چهارشنبه , ۲۶ مهر ۱۳۹۶
خانه / بزرگان / آیت الله بروجردی، مرجعی که دغدغه وحدت داشت

آیت الله بروجردی، مرجعی که دغدغه وحدت داشت

سیزده شوال سالروز رحلت مرجع بزرگ آیت الله سید حسین طباطبائی بروجردی است که به این مناسبت ذکر خاطراتی از این مرجع بزرگ تقلید از زبان استاد شهید مرتضی مطهری خواندنی خواهد بود.
به گزارش خبرنگار مهر، سیزده شوال سالروز رحلت مرجع بزرگ، آیت الله سید حسین طباطبائی بروجردی است. وی از مراجع بزرگ تشیع بود که در سال ۱۳۴۰ شمسی (۱۳۸۰ قمری) چشم از جهان فروبست. از جمله شاگردان وی می توان به حضرات آیات شهید مرتضى مطهرى، شهید سیدمحمد حسینى بهشتى، جعفر سبحانى، محمدفاضل لنکرانى، ناصر مکارم شیرازى و غیره اشاره کرد.

به همین مناسبت برخی از خاطرات شهید استاد مطهری از ایشان در ادامه می آید؛

 علاقه مندان جهت آشنایی با نگاه شهید مطهری به آیت الله بروجردی می توانند به مقاله «مزایا و خدمات مرحوم آیت الله بروجردى» در کتاب «شش مقاله» مراجعه کنند.

شهید مطهری در قسمتی از این مقاله به بررسی روش فقهی این مرجع بزرگ می پردازد و می نویسد: «یکى از مزایاى برجسته معظّم له سبک و روش فقهى ایشان بود که شایسته است پیروى شود و فراموش نگردد».

از جمله موارد دیگری که شهید مطهری جزو نقاط برجسته شخصیت آیت الله بروجردی نام می برد علاقه ایشان به مسئله وحدت اسلامی است. استاد مطهری می نویسد: «یکى از مزایاى معظم له توجه و علاقه فراوانى بود که به مسئله وحدت اسلامى و حسن تفاهم و تقریب بین مذاهب اسلامیه داشت.»

شهید مطهری در مورد خدمت دیگر این مرجع به اسلام می نویسد: «از گامهاى برجسته‌اى که در زمان معظم له و به وسیله ایشان برداشته شد اعزام مبلّغ و نماینده مذهبى به کشورهاى خارجى بود.» «علاقه مندى وى به تأسیس دبستانها و دبیرستانهاى جدید تحت نظر سرپرستان متدین» و «تحت نظام دفتر و حساب‌ آوردن امور مرجعیت» از دیگر اقدامات مثبت آیت الله بروجردی معرفی می گردد.

دو مطلب که اختلاف ما را با اهل سنت حل می کند

یادم هست که مرحوم آیت اللَّه بروجردى‌ همیشه این مطلب را گوشزد مى‌کردند که: دو مطلب است که اگر این دو مطلب را از یکدیگر تفکیک بکنید، آن وقت اختلافات ما با سنیها حل مى‌ شود و به نفع ما هم حل مى ‌شود: یکى مسئله خلافت و زعامت و دیگر مسئله امامت. در مورد خلافت و زعامت، ما مى‌گوییم بعد از پیغمبر آن کسى که مى‌بایست زمامدار مى‌شد، حضرت امیر(ع) است. آنها مى‌گویند نه، ابابکر است. این یک اختلاف. مسئله دیگر مسئله امامت است.

یعنى ما تنها روى شأن زمامدارى و حکومت پیغمبر بحث نمى‌ کنیم، پیغمبر شأن دیگرى هم داشت و آن اینکه پیغمبر بود و مبیّن احکام. ما این حساب را باید بکنیم که بعد از پیغمبر مرجع احکام کیست؟ یعنى قول چه کسى براى ما حجت است؟ بعد ایشان مى‌گفتند که در بعضى از روایات، نص در این است که پیامبر(ص) فرمود: على(ع) بعد از من خلیفه و زمامدار است.

بعضى دیگر مطلب دیگرى را علاوه مى‌کنند، مى‌ گویند رسول اکرمص) فرمود: على(ع) بعد از من مرجع احکام است. ما به سنیها مى‌گوییم که ما یک بحثى با شما داریم راجع به زمامدارى بعد از پیغمبر، ولى این موضوع گذشته است.

نه حضرت على وجود دارد که زمامدار باشد و نه ابوبکر. پرونده این موضوع را مى‌بندیم و راکد مى‌گذاریم. ولى یک مسئله دیگر هست و آن اینکه قول چه کسى بعد از پیغمبر حجت است؟ حدیث‌ انّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى‌ مقام مرجعیت علمى عترت را بیان مى‌ کند و آن امروز هم به درد ما مى‌ خورد، یعنى الآن ما باید در یاد گرفتن احکام ببینیم عترت چه گفته است. آیا پیغمبر گفته است که همان‌طور که قول من حجت است، بعد از من قول عترت من هم حجت است یا نه؟

ما روى خلافت و زمامدارى با شما بحث نمى ‌کنیم اما این مسئله روز را باید عمل کنیم. ما چرا خودمان را سر موضوع زمامدارى خسته کنیم؟ البته ما عقیده‌ خودمان را حفظ مى‌کنیم که بعد از پیغمبر(ص)، على باید زمامدار مى‌ شد و اگر على(ع) زمامدار مى‌ شد این وضعى که دنیاى اسلام پیدا کرده، پیدا نمى‌ شد. اما این فقط یک بحث نظرى است راجع به گذشته.

جواب آیت الله بروجردی به کسی که حرفه اش گدایی بود

اگر کسى مى‌خواست دیر به دنبال کسبش برود، على (ع) مى‌ گفت زود پاشو برو: اغْدوا الى‌ عِزِّکُمْ. اول بار من این حدیث را از مرحوم آیت اللَّه العظمى بروجردى‌ شنیدم. یک وقت مرد فقیرى، متکدى‌اى آمده بود به ایشان چسبیده بود و چیزى مى‌خواست. ایشان به قیافه‌اش نگاه کرد، دید مردى است که مى‌ تواند کار و کاسبى بکند، گدایى برایش حرفه شده است. نصیحتش کرد.

از جمله همین جمله على(ع) را فرمود، گفت امیرالمؤمنین به مردم فریاد مى‌ کرد: اغْدوا الى‌ عِزِّکُمْ‌ صبح زود به دنبال عزت و شرف خودتان بروید، یعنى بروید دنبال کار و کسب و روزى‌تان. انسان وقتى که از خود درآمد داشته باشد و زندگى ‌اش را خود اداره کند، عزیز است. کار و کسب، عزت و شرافت است. ‌

صراحت آیت الله بروجردی در مقابل مرد اروپایی

در سالهایى که در قم بودم یک وقت یکى از خطباى معروف ایران به قم آمد و اتفاقاً دید و بازدید ایشان در حجره بنده بود. در آنجا از ایشان دیدن مى‌شد. یک روز در مدت اقامت ایشان در قم، شخصى در وقت نامناسبى ایشان را به خانه آیت اللَّه بروجردى برده بود. آن موقع یک ساعت قبل از وقت درس ایشان بود و معمولاً ایشان در آن وقت مطالعه مى‌کردند و کسى را نمى‌پذیرفتند.

در مى‌زنند و به نوکر مى‌ گویند به آقا بگویید فلانى به ملاقات شما آمده است. نوکر پیغام را مى‌رساند و برمى‌گردد و مى‌گوید آقا فرمودند من فعلاً مطالعه دارم، وقت دیگرى تشریف بیاورید. آن شخص محترم هم برگشت و اتفاقاً همان روز به شهر خود مراجعت کرد. همان روز آیت اللَّه بروجردى براى درس آمدند، من را در صحن دیدند و فرمودند: «من بعد از درس براى دیدن فلانى به حجره شما مى‌ آیم.» گفتم ایشان رفتند. فرمودند:

«پس وقتى ایشان را دیدى بگو: حال من وقتى تو به دیدن من آمدى مانند حال تو بود وقتى مى‌خواهى براى ایراد سخنرانى آماده شوى. من دلم مى ‌خواست وقتى با هم ملاقات کنیم که حواس من جمع باشد و با هم صحبت کنیم و در آن موقع من مطالعه‌ داشتم و مى‌خواستم براى درس بیایم «

پس از مدتى من آن شخص را ملاقات کردم و معذرت خواهى آیت اللَّه بروجردى را ابلاغ کردم و شنیده بودم که بعضى از افراد وسوسه کرده بودند و به این مرد محترم گفته بودند: تعمدى در کار بوده که به تو توهین شود و تو را از در خانه برگردانند. من به آن مرد محترم گفتم: «آیت اللَّه بروجردى‌ مى‌خواستند به دیدن شما بیایند و چون مطلع شدند که شما حرکت کردید معذرت خواهى کردند».

آن مرد جمله‌اى گفت که براى من جالب بود. گفت: «نه تنها به من یک ذره برنخورد، بلکه خیلى هم خوشحال شدم؛ زیرا ما اروپاییها را مى‌ستاییم که مردمى صریح هستند و رودرواسی هاى بی جا ندارند. من که قبلاً از ایشان وقت نگرفته بودم، غفلت کرده در وقت نامناسبى رفته بودم. من از صراحت این مرد خوشم آمد که گفت حالا من کار دارم. آیا این بهتر بود یا اینکه با ناراحتى مرا مى‌پذیرفت و دائماً در دلش ناراحت بود و با خود مى‌گفت این بلا چه بود که بر من نازل شد، وقت مرا گرفت و درس مرا خراب کرد!؟ من بسیار خوشحال شدم که در کمال صراحت و رُک گویى مرا نپذیرفت. چقدر خوب است مرجع مسلمین این‌طور صریح باشد».

آیت الله بروجردی و مرد بازاری

یادم هست در وقتى که قم بودیم، سالهاى اول مرجعیت مرحوم آیت‌اللَّه بروجردى‌ اعلى‌اللَّه مقامه بود، یکى از بازاریهاى متدین و وجوهات بده و مقدس معروف تهران چشمش افتاده بود به کسى که عازم قم بود، به او گفته بود صبر کن من هم مى‌خواهم حواله‌اى به آقا بدهم، ببر خدمت آقا. یک تکه کاغذ پاره‌اى دم دستش بوده، همان جا حواله‌اى نوشته بود، حواله بزرگى هم بود و گفته بود این را بابت وجوه ببر به آقا بده. آن شخص حواله را آورد و به دست آقا داد. آقا آن را پرت کرد آن طرف و به او گفت دیگر از این وجوهات نگیرى.

مدتها آمدند خواهش و التماس کردند. ایشان به آن بازارى گفت تو به کى دارى پول مى‌ دهى؟ تو خیال مى‌کنى به من دارى پول‌ مى‌ دهى؟ تو پول امام زمان را دارى مى‌دهى. تو با این کارت به امام زمان دارى بى‌ احترامى مى‌ کنى. در یک کاغذ پاره حواله مى‌ نویسى!؟ روحانیت عزیزتر از این است که بخواهد امثال شما را تحمل کند. بعد او بارها خواهش، التماس، توبه و انابه کرد که آقا من نفهمیدم که این جسارت است. تا این حد [مقامات روحانى] استغنا نشان مى‌ دهند.

این تفضّلات، تدبیر نبوده، همه تقدیر بوده

خودم در زندگى شخصى‌ام چنین تجربه‌هایى دارم که انسان گاهى این جور احساس مى‌کند که اگر آن راهى را که خدا براى او معیّن کرده است برود، یک تأییدهایى، یک حمایتهاى غیبى و نهانى هست بالاتر از عقل و فهم و فکر او که براى او کار مى‌کند و چقدر یک چنین ایمانى آدم را نگه مى‌دارد و براى زندگى انسان مفید است.

داستانى الآن یادم افتاد، دریغ است که آن را نگویم، یکى دو بار دیگر هم یادم هست که در سخنرانی ها گفته‌ ام. مربوط به مرحوم آیت اللّه بروجردى‌ است. قبل از اینکه ایشان به قم بیایند، من از نزدیک خدمت ایشان ارادت داشتم، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسیده بودم. مردى بود در حقیقت با تقوا و به راستى موحّد. نگویید هر کس مرجع تقلید شد، البتّه موحّد هست.

توحید هم مراتب دارد. بله، اگر به مقیاس ما و شما حساب کنیم، مراجع تقلید درجات خیلى بالاتر از توحید من و شما را دارند ولى وقتى که من مى‌گویم «موحّد»، یک درجه خیلى عالى را مى‌گویم. او کسى بود که اساساً توحید را در زندگى خودش لمس مى‌ کرد، یک اتّکا و اعتماد عجیبى به دستگیری هاى خدا داشت. سال اوّلى بود که ایشان به قم آمده بودند.

تصمیم گرفته بودند بروند به مشهد. مثل اینکه نذر گونه‌اى داشتند. در آن وقت که بیمار شده بودند، آن بیمارى معروف که احتیاج به جرّاحى پیدا کردند و ایشان را از بروجرد به تهران آوردند و عمل کردند و بعد به درخواست علماى قم به قم رفتند، در دلشان نذر کرده بودند که اگر خداوند به ایشان شفا عنایت بفرماید، بروند زیارت حضرت رضا(ع). بعد از شش ماه که در قم ماندند و تابستان پیش آمد، تصمیم گرفتند بروند به مشهد. یک روز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح مى‌کنند که «من مى‌ خواهم به مشهد بروم، هر کس همراه من مى‌آید اعلام بکند».

اصحابشان عرض مى‌کنند بسیار خوب، به شما عرض مى‌کنیم. یکى از اصحاب‌ خاصّشان که هم اینک یکى از مراجع تقلید است، براى من نقل کرد که ما دور هم نشستیم کنکاش کردیم، فکر کردیم که مصلحت نیست آقا بروند مشهد، چرا؟ چون آقا را ما مى شناختیم ولى در آن زمان هنوز مردم تهران ایشان را نمى‌شناختند، مردم خراسان نمى‌ شناختند و به طور کلّى مردم ایران نمى‌ شناختند، بنابراین تجلیلى که شایسته مقام این مرد بزرگ هست، نمى‌ شود، بگذارید ایشان یکى دو سال دیگر بمانند؛ براى نذرشان هم که صیغه نخوانده‌اند که نذر شرعى باشد، در دلشان این نیّت را کرده‌اند؛ بعد که معروف شدند و مردم ایران ایشان را شناختند با تجلیلى که شایسته‌ شان است، بروند.

تصمیم گرفتیم که اگر دوباره فرمودند، ایشان را منصرف کنیم. بعد از چند روز باز در جلسه گفتند: «از آقایان کى همراه من مى‌آید؟». هر کدام از دوستانشان حرفى زدند و بهانه‌اى تراشیدند. یکى گفت: اى آقا شما تازه از بیمارى برخاسته‌اید (آنوقت فقط اتومبیل بود و هواپیما نبود) ناراحت مى‌شوید، ممکن است بخیه‌ها باز شود. دیگرى چیز دیگرى گفت. ولى از زبان یکى از رفقا درز کرد که چرا شما نباید به مشهد بروید.

جمله ‌اى گفت که آقا درک کرد اینها که مى‌ گویند نرو مشهد، به خاطر این است که مى‌ گویند هنوز مردم ایران شما را نمى‌ شناسند و تجلیلى که شایسته شماست به عمل نمى ‌آید. آن آقا براى من نقل مى‌ کرد: آقا تا این جمله را شنید تکانى خورد (آن وقت ایشان هفتاد سال داشتند) و گفت: «هفتاد سال از خدا عمر گرفته ام و خداوند در این مدت تفضّلاتى به من کرده است و هیچیک از این تفضّلات، تدبیر نبوده است، همه تقدیر بوده است.

فکر من همیشه این بوده که ببینم وظیفه‌ام در راه خدا چیست؛ هیچ وقت فکر نکرده‌ام که من در راهى که مى‌روم ترقّى مى‌کنم یا تنزّل، شخصیّت پیدا مى‌کنم یا پیدا نمى‌ کنم. فکرم همیشه این بوده که وظیفه خودم را انجام بدهم؛ هر چه پیش آید، تقدیر الهى است.

زشت است در هفتاد سالگى، خودم براى خودم تدبیر بکنم. وقتى که خدایى دارم، وقتى که عنایت حق را دارم، وقتى که خودم را به صورت یک بنده و یک فرد مى‌ بینم خدا هم مرا فراموش نمى‌ کند؛ خیر، مى‌ روم». و دیدیم این مرد از روزى که فوت کرد، روز به روز خداوند بر عزّت او افزود.

آیا آیت اللّه بروجردى- نعوذ باللّه- با خدا قوم و خویشى داشت که مورد تفضّل و یا عنایت حق باشد؟ ابداً. امدادهاى الهى به افراد، به اجتماعات و به بشریّت، حسابى دارد.

براى خدا بودنش را از کجا تأمین مى‌کنید؟!

این داستان الآن یادم آمد، خوب است برایتان عرض کنم. من هشت سال نزد مرحوم آقاى بروجردى (اعلى‌اللَّه مقامه) درس خوانده بودم و حقیقتاً به شخص ایشان خیلى اعتقاد داشتم و واقعاً او را یک مرد روحانى مى‌دانستم. البته اینکه افرادى (از جمله خود من) به دستگاه ایشان انتقاد داشتند، به جاى خود، اما من به شخص این مرد معتقد بودم، یعنى او را یک مرد روحانى واقعى و کاملاً مؤمن و معتقد و خداترس مى‌ دیدم.

نقل مى‌ کنند در همین کسالت قلبى که منتهى به فوت ایشان شد- ظاهرا سه چهار روز هم بیشتر طول نکشید- یک روزى ایشان خیلى متأثر بود و گفت که من خیلى ناراحتم از اینکه کارى نکرده‌ام و مى‌روم. [اطرافیان ایشان مى‌ گویند] اى آقا! شما چه مى‌ فرمایید!؟ شما الحمدللَّه این‌ همه توفیق پیدا کردید، این‌ همه خدمتها که شما کردید کى [کرده]!؟ اى کاش ما هم مثل شما بودیم، شما که الحمدللَّه کارهایى که کردید خیلى درخشان است.

ایشان به این حرفها اعتنا نکرد و در جواب آنها این جمله را- که حدیث است- گفت: خَلِّصِ الْعَمَلَ فَانَّ النّاقِدَ بَصیرٌ بَصیرٌ یعنى عمل را خالص بگردان که آن که نقد مى‌ کند و عمل را در محک مى‌گذارد، خیلى آگاه و بیناست و از زیر نظر او کوچکترین عمل مغشوشى بیرون نمى‌رود. یعنى چه مى‌گویید که ما کار کردیم!؟ از کجا معلوم که این عملهاى ما واقعا خلوص داشته باشد!؟ براى خدا بودنش را از کجا تأمین مى‌ کنید؟!

همچنین ببینید

نظر آیت الله بهجت درباره فلسفه

ایشان _علامه حسن زاده آملی_ یک عمر تمام انرژی خود را صرف تحصیل انواع علوم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *