سه شنبه , ۲۶ دی ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / اخبار / پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش اول

پاسخ به سوالات شاگردی از علامه حسن زاده آملی _ بخش اول

پاسخ به سوالات پانزده گانه شاگردی از علامه حسن زاده آملی 

{btn btn-success}دریافت فایل pdf چهار بخش{/btn btn-success}
بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم

اوهام و تبصره واحده

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سال پیش یکی از فضلای محترم قم که با عرفان و حکمت مخالف است، مجموعه ای از انتقادات خود را به حضرت علامه حسن زاده آملی مد ظله را در قالب مجموعه سؤالاتی نگاشته و به محضر شریفشان ارسال نموده است.

گر چه عنوان این مجموعه «سؤالات شاگرد از استاد» می باشد ولی لحن آن لحن اعتراض و نصیحت است و از جای جای آن ناآگاهی نویسنده از معارف الهی آشکار است و گویا به همین جهت علامه نیز به پاسخ این سؤالات مبادرت نورزیده اند. فاضل مزبور نیز پس از سکوت حضرت علامه این مجموعه اعتراضات را با همان عنوان منتشر نموده و برخی چنان پنداشتند که سکوت حضرت علامه به جهت نداشتن پاسخ می باشد.

متن حاضر پاسخ جمعی از اساتید و طلاب مدرسه علمیه توحید _ تهران _ به ” سوالات پانزده گانه شاگردی از استاد حسن زاده آملی ” است که تقدیم می گردد:

 بخش اول

مقدمه

الهی عجزت العقول عن ادراک کنه جمالک و لم تجعل للخلق طریقاً الی معرفتک الا بالعجز عن معرفتک الهی فاجعلنا من الذین اخذت لوعه محبتک بمجامع قلوبهم، فهم الی اوکار الافکار یاوون و فی ریاض القرب و المکاشفه یرتعون، قد کشف الغطاء عن ابصارهم و انجلت ظلمه الریب عن عقائدهم و ضمائرهم وانتفت مخالجه الشک عن قلوبهم  سرائرهم و انشرحت بتحقیق المعرفه صدورهم.

خدایا عقلها از ادراک کنه جمالت عاجزند و برای خلق راهی به مقام معرفتت قرار ندادی جز با عجز از معرفتت. بارالها ما را از کسانی قرار ده که سوز محبتت شراشر قلب آنها را فرا گرفته است از آن رو آنان در آشیانهای افکار(عالی) جای گرفته اند و در باغهای قرب و مکاشفه می خرامند در حالی که پرده از مقابل چشمهاشان بر افتاده و ظلمت ریب از باطنشان زائل گردیده و از قلبیهایشان خلجان شک برداشته شده و با تحقق معرفت، شرح صدر یافته اند.

 

وهمٌ: اگر کسی گه گاه به محضر استادی حاضر شود و سپس باجهل خویش به استاد تذکر دهد و آیات قرآن و احادیث بر رد فرمایشات لطیف او آورد و گوید من شاگردت هستم.  

گویم اولاً: حضور در محضر استاد شاگرد می سازد، حضوری مانند حضور صفحۀ سفید در مقابل نوشتار قلم و به مفاد “علمنی حرفا فقد صیرنی عبداً” شاگرد عبد استاد است و عبد یعنی نمایش دانایی و دارایی استاد، پس شاگرد مرآت استاد است “المومن مرآت المومن” و شاگردی که صور علمیه را قبول می کند به منزله آینه ایست که صورتهای حسی را قبول میکند. هر گاه آینه فهم شاگرد کدر و تیره باشد چیزی از معقولات را نمی آموزد. معلم دارایی و روی خود را در شاگرد می بیند و با شفاعتش او را بر کمال خود دانا می کند. اگر اوچیزی مضادّ با دارایی معلم  بفهمد مرآت و شاگرد نیست. بنابراین در هر کلاس شاگردان از نظر فهم و درک مختلفند و هر شاگردی به اندازه استعدادش از استاد بهره می برد ومی توان گفت که تعلّم مشکک است که در طرفی از تشکیک، استعداد غنی و در طرف دیگرش، استعداد غبی (بلاهت) قرار دارد و مابین این دو نیز قابلیتها مختلف است. حضرت امیر(علیه السلام) به کمیل فرمود: “النَّاسُ ثَلَاثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ النَجَاهٍ (دارای استعداد غنی) وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمپِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ” غبی و ابله بودن شاگرد علتها دارد:

۱-    طلب مقام و جاه.

۲-    عدم سلوک. شاگردان به اندازه سلوک علمی و عملی شان در کلام معلم، از معلم بهره می برند. حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود :” مَن سَلَکَ طَریقا یَطلُبُ فیهِ عِلما ، سَلَکَ اللّه ُ بِهِ طَریقا مِن طُرُقِ الجَنَّهِ[هر کس راهی را بپیماید که در آن علمی بیابد الله تعالی او را در راهی از راههای بهشت قرار دهد.]”. بعضی با اینکه در کلاس درس و بحث، حضور می یابند اما بواسطه عدم سلوک(عدم تدبر و جهیدن ازمرحله ای به مرحله دیگر) نه تنها بهره ای از دارایی استاد ندارند بلکه  “وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً” .

۳-    تزیید در حدیث و تمزیج درقلوب. حدیث نبوی فرمود: “لولا تزیید فی حدیثکم و تمزیج فی قلوبکم لرأیتم ما أری، وسمعتم ما أسمع[اگر زیاد سخن نگوئید (در باره عالم کثرت و طبیعت) و درقلوبتان هرج و مرج و درهم آمیختگی نباشد می بینید آنچه را من می بینم و می شنوید آنچه را من می شنوم.]

۴-    هر کس استعداد علمی و کاری در اوست “کل میسر لما خلق له” “أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِها” خدا از آسمان آبى نازل کرد که در هر رودى به قدر وسعت و ظرفیتش سیل آب جارى شد.

۵-    باید مستمع واع(ظرف) باشد و عالم مطاع. رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله: “لا خَیرَ فی عَیشٍ إلاّ لرجُلَینِ: عالِمٌ مُطاعٌ ، و مُسْتَمِعٌ واع[هیج خیر و خوبی در زندگی وجود ندارد مگر برای دو کس، دانشمند اطاعت شده و شنونده ای که حافظ شنیده هاست.]“.

۶-    براساس فرمایش نبی(صلی الله علیه و آله):  “کُلُّ مَولُودٍ یُولَدُ عَلَی الفِطْرهِ وَ ابَواهُ یَهَوِدانه و یُنَصِرانه[خلقت و برش هر مولودی بر توحید است (همان طور که علم بالقوه در آدمی نهاده شده و باید به دنبال شکوفا کردن آن برود، توحید نیز چنین است) و پدر ومادرش (خانواده و اجتماع ) او را یهودی و نصرانی می کنند.]”. پس آنکه با اقران سوء مودت دارد ظلمانی می شود و قابلیت علم را ندارد.

۷-    سوء مزاج و بیماری تن.

۸-    قشری بودن که به ظاهر لفظ با معنی ارتکازی لغوی اش نظر می کند و ازلسان شارع با خبر نیست.

۹-    اهل اذخار مال است.

۱۰-  اهل لذت حسی وچرا درعالم طبیعت است.

۱۱-  یا خوش فهم است اما در عمل کلمات استاد را می فهمد تا بر اولیاء حق غلبه یابد.

ما بدین ره نه پی حشمت و جاه آمده ایم        از بد حادثه (حشمت و جاه )این جا به پناه آمده ایم

حضرت امیر در حکمت ۱۴۷ فرمود: “هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَهً”:

 ۱) “بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَهَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِیَائِهِ” 

۲) “أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَهِ الْحَقِّ لَا بَصِیرَهَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَهٍ” أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ.

 ۳) ” أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّهِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَهِ “

۴) “أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِلَیْسَا مِنْ رُعَاهِ الدِّینِ فِی شَیْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَیْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَهُ کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ”.

ترجمه: “بدان که در اینجا [اشاره به سینه خود فرمود] علمی فراوان گرد آمده است، اگر برای آن حَمَله و شاگردانی می یافتم، آری کسی را یافتم که کلامم را می فهمد ولی امین نیست زیرا دین را وسیله دنیا می سازد و با نعمت خدا بر بندگان او برتری می جوید، یا کسی را که پیرو حاملان علم است ولی بصیرت ندارند و در اولین شبهه ای که عارض می شود شک در قلبش شرارت می افروزد، بدان که نه آن اولی حَمَله عرش و شاگرد من است نه دومی. و کسی را می یابم که گرسنه لذت و در بند شهوت است، یا کسی که شیفته جمع مال و اندوختن آن است، این دو هم پاسدار دین نیستند و از هر چیز به چهارپایان شبیه ترند”. پس واسطه های حکمت و عرفان که ریزه خواران خوان انعام حضرتش می باشند، چگونه از نیافتن شاگرد حقیقی نالان نباشند.

جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است       کسی آن آستان بوسد که سر در آستین دارد

مهمترین نشانه علمِ کامل این است که انانیت را از انسان گرفته و از تفرقه و تشتت برهاند، روی او را به وحدت برگرداند و مانع از جدال با علماء گردد، زیرا بی تامل سخن گفتن جدل است و صاحب جدل را بصیرت نیست.

علمی  که   دهد به تو جان نو             علم  عشق  است، ز من بشنو

علم رسمی همه خسران است             درعشق آویز، که علم آن است 

آن    علم   ز تفرقه    برهاند              آن  علم   تو  را  ز تو  بستاند

آن علم  تو را   ببرد به رهی              کز شرک  خفی  و جلی برهی

سزاواراست انسان علمش را از نبی و ائمه (علیه السلام) و علمایی که ورثه انبیایند بگیرد زیرا حضرت نبی(صلی الله علیه و آله) فرمود: “إن العلماء ورثه الأنبیاء”. عالمان، نبوت و آگاهی به وجود مطلق را از انبیاء گرفته اند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: “أبیتُ عند ربّی یطعمنی و یسقینی” بدیهی است که طعام و شرابی که حضرت نبی مکرم نزد رب می خورد از نوع طعام و شراب حیوانی نیست بلکه مراد از طعام، علم و از شراب، محبت است.

مائده عقل است نی نان وشوی            نور عقلست ای پسر جان را غذای

تشخیص عالم بالله از غیر او، به عهدۀ اهل خبره است نه هرکس، زیرا معرِّف باید اجلی و اظهر از معرَّف باشد و شاگرد، عالم به حق را با عالم نما قیاس و خلط می کند.

امام علی(علیه السلام) فرمود:”من نصب نفسه للقیاس لم یزل دهره فی التباس و من دان اللّه با لرأی لم یزل دهره فی ارتماس” چون قیاس مفید علم نیست هر کس بر اساس آن، حکم یا فتوایی مخالف و مضاد با حق بیان کند  تمام عمرش در این هوای نفس مرتمس و فرورونده است.

راه شناخت معلم حقیقی کلام حبیب نجار صاحب یس است که گفت: ” اتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (۲۱-یس) [از آنان که هیچ اجر و مزد رسالتى از شما نمى‏خواهند و خود (به راه حق) هدایت یافته‏اند پیروى کنید.]” ایشان دستمزد طلب نمی کنند زیرا دارایی حقیقی، توحید است و آنچه غیر نبی دارایی می پندارد اختلاق[ساخته وهم خلق] است. انبیاء برای هدایت مردم و بصیرت به این دارایی حقیقی آمده اند.

راه دیگر، استماع و تامل اقوال و سپس تبعیت از احسن گفتارها است “فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ  أُوْلَئکَ الَّذِینَ هَدَئهُمُ اللَّهُ  وَ أُوْلَئکَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَابِ(زمر-۱۸)[پس بندگان مرا بشارت ده همانهایى را که به هر سخنى گوش مى‏دهند پس بهترین آن را پیروى مى‏کنند، آنان هستند که خدا هدایتشان کرده و آنان هستند صاحبان خرد]” بر این اساس اگر علمی گسترده و عمیق باشد و انواع و صنوف دیگری از علوم، مقدمه آن باشند، باید معلم گفتار خود را در جلساتی پی در پی و بلکه سالیان دراز تبییین کند. پس هرکس یک یاچند جلسه بطور پراکنده سخنان استاد را بشنود وبدون تامل در کلمات، بالاخص با ذهنی پریشان هزار سودایی یا پر از اضداد این علم، این یک یا چند جلسه را بگذراند، یا به قصد مجادله همچون جواسیس بر کلاس وارد شود تا با دریافت ناقص خود بر علم استاد بتازد، سزاوار نیست نام شاگرد بر خود نهد.

حضرت نبی(صلی الله علیه و آله) فرمود: “إن العلماء ورثه الأنبیاء و  أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّه” و این خطاب حق تعالی به نوح (علیه السلام) است در باره پسرش که جاهلان به معرفت حق تعالی هیچ مناسبتی با پدر خود ندارند، و”إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِح[فرزند تو هرگز با تو اهلیت ندارد، زیرا او را عمل بسیار ناشایسته است.]”. آیه کریمه در باره کسی که در معرفت حق ادعای شاگردی می کند و از آن بی بهره است می فرماید: “وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ تَعْرِفُ فی‏ وُجُوهِ الَّذینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا…[ و هر گاه بر این کافران معاند آیات روشن ما تلاوت شود در چهره آن کافران به حدى اثر مخالفت و انکار مشاهده کنى که نزدیک است (از فرط غضب) بر مؤمنانى که آیات ما را بر آنان قرائت مى‏کنند حمله‏ور شوند، (به آنها) بگو: آیا شما را به عذابى بدتر از این خبر دهم؟ آن آتش دوزخ است که خدا آن را به کافران وعده داده است و آنجا بسیار بد بازگشتگاهى خواهد بود.]” (۷۲-حج)

درونی  بود   روضه ای  از  بهشت            درونی  بود  حفره ای  از  کنشت       

بود سینه ای کش عمارت  کنند            بهر دم  عزیزان    زیارت    کنند       

یکی لوحی از  مکت ب علم غیب            یکی نامه ای پر زوسواس و ریب

خداوند به هرکس که بی تامل وسماع کامل کلام معلم ، او را هتک حرمت کند می فرماید : “وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً (۹۴-نساء)[و به آن کس که اظهار اسلام کند و به شما سر تسلیم فرود آورد نسبت کفر ندهید.]”. قال ابوعبدالله (علیه السلام) :” إِیَّاکَ وَخَصْلَتَیْنِ فَفِیهِمَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ إِیَّاکَ أَنْ تُفْتِیَ النَّاسَ بِرَأْیِکَ أَوْ تَدِینَ بِمَا لا تَعْلَمُ[بر حذر می دارم تو را از دو خصلت که هلاکت هر کسی که هلاک می شود در آن دو  است، بر حذر می دارم تو راکه به نظر خود ت بر مردم فتوا دهی یا به آنچه نمی دانی جزا دهی. ]”. البته سوال کردن از عالم بسیار ممدوح است و امام(علیه السلام) فرمود: “انما هلک الناس لانهم لا یتسائلون” وقال ابا جعفر(علیه السلام):” تَذَاکُرُ الْعِلْمِ دِرَاسَهٌ وَ الدّرَاسَهُ صَلَاهٌ حَسَنَهٌ” یعنی مذاکره علم در فضیلت و ثواب به منزله دِراست قرآن (بررسی وتحقیق) است و دِراست قرآن به منزله صلواتِ حسنه  است، زیرا صلاه مشتمل بر ذکر است و “اقم الصلوه لذکری“، ولی سوال غیر از انکار است واستاد درحد توانایی علمی شاگرد پاسخگو است.

 هر کس گمان برد که تحقیقات اهل الله، دال بر ابطال مفهوم از ظاهرقرآن است و بیان کشف اهل مکاشفه دلالت بر اهمال گفتار اهل تفسیر دارد، گوئیم هرگز چنین نیست بلکه  تصدیق فرمایش امام(علیه السلام)است که فرمود: “ان للقرآن ظهرا و بطنا” بر این اساس، ظاهر قرآن را مفسرین و تحقیق باطن آن را، اهل کشف بر عهده می گیرند به شرط آنکه کشف ایشان موافق کتاب و سنت باشد.

 

وهمٌ:  اگر چنین شاگردی گوید: “به نظر ما، تباین روشن سخنان شما با آیات قرآن و احادیثِ ذوات معصومین(علیه السلام) معلوم و مشخّص است. وچون حضرتعالی معتقدید که:دستور العمل انسان فقط وفقط قرآن کریم وسنّت خاتم وآل او علیهم السلام وجز آن، هوی وهوس است، اگرمارا گفتاری بود همان حقایق است که به قالب الفاظ دگر به فراخور فهم و بینش ما در آید.” دیدگاه حضرتعالی بیان حقیقتی روشن است وسوال ما درهمین راستاست.

گویم : کسی که اندکی منطق بداند می فهمد که با به هم پیوستن دو جمله اول، خصومتِ متوهم، واضح می شود. حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: “من بالغ فی الخصومه اثم[کسی که در خصومت زیاده روی کند گناه کرده است.]” .

جدل و مغالطه نه مفید یقین است نه مفید ظن، مگر در قسمی از جدل (جادلهم بالتی هی احسن) که به برهان یا خطابه برگردد. مقصود اصلی تکمیل نفوس آدم به قدر استعداد آنهاست . اصولا جدل نه علم است و نه ادب و لذا در حصول هدایت علمی و تکمیل نفوس آدم دخلی ندارد و هدف از آن جز غلبه بر خصم نیست به همین جهت دراهل جدل شکوک و ظنون و در نهایت عداوت دیده می شود. “کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَها[در آن وقت هر قومى که به دوزخ شوند قوم دیگر (از همکیشان خود) را لعن کنند.]” (۳۸-اعراف). دیگر خصوصیات این گروه :

۱-    اهل مجادله در اصول، اهل تقلیدند و در مجادله با مذاهب دیگر، به فروع نظردارند، و کسی که دراصول مقلِّد باشد چگونه در فروع محقِّق است؟!

۲-    بر سبیل ورع و تدین به مذاهب نظر نمی کنند بلکه به تعصب و غرض نفسانی و حب گروه و قوم به آنها توجه دارند.

۳-     در ادب و سخن با انبیاء وعلماء، شرتر و دشمن تر از ایشان نیست. این گروه در زمان انبیاء درخواست معجزه می کردند و با آنها پیوسته در تعارض بودند. به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفتند: ” لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً[و گفتند: ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا آنکه از زمین براى ما (به اعجاز) چشمه آبى بیرون آرى.]”(۹۰-اسراء)،  به نوح(علیه السلام) گفتند: “وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذینَ هُمْ أَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ وَ ما نَرى‏ لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کاذِبینَ[ما تو را مانند خود بشرى بیشتر نمى‏دانیم و در بادى نظر، آنان که پیرو تواند اشخاصى پست و بى‏قدر بیش نیستند و ما هیچ گونه مزیتى براى شما نسبت به خود نمى‏بینیم، بلکه شما را دروغگو مى‏پنداریم.]” (۲۷-هود) و خداوند در توبیخ و مذمت آنها فرمود : “ما ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ[این سخن را با تو جز به جدل و انکار نگفتند، که آنها قومى حریف جدل و خصومتند.]” (۵۸-زخرف)

۴-    اهل جدل در زمان علماء با اهل دین و ورع با شبهات مجادله می کنند و با قیاسهای متناقض و احتجاجهای موهوم نظریات خود را اثبات میکنند.

۵-     با عقول سلیم عامه معارضه دارند و فطرت اصلی ایشان را تغییر می دهند و ازراه درست  گمراهشان می نمایند. “یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِه[کلمات (خدا) را از جاى خود تغییر داده.]”(۴۶-نساء) البته در میان اهل جدل کسانی هستند که عبارت نیکو و فصاحت بیان دارند و با وصف بلیغ حق را در لباس باطل و باطل را در کسوت حق نشان می دهند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: “اخوف ما أخاف علیه أمتی رجل منافق علیم اللسان غیر حکیم القلب یغیرهم بفصاحته و بیانه و یضلهم بجهله و قله معرفته“[بر امتم از مرد منافق می ترسم که زبان گویا و قلبی غیرحکیم دارد و با فصاحت و بیانش امتم را تغییر می دهد و آنها را باجهل و کمی معرفتش گمراه می کند].

۶-     در مجادله های بعضی ازاهل جدل دیده می شود که کلامی ناقض کلام دیگرشان است و اگر به او تنبّه داده شود گفتارفاسد خود را با کلامی باطل تر تصحیح می کند.

۷-    به معتقد تقلیدی خود تعصب  شدید دارند و بدون بصیرت بدان افتخار می کنند.

۸-    دراعتقاد عجب و خودبینی دارند وبه نظر دیگران توجه نمی کنند.

۹-    از گفتن “لا ادری” و”الله ورسوله اعلم” در اقتدا به ادب الله، ننگ دارند. “وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فیهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَحُکْمُهُ إِلَى اللَّهِ[و آنچه در آن اختلاف و نزاع کردید حکم آن به خدا (و احکام خدا) راجع است](۱۰-شوری) و “إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فیما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ[آن گاه بازگشت شما به سوى من خواهد بود، پس (به حق) حکم کنم در آنچه بر سر آن با هم به نزاع بر مى‏خاستید]” (۵۵-آل عمران)  

اما مغالطه، برای به غلط انداختن غیر یا احتراز از اشتباهِ خود است و مرتبه علم با معنای اول منافات دارد و از معنای دوم برتر است.

معلم فرمود: “اگر مارا گفتاری بود همان حقایق است که به قالب الفاظ دگر به فراخور فهم و بینش مخاطب درآید”. حضرت در بیان حقایق به اندازه فهم مخاطب، آن را در قالب لفظ در می آورند و این بسیار کلام زیبا و به حقیست. ریاضی دانی مانند دکتر حسابی هرگاه بر سر کلاس اول آید باید آن ریاضی خود را به لفظی گوید که در مرتبه فهم کلاس اولیها باشد و اگربه کلاس دوم نازل شود به همین ترتیب (و این طریقه هر معلمیست).

 

وهمٌ: اگرکسی خطاب به استاد گوید: دیدگاه حضرتعالی بیان حقیقتی روشن است وسوال ما درهمین راستاست.

گویم : در نزد عقلا سوال از بیّن و مبیّن جایز نیست و روشن است که برای فرد در دو صورت سوال پیش نمی آید هیچ چیزنداند یاهمه چیزبرایش روشن باشد. زیرا طلب مجهول مطلق ونیز تحصیل حاصل محالند. لذا باید مطلوب از وجهی حاصل باشد تا از وجه غیر حاصلش طالب در تکاپو افتد و آن را به طورکمال بیابد، با توجه به اینکه سائل باید استعداد و قابلیت داشته باشد و قدرپاسخ استاد رابداند.

طالب هر بینش و هر مطلبی                   حق  بیالود  اول  کابین  لبی

اگر نظر شما در مورد حضرت استاد این است: “دیدگاه حضرت ایشان بیان حقیقتی روشن است” پس سوال امتناع عقلی دارد و اگر مراد از این گفته کنایه و سخن درشت یا عصبیت و تمسخر و زاییده رذایل دیگرباشد فلک الویل. همه این سخنان، ثمره “نفس الشیطان علی لسانک” است. همان نفَسی که بسیاری از مردم مغلوب اویند و خاصیتی جز مطرح شدن در بین مردم سفیه را ندارد. از این رو هنگام ورود اسرای کربلا (چون نسبت خارجی به آنها دادند) متعصبین خوشحال شدند و نادانان باور کردند. همچنین زمانی که حضرت امیر(علیه السلام) در مسجد در حالت نماز به شهادت رسید مدعیان مسلمانی گفتند مگرعلی(علیه السلام) نماز می خواند در حالیکه حضرت در رهایی از ایشان که بسیار هم بودند “فزت ورب الکعبه” آواز داد.

 
 

وهمٌ: اگر کسی گوید : مکرر در آثار شما اعتقاد به وحدت وجود منعکس است و به خوبی مستحضرید که وحدت وجود برخواسته از قرآن و حدیث نمی باشد بلکه اعتقاد فلاسفه یونانیست و ربطی به اسلام ندارد.

گویم:

اولاً: چگونه از کسی که وحدت وجود را برخاسته از قرآن و حدیث میداند می خواهید که  به برخاسته بودن وحدت وجود از اعتقاد یونانیان مستحضرشوند؟! حضرت علامه طباطبایی در آخر کتاب قرآن در اسلام می فرماید : “فلسفه اسلامی برخاسته از قرآن و روایات است” و وحدت وجود از محمولات این علم است.

ثانیا: به دلیل عدم آگاهی تان به فلسفه اسلامی، باید متذکر شد که وحدت وجود، بلکه وحدت موجود در آثار فلاسفه اسلامی ( در نظر کسی که خوض در دریای  فلسفه اسلامی کند ) منتسب به عقلای اسلام است نه یونانیان. اشکال کردن بر هر عالمی، هم مرتبه بودن با او و خوض کامل آن علم را طلب می کند.هر کس را روشی است و شناخت حق تعالی به عدد انفس خلایق است یکی را استعداد فلسفه، دیگری را استعداد تاریخ اسلامی و … “کل مسیر لما خلق له” و هیچکدام نباید راه دیگری راانکار کند.

 

 

وهمٌ: اگر کسی که مطلب برایش جا نیفتاده به استاد ذوفنونی بگوید “ناچارم شما را توجه دهم “

گویم:

اولاً:  کسی را توجه می دهند که داناست نه دارا. برای دانا غفلت و ذهول و نسیان حاصل می شود اما کسی که جوهر ذاتش با حقیقت توحید عجین است و معرفت الله را دارا است نه دانا، توجه دادن او باطل است.

ثانیاً : بر اساس مطالبی که در صفحات بعد ی در خصوص بحث استعمال تعیینی در پیش خواهیم داشت، روشن خواهد شد که استاد به کلام خود آگاهی کامل دارند.

ثالثاً : “فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ (۴۶-هود)[پس تو از من تقاضاى امرى که هیچ از حال آن آگه نیستى مکن، من تو را پند مى‏دهم که از مردم جاهل مباش]” اما اگر به حکم  “وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ[و فقیر و گداى سائل را به زجر مران]” ( الضحی-۱۰) سوال شما حقیقی باشد و بگوئید: وحدت وجود چیست وآیا برخاسته از قرآن و حدیث می باشد؟  درشرح مختصری وحدت وجود و ظهور حقیقتِ غیرمتناهی درآیات بی نهایتش (مظاهر کثیر) را با مثالهایی بیان می کنم:

الف) مثال آینه که تحفه ای عرشی از امام رضا (علیه السلام) است این مسئله را به خوبی روشن خواهد کرد وقتی عمران از ایشان پرسید: “الا تخبرنی اهو فی الخلق ام الخلق فیه؟”عمران سوال کرد: آیا بمن خبر نمیدهی خداوند در مخلوقاتش است یا مخلوقات در او است؟ امام رضا(علیه السلام): “جل یا عمران عن ذلک، لیس هو فی الخلق و لا الخلق فیه، تعالی عن ذلک و ساعلمک و تعرفه به، و لا حول و لا قوه الا بالله، اخبرنی عن المرآه انت فیها ام هی فیک”،خداوند با عظمت‏تر از آن است که گفتی، خداوند در خلق نیست و خلق در خدا نیست، خدا بالاتر از اینها است. و من رابطه‏ی خدا را با مخلوقات برای تو تعلیم مینمایم و تو آنرا درک خواهی نمود. و هیچ حرکت و قوه‏ای نیست مگر از خدا. ای عمران، بمن خبر بده از آینه (هنگامیکه) عکس تو در آن منعکس میگردد، آیا تو در آینه‏ای یا آینه در تست؟ “. (مراد از آینه در لسان عرفا همان صورت ظاهرشده در آن است نه جسم صیقلی).

 هر گاه کسی روبروی آینه بایستد از چهار حالت خارج نیست:

۱-    یا کور است و اصلاً تصویر خود را در آینه نمی بیند.

۲-    یا طفل و ابله است که شخص دیگری را مقابل خود می بیند با او سخن می گوید و حتی در بعض اوقات آینه را می شکند.

۳-    یا شخص سالمی است و تصویر خود را می بیند.

۴-    یا داناتر از مورد سوم است که اگراز او بپرسی چه می بینی در جواب می گوید خودم را.

هر اندازه شخص خود را مقابل آینه نشان دهد به همان مقدار دیده می شود مثلا اگر کسی موی خود را در آینه نشان دهد موی خود را می بیند و اگر دست خود را  مقابل آینه بگیرد دستش را می بیندو…، علاوه بر این آینه ها در بزرگی و کوچکی و کدورت و صفا متفاوتند. آدم که مصداق حقیقی آن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است فرمود: “من رانی فقد رای الحق[کسی که مرا ببیند قطعا حق را دیده است]”  و چون “المراه لا تری ابدا[تصویر هیچگاه دیده نمی شود(بلکه جز نشان دادن صاحب صورت هیچ شانی ندارد)]” پس در تمام قرآن از خود سخنی نگفته است و قل …هایی که در قرآن است نشانه عدم انانیت حضرت رسول است. و حضرت امیر (علیه السلام) گفت “والله اَنَا آیه الکبری”  من آینه تمام نمای حقم و آن اَنَا که گفت اشارت به صورت است که صورتِ آینه، هیچ چیز جز حکایت از دیگری نیست. عالَم هم علامت خدای تبارک و تعالی وآیات او هستند.

وقتی کسی خود را در آینه ببیند نه او در صورت مرآتیست و نه صورت مرآتی در اوست. “لیس واحد منکما فی صاحبه” چشم و ابروی صورت مرآتی به عین وجود چشم و ابروی شخص موجود است نه آنکه وجودی بحذاء صاحب عکس داشته باشد که اگر چنین باشد صورت مرآتی از صاحبش حکایت نخواهد کرد و صورت شخص نخواهد بود. پس صورت مرآتی موجود است به عین وجود شخص. اما نه بدین معنا که وجود شخص، وجود مرآتی باشد یا وجود مرآت، وجود شخص باشد. بلکه فقط شخص، موجود است که در مرآت تعیّن یافته است به عبارت دیگر ظهورِ صاحبِ صورت در مرآت است نه وجودِ صاحبِ صورت.

پس ذوات ما و هر آنچه شیئیت بر او صدق کند اعم از خارجی و ذهنی آیات حق تعالی هستند و خودیت و انانیتی در مقابل او ندارند نه ذاتاً، نه صفتاً ونه فعلاً. تمام اشیاء غیر انسان با اینکه آیات الهی اند اما علم به این مطلب ندارند. ” یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ ( یوسف ۳۹)[آیا خدایان متفرق (بى‏حقیقت) بهترند یا خداى یکتاى قاهر و غالب؟]” وتنها انسان است که  ازمورد چهارم افراد ناظر به آینه شمرده می شود زیرا آگاهی به آیه بودن خود پیدا می کند، “وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَهِ فَقالَ أَنْبِئُونی‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (۳۱ بقره)[و خدا همه اسماء را به آدم یاد داد، آن گاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود: اسماء اینان را بیان کنید اگر شما در دعوى خود صادقید.]” و “إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً (۷۲ احزاب)[ما بر آسمانها و زمین و کوه‏هاى عالم (و قواى عالى و دانى ممکنات) عرض امانت کردیم (و به آنها نور معرفت و طاعت و عشق و محبّت کامل حق یا بار تکلیف یا نماز و طهارت یا مقام خلافت و ولایت و امامت را ارائه دادیم) همه از تحمّل آن امتناع ورزیده و اندیشه کردند و انسان (ناتوان) آن را پذیرفت، انسان هم  بسیار ستمکار و نادان بود.]“. حضرت یوسف به دو همنشین خود در زندان فرمود اشیا پراکنده مثل در و دیوار، مَلک و فلک و… را دیدن و به آنها نسبت ربوبیت دادن یعنی خواص و آثار رابه آنها نسبت دادن، شر و وهمی بیش نیست. و”اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ” خیر است و تنها وجود بی نهایت و واحدی که تمامی اشیا مقهور اویند حقیقت دارد.

ب) مثال ملموس تر: اسمی که ما به قرارداد بر روی اشخاص می گذاریم. اسم باید از مسمی حکایت لفظی داشته باشد مانند لفظ حسن که تا گفته می شود شخص حسن را معلوم کند یعنی کسی که ح-س-ن را می گوید صاحب اسم را اراده کرده است و هیچ توجهی به حروف آن ندارد بلکه نظر او به شخص است. و در واقع هیچگاه این الفاظ دیده نمی شوند زیرا اسم ماینظر است نه ما فیه ینظر. تمام عالَم نیز علامت و اسماء الهی هستند زیرا هیچ استقلالی ندارند وکار آنها تنها  حکایت از مسمی است. در این مثال، اسمِ برای مسمی، قراردادی و جعلی است اما اسم، هویت و ذات مخلوقات است که اسم واقع می شود.

ج) مثال دیگر: “من عرف نفسه فقد عرف ربه“. وقتی به خود توجه می کنم، می بینم  نفس من دارای مراتب بسیار است. البته صورت و حقیقت ذات بر هیچکس ظاهر نمی شود اما نفس، یا در مرتبه عقل ظاهر می شود یا درمرتبه خیال و یا درمرتبه طبع یعنی قوای حسی و بدن. مثلا در مرتبه بدن خود را می بینم که گفتن ها، رفتنها و افعال بسیاری دارم و همه ظهورات من هستند نه جدای از من، زیرا اگرجدای ازمن باشند من شخص واحد نخواهم بود بلکه اشخاص متفرقم، هر کدام از قوا و افعال، از من حکایت می کنند و فعلشان را به من اسناد می دهند نه بر خود. حال اگر هر کس مرتبه ای را مستقل از صاحبش ببیند مانند دو همنشین حضرت یوسف مورد خطاب آن بزرگوار واقع خواهد شد که: “إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ (۲۳-نجم)[این بتها جز نامهایى که شما و پدرانتان بر آنها نهاده‏اید چیز دیگرى نیست]” یعنی هرادراک، مدرَک ، مدرِک وهر فعل وهر چیزی که فعل  برآن واقع می شود  و سایر اشیاء عالم را مستقل بدانی و بر آنها اسم بگذاری، حقیقت آنها جز اسماء و آیات بودن، چیزی بیش نیست، هر چند شما و پدرانتان آنها را مستقل بپندارید. پیامبر و شاگردان او این مطلب را گوشزد کرده اند اما تو بواسطه انانیت خود، ملک و فلک و دیگران را درموجود بودن شریک الله می دانی. آگاه باش که: وَ مَنْ کانَ فی‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبیلاً[هر کس در این جهان نابینا (ى کفر و جهل و ضلالت) است در عالم آخرت نیز (از مشاهده بهشتیان و شهود و جمال حق) نابینا و گمراه‏تر خواهد بود](۷۲-اسراء)  وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمى‏[و هر کس از یاد من اعراض کند همانا (در دنیا) معیشتش تنگ شود و روز قیامتش نابینا محشور کنیم](۱۲۴-طه)  قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی‏ أَعْمى‏ وَ قَدْ کُنْتُ بَصیراً[گوید: الها، چرا مرا نابینا محشور کردى و حال آنکه من بینا بودم؟](۱۲۵-طه) قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسى وَ کَذلِکَ نَجْزی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیاتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَهِ أَشَدُّ وَ أَبْقى‏[خدا به او فرماید: (آرى) بدین گونه آیات ما براى هدایت تو آمد و همه را به طاق فراموشى و غفلت نهادى، و امروز هم تو فراموش (و بى‏بهره) خواهى شد. و این چنین ما هر کس را که ظلم و نافرمانى کند و ایمان به آیات پروردگارش نیاورد مجازات سخت مى‏کنیم با آنکه عذاب آخرتش سخت‏تر و پاینده‏تر خواهد بود.](۱۲۷-طه) 

 صاحبان بصیرت نه تنها عبادات شرعی بجا آورند بلکه همواره و درهر حال ذاکرو خدای را در هر چیز  شاهدند. آنکس که از دیدن حق تعالی در تمامی ذات، صفات و افعالش اعم از واردات و صادرات و هم چنین علامت و اسم بودن خود و عالم، کور است و به هوای نفس، من های موهوم و دروغین بیند معیشت تنگ دارد. “ان هی الا اختلاق [این جز بافندگى و دروغ چیز دیگرى نیست](۷-ص)” “والله لایحب کل مختال فخور“. الله خیالبافانِ “من”گو را دوست ندارد. خداوند به انسانهایی که فقط ظاهر آدم را دارا هستند می فرماید ما آیات و اسماء خود را برتو آوردیم و تو آیاتمان را نسیان کردی.

مقصود از آدم در آیه “و عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها[و خدا همه اسماء را به آدم یاد داد]” فقط آدم ابوالبشرنیست، ما هم که ذریه او هستیم، آدمیم، وبرما نیز تعلیم اسماء نمود. اسم یعنی ذات همراه با صفتی، حال هر چه که باشد. ذات حق تعالی عین وجود مطلق است و مظاهر او تعینات اویند “والله من ورائهم محیط “. حق تعالی براسماء و نمودهایش محیط است نه “احاط علی کل شی” بلکه “احاط بکل شی” یعنی احاطه قیومی دارد که همه ظهوراتش قائم به او وعین اسم و ربط به اویند، همانطور که صورت آینه قائم به شخص است و تار وپود صورت از شخص حکایت می کند وهیچ چیز را به خود نسبت نمی دهد. “العاقل یکفیه الاشاره

 

وهمٌ: اگرکسی گوید این فرمایش استاد که: ذوات ما به حسب وجود، عین ذات اوست ومغایرتی بین این دو نیست الا به تعیّن واطلاق که تعیّن درمراتب ممکنات است ازعقل اوّل تاهیولای اولی واطلاق برای جناب وجود است(والله من ورائهم محیط).

یکی شمس حقیقت می درخشد درهمه عالم       تعیّن های امکانی بود مانند روزن ها.

چه معنا دارد و مستند آن از آیات و روایات چه می باشد؟

گویم: بر اساس اصل محکم “من عرف نفسه فقد عرف ربه” فرمایش استاد را شرح می دهم که: مرا شئون و ظهورات گوناگون است. در حواس ظاهرم ، می شنوم، می بینم و می چشم و… و در حواس باطنم تخیل، تعقل، توهم، حس مشترک، حافظه و متصرفه دارم. هر کدام غیر دیگری است، در عین حال “من” واحد همۀ این کثرات هستم یعنی در واقع “منم” که در شأنی می بینم ودر شأن دیگرمی شنوم و الی آخر… پس در تمامی تعیّنات مذکور، اطلاق دارم به این معنا که دیدن و شنیدن و سایر افعال شأنی از من است نه خود من.

ظهور من است که مثلا در شنیدن، دیدن یا غیره تعین یافته است، نه اینکه من وجودی داشته باشم و شنیدنم وجود دیگری و من در شنوائیم حلول کرده باشم یا وجود من با وجود شنوائیم متحد شده باشند بلکه من شخص واحدی هستم که در شنوائی تعیّن پیدا کرده ام و بینائی تعیّن دیگر من است و… ومن از وراء این شئوناتم بر همه آنها محیطم پس من هستم و بقیه نمود و آیات من اند.

فرمایش حضرت امیر(علیه السلام) که فرمود: “داخل فی الاشیاء لاکشی ءٍ داخل فی شی ءٍ و خارج من الاشیاء لاکشی ءٍ خارج من شی ءٍ ” و آیات کثیری مانند “هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَما کُنْتُم وأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه[پس به هر طرف روى کنید به سوى خدا روى آورده‏اید، که خدا (به همه جا) محیط و (به هر چیز) داناست](۱۱۵-بقره)” و کلام استاد همه به همین معنایند. بدان که این مطلب از مسائل علم آخرت است، حقیقت آن با سالها تلاش علمی و سعی عملی حاصل می شود. “عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ.عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ. الَّذِى هُمْ فِیهِ مخُتَلِفُونَ[(مردم) از چه خبر مهمى پرسش و گفتگو مى‏کنند؟ از خبر بزرگ (قیامت). که در آن با هم به جدال و اختلاف کلمه برخاستند](۳-نبا) وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلاً[و بر طعن و یاوه‏گویى کافران و مکذّبان صبور و شکیبا باش و به طرزى نیکو (که مقتضاى مدارا و حلم و بزرگوارى است) از آنان دورى گزین]” (۱۰-مزمل).

ابهام : معنای شعر زیر چیست و از کدام آیه یا روایت اخذ شده است؟

یکی شمس حقیقت می درخشد درهمه عالم      تعیّن های امکانی بود مانند روزن ها

در رفع ابهام گویم: آیاتی که شعر را تائید می کند: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی‏ زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ یَکادُ زَیْتُها یُضی‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ [خدا نور (وجودبخش) آسمانها و زمین است، داستان نورش به مشکاتى ماند که در آن روشن چراغى باشد و آن چراغ در میان شیشه‏اى که از تلألؤ آن گویى ستاره‏اى است درخشان، و روشن از درخت مبارک زیتون که (با آنکه) شرقى و غربى نیست (شرق و غرب جهان بدان فروزان است) و بى‏آنکه آتشى زیت آن را برافروزد خود به خود (جهانى را) روشنى بخشد، پرتو آن نور (حقیقت) بر روى نور (معرفت) قرار گرفته است. و خدا هر که را خواهد به نور خود (و اشراقات وحى خویش) هدایت کند و (این) مثلها را خدا براى مردم (هوشمند) مى‏زند (که به راه معرفتش هدایت یابند) و خدا به همه امور داناست!](۳۵-نور) و “وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها[و زمین (محشر) به نور پروردگار خود روشن گردد]”(۶۹-زمر). ممکنات مانند روزن هایی هستند که در ذات خود ظلمت محضند و تنها از نور وجود حق تعالی حکایت می کنند، بسان دیواری که خورشید براو بتابد که حین غروب معلوم می شود نور از آنِ خورشید است و دیوار از نور بهره ای ندارد پس باید در حقیقت کلمات، تامل کرد و از الفاظ، زندانی برای خود نساخت.

مکر آن باشد  که زندان  حفره  کرد                 آنکه حفره بست آن مکری است سرد   

کسب کن سعی ای نما و جهد کن                  تا      بدانی     سر   علم    من   لدن

“نور” و “وجود” از این جهت که هر دو قائم به ذات و مقوم غیرهستند بسان هم می باشند لذا وجود و نور مساوق هم هستند پس هر آنچه که در مورد نور بیان شد در وجود نیز جاری است. توضیح بیشتر در کتب حکماء به تفصیل ذکر شده است.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید: حضرت استاد در بحث واجب وممکن فرمودند “چون به دقّت بنگری آنچه در دار وجود است، وجوب است وبحث درامکان برای سرگرمی است.” آیا با  کلام ایشان بحث واجب وممکن ملغی است یا خیر؟

گویم: در منطق در باب جهات قضایا از امتناع و وجوب و امکان گفته می شود ودرعلم کلام نیز از ممکن بالذات وواجب الوجود بالذات سخن به میان می آید که چون نسبت ماهیت به وجود و عدم مانند دو کفه ترازو علی السویه است، وقتی علت، وجود به ماهیت دهد کفه وجود ترجیح یابد و شیئ ممکن، موجود می شود و با عدم علت، معدوم می گردد. ابوعلی سینا در مقابل کسانی که علتِ معلولیتِ معلول را حدوث می دانند، علت احتیاج را امکان دانست و دلیل آن را  تحت عنوان قاعده امکان و وجوب به تفصیل بیان کرد. اما با اثبات اصالت وجود و اعتباریت ماهیت، معلوم می شود که ماهیت چیزی نیست تا وصف لازمی به نام امکان ذاتی داشته باشد بلکه در متن واقع، وجود است که یامستقل است یا رابط، وامکان وجودی بیانگر فقر وجودی و هویتی اشیاست نه وصف ماهیت، یعنی مخلوقات عین فقر و ربط به الله تعالی هستند نه “ذات ثبت له الفقر“. “یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ [اى مردم، شما همه به خدا فقیر و محتاجید و تنها خداست که بى‏نیاز و غنىّ بالذّات و ستوده صفات است](۱۵-فاطر)”. پس ممکنات “ذات” فقیرندارند بلکه ذاتشان عین فقر است، با این بیان امکان ذاتی برداشته شده و امکان فقری برای وجودات اشیاء ثابت می گردد. پس امکان، عین هویت و وجودمخلوقات است نه اینکه از عوارض لازم ماهیت باشد. فیلسوف ذاتِ موهوم اشیاء را می کُشَد همانطور که رسول الله(صلی الله علیه و آله)  فرمود: “اُمرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله[امرشدم که مردم را بکشم (از نفس اماره بالسوء) تا اینکه لا اله الا الله بگویند(به نفس مطمئنه زنده شوند)]” کُشتن یعنی همه مخلوقات را عین فقر، یعنی حکایات، آیات، اسماء، عابدها و وجوه می بیند که همچون روزنه ها ی تو خالی درانتظارنورند، لذا فرمود: “حتی یقولوا لا اله الا الله” مردم وقتی برانانیت  خود خط “لا” کشند، خود را از موجود بودن و صفت و فعل مستقل داشتن، منسلخ دانسته، الله را در هر آنچه اله می پنداشتند ظاهرمی بینند. در این مورد حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) فرمود: “موتوا قبل ان تموتوا” از انانیت و خود دیدن دربرابرحق بمیرید همچون صورت آینه که جان او جان شخص است به حیات حق زنده شوید قبل از اینکه به حیات حیوانی از دار دنیا (محل کسب من الهی و آخرت) بروید. و فرمود: “الفقر فخری[وجودم عین فقر و ربط و آیه حق تعالی است]” عبودیت عین فقراست وفخر پیامبر به عبودیتی است که عین فقر او می باشد. درمناجات حضرت امیر(علیه السلام) با رب العالمین نیز آمده است: “کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا” این عزت برای من بس است که بنده تو باشم و همین فخر برایم کافیست که تو ربّم باشی. پس معلوم شد سخن از امکان ذاتی بازی ای بیش نیست نه اینکه مخلوقات واجب باشند بلکه عبد وعین فقرهستند، ما نیز به فخر پیامبر شهادت می دهیم که  اشهدان محمدا عبده ورسوله.

 

 

وهمٌ: اگرکسی گوید: معنای کلام استاد که فرمود: انّ سریان الهویّه الالهیّه فی الموجودات کلّها اُوجب سریان جمیع الصّفات الالهیّه فیها من الحیوه والعلم والقدره والسّمع والبصر و غیر ها، کلّیها وجزئیها[سریان هویت الهیت (ظهور الله) در همه موجودات موجب سریان همه صفات الهی (خواه صفات کلی یا جزئی از قبیل حیات و علم و قدرت و سمع و بصر و …) درآنهاست. یعنی هر جا سلطان وجود نزول اجلال فرماید تمامی عساکر اسماء و صفات در موکب همایونی حضور دارند]. و در جای دیگر فرمود: لولا سریان الحقّ فی الموجودات والظّهور فیها بالصّوره ما کان للعالم وجود، کما انّه لولا تلک الحقایق المعقوله الکلیّه ما ظهر حکم فی الموجودات العینیّه[اگر حق تعالی در صورتی (با صفتی) در موجودات سریان و ظهور نداشت عالم وجود نداشت کما اینکه اگر این حقایق معقوله کلی (صفات حق تعالی) نمی بودند در موجودات خارجی حکمی ظاهر نمی شد].  مقصوداز سریان حق در موجودات چیست؟ وآیا در این کلام، سخن از ذات حق نیست؟ در حالی که در روایات از تفکر در ذات الله نهی گردیده است.

 

گویم: مقصود از هویت الهیه، اسم اللهِ جامعِ جمیع اسماء است نه خود ذات، و مراد از سریان اسم الله ظهور الله است یعنی مخلوقات هرکدام ظهور و آیتی از آیات حقند، زیرا الله اسم مستجمع تمامی اسماء کلی الحی و العالم و القادر و السمیع و البصیر و المرید است و هر اسم کلی اسماء جزئی بی نهایت را زیر پر دارد، پس ظهور اسم الله در موجودات ایجاب می کند که تمامی اسماء کلی و اسماء جزئی حق تعالی در موجودات ظهور داشته باشد. در این مورد فرقی بین اسم و صفت نیست زیرا که وقتی ذات با وصفی ظاهر شود همان اسم است. در مشتق یعنی اسم، ذات معتبر نیست بلکه عین صفت است.  فرق بین ذات و اسم الله تنها در اعتبار لا بشرط و بشرط لا ست. لذا بین ذاتِ لا اسم و لا رسم و ذاتِ بشرط وصف  فرق است. در روایات از تفکر در ذاتِ لا اسم و لا رسم نهی شده است نه از ذاتِ بشرط ظهور در وصفی. چون تا وقتی ذات ظاهر نشود (مثلا در نوشتار، گفتار، رفتارو…) معرفت وشناخت آن ذات حاصل نمی شود و اصلامعرفت، یعنی ظهور ذات بر عارف.

 

 مقصود استاد از “الظّهور فیها بالصّوره” در عبارت “لولا سریان الحقّ فی الموجودات والظّهور فیها بالصّوره ما کان للعالم وجود” یعنی با ظهورالله تعالی در صفاتش عالَم وجود اسمی پیدا می کند. الله تعالی در آدم  با تمام صفاتش ظهور می کند و او را اسم اعظم خود قرار می دهد اما نسبت به بقیه مخلوقات به اندازه قابلیتشان با بعضی از صفاتش ظاهر می شود. پس اختلاف در استعداد و قابلیت مظاهر سبب تفاوت مظاهر است. اگر الله تعالی با اسماء و صفاتش ظاهر نمی شد عالَم یعنی آیات که علامت و حکایت از دیگری هستند وجود اسمی نمی یافتند. همان طور که اگر شخص در مقابل آینه ظاهر نشود صورتی پیدا نمی شود. و لکن الوهیت و ظهور الله تعالی ضرورت ازلی دارد و این فرض(که الله تعالی با اسماء و صفاتش ظاهر نشود)، فرض محالی است. “کما انه لولا تلک الحقایق المعقولیه الکلیه ماظهر حکم فی الموجودات العینیه” یعنی کما اینکه اگروجودات علمی اشیاء(اعیان ثابته) نمی بودند حکمی(آثار مترتب بر هر ظهوری از ظهورات اسماء و صفات) در موجودات عینی نبود. پس همۀ ذوات و صفات و افعال مخلوقات ملک حقیقی الله تعالی هستند و این فرمایش استاد بیانگر توحید ذاتی و صفاتی و افعالی است.

 

حضرت استاد در روایات متبحرند و اجازه حدیث دارند و بخوبی می دانند که در ذات حق تعالی نه توانِ تفکر است و نه امکان تکلم. زیرا مثلا تا وقتی مجتهد در مرتبه ملکه اجتهاد است و هنوز سخن نگفته است هیچ کس نمی تواند او را بشناسد یا در باره او سخن بگوید “المرء مخبوء تحت لسانه[فرد در زیر زبانش مخفی است. تا مرد سخن نگفته باشد           عیب و هنرش نهفته باشد]”، و هرکس در باره ناشناخته فکر کند به وادی اوهام کشیده می شود، همچنین اگر انسان  کسی را که نشناخته است، بگوید می شناسم تحیر و سرگردانی است. پی بردن به ذات یک فرد امکان پذیر نیست مگر از طریق ظهور او، مثلا نقاش از طریق نقش و شخص عالم از راه کتاب یا گفتارشناخته می شود. مقام لا اسم و لا رسم خداوند نیز چنین است. به کنه ذات او نمی توان راه یافت اما او را از طریق ظهوراتش که در خطاب قرآنی “آلاء” گفته می شود می توان شناخت. اگر کسی معرفت اسم الله را محال بداند قائل به تعطیل معرفت شده و با بسیاری از روایات و آیات مقابلت کرده است.

 

معنای آلاء الله و خلق الله در نزد عوام این است که وقتی کسی چیزی بسازد گویند خلق کرد یا فرد دیگر سفره ای پهن کرده و عده ای از آن سفره مرزوق شوند گویند بر ما نعمت داد. در همه این استعمالها خالق و مخلوق هر کدام وجود مستقل دارند همینطور در منعم و انعام. اما شخصی که خواب می بیند متخیلات او ظهورات و دارایی های اویند که هر آنچه در روزمره دیده است از راه حواس در خزانۀ خیالش انبار کرده و در هنگام خواب حسِ مشترک، دریافت های مخزون را نزد خود حاضر می کند و متخلیه  آن چه را که در حس مشترک است به صورتی مناسب در می آورد ومشاهده می کند. این تخیلات، خلق یعنی دارایی ها و ملک حقیقی اویند. در این مورد خالق و مخلوق و منعم و نعمت دو وجود جداگانه ندارند. آلاء حق، یعنی ظهورات و اسماء او، بسان خوابِ شخصِ خواب بیننده است. پس الله تعالی غنی، و ظاهر در فقراء و آیات است.

 

سخن عرفا دربارۀ ذاتِ ذو مظاهر است و در آلاء الله و خلق الله تفکر می کنند نه در ذات الله. آیه شریفه فرمود: “وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُم[و مانند آنان نباشید که به کلى خدا را فراموش کردند، خدا هم (حظّ روحانى و بهره ابدى) نفوس آنها را از یادشان برد، آنان به حقیقت بدکاران عالمند](۱۹-حشر)” که نسیان الله، نسیان خود است. با تفکر در آیه و فقر ذاتی و آلاء بودن خود، غنی و خالق و ذوالنعمه شناخته می شود. پس نسیان آیه و اسم بودن خود، نسیان الله که حقِ وجودست را به دنبال خواهد داشت.

 

با این بیان توهم تشبیه هم برداشته می شود. عارف به قرآن و روایات، خدای را موجود حقیقی می داند و مخلوقات را آیات، اسماء و مجالی هستی می داند. در صورتی که در دار هستی جز یک موجود نباشد دیگر توهمِ مثل، برای حق تعالی محال است وتشبیه لازم نیاید.

 

علاوه بر این باید دانست که در شناخت و معرفت حق تعالی تشبیه و تنزیه یعنی حمد و تسبیح توامند. تشبیه در مکتب استاد، یا محض کفر است یا شرک. کفر آن ستری است که کافر بر سرخود می کشد، اشیاء را خدا می پندارد و از دیدن حقیقت اسم الله الرحمن الرحیم در حجاب است. و شرک آن است که هم بر اشیائی که هستیِ آیه ای و اسمی دارند وجود حقیقی اطلاق کند و هم بر الله تعالی که خالق آن ظهورات است. در این زمینه روایتی است که می فرماید: “ان الخالق لایوصف الا بما وصف به نفسه و انی یوصف الذی تعجز الحواس ان تدرکه و الاوهام ان تناله و الخطرات ان تحده و الا بصار عن الاحاطه به جل عما وصفه الواصفون و تعالی عما ینعته الناعتون[خالق وصف نمی شود مگر به آنچه خودش وصف فرموده و خالق وصف می شود به آنچه حواس از درکش عاجزند و عقلها به او راه نمی یابند و اذهان از تحدید و تعریفش عاجزند و چشمها از احاطه به او قاصرند. او از آنچه این وصف کننده ها وصفش کنند منزه است مگر وصفی که بندگان مخلص او برایش بیاورند]” ولی توصیف مخلصین استثناء شده است “سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ(۱۶۰-صافات) “، با صفت و فعل نمی توان به ذات صاحب آلاء استدلال کرد زیرا افعال و صفات تابع وجود ذاتند و اگر ذات معلوم نباشد به طریق اولی توابع او هم معلوم نخواهند بود. و مقصود از ذات، ذات لا اسم و لا رسم نیست بلکه ذات احدی اسمائی است. عقل سلیم که شبهات خیالی بر آن غالب نباشد می تواند ادراک حضوری نفس ناطقه را از هستی، تصدیق کرده بپذیرد. اما از طریق حس نیز نمی توان معرفت الله را یافت زیرا دیدن با چشم غیر ممکن است و این همان تقاضای قوم حضرت موسی بود که گفتند: “لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَه[ما به تو ایمان نمى‏آوریم تا آنکه خدا را آشکار ببینیم](۵۵-بقره)” مقصود آنها  از رویت جَهْرَه، دیدن با چشم سر بود و خداوند فرمود:”لَنْ تَرانی[مرا تا ابد نخواهى دید](۱۴۳-اعراف)”. و به همین جهت حضرت موسی عرض کرد َ “أَ تُهْلِکُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا[آیا ما را به فعل سفیهان ما هلاک خواهى کرد؟](۱۴۵-اعراف)” وطلب دیدنِ به حس را، به سفیهان نسبت داد نه به خود، زیرا خداوند تعالی نه معقول است نه موهوم و نه محسوس. حواس ظاهر و مشاعر باطن از مراتب و شئون نفس ناطقه اند و نفس همان قلب است که معرفت الله تعالی به آن اختصاص دارد. قلبی که بر همه حواس ظاهر و باطن محیط است، در هر ادراک و تحریکی به اسم و آیه ای از الله الرحمن الرحیم متلبس می شود و در دریافتِ این اسماء، همواره متقلب است. پس بصیرت و قلب را توانِ توصیف حق تعالی هست و الا باید قائل به تعطیل معرفت شد. در حالی که خداوند تعالی در باره اولوالباب که دمی ازادراکات و تحریکات خالی نیستند گوید: “الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ [آنها که در هر حالت، ایستاده و نشسته و خفته خدا را یاد کنند و دائم در خلقت آسمان و زمین بیندیشند و گویند: پروردگارا، تو این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریده‏اى، پاک و منزهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار](۱۹۱-آل عمران)”

 

اما روایت “ لا یوصف به وصف المخلوقین[او به اوصافی که مخلوقین دارند وصف نمی شود]”، اشیاء متصف به امکان فقری اند و در حکایتشان از صفتی از صفات حق تعالی تعیّن دارند و نیز متصف به مکان و زمان اند و حدوث ذاتی و زمانی دارند و “استادِ ستارۀِ درخشانِ توحید” چنین صفاتی را به حق تعالی نسبت نمی دهد. امام صادق(علیه السلام) که فرمود: “اذا انتهی الکلام الی الله فامسکوا و تکلموا فیما دون العرش و لا تکلموا فیما فوق العرش فان قوماً تکلموا فیما فوق العرش فتاهت عقولهم حتی کان الرجل ینادی من بین یدیه فیجیب من خلفه و ینادی من خلفه فیجیب من بین یدیه[ هر گاه کلام به الله رسید خودداری کنید و در ما دون عرش سخن گوئید و در ما فوق عرش سخن نگوئید زیرا گروهی در ما فوق عرش سخن گفتند و عقلهاشان حیران شد تا آن جا که مردی روبروی خود را ندا می داد و پاسخ خود را از پشت سرش می شنید و پشت سرخود را ندا می داد و از روبرو جواب می شنید]” در این روایت از تکلم که از عقل مفهومی  و تعقل جزوی و استدلالی می باشد، درباره مافوق عرش نهی شده است زیرا عقل، عقالِ انا نیت دارد و وجود و صفات و فعل را به خود نسبت می دهد ولذا به عقل حضرت موسیِ خطاب شد: “لن ترانی یا موسی” تا موسایی و “خود” داری مرا به حقایق ایمان و قلب نمی شناسی، مگر به کل اسماء تعلیم شوی. و قرآن هادی ناس به صراط مستقیم آدمی، با “بسم الله الرحمن الرحیم” شروع شد و پیامبر فرمود: “کل امر ذی بال لم یبدء ببسم الله الرحمن الرحیم فهوابتر[هر امرقلب سازی (امری که من الهی را پرورش می دهد) با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نشود (ابتدای اسمی نداشته باشد) مقطوع است (به آخرت راه ندارد)]” و بسم الله الرحمن الرحیم همان قلب آدمیست که “لا یسعنی ارضی و لاسمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المومن[زمین و آسمان گنجایش مرا ندارد و لکن جایگاهم در قلب بنده مومن است]” و “بسم الله الرحمن الرحیم” همان الرحمن است که “علی العرش استوی[ بر عرش مستولی شد]” و هر کس بدون دانایی و داراییِ بسم الله الرحمن الرحیم از واجب تعالی سخن گوید سفیه است، پس واجب را ندا می کند اما پاسخ از خلف خود می شنود مانند کسی که به قصد قبله در جهت مخالف آن گام بر می دارد.

 

عقلی که حیران می شود وهم است نه عقل، زیرا حضرت امیر (علیه السلام) عقل را مدح فرمود: “العقل عقلان عقل مطبوع وعقل مسموع“.عقل مطبوع یعنی عقل بالقوه ای که درهمه انسانها به ودیعه نهاده شده و عقل مسموع به فعلیت رساندن عقل بالقوه است که با تحصیل علم حاصل می شود و هر کس این عقل را به فعلیت رساند حکمت مانند چشمه ای از قلب او می جوشد و بر زبانش جاری می شود. چنانچه خانه ای راه این آب بندد خود خراب می گردد. حال اگر شاگردی به استادش مطالب نا سزا نسبت دهد خود را ازچشمه دانش محروم و ناسزا را بر خود سزاوار کرده است. ولیِّ خدا از هر قوم که باشد شاگردان خویش را فراهم آورده و به آنها ولایت و قرب به الله را تعلیم می دهد وآنها را از بهائمی که در طبیعت چرا می کنند و ازشیاطینی که خواهان جاه و زر و سیم اند و بشرهایی که تنها بَشَره آدم مسجود را دارند و از حقیقت آدمی قهر هستند، ممتاز کرده و سیئات آنها را به حسنات تبدیل می کند.

 

خداوند فرماید: “یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ [اى مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفریدیم و آن گاه شعبه‏هاى بسیار و فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند، همانا خدا کاملا دانا و آگاه است](۱۳-حجرات)” هرکس در هر مکان و در هرزمانی نفس را با علم و عمل، از آلودگیهای هوای آن تزکیه دهد و ساختمان آدمی یابد، قابلیت ادراک توحید را دارد.

کسی که آثار کتاب طیماووس و فاذان افلاطون و اثولوحیای ارسطو و آثار دیگر اساطین حکمت را در نزد استاد نخوانده باشد و حکم بر عدوّ بودن آنها کند، کسی را ماند که در تاریکی باشمشیر چوبین بر دشمنی که وهم خود است هجوم آورد و سربه دیوار کوبد و به گمانش دیوار می شکند. وقتی پیامبر اکرم فرمود: “علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل[علماء امت من از انبیاء بنی اسرائیل با فضیلت ترند]” مفضول و مفضول عنه در فضیلتِ نبوتِ تعریفی یعنی فهم لااله الاالله اشتراک دارند و علماء امت خاتم انبیاء دراین  فضیلت برتری دارند.

 

 

وهمٌ: اگر شاگردی گوید: کلمات استاد مصداق فرمایش رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: “قال الله جل جلاله ما آمن بی من فسرّ برایه[کسی که به رأی خود تفسیر کند به من ایمان نیاورده است]”.

 

گویم: چگونه علماء بالله را به تفسیر به رای نسبت می دهید حال آن که ایشان باحفظ نفس از مطاوعت هواهای نفسانی مانند جاه و مقام و زینتهای دنیایی، درجات علم ومعلوم را سلوک کرده اند تا به معرفت علم اسماء و آیات نائل شده و در منزل بسم الله الرحمن الرحیم مقام گرفته اند. ایشان با فهم بسم الله الرحمن الرحیم رای و اراده خود را در رای حق تعالی فانی کرده اند. آن کس که بدون آگاهی ازقرآن درمقابل قرآن ناطق، قرآن تدوینی را برسر نیزه کند و با الفاظ بر جان قرآن بتازد زیانکارترین مردم است. “قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً. الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فىِ الحْیَوهِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحَسَبُونَ أَنهَّمْ یحُسِنُونَ صُنْعًا[بگو که آیا مى‏خواهید شما را بر زیانکارترین مردم آگاه سازیم؟ (زیانکارترین مردم) آنها هستند که (عمر و) سعى‏شان در راه دنیاى فانى تباه گردید و به خیال باطل مى‏پنداشتند که نیکوکارى مى‏کنند](۱۰۴-کهف)”. اگر گوئید علی(علیه السلام) معصوم بود و این گفتارشما به استاد چه ربطی دارد؟ گویم: دارایی ولی الله اعظم حضرت امیر(علیه السلام) ولایت اوست که برسایر اولیاءالله تعلیم می کند. و کلام اعظم الهی قرآن ناطق، فصل اخیر شاگردان خود راکه قرآن است شکوفا می کند. “انتم شفعاء فی الاخره[شما شافعان آخرت (توحید) هستید]” و عالمان علم توحید فرزندان معنوی اهل قرآنند “انا وعلی ابوا هذه الامه[من(صلی الله علیه وآله) و علی(علیه السلام) پدران این امتیم]”

 

 جمله عالم زین سبب گمراه شد                    کم کسی زابدال  حق آگاه شد

 

 گفته اند ایشان بشر ما هم بشر           هر دومان وابسته خوابیم و خر

 

این  ندانستند  ایشان  از عمی             هست فرقی در میان بی انتهاء

 

کارپاکان را قیاس از خود مگیر                    گر چه باشد درنوشتن شیرشیر

 

آن یکی شیر است آدم می خورد          وآن دگر شیریست آدم می درد

 

وهمٌ: اگر این شاگرد وحدت وجود را به یونانیان نسبت دهد و گوید شرط توحید ولایت ائمه(علیه السلام) است در حالی که یونانیان این شرط را ندارند.

 

گویم: در کتاب الجامع الحدیث اخطب خوارزمی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرد که فرمود: “کنت انا و علی نورا بین یدی الله تعالی من قبل ان یخلق الخلق بالفی الفی عام فلم یزل ینقلبنا من اصلاب طاهره الی ارحام مطهره حتی انزلنا صلب عبدالمطلب و… ” نبی اکرم وعلی(علیه السلام) نوری  بودند که قبل از خلق مخلوقات وجود داشتند و از هر صلب طاهربه رحم مطهری سیرکردند. در هر زمان و مکانی، هر شخص که از رحم پاک  وصلب طاهر تولد یافت آن نور را درک می کند. به همین دلیل حضرت عیسی(علیه السلام) نور ایشان را شناخت و رسالت او تنها بشارت به نور ولایت و نبوت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله) بود. پس همه انبیاء و اولیای الهی چه اولیاء سلف (مانند یونانیان) چه لاحق، نور ولایت خود را از مشکات ولایت و نبوت خاتم الانبیاء و خاتم الاولیاء محمد(صلی الله علیه و آله) اخذ کرده ومی کنند.

 

وهمٌ: اگرکسی گوید مبنای کلام محی الدین که گفت: رایت الله فی صوره الفرس ورایت ربی جالسا علی کرسیه فسلم علی فاجلسنی علی کرسیه و قام بین یدی و قال انت ربی و انا عبدک ، چیست؟

 

گویم: در مثال آینه چون شخص خود را درصورت مرآتی می بیند، صورت، چیزی در مقابل شخص نیست، پس مراتی که شأنی جز حکایت ندارد نمایش صاحب صورت است. “و المراه لا تری ابدا”. شخصِ آگاهِ به اسماء و آیات، به هر مخلوقی بنگرد آن را همچون صورت مرآتی می بیند که حیات آن به حیات صاحب صورت است. لذا هیچ وصفی ندارد. نه پست است و نه سست. “مَّا تَرَى‏ فىِ خَلْقِ الرَّحْمَانِ مِن تَفَاوُتٍ  فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى‏ مِن فُطُورٍ. ثمُ‏َّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَینْ‏ِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَسِیرٌ[هیچ در نظم خلقت خداى رحمان بى‏نظمى و نقصان نخواهى یافت، باز بارها به دیده عقل بنگر تا هیچ نقص و خلل هرگز در آن توانى یافت؟ باز دوباره به چشم بصیرت دقت کن تا دیده خرد زبون و خسته (نقصى نیافته) به سوى تو باز گردد.](۴-ملک).

 

محی الدین عربی پدر عرفان نظری و عملی که در تعلیم اسم و آیه مصّر است فرس و کرسی و جلوس و قیام خود را همگی آیات الهی می بیند که همچون صورتِ مرآتی از خود مرده و برای صاحبِ صورت مرده اند و به حیاتِ صاحبِ صورت زنده اند و به زبان ذات خود گویند: چیزی جز حکایت از صاحبِ صورت نیستیم. اگر در صورتِ مرآتی، نشستن یا برخاستن یا هر فعل و صفت دیگر دیده شود همگی به صاحبِ صورت اسناد دارند. یعنی به قیام شخص، تصویر درآینه می ایستد و به قعودش می نشیند و به حول صاحبش و قوت او “اقوم و اقعد” گوید. محی الدین عربی که خود را تصویرو آیه می بیند می گوید: من صاحبم را دیدم که بر کرسی نشسته برمن سلام کرد ” سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ (۵۸-فصلت) [(فرشتگان رحمت) بر آنان از خداى مهربان سلام و تحیّت رسانند]” و مرا تسلیم وحکایت محض خویش دید، بدین جهت وقتی بر کرسی نشسته بودم در واقع من ننشسته بودم بلکه مسمای من و مالک من بر کرسی نشسته بود و این کلام محی الدین در معنا ی آیات “لَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى [(اى مؤمنان) نه شما بلکه خدا کافران را کشت و (اى رسول) چون تو تیر (یا خاک) افکندى نه تو بلکه خدا افکند (تا کافران را شکست دهد) و براى آنکه مؤمنان را به آزمونى نیکو از سوى خود بیازماید، که خدا شنوا و داناست](۱۷-انفال)” است. اگر آیه و ذوالایه دو چیز باشند چگونه بر کرسی واحد می نشینند؟ “جالسا علی کرسیّه فاجلسنی علی کرسیّه”. ومی گوید: در برابر من که مرآت اویم ایستاد. چون اسم از وجهی مسمی است (مانند اسم حسن که چون گفته شود و مسمای حسن مراد باشد اسم در مسمای حسن فانی شود و ملحوظ نیست) خود را دید فرمود نه تو عبد منی نه من رب تو یعنی حمد وتشبیه با تسبیح و تنزیه توام شدند، وجودی در مقابل وجودم نداری تا ذاتی باشی  متصف به عبودیت وذاتی باشم دارای وصف ربوبیت، بلکه عبودیت عین ذات تو و ربوبیت عین ذات من است، چنین نیست که بین عبد و رب بینونیت عزلی باشد، وقتی عبد گوید “إِیَّاکَ نَعْبُدُ” باید به “إِیَّاکَ نَسْتَعِین” معتقد باشد یعنی در عبودیتم نیز از تو استعانت می گیرم و عبودیتم اعطاء توست و چون بنده(صورت در آینه) عین حکایت از رب(شخص مقابل آینه) است و اسم یعنی عبد از وجهی عین مسمی وربّ خود است، شخصی که مقابل مرآتش ایستاده می گوید من خودم را دیدم پس به زبان حال گوید “تو” منی، وچون ظاهر عین مظهر است گوید من توام. پس رب و عبد یعنی خودش و ظهورات خودش. پس شخص به صورت خود گوید انت  یعنی انا ربی و انت که انا است عبد توست، همانطور که وقتی لفظ حسن به او اشاره می کند باید فوراً لفظ پنهان شده ودیده نشود تا مسمای  خود یعنی شخص حسن را نشان دهد.

 

البته این گونه بیانات به دلیل اینکه ذهن صاف و دقیق آن را درک می کند برای هر کس بازگو نمی شود و این معرفت غذای جان کسی است که “اعطاه الله فطره صافیه و طبعاً لطیفاً و ذکاءً شدیداً و فهما ثاقباً و استعداداً بالغاً و لا یشتغل بامور الدنیا و طلب الجاه و الرفعه بل یکون طالباً للخلوه آنساً مع اجتماع الهمّه و صرف الفکر فی الامور الالهیه و یتیسر له الوصول الی مرتبه الکشف العلمی فی المعارف الالهیه و احوال المبدء و المعاد و معرفه النفس و معارجها الی الله[کسی که الله تعالی به او فطرت صاف و طبع لطیف و هوش شدید و فهمی رسا و استعدادی تام اعطا کرده باشد و به امور دنیا و طلب جاه و رفعت و برتری بر دیگران مشغول نباشد بلکه طالب خلوت باشد در عین اینکه همت خود را جمع کند و فکر را در امور الهی صرف نمایدو کسی باشد که برای او رسیدن به مرتبه کشف علمی در معارف الهی و احوال مبدء و معاد و معرفت نفس و مراتب عروج نفس به الله آسان باشد]

 

اما هر کس خدا را موجودی و مخلوقات را اشیاء دیگر بداند “اَنَا انت” و “انت اَنَا” گفتن بر او محال است، مشرک است و اهل الله را متهم می کند که ایشان خدا را عین همه چیز می بینند در حالی که اشیاء در نظر آنها عین فقرند و اسماء و آیات حقند نه جدای از خدا، “ان فی خلق السموات و الارض لایات لاولی الالباب” اگر عارفی گوید: “فان العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء” در واقع شیئت اسمی که عین فقرو ربط به حق تعالی می باشد را برای اشیاء قائل است. در روایت فرمود: “حق تعالی شیء لا کالاشیاء” یعنی اطلاق شیئت بر مخلوقات مانند اطلاق آن بر حق تعالی نیست زیرا شیئت در حق تعالی اصلی ودرسایراشیاء به نحواسمی است. اگر فهم کلام محی الدین سخت است درباره آیات “لا یکلمهم الله یوم الیقامه و لا ینظر الیهم” و “ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى” و “ام نحن الزارعون” و… چه می گوئید؟ اگر اینگونه آیات را بر مجاز حمل می کنید یا کلمه ای از آیه کم یا زیاد می کنید تا معنایی که مراد خودتان است از آیه استخراج کنید درکلمات ابن عربی هم چنین تصرفات را می توانید انجام دهید.

بعضی عالم نمایان منَزِهِه هستند وبه عارف نسبت مشبهه بودن داده و او را نفی می کنند در حالی که ایشان حقیقت را با تشبیهی در عین تنزیه و تنزیهی در عین تشبیه می شناسند. حضرت امیر(علیه السلام) درباره الله تعالی فرمود: ” داخل فی الاشیاء لاکشی ءٍ داخل فی شی ءٍ و خارج من الاشیاء لاکشی ءٍ خارج من شی ءٍ ” و فرمود: “ما رَأَیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأَیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ وَ فیهِ” و اگر الله تعالی را واجب الوجودی درمقابل اشیاء ممکن الوجود بدانیم این اثنینیت ضرورهً شرک است. اما عارف حق تعالی را واحد القهاری می شناسد که بر مقهورات یعنی مخلوقات احاطه قیومی دارد پس اشیاء مخلوق و آیه و اسم و وجه و عبدهستند و ذات و تمامی صفات کمالیه و افعال از آن ها مسلوب بوده و تنها الله است که سبحان و محمود می باشد”سبحان الله و الحمدالله” و “اینما تولوا فثم وجه الله“.

 

همچنین ببینید

ملاقات حضوری با حضرت علامه حسن زاده آملی

سلام و درود خدمت مخاطبان گرامی سوالات و درخواستهای زیادی از طرف مخاطبان سایت مبنی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *