جمعه , ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه / حضرت علامه حسن زاده آملی / وحدت وجود / وحدت وجود _ حضرت علامه حسن زاده آملی

وحدت وجود _ حضرت علامه حسن زاده آملی

 وحدت وجود

این کلمه علیا رساله‏ اى است از حضرت استادم علامه حاج میرزا أبو الحسن شعرانى (رضوان اللّه علیه) در شرح خطبه صد و هشتاد و چهار«۱» (نهج البلاغه) که‏ سید رضى در عنوان آن فرموده است: «و تجمع هذه الخطبه من أصول العلم ما لا تجمعه خطبه».

[سمت خدا: در این پست بنابر عنوان آن، فقط شرح  یک جمله از آن خطبه را آورده ایم، جهت مطالعه کامل شرح خطبه به کتاب هزار و یک کلمه، ج‏۴، ص: ۱۶۸ (کلمه ۳۵۴) مراجعه شود.]

۲۱) «لیس فی الأشیاء بوالج، و لا عنها بخارج».

{xtypo_rounded1}این مسأله از، مهمّات مسائل توحیدیست. صوفیه و عرفا و متشرّعه و اصحاب حدیث، حتى فرنگیها هم عدّه‏اى هستند که در این مسأله وارد شده، و به اسامى متعدده ذکر آن شده: صوفیه «وحدت وجود» گفته‏اند، و اهل حدیث و متشرعه همین احادیث و عبارات را نقل کرده و تفسیر نموده و گاهى گفته‏اند که او (تعالى) وحدت عددیه ندارد. اوّلا وارد این مبحث بشویم که وحدت وجود یعنى چه؟ و ثانیا اینکه آیا وحدت وجود کفر است یا نه؟ و بیان شطحیات متصوّفه؟ ثالثا به چه طریق باید آن را ثابت یا رد نمود.{/xtypo_rounded1}

{btn btn-success}دریـــــافــــت فـــــایـــــل pdf{/btn btn-success}

 

{tab=معناى وحدت وجود} 

امّا بیان مطلب اول یعنى معناى وحدت وجود

معناى وحدت وجود این است که در عالم یک حقیقت موجود است و آن خداست، و موجودات دیگر قابل اینکه به آنها چیز گفته شود نیستند. گاهى مجازا و گاهى حقیقه این بیان در عرف و استعمال گفته مى‏شود مثل اینکه جبرئیل فریاد زد: «لا فتى إلّا على، لا سیف، إلّا ذو الفقار» «۲»؛ یعنى در عالم یک جوانمرد پیدا نمى‏شود مگر على، و یک شمشیر نیست مگر ذو الفقار. با اینکه در ظاهر این سخن غلط به نظر مى‏آید؛ چون مرد جوان در عالم بسیار است و شمشیر هم زیاد است، ولى چون گوینده مى‏خواهد على و ذو الفقار را بزرگ کند مى‏گوید در مقابل على هیچ‏کس جوانمرد نیست، یا اگر ذو الفقار شمشیر است شمشیرهاى دیگر آهن پاره است. هلو هلوى مشهد، آب آب شاه، سیب سیب دماوند، به به اصفهان به‏هاى دیگر به نیست، با اینکه به‏هاى دیگر هم به است، و لیکن به خوبى به اصفهان نیست. در این صورت ممکن است شخصى بگوید: موجود در عالم یکى است آن هم خداست اینها دیگر موجود نیست؛ زیرا موجود آن است که اثر داشته و کار از او ساخته باشد. وقتى مقایسه کنیم مى‏بینیم که موجودات دیگر کارى نمى‏توانند بکنند مگر به اذن خدا، حتّى من که سخن بگویم یا چیز بنویسم به قدرت و توانایى است که خدا عطا کرده، و مردى که غذا مى‏خورد و راه مى‏رود و کسب مى‏کند و کارهاى دیگر به اذن و اراده خداست، و با اینکه به اذن و اراده حق است هیچ کار از ما برنمى‏آید جز کارهاى معدودى؛ اما اثر وجودى حضرت حق بسیار است چنانکه آسمانها و زمین و کواکب و کوهها را آفریده، و شب و روز را تغییر مى‏دهد و مى‏برد و مى‏آورد، آسمان و خورشید به این بزرگى را در گردش آورده، مردم را روزى مى‏دهد حیات مى‏دهد، آسمان و زمین را نگاهدارى مى‏کند، و هکذا سایر امور که خداوند به قدرت کامله خود انجام مى‏دهد، صحیح است بگوییم: او حقیقه موجود است و سایرین وجود ندارند و هیچند کَسَرابٍ بِقِیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً «۳» یا کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏ «۴» این معنى تا اندازه‏اى بد نیست و صحیح است ولى مشبّه‏به‏هایى که ما ذکر کردیم تمام مجازى بودند، مثلا «به فقط به اصفهان است» مبالغه است، و لیکن درباره حق (تعالى) که موجود حقیقه اوست و دیگران نیستند یک نوع حقیقت است؛ یعنى در نظر دقیق عرفانى و برهانى باریک که منوّر به نور بصیرت باشد حقیقه غیر خدا در عالم هیچ نیست، اگر چه به نظر اهل ظاهر موجودات عدیده به نظر مى‏آید و این سخن را مجاز مى‏پندارند، و لیکن اهل معرفت هیچ چیز را نمى‏بینند جز خدا که‏ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ «۵» و حضرت امیر علیه السّلام مى‏فرماید: «ما رأیت شیئا إلّا و رأیت الله قبله و بعده و معه». (یقین ندارم که کدام یک از سه لفظ را فرموده).

{tab=آیا وحدت وجود کفر است؟}

مطلب دوم اینکه آیا وحدت وجود کفر است؟

عرفا و صوفیه در بیانات خود بعضى مطالب اظهار مى‏کنند که با ادب منافات دارد و البته مراعات ادب در امور لازم است، چنانکه شخص معبّر در جواب هارون الرشید که خواب دیده بود دندانهاى او ریخته است معبّر گفت: اقوام خلیفه تمام بمیرند. خلیفه متغیّر شد و امر کرد او را زدند. دیگرى آمد گفت: عمر خلیفه از تمام اقوام و خویشان بیشتر است. خلیفه انعامش داد با اینکه همان مطلب را گفته بود، براى مراعات ادب مستحق انعام گردید. در خداشناسى و عبادت هم مراعات ادب لازم است، مثلا اگر مسجد خراب شود و مسجد هم خانه خداست یک کسى خطاب به خدا کند و بگوید: «اى خانه خراب» بى‏ادب بوده، گرچه مطلب او راست و درست است. یا کسى بگوید: «اى خداى بى‏عقل بى‏شعور بى‏مدرک» بى‏ادبى است، ولى سخنى صحیح است؛ زیرا که عاقل و شاعر بر خدا کفر است، و خداوند عقل ندارد چنانکه چشم ندارد ولى تمام چیزها را مى‏داند و مى‏بیند، و نیز شیخ محمود شبسترى در گلشن راز گوید:

مسلمان گر بدانستى که بت چیست‏

 

یقین کردى که دین در بت‏ پرستى است‏ «۶»

در ظاهر چقدر خطاست که انسان بگوید دین در بت‏ پرستى است. اگر بت‏ پرستى صحیح بود چرا پیغمبر اکرم بت‏ پرستها را کشت و بتها را از خانه کعبه ریخت و شکست، حتى صورت حضرت ابراهیم را انداخت و شکست؟ و لو اینکه معناى صحیحى اراده کرده و مى‏خواهد بگوید اصلا بت واقعیت ندارد و هیچ نیست و آن هم مخلوق خداست؛ پس وقتى نگاه به بت کند و ببیند سنگ آن را خدا خلق کرده، و جواهر الوان و عقلى که خدا به بتگر داده و به صنعت آن را ساخته آن وقت بگوید: منزّه است آن خدایى که چنین سنگ و جواهر خلق کرده.

این عین خداشناسى است، ربطى به بت‏ پرستى ندارد. امّا آن مشرک چون این نظر را ندارد گمان مى‏کند همین سنگ خالق و واسطه اوست، به این جهت گمراه و کافر است.

وگر مشرک ز بت آگاه گشتى‏

 

کجا در دین خود گمراه گشتى؟

ندید او از بت إلّا خلق ظاهر

 

بدین علّت شد اندر شرع کافر

تو هم گر زو نبینى حقّ پنهان‏

 

بشرع اندر نخوانندت مسلمان‏ «۷»

و در بیان اینکه چطور بت‏ پرستى عین دین حق است مى‏گوید:

بدان خوبى رخ بت را که آراست؟

 

که گشتى بت‏ پرست ار حق نمى‏خواست؟

همو کرد و همو گفت و همو بود

 

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکى گوى و یکى بین و یکى دان‏

 

بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان‏ «۸»

علاوه بر این بسیارى از شعرا که مسلک عرفانى دارند مانند حافظ و سعدى و مولوى اصطلاحاتى در بین خود در اشعار ذکر مى‏کنند که در ظاهر خلاف ادب است، اگر چه آنها به واسطه نکته‏اى این اصطلاحات را وضع نموده‏اند. یکى از آن اصطلاحات عشق است. عشق چیز خوبى نیست و در شرع شخص عاشق به کارهاى خلاف شرع دچار مى‏شود. وقتى عاشق دختر مردم شد و از بى‏قرارى نه‏ شب آرام داشت، و نه روز. حوصله کار کردن، قهرا دنبال او مى‏افتد، نگاه به شهوت و ریبه مى‏کند سخن مى‏گوید، اگر به کار دیگرى منجر نشود در مقدّمات آن بى‏اختیار است؛ مع ذلک که صفت عشق منشأ فتنه است و باید آن را از خود دور کرد شعرا آن را ستایش مى‏کنند، و اصل تمام سعادتها مى‏گویند عشق است، و از عقل بالاتر است، و کسى که عشق ندارد انسان نیست:

هر آدمى که نظر با یکى ندارد و دل‏

 

به صورتى ندهد، صورتیست لا یعقل‏

مردم ساده و جوانهایى که این شعرها را مى‏خوانند تصوّر مى‏کنند که عشق‏بازى کار خوبى است و سعدى و حافظ، با آن جلالت و علم، اگر عشق بد بود اینطور ستایشش نمى‏کردند، مخصوصا اهل این زمان که به ادبیات زیاد مى‏پردازند، و اصطلاحى از خود در آورده‏اند: «عشق پاک»؛ یعنى جوان مدرسه‏اى خود را پاک از همه کثافات بکند، و با یک دختر مدرسه رفته پاک به یکدیگر نگاه‏هاى پاک بکنند، و حرفهاى پاک بزنند، و دین و غیرت را پاک از دست بدهند، و آبروى پدر و مادر و خویش و طایفه و ملت اسلام را پاک بریزند. مخصوصا که یک سخن در ظاهر درست و در باطن غلط بین مردم رواج داده‏اند که دختر و پسر باید یکدیگر را ببینند و با هم معاشرت کنند ببینند اخلاقشان با هم متناسب است، آن وقت عقد بشوند. تحقیق این مسأله در جاى دیگر مناسب است.

سعدى یا سایر شعرا که گفته‏اند: «عشق» مقصودشان چیز دیگر بوده غیر عشقبازى جوانها، و آن عبارت است از مرتبه فوق عقل که ممکن است از آن به قریحه و ذوق تعبیر کرد، و نسبت عشق و عقل نسبت طبع شعر است و عروض: شخصى هیچ عروض نخوانده و اوزان اشعار و بحر مجتث و رمل و خفیف و سریع را ندانسته شعرهاى خوب مى‏گوید، و یک نفر دیگر بالعکس عروض را بخوبى مى‏داند و شعر نمى‏تواند بگوید. پس قریحه ممکن است در بعضى موجود باشد که دقایق عروض بلکه دقایق فصاحت و بلاغت را بفهمند و در کلام خود به کار ببرند، و معانى بیان نخوانده و اصطلاحات آن را نفهمیده باشند و کلام او شاهد براى علماى معانى بیان باشد. و بعید نیست قوّه‏اى در بعضى مردم باشد و در بعضى دیگر نباشد، یک نفر وقتى به خط میر نگاه کرد مى‏فهمد قشنگى و زیبایى آن را، و به قیمت گزاف مى‏خرد با آنکه کاغذش کهنه است و رنگ مرکّب از بین رفته، شخص دیگر که چشمش پرقوت‏تر است نگاه مى‏کند و قشنگى آن را نمى‏فهمد و گمان مى‏کند کس دیگر که روى کاغذ نو با مرکّب برّاق نوشته خطّش بهتر است، همچنین قالیچه و قلمکار. بعضى مردم جنس خوب و بد را مى‏شناسند و بعضى نمى‏شناسند: الماس و زمرّد و لعل و غیره، همین‏طور است شناختن شعر خوب و بد؛ در بعضى این ذوق هست و در بعضى نیست. بنابراین ممکن است که در بعضى خداوند قوّه‏اى قرار داده باشد. که در خداشناسى چیزهایى بفهمند و بگویند بدون آنکه درس خوانده باشند، یا از کسى شنیده باشند، و دیگران آن قوه را نداشته و نفهمیده باشند.

حضرت پیغمبر و امیر المؤمنین علیهما السّلام بالاترین مقام و مرتبه این قوه را داشتند؛ زیرا که:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت‏

 

به غمزه مسأله‏آموز صد مدرّس شد «۹»

آنچه از آنها رسیده است در کلمات سابقین از عرب و غیر عرب نبوده در هیچ عبارت. پیش از امیر المؤمنین علیه السّلام این گونه سخن کسى به خاطر ندارد که بفرماید:

«فمن وصف الله (سبحانه) فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و من جزّأه فقد جهله» «۱۰». سر رشته به دست علما دادند که هزار و سیصد سال درس‏خوانده‏ها، حکما و متفکّرین اگر به مقامى برسند که فرمایش آن حضرت را بفهمند از افتخار- به قول شعراى قدیم- کلاه گوشه بر عرش مى‏سایند.

این قوه غیر عقل است؛ زیرا که فکر و عقل تا اندازه‏اى در همه مردم هست.

این قوه‏ایست قدسى الهى همان‏طور که چشم مدرکات سامعه را درک نمى‏کند، و سامعه مدرکات باصره را نمى‏فهمد، عقل هم مدرکات این قوّه را ملتفت نمى‏شود. و عرفا از این قوّه تعبیر به عشق کرده‏اند. بنابراین شعرا و عرفا یک اسم زشتى را گذاشته‏اند براى یک معنى عالى، مى‏خواهند بگویند: قوّه قدسیه یا الهام ملکوتى، گفته‏اند: عشق؛ که تا جوان بى‏فکر بشنود گمان کند عشق به زن مردم باعث سعادت است، و هر که عشق به آنها ندارد انسان نیست؛ و لیکن حقیقت این است که هر کسى قوّه قدسیه ندارد مثل بعضى فلاسفه که مى‏خواهند به عقل خود دین را بفهمند، اینها در هلاکت هستند، و با فکر مخالفت با کسانى مى‏کنند که به الهام خدایى چیز فهمیده‏اند، از سعادت دور افتاده‏اند، عشق متابعت قرآن و وحى است:

گر به حکمت کسى ولى بودى‏

 

شیخِ سنّت ابو على بودى‏

و کم قلت للقوم: أنتم على‏

 

شَفا حفرهٍ من کتاب الشفا

فماتوا على دین رسطالس‏

 

و متنا على مذهب المصطفى‏

صلّى اللّه علیه و آله و سلّم‏

سؤر رسطالیس و سؤر بو على‏

 

کى شفا گفته نبى مقبلى‏

علم دین فقه است و تفسیر و حدیث‏

 

هر که خواند غیر این گردد خبیث‏

پاى استدلالیان چوبین بود

 

پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود

پس مى‏خواسته‏اند بگویند: مردم، عقل خود را معارض با الهام ندانید و متابعت از کسانى کنید که داراى قوّه قدسیه بوده‏اند و از سرچشمه بى‏آلایش توحید آب خورده‏اند؛ گفتند: متابعت عشق بکنید:

پیمبر عشق و دین عشق و خدا عشق‏

 

ز تحت الأرض تا فوق السما عشق‏

حال باید ببینیم چرا از این قوّه به عشق تعبیر کرده‏اند؟ علّتش این است که عشق به معنى چسبندگى و جذب است مثل عشقه که به زمین و دیوار مى‏چسبد، خداشناسها و عرفا هم چون زیاد به معرفت خود مى‏چسبند مى‏گویند:

عاشق هستند؛ یعنى چسبیده‏اند. مقام اعلاى محبّت را هم عشق گفته‏اند به این مناسبت است.

از عشق که بگذریم باز مى‏بینیم شعرا چیزهاى دیگر را هم تعریف کرده‏اند مثل شراب و میخانه:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

 

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت‏

 

با من راه‏نشین باده مستانه زدند

وقتى در معنى این شعر انسان دقت مى‏کند باز مشمئز مى‏شود که ملائکه از آسمان بیایند در دکّان یهودى شراب‏فروش را بزنند و با آن لوطى لاابالى شراب بخورند، با اینکه ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوتند! یا:

مى دوساله و محبوب چارده‏ ساله‏

 

همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

یا

در خرابات مغان نور خدا مى‏بینم‏

 

این عجب بین که چه نورى ز کجا مى‏بینم‏

جاى نور خدا کوه طور است چطور در دکان شراب‏فروش ظاهر باشد؟ وقتى انسان این سخنان را مى‏شنود مخصوصا جهّال و الواط شراب خوردن پیششان جلوه مى‏کند، گمان مى‏کنند چیز خوبى است.

من در عجبم ز مى‏ فروشان کایشان‏

 

زان به که فروشند چه خواهند خرید؟

بویش بوى مشک، طعمش طعم شکر، رنگش مثل یاقوت، و در حقیقت یاقوت روان یاقوت روان است، قدرى اشعار خیّام هم مى‏خوانند.

غیر اینها اصطلاحات دیگر هم دارند مثل:

خط و خال و قد و بالا و ابرو

 

عذار و زلفِ پیچاپیچ گیسو

خروش بربط و آواز دستان‏

 

شراب و شاهد و شمع و شبستان‏

مشو زنهار از این گفتار در تاب‏

 

برو مقصود از این گفتار دریاب‏

مپیچ اندر سر و پاى عبارت‏

 

اگر هستى ز ارباب اشارت‏

چه هر یک را از این الفاظ جانى است‏

 

به زیر هر یکى پنهان جهانى است‏

معنى شراب خانه، مجلس اهل معرفت است که مى‏نشینند و با یکدیگر از علم‏ دین و خداشناسى و محبت آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم صحبت مى‏کنند؛ زیرا که ملائکه در این مجالس وارد مى‏شوند و بال خود را زیر پاى اهل آن فرش مى‏کنند، و إلّا ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت در دکّان شراب‏فروشى یهودى نمى‏روند. و مراد از شراب آن علم و معرفتى است که استاد تلقین به شاگرد مى‏کند، و استاد را به منزله پیر مى‏فروش و رئیس شرابخانه فرض کرده، ولى نه هر استادى و نه هر شاگردى و نه هر علمى بلکه آن استادى که شرایط زیاد در تعلیمش هست و شاگردى که صفات بسیار دارد و محل ذکر آن جاى دیگر است. پس شاعر گفته: «شراب» و از آن معرفتى خواسته که انسان را مست خداشناسى کند. و مقصود از دلبر و معشوق غالبا حضرت پروردگار است؛ زیرا که او جمیل‏ترین موجودات است که «إنّ الله جمیل یحبّ الجمال» «۱۱» اگر چه معنى جمال در او خالى از دقّت نیست. و اگر بگویند:

خدا که خطّ و خال و زلف و ابروى کمانى و چشم بادامى ندارد، در جواب گوییم: این الفاظ یک مقدارش استعاره است و یک مقدارش کنایه از صفات کمالیه و جمالیه حق است.

به هر حال رسم شعرا و عرفاست که از یک معنى صحیح به لفظى تعبیر مى‏کنند که در ظاهر الفاظ خوبى نیستند و نوعى بى‏ادبى است. شراب خوردن و شاهد بازى کردن در مقام خداشناسى و معرفت مثل همان شعر است که مى‏گفت که دین در بت‏پرستى است. و غرض عرفا از این گونه تعبیرات این است که یک عده مردم دور از حقیقت را به حق نزدیک کنند؛ چون همه مردم آن قدر همت ندارند که بروند تحصیل عربیت و علم کلام و حکمت یا تحصیل علم حدیث کنند و از مطالب علمى و مباحثه خسته مى‏شوند، امّا شعر را همه مى‏خوانند و چون منظوم است از آن لذّت مى‏برند مخصوصا اگر قصه‏هاى شیرین در ضمن بگنجانند، و بعضى کلمات که به نظر مردم خوش مى‏آید مثل گل و بلبل و عشق و محبوب و از اینگونه الفاظ بیاورند، و در ضمن مطالب معرفت و خداشناسى را ذکر کنند و خواننده را ملتفت نمایند که غرض از اینها خداشناسى است مثل مثنوى و حافظ و غیر اینها.

کارى نداریم به اینکه عملشان خوب بوده یا بد ولى غرض صیحى داشتند و تعبیراتى کرده‏اند.

گاهى هم بعضى‏ها گفته‏اند: من خدا هستم، مثل حسین بن منصور حلاج که گفت: «انا الحق» یا مثل دیگرى که گفت: «لیس فی جبّتی سوى الله» آیا مقصود اینها همین الفاظ بوده؛ یعنى مى‏خواسته بگوید من خدا و پروردگار آسمان و زمینم؟ اگر غرضش این بوده البته کافر است؛ زیرا که خدا جسم نیست و دیده نمى‏شود و به دار آویخته و کشته نمى‏گردد؛ ولى یقینا این کلام هم مثل سایر کلمات عرفا که از آن معناى دیگرى قصد کرده‏اند- همان‏طور که شراب گفته‏اند و از آن معرفت خواسته، و معشوق گفته و از آن خدا را خواسته- از این الفاظ هم چیز دیگر خواسته شده که معناى صحیحى است. بلى ممکن است بگوییم قدرى بى‏ادبى و خلاف مصلحت است که جهّال را تحریک کرده خون‏هاى ناحق ریخته مى‏شود، چنانکه کسى بگوید: اى خداى خانه خراب و اى خداى بى‏عقل و نامرد. امّا معنى صحیحى که از این لفظ اراده کرده این است که از بس من مطیع فرمان خدا هستم و سراپا غرق محبّت او، و گوش بر فرمان او نهاده، هوا و هوس را از خود دور کرده هر چه مى‏کنم به امر او مى‏کنم، چنانکه گویا او مى‏کند و من از خود اراده ندارم و مقام حقّ الیقین همین است، و نظیر این در قرآن هست که‏ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ «۱۲» و نیز در یک جا فرموده‏ اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها «۱۳» و در جاى دیگر مى‏فرماید قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ‏ «۱۴». و چون پیغمبر هر چه مى‏کند به امر حق مى‏کند گویا او ریگ به طرف دشمن ریخته، و چون ملک الموت به امر خدا قبض روح مى‏کند گویى خود خدا قبض کرده.

مى‏گویند: شهر بغداد را منصور دوانیقى ساخت، با اینکه بنّاها ساختند، چون به‏ امر او ساختند نسبت به او مى‏دهند، و در حدیث است: «ما زال العبد یتقرّب إلیّ بالنوافل حتّى کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به» «۱۵». و حضرت صادق علیه السّلام وقتى آیه‏اى را تکرار فرمود بعد از آن فرمود: آن قدر تکرار کردم تا از قائل آن شنیدم؛ یعنى از خدا وقتى شخص غرقه بحر توحید شود اراده‏اش از او سلب مى‏شود و به اراده حقّ تکلّم مى‏کند. معنى اینکه مى‏گفتند: من خدا هستم این بوده، مثل قطعه آهنى که در میان آتش گداخته شود کار آتش را مى‏کند و آتش است، دیگر آهن نیست رنگش و حرارتش و شعله‏اش و روشناییش عین آتش است؛ کسى هم که غرق خداشناسى شد همین است. و اگر کسى از این شطحیات بگوید بى‏ادب است و باید ملامتش کرد تا مؤدّبانه سخن گوید، امّا کافر نیست که نجس باشد؛ چون معناى صحیح از لفظ خود قصد کرده است نه معناى باطل.

{tab=در تحقیق وحدت وجود} 

مطلب سیم در تحقیق وحدت وجود

طبیعیین و مادیین مادّه را واجب الوجود مى‏دانند و مى‏گویند: این ذرّات جسم همیشه بوده‏اند و با یکدیگر ترکیب مى‏شوند و منحل مى‏گردند باز ترکیب مى‏شوند. و اگر از آنها بپرسى آیا چیزى غیر ذرّات در عالم هست یا نه؟ مى‏گویند: نیست و موجود منحصر در ذرات است. و صور و تراکیبى که عارض ذرات مى‏شود به عقیده آنها حقیقت ندارد، و اعراض که هیچ لایق اسم وجود نیستند، وجود منحصر در مادّه است و مادّه واجب الوجود. متألّهین حقیقى در مقام خود همین طور گویند: موجودى در عالم نیست جز خدا، و اینها دیگر لایق اینکه اسم هستى بر آنها اطلاق شود نیستند «۱۶» کَسَرابٍ بِقِیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً «۱۷» چنانکه مادیین درباره خداى خود آن قدر مبالغه مى‏کنند که همه چیز را هیچ مى‏دانند، در مقابل آنها ما نیز درباره خداى خود چنینیم. پس معنى وحدت وجود آن است که ثابت کنیم که در دار وجود یک موجود بیش نیست و آن خداست، امّا من و شما و سنگ و حیوان و نبات و آسمان و زمین و سایر موجودات که برأى العین دیده مى‏شود به منزله سایه و عکس هستند، مستحقّ اسم وجود نیستند، و به اصطلاح حکما «وجود ربطى» دارند. سایه شاخص چیست؟ چوب را در زمین فرو برده از آن سایه افتاده، تا چوب هست سایه هست، چوب را برداشتى سایه نیست، چوب را حرکت دادى سایه حرکت مى‏کند، سایه هم هست؛ چون مى‏بینیم هست، و هم نیست؛ چون اگر حقیقتا موجودى بود روى زمین افتاده، چوب را برمى‏داشتى بازافتاده بود و معدوم نمى‏شد. یا عکس که در آئینه است و شما روى خود را مى‏بینید هم هست و هم نیست؛ امّا هست؛ چون مى‏بینیم هست، امّا نیست؛ براى اینکه وقتى شما کنار رفتید عکسى نیست، و وقتى آئینه را خواباندید باز عکس نیست. اگر بود حقیقه یک نفر موجودى غیر شما، وقتى شما ردّ مى‏شدید باز باید باشد، پس عکس حقیقت ندارد لذا خروسى خود را در آئینه مى‏بیند با خود جنگ مى‏کند جسم آئینه را حائل مى‏بیند از کنار مى‏رود مى‏بیند پشت آئینه خروسى نیست. اینها مثل است براى چگونگى ممکنات، که در حقیقت ممکن نظیر عکسى است هم هست به جهت اینکه مى‏بینیم من هستم، شما هستید، زمین و آسمان هستند؛ اما نیستند به جهت اینکه در وجود و بقا محتاج به واجب الوجودند. و شرحى از این مطلب در فقره پنجم «غنیّ لا باستفاده» «۱۸» ذکر شد. این چه بودنى است که من از خود اختیار هیچ چیز ندارم، اختیار فقر و غنا دست دیگرى است، اختیار خوشى و ناخوشى، اختیار اولاد داشتن و نداشتن، اختیار هر چه تصوّر کنید دست کس دیگر است. من مى‏خواهم پولدار باشم نمى‏توانم، زن بچه مى‏خواهد هر چه پیش یهودى مى‏رود در حمام یهودى‏ها دعا مى‏گیرد فایده نمى‏برد، مى‏خواهد بچه‏اش که ناخوش است خوب شود تمام دکترها را جمع مى‏کند و هر دوا و علاجى که باشد فراهم مى‏نماید فایده نمى‏برد. خود انسان مى‏خواهد صد سال یا دویست سال عمر کند بلکه به این اندازه هم راضى نیست مى‏خواهد نمیرد، چون مى‏بیند چاره ندارد و باید مرد راضى است دویست سال عمر کند و مع ذلک نمى‏شود، حتما همان وقت که خدا مى‏خواهد مى‏میرد. خیلى زیاد دور نرویم همین نفسى که ما مى‏کشیم یک نفسش به اختیار ما نیست، اگر رفت و برنگشت چطور مى‏شود؟ پس ما هم هستیم و هم نیستیم مثل عکس در آیینه یا سایه شاخص خیّام گوید:

 

ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز

 

از روى حقیقت و نه از روى مجاز

بازیچه همى‏ کنیم بر نطع وجود

 

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

 

عالم عبارت است از ماهیات اشیا، و ماهیات اعتبارى هستند، و به عبارت اخرى آنچه از مخلوقات که ما تصوّر مى‏کنیم وقتى خدا خلقشان نکرده نیستند و اثرى بر آنها مترتّب نیست، و وقتى خدا خلق کرد پیدا مى‏شوند و آثارى از آنها بروز مى‏کند، پس اثر از وجود آنهاست نه از ماهیاتشان، و وجود آنها هم بسته به وجود خداست تا خدا نگاهداشته وجود دارند، و اگر خداوند نگاهدارى نکند آنى زایل مى‏شویم و از بین مى‏رویم، پس آنچه حقیقه هست و ثابت و باقى است خداست خدا با من و در من است اما نه مثل اینکه جسمى فرورفته باشد در جسم من؛ چون اگر چنین بود ممکن نبود با آن انسانى که در امریکاست موجود باشد؛ و خارج است از جسم من نه مثل آن جسم دور که خارج است، زیرا که اگر خارج بود از کارهاى ما بى‏خبر بود و بر ما احاطه نداشت، و در قرآن است‏ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ «۱۹». سعدى گوید:

 

دوست نزدیکتر از من به من است‏

 

و این عجبتر که من از وى دورم‏

چه کنم با که توان گفت که یار

 

در کنار من و من مهجورم‏

 

«من عرف نفسه فقد عرف ربه» «۲۰». جامى گوید:

 

حق جان جهان است و جهان جمله بدن‏

 

اصناف ملائکه قواى این تن‏

افلاک و عناصر و موالید اعضا

 

توحید همین است و دگرها همه فن‏

بدن ما مرکب است از اعضاى ظاهره مانند دست و پا و شکم و غیره، و یک عدّه قواى ظاهره و باطنه مثل باصره و سامعه و شامّه؛ روح در همه جاى بدن حاضر است؛ با چشم مى‏بینى، با گوش مى‏شنوى، روح هم در چشم است هم در گوش، و هم خارج است از چشم و از گوش؛ به جهت اینکه اگر در چشم بود مانند باصره ممکن نبود در گوش باشد، و اگر در گوش بود مانند سامعه ممکن نبود در چشم باشد، و با اینکه نه در چشم است و نه در گوش، هم در چشم است و هم در گوش. تمام کرات آسمانى و آسمان و زمین و ماه و خورشید و تمام مخلوقات عالم از عناصر چهارگانه یا هفتاد و دوگانه و موالید ثلاثه- یعنى معدن و نبات و حیوان- به منزله بدن انسان کبیر است، و ملائکه و عقول قدسیه به منزله قوّه باصره و سامعه و غیره است. خداوند در عالم بمنزله روح در بدن انسان در همه جاى عالم هست و مع ذلک در هیچ مکان نیست. و بهتر این است که در این مقام به همین اندازه اکتفا شود و در فقره یازدهم «لا یشمل بحدّ» نیز راجع به این مطلب مبحثى ذکر گردید. اگر خدا خواست در محلى دیگر صحبتى مناسب این ذکر شود.

{tab=پاورقی} 

(۱)- شماره این خطبه در چاپهاى مختلف نهج البلاغه یکسان نیست: بلکه در نهج البلاغه چاپ فیض الإسلام و شرح ابن میثم خطبه شماره ۲۲۸، در چاپ صبحى صالح ۱۸۶، در چاپ عبده ۱۷۹، ضمن شرح ابن ابى الحدید ۲۳۲، و ضمن شرح خوئى خطبه شماره ۱۸۵ است.

(۲)- بحار الأنوار، ج ۲۰، ص ۷۱، ۷۳، ۸۶٫

(۳)- نور (۲۴): ۳۹٫ چون سرابى در زمینى هموار است که تشنه، آن را آبى مى‏پندارد

(۴)- قصص (۲۸): ۸۸٫ جز ذات او همه چیز نابودشونده است‏

(۵)- انفال (۸): ۱۷٫ و چون‏[ریگ به سوى آنان‏] افکندى، تو نیفکندى، بلکه خدا افکند

(۶)- گلشن راز، ص ۸۴، چاپ طهورى.

(۷)- گلشن راز، ص ۸۴، چاپ طهورى.

(۸)- گلشن راز، ص ۸۵، چاپ طهورى.

(۹)- دیوان حافظ، ص ۱۶۲، طبع پژمان.

(۱۰)- نهج البلاغه، ص ۳۹، خطبه ۱۶، چاپ صبحى صالح.

(۱۱)- بحار الأنوار، ج ۸۳، ص ۱۶۹، ۱۷۵٫

(۱۲)- انفال (۸): ۱۷٫و چون‏[ریگ به سوى آنان‏] افکندى، تو نیفکندى، بلکه خدا افکند

(۱۳)- زمر (۳۹): ۴۲٫خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى بازمى‏ستاند

(۱۴)- سجده (۳۲): ۱۱٫ بگو: فرشته مرگى که بر شما گمارده شده، جانتان را مى‏ستاند

(۱۵)- بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۲٫

(۱۶)-

همه هر چه هستند از آن کمترند

 

که با هستیش نام هستى برند

(۱۷)- نور (۲۴): ۳۹٫ و کسانى که کفر ورزیدند، کارهایشان چون سرابى در زمینى هموار است که تشنه، آن را آبى مى‏پندارد، تا چون بدان رسد آن را چیزى نیابد و خدا را نزد خویش یابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زود شمار است‏

(۱۸)- در ص ۱۸۹٫

(۱۹)- ق (۵۰): ۱۶٫ و ما از شاهرگ‏[او] به او نزدیکتریم.

(۲۰)- بحار الأنوار، ج ۲، ص ۳۲؛ ج ۶۱، ص ۹۹؛ ج ۶۹، ص ۲۹۳٫ 

{/tabs} 

هزار و یک کلمه، کلمه ۳۵۴، شرح خطبه ۱۸۴ نهج البلاغه‏] _ حضرت علامه حسن زاده آملی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *