قائل به اتحاد الله و عالمند و گمان می کنند که هر چیز الله است] و این مذهب برهمانی ها و رواقیه و افلاطونیان جدید و صوفیه است ونمی توان وحدت وجود رامرتبط به اسلام دانست.

گویم: این گفته  همان مدعای شما است و دلیل بر ردّ وحدت وجود نمی باشد واخذ مدعا به عنوان دلیل همان مصادره به مطلوب و باطل است.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید : درروایتی حضرت هادی(علیه السلام) با صوفیّه برخورد شدید کرده است. محمّد بن حسین بن ابی الخطّاب چنین نقل نموده که وی گفته است: “کُنتُ مَعَ الهادِیِّ عَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فِی مَسجِدِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَاَتاهُ جَماعَهٌ مِن اَصحابِهِ مِنهُم اَبُوهاشِمِ الجَعفَرِیِّ وَکانَ رَجُلاً بَلیغاً وَکانَت لَهُ مَنزِلَهٌ عَظیمَهٌ عِندَهُ ثُمَّ دَخَلَ المَسجِدَ جَماعَهً مِنَ الصُّوفِیَّهِ وَجَلَسُوافِی جانِبٍ مُستَدیراً (مُستَدیرَین) وَاَخَذُوا بِالتَّهلیلِ، فَقالَ علیه السلاملاتَلتَفِتُوا اِلی هؤُلاءِ الخَدّاعینَ فَاِنَّهُم حُلَفاءُ (خَلَفاءُ) الشَّیطانِ وَ مُخَرِّبُوا قَواعِدِ الدّینِ، یَتَزَهَّدُونَ لِراحَهِ الاَجسامِ، وَیَتَهَجَدُونَ لِتَصییدِ الاَنعامِ، یَتَجَوَّعُونَ عُمراً حَتّی یُدَیِّخُوا لِلایکافِ حُمراً، لا یُهَلِّلُونَ الّا لِغُرورِ النّاس، وَلا یُقَلِّلُونَ الغَذاءَ الّا لِمَلا العِساسِ وَاختِلاسِ قَلبِ الدَّقناسِ، یَتَکَلَّمُونَ النّاسَ بِاِملائِهِم فِی الحُبّ، وَیَطرَ حُونَهُم بِاَدالیهِم (بِاَدِلائِهِم) فِی الحُبِّ، اَورادُهُمُ الرَّقصُ وَالتَّصدیَهُ، وَاَذکارُهُمُ التَّرَنُّمُ وَ التَّغنِیَهُ، فَلایَتبَعُهُم اِلّاالسُّفَهاءُ، وَ لایَعتَقِدُ بِهِم الّا الحُمَقاءُ، فَمَن ذَهَ بَ اِلی زِیارَهِ اَحَدِمِنهُم، حَیّاً اَومَیِّتاً، فَکَاَنَّماذَهَبَ اِلی زِیارَه الشَّیطانِ وَعَبَدَهِ الاَوثانِ، وَمَن اَعانَ اَحَداً مِنهُم، فَکَاَنَّما اَعانَ یَزیدَومُعاوِیَهَ وَ اَباسُفیانِ، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِن اَصحابِهِ وَ اِن کانَ مُعتَرِفاً بِحُقوقِکُم؟ قالَ: فَنَظَرَ اِلَیهِ شِبهَ المُغضِبِ وَقالَ علیه السلام: دَع ذا عَنکَ، مَنِ اعتَرَفَ بِحقوقِنالَم یَذهَب فِی عُقُوقِنا، اَماتَدری اَنَّهُم اَخَسُّ طَوائِفِ الصُّوفِیَّهُ، وَ الصُّوفِیَّهُ کُلُّهُم مِن مُخالِفینا وَ طَریقَتُهُم مُغابِرَهٌ لِطَریقَتِناوَ اِن هُم الّا نَصاری وَمَجُوسِ هذِهِ الاُمَّهِ، اوُلئِکَ الَّذینَ یَجهَدُونَ فِی اِطفاءِ نُورِ اللهِ وَ اللهُ یُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوکَرِهَ الکافِرُونَ”.

گویم: حضرت هادی (علیه السلام) در مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله) نشسته بودند و گروهی از اصحاب بر حضرتش مشرف بودند که عده ای از صوفیه به مسجد داخل شدند و در طرفی از مسجد بطور مستدیر نشسته و شروع به تهلیل (لااله الاالله گفتن) کردند.حضرت هادی(علیه السلام) فرمود به این گروه بسیار فریبکار نگاه نکنید زیرا ایشان دنباله رو و جانشین شیاطین هستند و خراب کنندگان قواعد دین اند و…  امام (علیه السلام) این گروه راکه نام صوفیه برخود نهاده بودند چنین معرفی فرمود :

۱- کسانی که زهد واقعی ندارند بلکه اظهار زهد می کنند تا جسمهاشان در راحتی باشد (بیشتر از رفاه دنیوی بهره برند).

۲- شب زنده داری می کنند تا مال دنیا از چهار پایان بدست آورند .عمری گرسنگی به خود می بندند تا در به گناه انداختن بر مردم مستولی شوند در حالی که گناه شیرین و خوب به نظر آید.

۳- آنها تهلیل نمی گویند جز برای فریب مردم.

۴- غذای خود راکم  نمی کنند مگر برای پر شدن ظرفهای بزرگ وربودن قلب مردم فرومایه.

۵- با مردم با محبت زیاد سخن گویند که گویا با محبت ترینند . از خود بی تابی نشان می دهند تا محبت مردم را جلب کنند.

۶- وردهاشان رقص و کف زدن است و ذکرهاشان آوازه خوانی و ترانه سرائیست. پس کسی از ایشان تبعیت نکند جز سفیهان و به ایشان جز بی خردان معتقد نشوند… کسی که به حقوق مامعترف باشد در عقوق ما وارد نمی شود اینها پست ترین طوایف صوفیه اند از مخالفان مایند و طریقه و روش ایشان با طریقت ما مغایر است.

پاسخ :

۱-    علماء بالله زهد واقعی دارند و جسمشان را درکسب علم وعمل صالح به زحمت و رنج افکنده اند.

۲-    علماء بالله تهجد به خود نمی بندند بلکه تهجدی که پیامبر به ایشان فرمان داد انجام می دهند. وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً لَکَ عَسى‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً [و بعضى از شب را به خواندن قرآن (در نماز) بیدار و متهجّد باش، که نماز شب خاص توست، باشد که خدایت تو را به مقام محمود (شفاعت کبرى) مبعوث گرداند](اسراء-۷۹).

۳-    تهجد را لوجهه الکریم انجام می دهند و ذره ای دل به دنیا نبسته اند. بوعلی سینا در وصف ایشان فرمود: “العارف یرید الحق الاول لالشی‏ء غیره و لا یوثر شیئا علی عرفانه و تعبده له فقط لانه مستحق للعباده و لانها نسبه شریفه الیه لا لرغبه او رهبه[مراد ومقصود عارف، حق اول است نه چیز دیگرغیر او. و چیزی را بر شناخت حق اختیار نمی کند. تعبدش فقط برای حق اول است و حق اول را عبادت می کند زیرا حق شایسته عبادت است. چون عبادت نسبت شریفی به حق تعالی است نه اینکه به طمع بهشت یا ترس از جهنم باشد]”. با مشاهده لا اله الا الله و گواهی به حقیقتی که در ایشان ظاهر شده لا اله الا الله گویند نه به صرف لقلقه زبان و بدون وجدان حقیقت آن. گفته شان از اعتقادشان برمی خیزد که بر سر هر چه “انا” گفت و وجود برای خود دانست لای نفی کشیدند و “الا الله” را در قلبشان اثبات کردند.

۴-    بوعلی در مقامات العارفین فصل سوم در تعریف زاهد فرمود: “الزهد عند غیر العارف معاملهٌ مّا کأنّه یشتری بمتاع الدنیا متاع الآخره ، وعند العارف تنزّهٌ مّا عمّا یشغل سرّه عن الحقّ ، وتکبّر على کلّ شى‏ء غیر الحقّ[ زهدِ زاهدِ غیرِ عارف نوعی معامله است مانند این است که متاع دنیا را در مقابل دارایی آخرت معاوضه می کند ولی زهد عارف عبارتست از دوری جستن از هر چه سرّ و درونش را از حق مشغول می کند و زهد او بی اعتنایی به هر چیز، غیر حق است].”

۵-    با مردم به محبت سخن می گویند چون منشاء ایجاد مخلوقات را محبت می دانند “کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف“. و به پیامبر گرامی خطاب شد “لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک[اگر تندخو و سخت‏دل بودى مردم از گِرد تو متفرق مى‏شدند](۱۵۹-ال عمران)” پس محبت کردن به مردم امرحق تعالی است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: “توددوا” (دوستی کنید). گاه محبت از حرمت و خضوع است، “اللهم انی اسألک حبک و حب من یحبک” و گاه برای تسلط بر دیگران و از سر ریا. محبت پیامبر و عارفان بالله از سنخ اول است و دومی از برای ریاکاران و جاهلان به معرفت الله.

۶-    احدی، علماء زمان، مانند امام خمینی وعلامه طباطبایی و علامه حسن زاده و… را در ورد و ذکر گفتن به حال رقص و کف زدن و آوازه خوانی و ترانه سرایی ندیده است. نعوذبالله من همزات الشیاطین. 

همسری    با  انبیا    برداشتند            اولیا را همچو خود   پنداشتن 

گفته اینک ما بشر ایشان  بشر            ما و ایشان بستهٔ خوابیم وخور 

این خورد گردد پلیدی زو جدا             آن خورد گردد  همه نور خدا 

این خورد زاید همه بخل و حسد             و آن  خورد  زاید  همه نور احد

پس مصادیق این روایت علماء بالله نیستند.

کلمه تصوف به دو معنا است: ۱- دوستدارعلم ۲- پشمینه پوش (حضرت امیر(علیه السلام) در خطبه ۱۹۲ فرمود: “خداوند بندگان متکبر و خودپسند را با اولیاءخویش که در چشم آنها ضعیف  وناتوانند می آزماید. موسی بن عمران با برادرش بر فرعون وارد شدند و (علیهما مدارع الصوف و بایدیهما العصی) لباس پشمینه به تن داشتند (یعنی با تواضع برمتکبر وارد شدند و این فروتنی ایشان آزمودن متکبر بود).

گروهی که ذکرشان خواندن و رقصیدن است نه دوستدار علم هستند و نه متواضع. درمقابل کسانی که به تبعیت از امام(علیه السلام) نفس را از موانع و عقوق تخلیه کرده و خود را به زیورها و کمالات انسانی تجلیه و تحلیه نموده اند حتما داخل در عقوق ائمه(علیه السلام) و آنچه مانع از طریق الی الله است، نیستند.

لفظ صوفیه به این دو معنی است اما در انطباق این کلمه بر مصادیق، بین درست و نادرست خلط می شود. مانند لفظ مسلمان، در باره افراد بسیاری که درنمازو هنگام تلاوت قرآن ، غلبه و ظفر به علماء اسلام، جاه طلبی و حساب مال و فرزند و زن برآنها هجوم می آورد با همان حال و خلق بهیمی و سبعی و شیطانی خویش اعمال عبادی خود را انجام می دهند یا اصلا نماز و شریعت بجا نمی آورند ولی خود را مسلمان می نامند. در مقابلِ ایشان کسانی هستند که عِلماً و عملاً مسلمانند چه بسا که گروه اول ،این دسته دوم را، خارجی و کافر نامند. آیا حضرت زینب و زنان و دختران اسیر حادثه مصیبت بار کربلا را هنگام ورود به شام، خارجی (خارج از دین) ننامیدند؟ امیرموحدان و عارفان حضرت امیر(علیه السلام) را در مسجد در حالت نماز به شهادت رساندند سپس برای بیان تهمت بی نمازبودنش سوال کردند که آیا او نماز هم می خواند؟!

امیرالمومنین در باره متواضعان در برابر حق و دوستداران علم و معرفت که از جمله آنان حضرت استاد است فرمود : “وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَهٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِیفَهٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِیفَهٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِیفَهٌ صَبَرُوا أَیَّاماً قَصِیرَهً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَهً طَوِیلَهً تِجَارَهٌ مُرْبِحَهٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ أَرَادَتْهُمُ اَلدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا أَمَّا اَللَّیْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِینَ لِأَجْزَاءِ اَلْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرْتِیلاً[و مردم از آسیب شان در امان اند و بدنهاشان لاغر است و نیازهاشان اندک است و جانشان به زیور عفت آراسته است  چند روز کوتاه دنیا را شکیبایی کرده تا آسایشى ابدى قیامت را به دست آورند، این تجارت ، که پروردگارشان نیز برایشان فراهم ساخته، سود بسیار دهد. دنیا در طلب آنهاست و آنها از دنیاگریزان اند، به اسارتشان مى گیرد ولى جانهاى خویش به فدیه دهند تا از اسارت برهند .اما شبها، همچنان برپاى ایستاده اند تا جزء جزء کتاب خدا را بخوانند، و آرام و با تأنّى و تدبّر مى خوانند]”

 

وهمٌ: اگرکسی خدمت استاد عرض کند: چگونه حضرتعالی استناد به بعضی از احادیث مجعول نموده وچنین می نویسید: “وفی الحدیث عنه(صلی الله علیه و آله): انّ الله عزّوجلّ خلق آدم علی صوره الرّحمن وفی روایه اخری انّ الله خلق آدم وأولاده علی صوره الرّحمن واخری: انّ الله عزّوجلّ خلق آدم علی صوره واخری ماخلق الله شیئاً أشبه به من آدم.” در حالیکه این گونه احادیث مجعول بوده و مشعر به تشبیه و تجسید است و با احادیث دیگر در تعارض است.

 گویم : الفاظ در لسان شارع در معانی جدیدی غیر از معانی لغوی استعمال می شود. مرحوم آخوند صاحب کفایه در باره معانی الفاظی که شارع استعمال می کند فرمود: “وضع، عبارت از یک نحوه اختصاص وعلقه ای بین لفظ و معنا می باشد که گاه در نتیجه تخصیص لفظ به معنا حاصل می شود (مثل اینکه پدری در باره پسرش که تازه بدنیا آمده می گوید طفلم را حسن نامیدم) و یا بواسطه کثرت استعمال. این دو را وضع تعیینی و تعینی می نامند. لفظ را با معنایی که تحت لفظ است مجازا وضع نامند و حقیقتی که این لفظ به ازاء آن وضع شده است موضوع له نامیده می شود و(علاوه براین معنا که برای وضع تعیینی ذکر شده) همانطور که وضع تعیینی با تصریح به انشاء آن حاصل می شود، با استعمال لفظ در غیرما وضع له (لغوی) بدون کثرت استعمال و بدون نصب قرینه بر معنای جدید حاصل می شود. گرچه در این صورت نصب قرینه بر اراده واضع لازم است. پس این استعمال نه حقیقت است و نه مجاز و البته باید این استعمال برای طبع مستحسن باشد. پس دعوی وضع تعیینی در الفاظی که در لسان شارع متداول است قریب به حق است و ادعای قطع به وجود چنین وضعی قطعا گزاف نیست. و موید بر این دعوی اینست که اصلا بین معانی شرعی و معانی لغوی هیچ علاقه و ربطی دیده نمی شود. وچه علاقه بین صلاه شرعی و صلاه به معنای دعا (معنای لغوی) است؟ مخصوصا بنابر اینکه معانی شرعی معانی مستحدثه اند.”

پس معنای کلمات شارع در فروع الدین و نیز اصول دین و کلمات قرآن را نمی توان در کتب لغت جستجو کرد بلکه باید موضوع له الفاظ را خود شارع بیان کند. که به چند نمونه اشاره می شود:

         تفسیر مجمع البیان برای لفظ “شراب طهور”در آیه “وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً [و خدایشان شرابى پاک (و گوارا از کوثر عنایت) بنوشاند](۲۱-انسان)” روایت از امام صادق(علیه السلام) آورده که: “ای یطهرهم عن کل شی‏ء سوى الله إذ لا طاهر من تدنس بشی‏ء من الأکوان إلا الله[یعنی ایشان را از هر چیز غیر الله پاک می کند زیرا طاهرِاز آلودگی چیزی از ما سوی الله وجود ندارد الا الله تعالی]”.

         در روایات حورالعین به گونه ای تصویر شده است که با آنچه مفهوم عرف مردم است سازگار نیست مانند: و روی عن النبی (صلى الله علیه و آله) قال: «من قرأ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بنى الله له فی الجنه سبعین ألف قصر من یاقوته حمراء، فی کل قصر سبعون ألف بیت من لؤلؤه بیضاء، فی کل بیت سبعون ألف سریر من زبرجده خضراء، فوق کل سریر سبعون ألف فراش من سندس و إستبرق، و علیه زوجه من حور العین، و لها سبعون ألف ذؤابه، مکلله بالدر و الیاقوت، مکتوب على خدها الأیمن: محمد رسول الله، و على خدها الأیسر:علی ولی الله، و على جبینها الحسن، و على ذقنها: الحسین، و على شفتیها: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ[کسی که بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند خداوند تعالی برای اودربهشت هفتاد هزار قصر از یاقوت سرخ بنا می کند و درهر قصری هفتاد هزار خانه از مروارید سفید ودر هر خانه ای هفتاد هزارتخت از زبرجد سبز که بر روی هر تختی هفتاد هزار فرش از حریر و ابریشم است و بر روی هر تختی همسری از حورالعین نشسته که دارای هفتادهزار گیسوی بافته شده است و گیسوان او با درّ و یاقوت پوشیده شده اند بر روی گونه راستش محمدرسول الله(صلی الله علیه وآله) و بر گونه چپش علی ولی الله و بر پیشانی اش حسن و بر چانه او حسین و بر لبانش بسم الله الرحمن الرحیم مکتوب است]». وتحقق چنین حورالعینی درعالم حس ممتنع است.

انبیا که از نظرعقل کاملترین افراد عالمند، اکثر احکام شرعی مانند غسل در موارد خاص و نماز دو رکعتی صبح و…را آورده اندو این احکام بر خلاف عقل جزئی است به همین جهت اگر عاقل چیزی را نفهمید نباید بگوید “هذا خلاف العقل” یا “ان هذا لیس بعقلی”. زیرا ممکن است چیزی برای کسی عقلی نباشد اما نزد دیگری عقلی باشد. و احکام شرعی خارج از طورِ عقل مکلفین است و شارع در آیات قرآنی و احادیث مربوط به معارف همان شارع احکام الهیست. عقل نبی(صلی الله علیه و آله) بر همه عِلویات و سفلیات محیط است پس تحت هر لفظ از الفاظش دریایی از اسرار و گنجهای رموز نهفته است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: “کتاب الالهی علی اربعه اشیاء، علی العباره و الاشاره و اللطائف و الحقایق” عبارت برای عوام و اشاره برای خواص و لطائف قرآن را اولیای الهی و حقایق آن را انبیاء درک می کنند. قال الله: “وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْم[ در صورتى که تأویل آن را کسى جز خداوند و اهل دانش نداند] ۷-آل عمران”.”فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُون[ شما اگر خود نمى‏دانید بروید و از اهل ذکر (و دانشمندان امت) سؤال کنید] (۷-انبیاء)”.

اما روایات “خلق الله آدم علی صورته” و “ان الله خلق آدم علی صوره الرحمن” و “ان الله خلق آدم واولاده علی صوره الرحمن” در معنا نظیر احادیث و آیات زیر می باشد:

۱-    قوله تعالی: “ْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى“.

۲-     آیه: “إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّه“. همانا خدا جان و مال اهل ایمان را به بهاى بهشت خریدارى کرده است.

۳-     آیه: “وَ فی‏ أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ (۲۱-ذاریات)”. و هم در نفوس خود شما مردم، آیا نمى‏نگرید؟

۴-    آیه: “وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ (۱۹-حشر)”. و مانند آنان نباشید که به کلى خدا را فراموش کردند، خدا هم (حظّ روحانى و بهره ابدى) نفوس آنها را از یادشان برد، آنان به حقیقت بدکاران عالمند.

۵-     آیه : “سَنُریهِمْ آیاتِنا … وفی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.”

۶-    آیه :  “فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏ (۹-نجم)”. (بدان نزدیکى که) با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد.

۷-    آیه : “لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ أَحْسَنِ تَقْویمٍ (۴-تین)”. که ما انسان را در نیکوترین صورت (در مراتب وجود) بیافریدیم

۸-    آیه : “وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ إِلَیْهِ الْمَصیرُ (۳-تغابن)”. و شما آدمیان را به زیباترین صورت برنگاشت، و بازگشت همه خلایق به سوى اوست.

۹-    آیه :  “هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ“.

۱۰-  آیه :  “وَ اللَّه ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَهٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَهٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُم….(۷-مجادله)”. هیچ رازى سه کس با هم نگویند جز آنکه خدا چهارم آنها و نه پنج کس جز آنکه خدا ششم آنها و…

۱۱-  حدیث نبوی(صلی الله علیه و آله) : “ان الله خلق الخلق فی ظلمه ثم رش علیهم من نوره“. خداوند تعالی خلق را در ظلمت آفرید سپس نور خود را بر آنها گسترانید.

۱۲-  قوله (صلی الله علیه و آله): “لست لاحدکم ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی“. من مانند هیچ کدام از شما نیستم شب را در نزد پروردگارم روز کردم مرا اطعام کرد وسیراب نمود.[روح و جان نبوت از جنس سایر جانها نیست. توضیح این مطلب بعدا می آید]

۱۳-  قول پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) است که فرمود : “من رانی فقد رای الحق“. هرکس مرا ببیند به تحقیق خدا را دیده است.

۱۴-  قوله (صلی الله علیه و آله):من اطاعنی فقد اطاع الله“. هر کس مرا اطاعت کند از الله اطاعت کرده است.

۱۵-  قوله (صلی الله علیه و آله): “ان الله خلق آدم فتجلی فیه“. الله تعالی آدم را خلق کرد پس در او تجلی فرمود.

۱۶-  و معنای خلق آدم علی صورته همان فرمایش رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: “ قلب المؤمن بین اصبعین من أصابع الرحمن[قلب مومن بین دو انگشت از انگشتان رحمان است]” وبعینه معنای “علم آدم الاسماء کلها” را دارد.

۱۷-  حدیث قدسی: ” کنت کنزاً مخفیاً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف

۱۸-  حدیث: “لا یَسَعُنی اَرْضِی وَلا سَمائی و لَکِنْ یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِی المُؤمِن“.

۱۹-  عین فرموده نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) درباره اویس قرنی که فرمود: “انّی أشُمُّ نَفْسَ الرحمنِ من قِبَلِ الیمن“.

۲۰-  حدیث قدسی: “جعت فأطعمتمونی،و عطشت فسقیتمونی‌ و … و مریضا فعدتمونی“،

۲۱-  حدیث قدسی: “ کنت له سمعا و بصرا و لسانا بی یسمع و بی یبصر و بی ینطق

۲۲- امام صادق (علیه السلام) فرمود: “ان الصوره الانسانیه اکبر حجه له على خلقه، و هى الکتاب الذى کتبه بیده، و هى الهیکل الذى جاء بحکمته، و هى مجموع صور العالمین، و هى المختصر من العلوم فى اللوح المحفوظ، و هى شاهد على کل غائب، و هى الحجه على کل جاحد، و هى الطریق المستقیم الى کل خیر، و هى الصراط الممدود بین الجنه و النار“.

۲۳-  امیر المومنین(علیه السلام) در تفسیر “من رانی فقد رای الحق” فرمود: “ان ﷲ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﺷﺮاﺑﺎ اﻋﺪه ﻻوﻟﯿﺎﺋﻪ إذا ﺷﺮﺑﻮا ﺳﮑﺮوا واذا سکروا طربوا و اذا طربوا طابوا و اذا طابوا ذابو و اذا ذابو خلصوا و اذا خلصوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا و اذا وجدوا وصلوا و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم“.

پس یا در تمامی این آیات و روایات اشکال وارد می کنید یا باید به کمک محکمات، موارد متشابه را تفسیر نمائید.  

حق تعالی در روشن شدن نسبت خود با آدم مثالهایی را قرار داد که یکی از آنها شمس و قمر است. خورشید مثال حق تعالی و ماه مثال نبی(صلی الله علیه و آله) است. قمر سریع السیر است که جز در یک منزل و غالبا یک روز مکث نمی کند. هنگام انمحاق در شدت قرب و اشراق از ذات خود فانی  شده واشعه شمس در او منعکس می گردد و ظلمت از بین می رود. در این هنگام چون به ذات خود نظر کند چیزی  از خود نمی بیند مگر این که از انوار شمس و عطایای آن خالی نیست و زبان حالش این است که “من رانی رای الشمس[هر کس مرا ببیند خورشید را می بیند]”

مثال دیگر که تام تراز مثالهای دیگراست آینه و مرئی است. آینه ها از نظر کوچکی و بزرگی، صیقلی بودن   و کدورت، استقامت و انحناء و در رنگهایشان مختلف هستند. هر گاه از اشیاء صورتی در این آینه ها ظاهر شود بر حسب تعدد و رنگها و حالاتشان او را مختلف نشان می دهند. تجلی شیئی درآینه ها به حلول یا قیام نیست زیرا اگر اینگونه بود حلول شی واحد در محلهای متعدد لازم می آمد واین محال است پس تجلی غیر حلول و اتحاد و اتصال است.

در روایت “خلق الله آدم علی صورته” و نیز “آیه نفخت فیه من روحی“، صورت به معنای پیکر و نفخ به معنای دمیدنی که در لغت آمده نیست.

ظاهرا در روایت “خلق الله آدم علی صورته” نیازی به اعتذار در صحیح بودن سند روایت نیست چون اطلاق صورت به الله تعالی مستلزم قول به تجسم و تشابه نیست. زیرا در نزدعلماء لفظ “صورت” بین معانی مشترک است که آن معانی غیر از معنی صورت در لسان عرف و لغت ( شکل و خلقت) می باشد. ایشان صورت را بر چند معنا اطلاق می کنند:۱) ماهیت شییء  ۲) وجود عقلی شیء و  ۳) کمال وتمام شیء و  ۴) وجودات بحتی که به جسم و جسمانی تعلق ندارند مانند ملائکه و عقول و…و معنای دیگر. بنابراین از اطلاق صوره بر حق تعالی اعتقاد به تجسم لازم نمی آید.

حدیث “ان الله تعالی خلق آدم علی صورته” بین خاصه و عامه مشهور است و معنای روایت این است که آدم بر مثال الله تعالی خلق شده است. بین مثال و مثل فرق است زیرا اولی مستلزم ثانی نیست. مثل شیئ عبارت از مشارک در تمام حقیقت ولی مثال شیئ مشارک در نسب و اضافات است. الله تعالی از مثل منزه است نه از مثال. لقوله تعالی “وله المثل الاعلی فی السموات”. این روایت از طریق ابی حمزه ثمالی هم نقل شده است که نجاشی گوید ایشان از علی بن الحسین (علیه السلام) و اباجعفر(علیه السلام) و ابا عبدالله(علیه السلام) و اباالحسن(علیه السلام) روایت کرده است. ابوحمزه ثمالی از اصحاب ثقۀ این امامان و ازکسانیست که در روایت و حدیث معتمد بوده است. گرچه این حدیث از ابوهریره هم نقل شده است.

مشابه این روایت از هشام بن سالم الجوالیقی الجعفی روایت شده است: روی عن اباعبدالله و ابی الحسن علیهماالسلام ثقه ثقه : “ان لله عزوجل صوره و ان آدم مخلوق علی مثال الرب تعالی”.

اما روایاتی که در باب تعارض خبرین ذکر کردید مانند روایتی ازحضرت صادق(علیه السلام) که فرمود: “اگر دو حدیث در یک مورد با یکدیگر تعارض داشتند آن را برکتاب الله عرضه کنید”. حضرت استاد متبحر در علم درایه و حدیث و اصول و مجتهد در علوم منقول و معقول، روایاتی را که در فرمایش خود استفاده می کنند به قرآن عرضه کرده و این روایات را موافق با کتاب الله دیده است(آیاتی که ذکر شد).علاوه بر این ایشان خود اجازه حدیث دارند و در سلسله روات هستند خواه روایتی که ایشان اجازه در آن دارند در کتب اهل تصوف حقیقی مانند کتب سید حیدر آملی ذکر شده باشد ویا در کتب اهل تسنن یا کتب دیگر.

چشم  تو  ادراک  غیب   آموخته                   چشمهای  حاضران  بر دوخته

آن یکی ماهی  همی   بیند   عیان                  وآن  یکی  تاریک  می بیند   جهان

آن خطادیدن ز ضعف عقل اوست                  عقل کل مغز است و عقل جزو پوست

 در باب علم فقه الحدیث، امام صادق (علیه السلام) فرمود : “ان حدیثنا صعب مستصعب[ الصعب البعیر الذی لم یرکب بعد والمستصعب البعیر الذی یهرب منه اذا رئی یعنی حدیثنا ممتنع عن ادراک والفهم. صعب شتریست که هنوز سواری نداده و مستعصب شتریست که هر گاه سر بینی او به جانب حلقش برگردد فرار می کند]، لا یؤمن به إلاّ ملک مقرّب أو نبی مرسل أو مومن امتحن اللّه قلبه للإیمان فما عرفت قلوبکم فخذوه وما انکرت فردوه الینا” ترجمه: حدیث ما از ادراک و فهم دور است، جز ملک مقرب یا نبی مرسل یا مومنی که  خداوند فلبش را برای ایمان امتحان فرموده به آن ایمان نمی آورد، آنچه قلبهایتان فهمید اخذ کنید و آنچه انکار کرد(از حدیث ما) به خودمان برگردانید( رجوع به قرآن و روایات کنید)، عن النبی (صلی الله علیه و آله) : “اتقوالحدیث عنی الاماعلمتم[ از حدیثی که ازما نقل می شود پرهیز کنید الا علم به آن داشته باشید]”، عن الباقر (علیه السلام) : “اعرف منازل الشیعه علی قدر روایتهم و معرفتهم فان المعرفه هر الدرایه للروایه[منزلت شیعه را به قدر روایت و معرفتشان بشناسید زیرا معرفت همان درایت روایت است]”، عن الباقر(علیه السلام): “انتم افقه الناس اذا عرفتم معانی کلامنا[شما فقیه ترین مردم هستید وقتی که معانی کلام ما را بشناسید]”، عن امیرالمومنین(علیه السلام): “اعقلوا الخبر اذا استمعوه عقل دعایه لا عقل روایه فان رواه العلم کثیر و رعاته قلیل[هرگاه خبری را می شنوید در آن با عقل رعایت (توجه و تأمل) تعقل کنید نه عقل روایت زیرا راویان علم زیادند اما بررسی ودقت کنندگان در آن کمند]”، قال النبی (صلی الله علیه و آله) : “نضرالله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها فرب حامل فقه الی من هو افقه منه ورب حامل فقه الی غیر فقیه”. خداوند شاد گرداند بنده ای راکه گفتارم را شنیده و بفهمد و به کسی که آن را نشنیده برساند که چه بسیار است کسی که فهم را به کسی می رساند که از خود فهیم تر است وچه بسا کسی که فهم را به کسی که فهیم نیست برساند. در این روایت افزون بر شیندن روایت ،فهم آن اعتبار شده است.

در فقه الحدیث مبانی و ضوابطی در فهم متون و مدالیل مورد استفاده قرار می گیرد و بر اساس این مبانی، تفسیری از احادیث ارائه داده می شود. ازمبانی این علم: ۱- مفاهیم واژه ها ست و ۲- وقتی که کلماتی بین مصادیق مادی و غیر مادی قابل انطباق باشند مانند سراج، میزان، ظل، سمیع، بصیر، وجه، نفخ، صورت، جناح ملائکه و عرش و… در این گونه الفاظ نباید گفت این ها هیچ گونه تفسیری و معنایی ندارند و نیز قائل به تشبیه و حمل آن الفاظ به مفاهیم مادی شان نمی شویم بلکه معنای صرف و خالی از لوازمی که لازمه مادیت معنای آن است رااخذ می کنیم، و ۳- توجه به مفاهیم واژه ها در عصر صدور است و ۴- توجه به حقیقت شرعیه الفاظ و اصطلاحات خاص روایات است که دستیابی به این معنا با مراجعه به کتب لغت یا عرف امکان پذیرنیست بلکه معانی این گونه الفاظ در متن روایات معلوم می شوند.

اما این دو روایت ذیل که در توضیح روایت “خلق الله آدم علی صورته” بیان شده است خود متشابه است و نیاز به بیان دارد.

علی‌بن‌ابراهیم‌بن‌هاشم عن أبیه عن علی‌بن‌معبد عن الحسین‌بن‌خالد قال قلتُ للرضا(علیه السلام ) یابن رسول الله إنّ الناس یروون أنّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قال إنّ الله خَلق آدم علی صورته فقال(علیه السلام): “قاتلهم الله لقد حذفوا أوّل الحدیث انّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مَرّ برجل من انصاروهویضرب غلام له و یقول قَبَّح الله وجهک ووجه من یشبهک  قال (صلّی الله علیه و آله و سلّم): بئس ما قلت فإنّ الله عزّ وجلّ خَلق آدم علی صورته“.

ترجمه: به امام رضا(علیه السلام) گفتم یابن رسول الله مردم از رسول الله(صلی الله علیه وآله) نقل می کنند که فرمود إنّ الله خَلق آدم علی صورته حضرت امام رضا(علیه السلام) فرمود: خدا آنان را بکشد اولِ حدیث را حذف کرده اند رسول الله(صلی الله علیه وآله) از کنار مردی از انصار گذر می کرد در حالیکه او غلامش را می زد و می گفت خداوند صورت تو و صورت کسی را که شبیه توست زشت گرداند حضرت رسول الله(صلی الله علیه وآله) فرمود بد گفتی زیرا الله تعالی آدم را بر صورت “خودش” خلق کرده است. 

و عن ابی الورد بن ثمامه عن علی (علیه السلام ) سمع النبی (صلی الله علیه و آله) رجلا یقول لرجل َقبَّح الله وجهک ووجه من یشبهک  قال (صلّی الله علیه و آله و سلّم): لا تَقُل هذا لأخیک فإنّ الله عزّ وجلّ خَلق آدم علی صورته.

پس دراستفاده از حدیث و فهم معانی الفاظ آن، علوم مختلف لازم است. علاوه براین در فهم این گونه روایات باید به آیات و روایات دیگرنیز رجوع کرد زیرا مجموع آنها به منزله گفتار شخص واحدی هستند که در رفع ابهام یکدیگر می توانند مفسرهم باشند. لذا هرگاه به روایتی دست یابیم نباید در معنا کردن آن شتاب کرده و آن را مراد جدی ائمه(علیه السلام) تلقی کنیم بلکه باید تمام یا عموم آیات مربوط به آن را پیدا کنیم. به همین دلیل بزرگان علم حدیث مهمترین عوامل انحرافات و پیدایش اختلاف در میان مسلمانان را عدم توجه به قرائن بیرونی برای بدست آوردن معنای روایت یا آیات می دانند و ائمه (علیه السلام) کسانی راکه بدون احاطه و اطلاع به نحوه استفاده احادیث به تفسیریا فقاهت می پردازند به شدت نکوهش کرده اند[وسائل الشیعه جلد ۱۷].

حدیث خلق الله آدم علی صورته را سید مرتضی هم ذکر کرده است[در کتاب التوحید صفحه ۱۰۳و۱۰۴ و بحارالانوار صفحه ۱۱ الی ۱۵]. با توجه به مطالبی که گذشت معلوم می شود که :

اولاً: روایت خلق الله آدم علی صورته  از غیر ابوهریره نیز نقل شده است .

ثانیاً: معنای این روایت تشبیه نیست تا در ضعف آن به روایاتی که در باب تشبیه آمده تمسک جست.

ثالثاً: روایات و آیاتی که ذکر شد معارض این روایت نیست و روایاتی که در رد این خبر ذکر شد همانند این روایت متشابه است و در بیان معنای آن باید به محکمات رجوع کرد.

عبیدیه گمان کرده اند که الله تعالی به صورت یعنی پیکر انسان است و فرمایش پیامبر(صلی الله علیه و آله) راکه فرمود: “ان الله خلق آدم علی صوره الرحمن” برهمین معنا حمل کرده اند و این روایت در صعب و مستصعب بودن همانند فرمایش حضرت امیر(علیه السلام) است که در تفسیر “من رانی فقد رای الحق” فرمودند: “ان ﷲ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﺷﺮاﺑﺎ اﻋﺪه ﻻوﻟﯿﺎﺋﻪ إذا ﺷﺮﺑﻮا ﺳﮑﺮوا واذا سکروا طربوا و اذا طربوا طابوا و اذا طابوا ذابوا و اذا ذابوا خلصوا و اذا خلصوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا و اذا وجدوا وصلوا و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم“.

درقرآن کریم و روایات، اِصبَع، قلم، ید، یمین، وجه وصورت و… همگی حقایقی غیرجسمانی و دارای امثله جسمانی اند. خصوصیات ماده در حقیقتِ شیئ داخل نیست و به همین جهت درحدّحقیقی،  ماده اخذ نمی شود زیرا حد حقیقتی هر چیز، روح اوست و شیئیت شیئ به صورت و روحش است نه به ماده اش. علاه بر آن در باب وضع الفاظ گفته اند که الفاظ برای معنای اعم وضع شده اند یعنی برای لفظ سیری است که از مصادیق مادی او شروع شده و تا افقی بالاتر از آن مصادیق ادامه می یابد.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: “ان الصوره الانسانیه هی اکبر حجه الله علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده و هی الهیکل الذی بناه بحکمته و هی مجموع صوره العالمین و هی المختصر من العلوم فی اللوح المحفوظ و هی الشاهد علی کل غایب و هی الحجه علی کل جاهد و هی الطریق المستقیم الی کل خیر و هی الصراط الممدود بین الجنه و النار“. دراین فرمایش امام، “صورت” که به معنای حجت ، آیه، کتاب و عین حکایت از ذوالایه و کاتب است و شانی و حقیقتی جز حکایت ندارد، هیکل و عبادتگاهِ حق تعالی است. مانند آینه ای که تمامی صورتش نمایش شخص است. سایر فقراتِ روایت بر اعظم بودن این آیه بر آیات دیگرکه مختص به آدم است دلالت دارد. صاحب بحارالانوار فرمود: “ان المراد بالصوره،  الصفه من کونه سمیعا و بصیرا و متکلما و جعله قابلا للاتصاف بصفاته الکمالیه و الجلالیه علی وجه لا یقتضی التشبیه[مقصود ازصورت صفت از قبیل سمیع و بصیر و متکلم بودن است و آدم را قابل اتصاف به صفات کمالی و جلالی قرار می دهد که تشبیه لازم نیاید]”.

پس “خلق الله آدم علی صورته” یعنی بر صفات خویش آدم را خلق کرد و وقتی حق تعالی اسماء و صفات بی نهایت خود را بر آدم ظاهر نمود و او تشبّه به اخلاق الله پیدا کرد “الاسماء کلها” بر او تعلیم شد. پس در تفسیر “خلق الله آدم علی صورته” به معنای آیه “علم آدم الاسماء کلها” تمسک می کنیم یعنی خداوند تعالی ترکیب جسد انسان را از تمامی حقایقی که در عالم کون مرکب موجودند ابداع فرمود، او را سمیع و بصیرکرد، سایر حواس بخشید، خیال آدم را از نفس کل و خیالِ منفصل و برزخ ساخت و عقلش را از جنس ملائکه و عقول آفرید. زمانی که عقل یافت و به مرتبه تسویه و تکلیف رسید، به شرف تلبس اسم “الله الرحمن الرحیم” که اسم اعظم حق تعالی است نائل شد. و اسم اعظم شدن اختصاص به انسان دارد زیرا همه مخلوقات مظهر بعضی ازاسماء و صفات الله تعالی هستند. مثلا حظّ شیطان از اسم الجبار و المتکبر است. این دو اسم بعضی از اسماء الهی اند و هر موجودی که درعالَم فرض شود خصوصیتی دارد که اقتضای اسم حاکم براو است. “لکل شی اسم یخصه و یربه ویکلمه”.

بدیهی است که مقصود از آدم در آیه ” وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ” فقط آدم ابوالبشر نیست زیرا در آیه دیگرفرمود: “وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ[و همانا شما آدمیان را بیافریدیم و آن گاه که بدین صورت کامل آراستیم، فرشتگان را به سجده آدم مأمور کردیم، همه سجده کردند جز شیطان که از جمله سجده کنندگان نبود. (۱۱-اعراف)]”.

روایت نبی(صلی الله علیه و آله) که فرمود: “ان الله خلق آدم فتجلی فیه” تجلی الله در آدم و نفخ روح الهی و تعلیم کل اسماء یک مصداق دارند زیرا در تمامی این موارد ملائکه به سجده امر شدند پس مراد از آدم جسم نامی حساس متخیل عاقل نیست بلکه آدم روحی است محیط بر همه اینها، و روح و تجلی الهی صورت و فصل اخیر آدم است ولی بعضی بین جهت ماده و جهت صورت خلط می کنند. در حالی که الله تعالی بعد از تسویه قالب طینی آدم، ملائکه را به سجود امر نفرمود بلکه بعد از نفخ روح آنها را به سجده امر کرد و فضیلت آدم مسجود بر ساجدینش بواسطه روح منفوخ، تجلی الله تعالی و تعلیم کل اسمائش است.

روایت “خلق الله آدم علی صورته” با تفسیر آیه “و نفخت فیه من روحی” معنا می شود. در روایت است که حضرت عیسی(علیه السلام) در مناجاتش گفت: “الهی خلقت آدم بیدک و اذا سویته فنفخت فیه من روحک و فعلت و فعلت. فکیف شکرک؟ فقال: علم انّ ذلک منّی، فکانت معرفته شکرا، فاذن لا شکر الا بان تعرف ان الکل منه فان خالجک ریب فی هذا لم تکن عارفا الا بالنعمه لابالمنعم فلا تفرح بالمنعم وحده بل بغیره فبقدر نقصان معرفتک ینقص حالک فی الفرح و بنقصان فرحک و ابتهاجک بالمنعم ینقص علیک”. ترجمه: “بارالها تو آدم را با دو دست خود خلق کردی و وقتی تسویه و تعدیلش نمودی از روح خود در او دمیدی و کردی آنچه کردی پس چگونه شکرت گویم؟ خداوند فرمود: بدان که نفخ روح از آنِ من است پس شناخت آن شکراست. بنابر این شکری نیست جز اینکه بشناسی همه چیز از آنِ روحِ منفوخِ من در آدم است، پس اگر شکی در این مطلب بر دلت خطور کند نه نعمت را شناخته ای و نه نعمت دهنده را، پس فقط با نعمت دهنده شادی نمی کنی بلکه با غیر او شادی. پس به قدر نقصان معرفتت حالِ تو در شادی نقص می یابد و با نقصان شادی و ابتهاجت از نعمت دهنده، نقصان می یابی.” شکر یعنی متعرض نعمت شدن و آن نعمت معرفت منعم است. پس آدم با روح منفوخ در او، حیات و جان الهی پیدا می کند و به منعم این نعمت معرفت می یابد به همین جهت ملاصدرا در شرح اصول کافی روح منفوخ را به “هو العارف بالله و آیاته” معنا فرمود.

محمد بن مسلم از اباجعفر(علیه السلام) در باره “نفخت فیه من روحی” سوال کرد حضرت(علیه السلام) فرمود: “روح اختاره الله و اصطفاه و خلقه و اضافه الی نفسه(روحی) و فضّله علی جمیع الارواح[در بحارالانواراز روحی است که الله تعالی آن را اختیار کرده و برگزیده است و آن را خلق کرده و به خودش اضافه فرمود و او را برهمه روحها برتری داد]”. طبق این روایت آدم دارای ارواح است. حضرت علی(علیه السلام) در روایتی که در علم الیقین فیض کاشانی ذکر شده است حیاتها و جانهای آدم را به صراحت ذکر می فرماید: کمیل به حضرت امیر(علیه السلام) عرض کرد: “یامولای ارید ان اعرفنی نفسی. قال(علیه السلام): یا کمیل ای الانفس ترید. قال کمیل: و هل هی النفس واحده؟ قال(علیه السلام): یا کمیل انما هی اربعه النامیه النباتیه والحسیه الحیوانیه ، والناطقه القدسیه ، والکلیه الإلهیه ، ولکل واحده من هذه خمس قوى وخاصیتان ، فالنامیه النباتیه لها خمس قوى : ماسکه ، وجاذبه ، وهاضمه ، ودافعه ، ومربیه ، ولها خاصیتان : الزیاده والنقصان ، وانبعاثها من الکبد . والحسیه الحیوانیه لها خمس قوى : سمع وبصر ، وشم ، وذوق ، ولمس ، ولها خاصیتان : الرضا والغضب، وانبعاثها من القلب. والناطقه القدسیه لها خمس قوى: فکر، وذکر، وعلم، وحلم، ونباهه، ولیس لها انبعاث، وهی أشبه الأشیاء بالنفوس الملکیه، ولها خاصیتان: النزاهه والحکمه . والکلیه الإلهیه لها خمس قوى: بهاء فی فناء، ونعیم فی شقاء، وعز فی ذل، وفقر فی غناء، وصبر فی بلاء، ولها خاصیتان : الرضا والتسلیم“.

ترجمه:  کمیل: مولای من می خواهم نفسم را به من بشناسانی. حضرت فرمود: ای کمیل مقصودت کدام یک از نفسها است؟ کمیل گفت: آیا یک نفس نیست؟ حضرت(ع) فرمود: ای کمیل چهار نفس داری نفس نامیۀ نباتی و نفس حسی حیوانی و نفس ناطقه قدسی و نفس کلی الهی و هر کدام از این پنج نفس قوای پنجگانه دارند و دو خاصیت. نفس نامیه پنج قوه اش قوای ماسکه،جاذبه، هاضمه، دافعه و مربیه اند و دو خاصیتش زیاد شدن بدن و لاغر شدنش است، و این نفس نباتی در کبد بوجود می آید. نفس حیوانی قوای پنجگانه اش قوای شنوایی و بینایی و پویایی و چشائی و لامسه اند و دو خاصیت دارد، شهوت و غضب(میل به ادراکات لذت آور و دوری کردن از ادراکات درد آور) و محل انبعاث این نفس، قلب است. و نفس ناطقه قدسی دارای پنج قوه است فکر،ذکر، علم، حلم و علو همت است  واین نفس از جایی ازبدن منبعث نمی شود و این نفس شبیه برین چیز به نفوس ملکی است و دارای دو خاصیت است ونزاهت و حکمت. و نفس کلی الهی دارای پنج قوا است: بقاء در فناء و در عین محرومیت از هر چیز به لقاء منعم، در نعمت است، درعین این که ذلت خود را می بیند عزیز است و در عین فقر غنی است ودر بلا صبر دارد و دارای دو خاصیت است رضاوتسلیم

غیر فهم و جان که در گاو وخراست               آدمی را عقل و جان دیگر است          

باز    غیر    عقل   و    جان   آدمی              هست جانی   در  نبی و در ولی

خلاصه اینکه: حیات یا حیات جسد است یاحیات نفس، اما حیات جسد بعینه به حیات نفس است زیرا حرکت و حس بدن و نمو و تغذیه آن با نفس است. اما حیات نفس عبارتست از قوّه نوری که نفس با آن به ادراک معارف حقه الهی هدایت می شود. جنید(قدس سره) در باره قوله الله تعالی: “لینذر من کان حیّا[تا هر که را زنده‏دل است (به آیاتش پند دهد و از خدا و قیامت) بترساند.(۷۰-یس)]”، گفت: “الحی من یکون حیاته بحیوه خالقه(نفخت فیه من روحی) لامن یکون حیاته ببقاء هیکله ومن یکون بقائه ببقاء نفسه فانه میت وقت حیاته ومن کان حیاته بربّه کان حیوته عند وفاته لانه یصل بذلک الی رتبه الحیوه الاصلیه[حیّ و زنده کسی است که حیات او به حیات خالقش باشد نه اینکه زندگی او به بقاء هیکلش باشد و کسی که بقائش به بقاء خودش باشد در وقت حیاتش مرده است و کسی که حیاتش به حیات ربش است هنگام وفاتش حیات داردچون با وفات به رتبه حیات اصلی می رسد]”. پس این حیات حسی، مَرکَب روح الهی است و روح الهی نور معنوی است “نور یقذفه الله فی قلب من یشاء”. با نفخ روح الهی این نور معنوی در فتیله نور حسی و حیات حیوانی پیدا می شود.

طبق این فرمایش رسول الله (صلی الله علیه و آله): “ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات اَلا فتعرضوا لها[در ایام زندگانی تان رب شما نفخه ها و جانهایی دارد بیدار باشید و خود را در معرض این جانها قرار دهید]” وامر حضرتش، تحصیل روح منفوخ بر هر انسانی واجب است.

گفت پیغمبر که   نفحتهای   حق                   اندر    این    ایام      می آرد     سبق

گوش و هش دارید این اوقات را                         در    ربائید   این    چنین  نفحات  را

نفحه ای آمد شما را دید و رفت                    هر کرا می خواست جان بخشید و رفت

نفحه  دیگر   رسید  آگاه    باش                    تا از این هم   وانمانی   خواجه    تاش

به بیانی روشن تر در شرح “خلق الله آدم علی صورته” که صورت الله همان روح منفوخ الهی است گویم: وقتی نفس حیوانی به سلولها تعلق گرفت سلولها ی بی جان، جان حیوانی پیدا می کنند و نفس حیوانی وحدتی به سلولها می دهد که از جان جمادی مرده و به جان حیوانی زنده می شوند وکار حیوانی(چشم می بیندو..) می کنند روح الهی هم هر گاه در انسان دمیده شد انسان جان دیگر گرفته و کار آدمی می کند، جان حقیقی پیدا می کند، به حقیقت قریب و ولی می شود،از حقیقت خبر داده نبی می گردد. چون روحِ حقیقت در آدم دمیده شود آدم حقیقت را که خود و تمامی مخلوقات “نمود” خدای تعالی هستند می فهمد. این سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: “قولوا لا اله الاالله تفلحوا” یعنی بر حدهای منِ جمادی، نباتی، حیوانی، شیطانی و ملکی خود، خط “لا” بکشید. غذای جان الهی آنست که فرمان خود نَبَرد و تنها به فرمان حق تعالی کار انجام دهد. وقتی خود وتمامی ادراکات، افعال، صفات خویش، و همین طورسایر مخلوقات را از انانیت بمیراند به طوری که همه را آیات، وجه و صورت ببیند این همان نفخ روح حقیقت و تعلیم تمامی اسماء وخلق آدم برمثال الله است. انسان از کسوت شیطنت و حیوانیت بدرآمده لباس تشریف آدمیت در بر می کُند. این روح الهی، فهم توحید، غذا و رزق آدمی است که  فرمان برداری از “مالک یوم الدین” را به دنبال دارد و تنها اراده واختیاراو برانسان حکومت می کند، نه هوای نفس و من های شیطانی و خواسته های حیوانی.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید علامه شعرانی فرمود: “چه بسا نادانی بپندارد که درصدر اسلام مجتهد و مقلد و علم اصول و علم نحو وجود نداشته و مدرسه و خانقاه ومرشد و حلقه ای در کار نبوده است پس به این افراد نباید توجهی کنی زیرا دشمنان علم در هر زمان زیاد بوده اند و در عصر ما به جهت غلبه کفار و نصاری بیشتر هم شده اند.” آیا سخنان علامه شعرانی اهانت به محققین و پژوهشگرانی نیست که در زمینه مسائل کلامی و تاریخی به این نتیجه رسیده اند که تاسیس خانقاه در قرن چهارم به بعد بوده است و اینان که پیروان اهل بیت عصمت و طهارتند در برداشت آقای شعرانی نادان معرفی نگردیده اند؟

 گویم: اولاً: خود شما در شبهات قبلی خود از قول شیخ حرّ عاملی نقل کردید که شیعه امامیه اجماع دارند از زمان نبی(صلی الله علیه وآله) صوفیه ردّ شده اند و خودتان این فرمایش شیخ حرّ عاملی را تایید کردید پس اگر به نقل قولتان معتقدید پژوهشگران را که تاسیس خانقاه را در قرن چهارم می دانند نادان و جاهل به تاریخ دانسته اید و این نزاعِ شما به مزاح شبیه تر است.

 ثانیاً: علامه شعرانی به کسانی که حوزه درس و بحث را از اصل انکارمی کنند و می گویند در زمان پیامبر اکرم مباحث علمی و درس و بحث نبوده و اینگونه گردهمائی و مباحث در زمان ما بدعت است، نسبت نادانی داد. اما شما این کلام علامه(نسبت نادانی) را به پژوهشگران و اهل کلام برگردانیدید.

شما بزرگان اهل معرفت را یک یک نام بردید  و کلامی از ایشان را که برای اهل الله معلوم و برای بیگانگان مجهول است ذکر کردید، به انحراف و کفر آنها حکم کردید و در آخر چند نفر معدود و بقولتان پژوهشگران یعنی خود و دوستانتان، به عنوان مسلمان باقی ماندید.

 

وهمٌ: اگراهل وهمی گوید: مگر خانقاه پایگاهی در برابر مسجد نیست؟ کتاب آسمان معرفت استاد باید تصحیح شود تا متمسکی برای پیروان خرقه و تاج و بوق نگردد.

 گویم: در زمان قدیم در طول سفر برای مسافران کاروانسراهایی می ساختند که دو در داشت از یک در وارد می شدند و برای استراحت  منزل می گرفتند و از در دیگر برای ادامه سفر خارج می شدند و این مکان را خانقاه می نامیدند.

انسان هم محل تابش انوار ملکوتی و هم محل ورود و خروج شیاطین است و انسان بالقوه برای هر دو گونه صفات ملکوتی و صفات حیوانی و شیطانی قابلیت دارد. پس منزل و خانقاهیست که دو در دارد. انسان سائر است و در تحصیل فضائل اعم از فضیلت خلقی، عملی و علمی باید در هر فضیله ای منزل کرده و ملکه یابد و بعد از آن به سوی تحصیل و ملکه فضیلتی دیگر رود… تا ابد، تا “ان الی ربک المنتهی”

مقصود استاد وعلامه شعرانی از خانقاه مکانی است که طلاب برای درس و بحث علمی و سیر و سلوک آدمی و جهد در کفّ نفس از هواهای نفسانی منزل می گیرند.

در باره خرقه  گویم: مرحوم سید حیدر آملی گوید: “الذی قال العوام ان الخرقه التصوف کانت لادم(علیه السلام) و هو لَبس من ید جبرئیل(علیه السلام) باذن الله و امره و کانت من جنس الصوف او غیره فوصلت منه الی آدم بطریق العاریه … . الخرقه الصوریه من الصوف او القطن او غیرهما لیس لها دخل فی حصول سر الولایه فی الشخص و نسبه هذا المعنی(سر ولایت) الی الخرقه کنسبه “لباس التقوی” الی التقوی و معلوم ان التقوی ما لها لباس و هذا العلم ارثی لا کسبی و العلماء ورثه الانبیاء[عوام که می گویند خرقه تصوف مال آدم(علیه السلام) بوده که از دست جبرئیل(علیه السلام) باذن الله پوشیده وازجنس پشم یا غیرپشم است پس به عاریت از جبرئیل(علیه السلام) به حضرت آدم(علیه السلام) رسیده است…خرقه ظاهری که از پشم یا پنبه یا غیر اینهاست دخالتی در حصول سرّ ولایت برای شخص ندارد و معنای سرّ ولایت که به خرقه نسبت داده شده همانند نسبت لباس تقوی(در آیات قرآن) به تقوا ست و بدیهی است که تقوی لباس ندارد و این علم(ولایت) ارثی است نه کسبی(با عقل) و علماء ورثه انبیائند و(ولایت را از انبیاء می گیرند)]” مقصود از خرقه ولایت همان وعده ایست که فرمود: “اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر الی قلب بشر” یعنی علوم و حقایقیست که چشم محجوبین آن را نمی بیند و مثل آن را گوششان نمی شنود و ذکرش بر قلوب آنها خطور نمی کند.

بوق یعنی همان  ناقور. “فاذا نقر فی الناقور[تا آن گاه که (هنگامه قیامت برپا شود و) در صور (اسرافیل) بدمند. (۸-مدثر)]” و ناقور در لغت به معنای بوق یا شاخ است که از طرفی گشاد است و از طرف دیگرش تنگ، و در اصطلاح قرآن اشاره به ظهور وحدت در کثرت و فناء کثرت در وحدت دارد یعنی از قیامت خبر می دهد.

البته بعضی از اهل ظاهر که ادعای تصوف می کنند از خرقه و تصوف و بوق همین وسائل جسمانی را می فهمند. درکتب ملا صدرا کلمه جهلۀ صوفیه بسیارآمده است. در اسفار در باب بیان توحید فرمود: “جهلۀ صوفیه گمان کرده اند که ذات الله عین اشیاء است” و در موضعی از تفسیر قرآنش فرمود: “یصعب علی بعض الاذهان المحجوبه عن الحق … لانه تصور انی اساعد مذهب اهل الباطل و اجتهد فی اثبات حقیقتهم مع انه لیس کذلک لانی بالحقیقه ما اساعد الا مذهب آبائی و اجدادی الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین من حیث الظاهر و الباطن لان اکثر الصوفیه من جهلهم یتصورون …[بر بعضی اذهان که از حق در حجابند سخنان ما سخت می نماید … زیرا گمان می کنند که من مذهب اهل باطل را یاری می کنم و در اثبات حقانیت آنها می کوشم با اینکه چنین نیست و در حقیقت من جز مذهب پدران و اجداد طاهر خود راکه صلوات و درود خدا برهمه آنها باشد، از حیث ظاهر و باطن مساعدت نمی کنم زیرا اکثر جهال صوفیه گمان می کنند…]” در جای دیگر فرمود: “ان المقصود من التکلیف انما هی تطهیر القلب و جلائه لتجلی صوره المعرفه الالهیه و زعم عوام الصوفیه ان التکالیف الظاهره لصار عائقا عن الاستغراق فی معرفه الله[مراد از تکلیف(تکالیف شرعی) تنها تطهیر قلب و جلاء آن است تا حقیقت معرفت الهی تجلی کند ولی عوام صوفیه گمان می کنند که تکالیف ظاهر(مربوط به بدن) مانع از استغراق در معرفت الله می شوند]”. همانطور که در جای دیگر در باره عوام شیعه فرماید: “و کذلک عوام الشیعه فانهم ایضاً یتوهمون ان فضیله ائمتهم کانت منحصره فی هذه العلوم المتداوله بینهم و کل واحد منهما( عوام شیعه و جهلۀ صوفیه) لخطی فی تصوره نعوذ بالله منهما و من تصورهما[عوام شیعه هم توهم می کنند که فضلیت ائمه علیهم السلام درهمین علومی که بین خودشان متداول است منحصر می باشد و هرکدام از این دو گروه از این دو(جهله صوفیه و عوام شیعه) در تصورش خطا می کند از این دو گروه و از تصورشان به خداوند پناه می بریم]”.

پس انسان طالب کمال با مؤمنانی همچون خود در مکانی می نشیند و با گفتگو در باره حقایق قرآن و ایمان و برهان سیروسلوک می کنند خواه آن مکان را حوزه علمیه بنام یا هر چیز دیگر. در لفظ مناقشه نیست. ایشان مصاحبان خود را از انسانها بر می گزینند و شیاطین انس را از مکان مقدس خود که “فی بیوت اذن الله ان یذکر فیه اسمه[ (و آن مشکات) در خانه‏هایى (قرار دارد مانند معابد و مساجد و منازل انبیاء و اولیاء) که خدا رخصت داده که آنجا رفعت یابد(۳۶-نور)]”، پاک می کنند. فرق این خانگاه با آن خانقاه مانند فرق بین مسجدالحرام و مسجد ضرار است پس همانطور که سزا نیست هر مسجدی را نام مسجد ضرار بگذاری و در خرابی آن شتاب کنی هر خانقاه که منزل مسافر سفر دنیا به آخرت است را نیزنباید به کفر مذمت کنی.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: در دوران دانشجوئیم استاد روحانی من  گفت روحانیون قشری با صوفیه مخالفند و من به او عرض کردم پس شما ائمه هدی و شخص پیامبراسلام راکه مخالفتهای فراوان  با روش این گروه منحط کردند قشری می دانید؟

 گویم: با افتخار به تربیت ناپذیری خود معترف هستی. در واقع با استاد روحانی خود معارضه کردی نه عرض. مقصود استادت از روحانی قشری را نپرسیدی و در باره صوفیه شرح نخواستی. گویا سخن تو در مجادله با استادت اینگونه است که وقتی او گفت “روحانیون قشری” گفتی پس ائمه(علیه السلام) و پیامبر قشری اند. بدان که فرقه هایی که روایات آنها را ردّ و ذم فرمودند افرادی نادان بودند، در حقیقت نادانان لباس علم دوستی و تصوف را به تن کرده اند چه آنها را صوفیه بنامی یا قشری. اصلا این روش شما در مقابل استاد روحانی تان تهور و افراط قوه غضبیه است نه عدالت آن (یعنی شجاعت) و از تفریط قوه عاقله برخاسته نه از حکمت که عدالت این قوه است.

 

وهمٌ: اگر کسی بگوید علماء آگاه وظیفه دارند در برابر بدعتها قد علم نمایند.

 گویم: عالِمِ فارقِ بین حق و باطل باید متقی باشد “ان تتقوالله یجعل لکم فرقانا” نهایت تقوا توحید است. این قاضی باید از علم حقیقت بهره وافر داشته باشد، در خُلق و ادب به حضرت خاتم تأسی کند و به دارایی و دانایی کسانی که شما آنها را بدعت گذار می دانید بنگرد نه به قوم و پوشش و رنگ و موی آنها. 

عالم بالله به حکم آیه “وَ ما تَأْتیهِمْ مِنْ آیَهٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ کانُوا عَنْها مُعْرِضینَ[و هیچ آیتى از آیات الهى بر اینان نیامد جز آنکه (از روى جهل و عناد) از آن روى گردانیدند] (۴-انعام)”مخلوقات را آیات و اسماء حق می داند و وجود را منحصر به الله تعالی می کند و این معنا صریح آیات شریفه است مثلاً “سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ(۵۳-فصلت)”. سبب اعراض مردم از “آیات و تفکر درخلق” سه چیز است: ۱- شوائب طبیعت و زینتهای آن، ۲- وساوس عادت، و۳- نوامیس امثله  و تخیلات آنها، که این سه رؤساء شیاطین اند. اولی مانند شهوت بطن و فرج و محبت اهل و مال و ولد است و”زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ[مردم را حبّ شهوات نفسانى، از میل به زنها و فرزندان و همیان‏هایى از طلا و نقره و اسبهاى نشان دار نیکو و چهارپایان و مزارع در نظر زیبا و دلفریب است، (لیکن) اینها متاع زندگانى (فانى) دنیاست و نزد خداست منزل بازگشت نیکو] (۱۴-آل عمران)”. دومی مانند دواعی نفس حیوانی یعنی لذت جاه و علو در ارض و ریاست بر سایر اقران. “تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ[ما این دار (بهشت ابدى) آخرت را براى آنان که در زمین اراده علوّ و فساد و سرکشى ندارند مخصوص مى‏گردانیم و حسن عاقبت خاص پرهیزکاران است](۸۳-قصص)”. اما سومی تخیلهای فاسد و توهمهای باطل و شیطنت وهم است که موجب می شوند نفس اماره بالسوء آنچه را که به آن حرص می ورزد تسویل[زینت دادن]  و اعمال غیر صالح و قبایح را تحسین کند و باطل را در صورت حق تزیین دهد “قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فىِ الحْیَوهِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحَسَبُونَ أَنهَّمْ یحُسِنُونَ صُنْعًا[بگو که آیا مى‏خواهید شما را بر زیانکارترین مردم آگاه سازیم؟ (زیانکارترین مردم) آنها هستند که (عمر و) سعى‏شان در راه دنیاى فانى تباه گردید و به خیال باطل مى‏پنداشتند که نیکوکارى مى‏کنند](۱۰۴-کهف)”.

 عارف بالله خود را از اسباب اعراض تخلیه می کند و قلبش محل تابش انوار الهی قرار می گیرد وبه چنین کسی نسبت بدعت باطل است. اما کسانی که بصیرت و درایت ندارند مقلدینشان را با حکایات و امثالی به رد علماء حق تشویق می کنند. اینان همان کسانی هستند که از آیات حق یعنی علماء بالله اعراض کردند “وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَهٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ[و (این مردم بى‏خرد) چه بسیار بر آیات و نشانه‏ها (ى قدرت حق) در آسمانها و زمین مى‏گذرند و از آن روى مى‏گردانند](۱۰۵-یوسف)”. اینها گمراه کننده یکدیگرند و درآخرت گویند: “رَبَّنا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلاَّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا لِیَکُونا مِنَ الْأَسْفَلینَ[روردگارا، آن دو گروه از جنّ و انس را که ما را گمراه کردند به ما نشان ده تا آنها را زیر پا بیفکنیم تا پست و ذلیل‏ترین مردم شوند](۲۹-فصلت)”. ایشان قطاع طریق حقیقتند “وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ[و اگر پیروى از اکثر مردم روى زمین کنى تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پى گمان (و هوا و هوس) نمى‏روند و جز اندیشه باطل و دروغ چیزى در دست ندارند](۱۱۶-انعام)”.

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: استاد بعضی را به علماء قشری خطاب کرد وآیا تعبیر به علماء قشری جنایت نیست؟

 گویم: قشری، قشری است “ذاتی شی لا یسلب عنه”. در زمان ائمه عده انگشت شماری حضرات را می شناختند و در مقابل ایشان علماء قشری فراوان بودند.

رگ رگ است این آب شیرین آب شور           در خلایق می رود تا نفخ صور

“الا للحق دوله و للباطل جوله”

 

وهمٌ: اگر کسی گوید: امیر المومنین فرمود: “زله العالم کانکسار السفینه تغرق و تغرق”.

 گویم:  متوهم مکرر اهل بیت عصمت و طهارت را در مقابل بزرگان معرفت نام برد.

حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سلمان فارسی را که زینت و کمال آدمی داشت “سلمان منّا اهل البیت” فرمود و خداوند نوح(علیه السلام) را در باره پسرش به “انه لیس من اهلک[فرزند تو هرگز با تو اهلیت ندارد(۴۶-هود)]”خطاب کرد. در روایت است که “قلب المومن بیت الله” و “قلب المومن عرش الرحمن“. اهل بیتِ طهارت، عارف به “لا اله الا الله” و “بسم الله الرحمن الرحیم” که عرش الله است و عالم به “سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر” که چهار پایه های عرشند، می باشند.

حضرت استاد اعمال خود را به بیت طهارت پیامبر اکرم که شریعت است عرضه کرده، از حرام و مکروه اجتناب نموده، واجبات و نوافل بجا می آورند. در خصلت ها به  بیت طهارتی که فرمود: “بعثت لاتمم مکارم الاخلاق” تأسی کرده و ذو فضائلند. در معرفت حقایق به “انا و علی ابوا هذه الامه” رجوع کرده و از پدر خود شرح قرآن کریم گرفتند. همه قوای ادراکی، تحریکی، بدن و عمل ایشان به واسطه اقتدا و تبعیت از اهل بیت خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله)، اهل بیت طهارت شدند. ایشان مصداق “مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق” هستند.  و “انما هو یعرف الله عزوجل و یعبده و هو مقتدانا فی العبودیه و نحن نعترف بانه هو بیت الطهاره و نأ خذ زینتنا منه سلام الله علیه و علی آبائه الطاهرین(علیه السلام)“.

 

همچنین ببینید

پخش مستند روایت صنوبر “زندگی نامه علامه حسن زاده” | شبکه افق

  جدیدترین مجموعه تلویزیونی مربوط به زندگینامه علامه حسن زاده آملی با عنوان “روایت صنوبر” …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *